فصل 01 - بخش 02

کتاب: پدر پولدار، پدر فقیر / فصل 3

فصل 01 - بخش 02

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 24 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول، قسمت دوم:

“اگر درسهای زندگی رو خوب یاد بگیری، درست عمل خواهی کرد. وگرنه زندگی به هل دادن تو ادامه میده. مردم (در این شرایط) دو کار انجام میدن، بعضی ها فقط اجازه میدن که زندگی هلشون بده. بقیه عصبانی میشن و فشار رو برمیگردونن. اما اونا فشار رو به سمت رئیسشون، شغلشون، شوهرشون و یا همسرشون برمیگردونن. اونا نمیدونن که این زندگیه که داره هلشون میده.”

متوجه نمیشدم که او درباره ی چه چیزی حرف میزند.

“زندگی همه ی ما رو هل میده، بعضی ها تسلیم میشن، بقیه سر جنگ برمیدارن. تعداد کمی هم درسها رو یاد میگیرن و حرکت میکنن. اینا فشار زندگی رو می پذیرن و ازش استقبال میکنن. اغلب مردم تسلیم میشن و تعداد کمی از اونا مثل تو باهاش می جنگن. “

پدر پولدار ایستاد و پنجره ی چوبی کهنه را در حالی که قژقژ میکرد، بست.

“اگر تو این درس رو یاد بگیری، تبدیل به یک مرد جوان خردمند، ثروتمند و شاد خواهی شد. در غیر اینصورت، عمرت صرف این میشه که شغلت، حقوق پایینت و رئیست رو به خاطر مشکلاتی که داری، مقصر بدونی و اونا رو سرزنش کنی. زندگیت رو میگذرونی به امید اون فرصت بزرگی که میاد و تمام مشکلات مالی تو رو حل میکنه.”

پدر پولدار به من نگاهی انداخت تا ببیند آیا هنوز به حرفهایش گوش می کنم یا نه. نگاه ما به هم افتاد. به یکدیگر خیره شدیم، جریانهایی از ارتباط از طریق چشمهایمان بین ما برقرار شد. در نهایت، لحظه ای که آخرین پیامش را درک کردم، نگاهم را از او دزدیدم. میدانستم که حق با اوست. من میخواستم یاد بگیرم، و داشتم او را سرزنش میکردم. داشتم میجنگیدم.

پدر پولدار ادامه داد : “و اگر جزو اون دسته آدمهایی هستی که شهامت ندارن، هربار که زندگی هلت میده، تسلیم میشی. اگر همچین آدمی باشی، همه ی زندگیت رو بگونه ای میگذرونی که برات امن و بی خطر باشه. همیشه کارهای درست رو انجام میدی، خودت رو در مقابل رویدادهایی محافظت میکنی که هرگز اتفاق نمی افتن. و آخر کار، مثل یه آدم پیر خسته و ملول، خواهی مرد. دوستان بسیار زیادی خواهی داشت که واقعا تو رو دوست دارن، چون تو آدم خوب و سخت کوشی هستی. تو با انجام کارهای درست همه ی عمرت رو صرف ایمن نگه داشتن خودت کردی. اما حقیقت اینه که تو اجازه دادی فشار زندگی تو رو مطیع و فرمانبردار کنه. در اعماق وجودت از ریسک کردن هراس داشتی. واقعا میخواستی که پیروز باشی، اما ترس از شکست بسیار بزرگتر از هیجان پیروزی بوده. در اعماق درونت، خودت و تنها خودت خواهی فهمید که تمام تلاشت رو نکردی. خودت انتخاب کردی که محتاط باشی.”

نگاه ما دوباره با هم برخورد کرد. برای ده ثانیه به هم چشم دوختیم و تا پیامش را درک نکردم، نگاهم را برنگرداندم.

“پس شما داشتین منو هل میدادین.”

پدر پولدار لبخند زنان گفت: “بعضی ها ممکنه اینطوری بگن، ولی من میگم که فقط داشتم طعم زندگی رو بهت می چشوندم.”

پرسیدم : “چه طعمی از زندگی رو؟ “

پدر پولدار: “ شما پسرا اولین کسانی هستین که تابحال از من درخواست کردن تا پول درآوردن رو یادشون بدم. من بیش از 150 کارمند دارم و هیچکدوم از اونا از من نپرسیدن که در مورد پول چی میدونم. اونا از من شغل و چک حقوق میخوان. اما هرگز نمیخوان که در مورد پول به اونا آموزش بدم. بنابراین اغلب اونا بدون اینکه واقعا متوجه بشن که دارن برای چی کار میکنن، همه عمرشون رو صرف کار کردن برای پول میکنن.”

من آنجا نشسته بودم و مشتاقانه گوش میکردم.

پدر پولدار: “بنابراین وقتی مایک بهم گفت که شما میخواین پول درآوردن رو یاد بگیرین، تصمیم گرفتم روشی رو طراحی کنم که بسیار نزدیک به زندگی واقعی باشه. میتونستم اونقدر حرف بزنم که کبود بشم، اما شما هیچی نمی شنیدین. پس اجازه دادم تا زندگی کمی هلتون بده تا بتونین حرفهای منو بشنوین. بخاطر همینه که فقط بهتون 10 سنت پرداخت میکردم.”

پرسیدم: “خب من از اینکه فقط برای 10سنت در ساعت کار کردم، چه درسی گرفتم؟ اینکه شما آدم پستی هستین و کارگراتون رو استثمار می کنین؟ “

پدر پولدار به عقب تکیه داد و از ته دل خندید. سرانجام بعد از اینکه خنده اش تمام شد، گفت: “تو میتونی دیدگاهت رو بهتر تغییر بدی. دست از سرزنش کردن من بردار و فکر نکن که مشکل منم. اگر فکر کنی که مشکل منم، مجبوری منو تغییر بدی. اگر متوجه بشی که مشکل خودتی، بنابراین میتونی خودت رو تغییر بدی. چیزی یاد بگیری و عاقل و دانا بشی. اغلب مردم میخوان که همه مردم دنیا تغییر کنن بجز خودشون. بذار بهت بگم که آسون تره خودت رو تغییر بدی تا دیگران رو. “

گفتم: “متوجه نمیشم”

پدر پولدار که داشت بی طاقت میشد گفت: “ بخاطر مشکلاتت منو سرزنش نکن.”

” اما شما فقط به من 10 سنت پرداخت می کنین”

پدر پولدار لبخند زنان گفت: “خب از این چی یاد میگیری؟ “

با پوزخندی شیطنت آمیز گفتم: “که شما آدم پستی هستین”

پدر پولدار گفت: “میبینی ، فکر میکنی که مشکل منم.”

گفتم: “اما خب، هستین”

گفت: “بسیار خوب، به این طرز فکر ادامه بده، و هیچی یاد نخواهی گرفت. همینطوری فکر کن که مشکل منم و بعد چه انتخابهایی خواهی داشت؟ “

گفتم: “ خب، اگر شما بیشتر به من پرداخت نکنین یا بیشتر بهم احترام نذارین و به من پول درآوردن رو یاد ندین، من این کار رو رها میکنم.”

پدر پولدار گفت: “خب، همین کار رو بکن. و این کاریه که اغلب مردم انجام میدن. کار رو رها میکنن و دنبال یه شغل جدید میگردن. دنبال یه فرصت بهتر و حقوق بالاتر. درواقع فکر میکنن که یه شغل جدید یا حقوق بیشتر، مشکل رو حل میکنه. در اغلب موارد، مشکل حل نمیشه.”

پرسیدم: “پس چی مشکل رو حل میکنه؟ فقط همین ساعتی 10 سنت بی ارزش رو بگیرم و لبخند بزنم؟ “

پدر پولدار لبخند زد و گفت: “این کاریه که بقیه مردم انجام میدن. فقط یک چک حقوق رو قبول میکنن درحالیکه میدونن خودشون و خانواده شون با مشکلات مالی دست به گریبان خواهند شد. اما همه کاری که اونا انجام میدن اینه که منتظر افزایش حقوق باشن و فکر میکنن که پول بیشتر مشکلشون رو حل میکنه. اغلب اونا اینو میپذیرن و برخی کار دوم گیر میارن و سخت تر کار می کنن، اما باز هم با پذیرفتن یک چک حقوق کوچیک دیگه.”

من نشسته بودم، به زمین خیره شده بودم و کم کم داشتم درسی را که پدر پولدار میداد، متوجه میشدم. می توانستم حس کنم که این طعمی از زندگیست.

سرانجام، نگاهم را بالا آوردم و دوباره پرسیدم: “پس چی مشکل رو حل میکنه؟”

درحالیکه آرام به سرم ضربه می زد، گفت: “این مشکل رو حل میکنه؛ همین چیزی که بین دو تا گوشت هست.”

در آن لحظه بود که پدر پولدار آن دیدگاه محوری اش را، که کارمندانش و پدر فقیر من را از او متمایز میکرد، با من در میان گذاشت. دیدگاهی که درنهایت او را به سمتی هدایت کرد که توانست یکی از ثروتمندترین مردان هاوایی بشود. حال اینکه پدر بسیار تحصیل کرده اما فقیر من، همه زندگی اش را با مشکلات مالی درگیر بود. همان دیدگاه منحصر بفرد بود که همه تفاوتها را در طول دوره زندگی ایجاد کرده بود.

پدر پولدار این دیدگاه را که من به آن درس شماره ی یک میگویم، بارها و بارها تکرار کرد:

فقرا و طبقه ی متوسط برای پول کار میکنند. ثروتمندان پول را برای خودشان به کار میگیرند.

در آن صبح آفتابی شنبه، من داشتم دیدگاهی را فرا میگرفتم که کاملا متفاوت بود از آنچه تاکنون پدر فقیرم به من آموزش داده بود. در سن 9 سالگی فهمیدم که هر دو پدر از من میخواهند که بیاموزم. هر دو پدر مرا تشویق به تحصیل میکردند. اما نه یک موضوع واحد را.

پدر بسیار تحصیل کرده ام پیشنهاد میداد که همان راهی را بروم که خودش رفته بود: “پسرم، ازت میخوام که سخت درس بخونی و نمرات خوب بگیری تا بتونی یه شغل امن و بیخطر، در یک شرکت بزرگ پیدا کنی و اطمینان حاصل کن که مزایای خوبی داشته باشه.”

پدر پولدارم از من میخواست یاد بگیرم که کارکرد پول چگونه است تا بتوانم آنرا برای خودم به کار بگیرم. و اینها درسهایی هستند که من در طول دوره حیاتم از هدایت ها و راهنمایی های زندگی خواهم آموخت، نه داخل کلاس درس.

پدر پولدار درس اول را اینگونه ادامه داد: “من خوشحالم که تو از کار کردن برای ساعتی 10 سنت، خشمگین شدی. اگر عصبانی نمیشدی و با شادی اون رو می پذیرفتی، مجبور بودم بهت بگم که نمیتونم چیزی یادت بدم. همینطور که میبینی، یادگیری واقعی انرژی لازم داره، میل واشتیاق سوزان لازم داره. خشم بخش بزرگی از این فرموله. برای پدید اومدن اشتیاق، عشق و خشم باهم ترکیب شدن. وقتی که بحث پول به میون میاد، اغلب مردم نمیخوان دست به ریسک بزنن و دوست دارن احساس امنیت کنن. بنابراین اشتیاق نیست که اونا رو هدایت می کنه، ترسه که هدایتشون می کنه. “

پرسیدم : “ پس به این دلیله که اونا شغلی رو با بهای کم می پذیرن؟ “

پدر پولدار گفت: “بله، برخی از مردم میگن چون من به اندازه ی کمپانی کشت و زرع شکر یا دولت حقوق نمیدم، دارم اونا رو استثمار میکنم. ولی من میگم مردم خودشون، خودشون رو استثمار میکنند. این ترس خودشونه، نه من. “

پرسیدم: “اما فکر نمی کنین که باید بیشتر بهشون پرداخت کنین؟”

“مجبور نیستم، بعلاوه پول بیشتر، مشکل رو حل نمی کنه، به پدر خودت نگاه کن. اون کلی پول درمیاره و هنوزم نمی تونه صورتحساب هاشو پرداخت کنه. اغلب مردم اینطورین که هر چی پول بیشتری دریافت کنن، بیشتر زیر بار بدهی میرن.”

درحالیکه لبخند میزدم، گفتم: “ پس بخاطر همین بود که 10 سنت در ساعت بهم میدادین. این بخشی از درس بود.”

پدر پولدار لبخند زنان گفت: “درسته، میبینی؟ پدرت به مدرسه رفت و تحصیلات عالی کسب کرد و تونست شغلی با حقوق بالا بدست بیاره. اما چون اون در مدرسه هرگز چیزی در مورد پول یاد نگرفته، هنوز مشکلات مالی داره. بعلاوه او به کار کردن برای پول اعتقاد داره.”

پرسیدم: “شما ندارین؟”

پدر پولدار گفت: “ نه، نه واقعا. اگر میخوای کار کردن برای پول رو یاد بگیری، پس در مدرسه بمون. اونجا جای فوق العاده ای برای یادگیری اون کاره. اما اگر میخوای یاد بگیری که چطور پول رو برای خودت بکار بگیری، من اونو بهت آموزش میدم. اما فقط اگر واقعا میخوای که یاد بگیری.”

پرسیدم: “همه نمیخوان یاد بگیرن؟ “

پدر پولدار گفت: “نه، حقیقتا بخاطر اینکه آسونتره یاد بگیری چطور برای پول کار کنی. بخصوص اگر مواقعی که بحث پول به میون میاد، ترس حس اصلی و اولیه شما باشه.”

در حالیکه اخم هام توی هم رفته بود، گفتم: “ متوجه نمی شم”

پدر پولدار: “فعلا نگران اون نباش، فقط بدون این ترسه که بیشتر مردم رو به کار کردن وا میداره، ترس از نپرداختن قبض هاشون، ترس از اخراج شدن، ترس از اینکه پول کافی نداشته باشن، ترس از دوباره شروع کردن. اینا هزینه تحصیل کردن برای یادگیری یک حرفه یا تجارته و در ادامه کار کردن برای پول. اغلب مردم برده پول میشن و بعد از دست رئیسشون عصبانی میشن.”

پرسیدم: “ آیا یادگیری اینکه چطور پول رو برای خودمون بکار بگیریم، یک دوره آموزشی کاملا متفاوته؟”

پدر پولدار پاسخ داد: “ کاملا، کاملا “

در آن صبح شنبه ی زیبای هاوایی، ما در سکوت نشسته بودیم. الان دوستانم لیگ کوچک بیس بالشان را شروع کرده اند. اما حالا به دلایلی من شکرگزار بودم که تصمیم گرفته بودم برای ساعتی 10 سنت کار کنم. حس می کردم دارم چیزهایی یاد میگیرم که دوستانم در مدرسه یاد نمی گرفتند.

پدر پولدار گفت: “ من به قولم عمل کردم. از خیلی وقت پیش آموزش دادن به شما رو شروع کردم. توی سن 9 سالگی شما مزه ی کار کردن برای پول رو چشیدین. فقط کافیه ماه گذشته ی خودت رو در پنجاه سال ضرب کنی و این ایده به ذهنت خواهد رسید که اکثر مردم عمرشون رو صرف چی می کنن.”

من گفتم: “وحشتناکه ! “

پدر پولدار گفت: “ اگر انتخاب کنی که برای پول کار کنی، به این معنیه که زندگیت شبیه بیشتر مردم میشه. و چه حسی داشتی وقتی خانم مارتین برای سه ساعت کار کردن، سه سکه 10 سنتی کف دستت میانداخت؟ “

من گفتم: “ حس میکردم کافی نیست. تقریبا هیچی به نظر نمی رسید. ناامید بودم”

پدر پولدار: “ و این دقیقا مثل حسی هست که بیشتر کارمندان وقتی به چک حقوقیشون نگاه میکنن، دارن. بخصوص وقتی که مالیات و سایر کسورات ازش بیرون کشیده شده. حداقل تو صددرصدش رو گرفتی.

با شگفتی پرسیدم: “منظورتون اینه که بیشتر کارگران همه حقوقشون، بهشون پرداخت نمیشه؟”

پدر پولدار با هیجان و تأکید گفت: “نه ! دولت همیشه اول سهم خودش رو میگیره.”

من پرسیدم: “چطور اینکارو انجام میده؟”

پدر پولدار گفت: “مالیاتها. وقتی پول در میاری مالیات میدی، وقتی پول خرج می کنی مالیات میدی، وقتی پس انداز میکنی مالیات میدی، وقتی می میری مالیات میدی!”

پرسیدم: “چرا مردم اجازه میدن که دولت اینکارو باهاشون بکنه؟”

پدر پولدار با لبخند گفت: “ پولدارها اجازه نمیدن. فقرا و طبقه متوسط اینکارو انجام میدن. باهات شرط می بندم که درآمد من بیشتر از پدرت هست، درحالیکه اون بیشتر مالیات می پردازه.”

من پرسیدم: “چه جوری میتونه اینطور باشه؟”

بعنوان یک پسربچه 9 ساله، این مسأله برایم قابل درک نبود که چطور بعضی ها اجازه میدهند دولت با آنها چنین کاری را بکند. پدر پولدار آنجا در سکوت نشسته بود، حدس میزنم او میخواست که من بجای وراجی کردن، به حرفهایش گوش کنم.

بالاخره آرام گرفتم. آنچه را که می شنیدم، دوست نداشتم. میدانستم که پدرم همیشه از مالیاتهای زیادی که پرداخت میکند، گله مند است، اما واقعا کاری درباره ی آن انجام نمی داد. آیا زندگی دارد او را هل می دهد؟ (یعنی دارد به او فشار وارد می کند؟)

پدر پولدار به آرامی و در سکوت روی صندلی اش تکانی خورد و به من نگاه میکرد. پرسید:

“برای یادگیری آماده ای؟”

من سرم را آهسته به نشانه تأیید تکان دادم.

پدر پولدار: “همونطور که گفتم، چیزهای زیادی برای یادگرفتن هست. اینکه یاد بگیری چطور پول رو برای خودت بکار بگیری، یک آموزش مادام العمره. اغلب مردم چهار سال به دانشگاه میرن و تحصیلاتشون تموم میشه. من میدونم که آموختن در مورد پول درتمام طول عمرم ادامه خواهد داشت. حقیقتا بخاطر اینکه هر چی بیشتر یاد بگیرم، میفهمم که چیزهای بیشتری هست که باید بدونم. اونا موضوع اصلی رو یاد نمی گیرن. اونا میرن سر کار، چک حقوقشون رو دریافت میکنن، چکهاشون رو پاس میکنن و همین. بعلاوه متعجب هم هستن که چرا مشکلات مالی دارن. بعد، اونا فکر میکنن پول بیشتر مشکلشون رو حل میکنه. تعداد کمی هم متوجه میشن که مشکل، فقدان تحصیلات مالیشون هست. “

من که گیج شده بودم، پرسیدم: “پس پدر من بخاطر اینکه چیزی در مورد پول یاد نگرفته، مشکلات مالیاتی داره ؟”

پدر پولدار گفت: “ببین، مالیات ها فقط یک بخش کوچیک از آموختن این مسأله هستن که چطور پول رو برای خودت بکار بندازی. امروز من فقط میخوام بدونم که آیا هنوز برای آموختن در مورد پول مشتاق هستی یا نه؟ اغلب مردم اینگونه نیستن. اونا میخوان به مدرسه برن، یه حرفه ای یاد بگیرن، با کارشون خوش باشن و پول زیادی در بیارن. یک روز اونا از خواب بیدار میشن، درحالیکه مشکلات مالی بسیار زیادی دارن و بعد اونا نمیتونن کار کردن رو متوقف کنن. این هزینه ی این هست که فقط یادبگیری چطور برای پول کار کنی، بجای اینکه یادبگیری چطور پول رو برای خودت به کار بگیری.”

و بعد پرسید: “بنابراین، آیا هنوز برای یادگرفتن، اشتیاق داری؟”

با حرکت سرم تایید کردم.

پدر پولدار گفت: “خوبه، حالا برگرد سر کارت. این بار، من به تو هیچی پرداخت نمیکنم.”

من با حیرت پرسیدم: “چی ؟؟؟”

پدر پولدار: “شنیدی چی گفتم. هیچی. تو همون سه ساعت شنبه ها رو کار میکنی. اما اینبار ساعتی ده سنت بهت پرداخت نمیشه. تو خودت گفتی که میخوای یادبگیری چطور برای پول کار نکنی. پس منم پولی بهت پرداخت نمیکنم.”

نمی توانستم آنچه را که می شنیدم باور کنم.

پدر پولدار: “من همین صحبت ها رو با مایک هم کرده ام. اون الان داره مجانی کار میکنه. گردگیری میکنه، قوطی های محصولات رو میچینه. بهتره که عجله کنی و برگردی اونجا.”

فریاد زدم : “این منصفانه نیست، باید یه چیزی پرداخت کنین.”

پدر پولدار: “خودت گفتی میخوای یاد بگیری. اگه الان اینو یاد نگیری، مثل همون دو زن و اون مرد مسنی خواهی شد که در دفتر من نشستن و برای پول کار میکنن و امیدوارن که من اخراجشون نکنم. یا مثل پدرت کلی پول در بیاری و آخرش تا سر توی بدهی فرو بری. به امید اینکه پول بیشتر مشکلت رو حل می کنه. اگر این چیزیه که میخوای، من برمیگردم به همون معامله اولمون، یعنی پرداخت ساعتی 10 سنت. یا تو میتونی همون کاری رو بکنی که اکثر مردم انجام میدن. شکایت کنی که حقوقت کافی نیست، کارت رو ترک کنی و بگردی دنبال یه شغل دیگه.”

پرسیدم: “اما خب، … چیکار کنم ؟”

پدر پولدار به سرم ضربه ی آرامی زد و گفت: “از این استفاده کن. اگر ازش درست استفاده کنی، بزودی ازم ممنون خواهی شد که یک فرصت در اختیارت قرار دادم و تبدیل به یک مرد ثروتمند میشی.”

من آنجا ایستاده بودم، در حالیکه باورم نمیشد با چه معاملهی غیر منصفانه ای توافق کرده بودم. من اینجا آمدم تا درخواست افزایش حقوق بکنم و حالا به من می گفتند که مجانی به کارم ادامه بدهم.

پدر پولدار دوباره به سرم نواخت و گفت: “از این استفاده کن. حالا برو بیرون و برگرد سر کارت.”

درس : پولدارها برای پول کار نمیکنند.

من به پدرم نگفتم که چیزی به من پرداخت نمی کنند. او متوجه نمیشد و من هم نمیخواستم سعی کنم چیزی را برایش تشریح کنم که خودم هم بدرستی نفهمیده بودم.

من و مایک برای سه هفته دیگر هم، هر شنبه سه ساعت مجانی کار کردیم.

دیگر کار اذیتم نمی کرد و کارهای روزمره آسانتر شده بود. فقط بازی بیس بالی که از دست داده بودم و این موضوع که نمی توانستم از عهده خرید کتابهای کمیک بر بیایم، رنجم میداد.

ظهر هفته سوم پدر پولدار به فروشگاه آمد. صدای ماشینش را شنیدیم که وارد محوطه پارکینگ شد و تلق تلق کنان خاموش شد. او وارد فروشگاه شد و خانم مارتین را بغل کرد و با او سلام و احوالپرسی کرد. بعد از اینکه از اوضاع و احوال فروشگاه با خبر شد، به سمت فریزر بستنی ها رفت. دو بستنی برداشت. پول آنها را حساب کرد و به من و مایک با اشاره ای گفت : “بیاین بریم قدم بزنیم پسرا”

با رد شدن از لابه لای چند ماشین از خیابان عبور کردیم و از عرض یک زمین چمن بزرگ که تعدادی بزرگسال در آن مشغول بازی بیس بال بودند، گذشتیم و کمی دورتر از زمین روی یک نیمکت نشستیم. او بستنی ها را به من و مایک داد و پرسید: “اوضاع چطوره بچه ها ؟”

مایک گفت: “خوبه”

من هم با سر تایید کردم.

پدر پولدار پرسید: “هنوز هیچی یاد نگرفتین؟”

من و مایک به هم نگاه کردیم. شانه هایمان را بالا انداختیم و همراه با هم سر تکان دادیم.

اجتناب کردن از یکی از بزرگترین تله های زندگی

پدر پولدار: “خب، شما پسرا بهتره که فکرتون رو بکار بندازین. شما در آستانهی یکی از بزرگترین درسهای زندگی هستین. اگر درس رو خوب یادبگیرین، از یک عمر زندگی همراه با آزادی و امنیت زیاد، لذت خواهید برد. اگر درس رو یاد نگیرین، منتهی میشین به آدمهایی مثل خانم مارتین و خیلی از کسانی که الان دارن توی این پارک بیس بال بازی میکنن. اونا سخت کار میکنن، چسبیدن به توهمی به اسم امنیت شغلی، چشم دوختن به سه هفته تعطیلات آخر هر سال و یک مستمری ناچیز بازنشستگی بعد از چهل و پنج سال کار. اگر این شما رو به وجد میاره، من به شما افزایش حقوقی معادل 25 سنت در ساعت میدم.”

من طلبکارانه گفتم: “اما اینا آدمهای سخت کوشی هستن. شما دارین اونا رو مسخره میکنین؟”

لبخندی بر چهره ی پدر پولدار نشست و گفت: “خانم مارتین مثل مادر منه. من هیچوقت همچین ظلمی نمیکنم. شاید ظالم به نظر برسم، چون دارم بهترین تلاشم رو میکنم تا به شما پسرا چیزی رو نشون بدم. میخوام دیدگاهتون رو وسیع کنم تا شما بتونین یه چیزهایی رو ببینین. چیزهایی رو که اغلب مردم به این دلیل که دیدگاهشون بسیار محدوده، امکان دیدنشون رو ندارن. بیشتر مردم تله ای رو که در اون گرفتار هستن، نمی بینن. “

من و مایک درحالی که به حرفهایش تردید داشتیم، آنجا نشسته بودیم. او ظالم به نظر می رسید، با این وجود میتوانستیم حس کنیم که بیصبرانه میخواهد ما از چیزی آگاه شویم.

پدر پولدار با لبخندی گفت: “اون 25 سنت در ساعت خوب به نظر نمی رسه؟ باعث نمی شه قلبتون کمی تندتر بزنه؟”

سرم را به علامت “نه” تکان دادم. اما آن پیشنهاد واقعا ضربان قلبم را تندتر کرده بود. بیست و پنج سنت در ساعت پول بسیار زیادی برای من بود.

پدر پولدار با لبخند شیطنت آمیزی گفت : “بسیار خوب، من ساعتی 1 دلار به شما پرداخت میکنم.”

حالا قلبم داشت از ضربان منفجر میشد. مغزم داشت فریاد میکشید که : “قبوله، … قبوله”

چیزی را که میشنیدم باورم نمیشد. با اینحال باز هم چیزی نگفتم.

پدر پولدار گفت: “باشه، ساعتی دو دلار” مغز و قلب کوچک 9 ساله ی من داشتند منفجر می شدند. بهرحال سال 1956 بود و دریافت ساعتی 2 دلار، من را تبدیل به ثروتمندترین بچهی دنیا میکرد. تصور درآوردن یکچنین پولی را هم نمی توانستم بکنم. میخواستم بگویم بله. میخواستم که بپذیرم. میتوانستم یک دوچرخه جدید را مقابل چشمانم ببینم. یک جفت دستکش بیس بال جدید و ستایش دوستانم، وقتی که برق پولهایم را به آنها نشان بدهم. بعلاوه ی اینها، جیمی و بقیه دوستان پولدارش، هرگز نمی توانستند دوباره مرا فقیر بخوانند.

اما به طریقی دهانم در سکوت ماند. شاید مغزم آنقدر داغ کرده بود که فیوز سوزانده بود. اما در اعماق درونم به طرز وحشتناکی ساعتی دو دلار را میخواستم.

بستنی آب میشد و از دستم پایین میچکید. چوب بستنی خالی بود و زیر پایم ترکیبی از وانیل و شکلات ریخته بود که مورچه ها داشتند لذتش را می بردند.

پدر پولدار داشت به دو پسری نگاه می کرد که با چشمانی گشاد و مغزی خالی، به او خیره شده بودند. او میدانست که دارد ما را آزمایش میکند و میدانست که بخشی از احساس ما میخواهد که پیشنهاد را بپذیرد.

او میدانست که نفس هر انسانی یک بخش ضعیف و نیازمند دارد که میتوان آنرا خرید. او همچنین میدانست که نفس هر انسانی یک بخش قوی دارد که پر از عزم راسخ است و هرگز نمیتوان آنرا خرید. فقط این سوال برایش وجود داشت که (در مورد ما) کدام یک قوی تر است.

او در زندگی اش هزاران نفس را اینگونه آزموده بود. او هر زمان که کسی برای مصاحبه شغلی به او مراجعه میکرد، نفسش را می سنجید.

پدر پولدار : “بسیار خوب، ساعتی 5 دلار”

ناگهان سکوتی درونم حکمفرما شد. شرایط تغییر کرد. پیشنهاد آنقدر بزرگ بود که مسخره به نظر میرسید. حتی تعداد بزرگسالانی که در سال 1956 بیش از 5 دلار در ساعت درآمد داشته باشند، زیاد نبود. وسوسه ها ناپدید شدند و آرامش درونم برقرار شد. به آرامی بسمت چپ برگشتم و به مایک نگاه کردم. او هم به من نگاه کرد. آن بخش ضعیف و نیازمند وجودم ساکت بود و بخشی از من که قابل خرید نبود، غلبه کرده بود. یک آرامش و یقین در مورد پول وارد مغز و روحم شده بود. میدانستم که مایک هم به چنین نقطه ای رسیده است.

پدر پولدار به نرمی گفت: “خوووبه، اغلب مردم یک قیمتی دارن. و قیمتی که اونا دارن، بخاطر وجود احساسات انسانی هست بنام ترس و حرص. در ابتدا ترس از بی پول شدن ما رو برمی انگیزه که سخت کار کنیم. و بعد به مجرد اینکه ما اون چک حقوق رو دریافت می کنیم، حرص و امیال، ما رو به این فکر میندازن که پول چه چیزهای فوق العاده ای رو میتونه بخره. سپس الگو شکل می گیره.”

من پرسیدم: “کدوم الگو؟”

پدر پولدار: “الگوی بیدار شدن، سرکار رفتن، صورتحسابها رو پرداخت کردن، بیدار شدن، سرکار رفتن، صورتحسابها رو پرداخت کردن، … سپس زندگی اونا تا ابد بوسیله دو حس ترس و حرص اداره میشه. به اونا پول بیشتری پیشنهاد بده و اونا حلقه رو تکرار می کنن و البته با افزودن به خرج هاشون. این چیزیه که من بهش میگم رقابت بیحاصل.

مایک پرسید: “راه دیگه ای هم هست؟”

پدر پولدار گفت: “بله، اما فقط آدمهای کمی هستن که اونو پیدا میکنن.”

مایک پرسید: “و اون راه چیه ؟”

پدر پولدار گفت: “اون چیزیه که من امیدوارم شما پسرا حین کار کردن برای من، و آموزش دیدن از من، بهش برسین. به این دلیل بود که همه شکل های پرداخت رو بیرون دادم.”

مایک پرسید: “هیچ راهنمایی نمی کنین؟ ما یه جورایی از سخت کار کردن خسته شدیم. بخصوص مجانی.”

پدر پولدار گفت: “بسیار خوب، اولین قدم اینه که شما راستش رو بگین.”

من گفتم: “ما دروغ نمی گیم”

پدر پولدار برگشت و گفت: “نگفتم دروغ میگین، گفتم واقعیت رو بگین”

پرسیدم : واقعیت چی رو بگیم ؟”

پدر پولدار پرسید: “اینکه چه حسی دارین؟ مجبور نیستین اینو به کس دیگه ای بگین، فقط به خودتون بگین.”

من پرسیدم: “منظورتون اینه که مردمی که توی این پارک هستن، مردمی که برای شما کار میکنن، خانوم مارتین، اینا هیچکدوم این کارو نمی کنن؟”

پدر پولدار گفت: “من شک دارم. اونا بجاش ترس از بی پول شدن رو احساس میکنن. بجای روبرو شدن با ترسشون و بجای اینکه فکر کنن، واکنش نشون میدن. اونا بجای اینکه از مغزشون استفاده کنن، بطور احساسی واکنش نشون میدن. سپس مقداری پول بدست میارن و دوباره احساس خوشی و میل و حرص بر اونا مسلط میشه و دوباره بجای اینکه فکر کنن، واکنش نشون میدن”

مایک گفت: “پس احساساتشون براشون فکر می کنن”

پدر پولدار گفت: “درسته، بجای اینکه واقعیت رو در مورد احساساتشون بگن، اونا به احساساتشون واکنش نشون میدن و از فکر کردن باز می مونن. اونا ترس رو احساس میکنن، میرن سر کار، امیدوارن که پول ترسشون رو تسکین بده، اما نمی ده. اون ترس قدیمی، مرتب به سراغشون میاد و اونا برمیگردن سر کار و دوباره امیدوارن که پول ترسشون رو آروم کنه و باز هم این اتفاق نمی افته. ترس اونا رو در این تله نگه میداره، تله ی کار کردن و پول درآوردن ، کار کردن و پول درآوردن، و امیدوارن که ترس از بین بره. اما هر روز از خواب بیدار میشن و اون ترس قدیمی هم به همراهشون از خواب بیدار میشه. در مورد میلیونها نفر، اون ترس قدیمی، باعث میشه که سراسر شب رو بیدار بمونن و یک شب پریشانی و نگرانی رو براشون ایجاد میکنه. پس اونا بیدار میشن و میرن سر کار، امیدوارن که یک چک حقوقی، ترس رو که مدام باعث زجرکشیدن شون میشه، خواهد کشت. پول داره زندگی اونا رو اداره میکنه و اونا از گفتن این حقیقت سر باز میزنن. پول تحت کنترل احساسات و در نتیجه نفس اوناست.”

پدر پولدار در سکوت نشست و گذاشت که حرفهایش در ذهن ما بنشیند. من و مایک آنچه را که او گفت شنیدیم، اما براستی متوجه تمام آنچیزهایی که او در موردش صحبت می کرد، نشدیم.

من فقط میدانستم که همیشه در شگفت بودم که چرا آدم بزرگها شتابزده به سر کار میروند. آنقدرها جذاب به نظر نمی رسید و آنها هرگز شاد بنظر نمی آمدند. اما یک چیزی آنها را وامیداشت که شتابزده به سر کار بروند.

پدر پولدار که متوجه شده بود ما تا سرحد ممکن مجذوب حرفهای او شده ایم، گفت: “من از شما پسرا میخوام که از این تله دوری کنین”

ادامه در بخش بعدی …

متن انگلیسی فصل

CHAPTER 01 - Part 02

“If you learn life’s lessons, you will do well. If not, life will just continue to push you around. People do two things. Some just let life push them around. Others get angry and push back. But they push back against their boss, or their job, or their husband or wife. They do not know it’s life that’s pushing.” I had no idea what he was talking about.

“Life pushes all of us around. Some give up. Others fight. A few learn the lesson and move on. They welcome life pushing them around. To these few people, it means they need and want to learn something. They learn and move on. Most quit, and a few like you fight.” Rich dad stood and shut the creaky old wooden window that needed repair. “If you learn this lesson, you will grow into a wise, wealthy and happy young man. If you don’t, you will spend your life blaming a job, low pay or your boss for your problems. You’ll live life hoping for that big break that will solve all your money problems.” Rich dad looked over at me to see if I was still listening. His eyes met mine. We stared at each other, streams of communication going between us through our eyes. Finally, I pulled away once I had absorbed his last message. I knew he was right. I was blaming him, and I did ask to learn. I was fighting.

Rich dad continued. “Or if you’re the kind of person who has no guts, you just give up every time life pushes you. If you’re that kind of person, you’ll live all your life playing it safe, doing the right things, saving yourself for some event that never happens. Then, you die a boring old man. You’ll have lots of friends who really like you because you were such a nice hard-working guy. You spent a life playing it safe, doing the right things. But the truth is, you let life push you into submission. Deep down you were terrified of taking risks. You really wanted to win, but the fear of losing was greater than the excitement of winning. Deep inside, you and only you will know you didn’t go for it. You chose to play it safe.” Our eyes met again. For ten seconds, we looked at each other, only pulling away once the message was received.

“You’ve been pushing me around” I asked.

“Some people might say that,” smiled rich dad. “I would say that I just

gave you a taste of life.“ ”What taste of life?” I asked, still angry, but now curious. Even ready to learn.

“You boys are the first people that have ever asked me to teach them how to make money. I have more than 150 employees, and not one of them has asked me what I know about money. They ask me for a job and a paycheck, but never to teach them about money. So most will spend the best years of their lives working for money, not really understanding what it is they are working for.” I sat there listening intently.

“So when Mike told me about you wanting to learn how to make money, I decided to design a course that was close to real life. I could talk until I was blue in the face, but you wouldn’t hear a thing. So I decided to let life push you around a bit so you could hear me. That’s why I only paid you 10 cents.” “So what is the lesson I learned from working for only 10 cents an hour?” I asked. “That you’re cheap and exploit your workers?”

Rich dad rocked back and laughed heartily. Finally, after his laughing stopped, he said, “You’d best change your point of view. Stop blaming me, thinking I’m the problem. If you think I’m the problem, then you have to change me. If you realize that you’re the problem, then you can change yourself, learn something and grow wiser. Most people want everyone else in the world to change but themselves. Let me tell you, it’s easier to change yourself than everyone else.” “I don’t understand,” I said.

“Don’t blame me for your problems,” rich dad said, growing impatient.

“But you only pay me 10 cents.”

“So what are you learning?” rich dad asked, smiling.

“That you’re cheap,” I said with a sly grin.

“See, you think I’m the problem,” said rich dad.

“But you are.”

“Well, keep that attitude and you learn nothing. Keep the attitude

that I’m the problem and what choices do you have?”

“Well, if you don’t pay me more or show me more respect and teach me, I’ll quit.”

“Well put,” rich dad said. “And that’s exactly what most people do. They quit and go looking for another job, better opportunity, and higher pay, actually thinking that a new job or more pay will solve the problem. In most cases, it won’t.” “So what will solve the problem?” I asked. “Just take this measly 10 cents an hour and smile?”

Rich dad smiled. “That’s what the other people do. Just accept a paycheck knowing that they and their family will struggle financially. But that’s all they do, waiting for a raise thinking that more money will solve the problem. Most just accept it, and some take a second job working harder, but again accepting a small paycheck.” I sat staring at the floor, beginning to understand the lesson rich dad was presenting. I could sense it was a taste of life. Finally, I looked up and repeated the question. “So what will solve the problem?”

“This,” he said tapping me gently on the head. “This stuff between your ears.”

It was at that moment that rich dad shared the pivotal point of view that separated him from his employees and my poor dad-and led him to eventually become one of the richest men in Hawaii while my highly educated, but poor, dad struggled financially all his life. It was a singular point of view that made all the difference over a lifetime.

Rich dad said over and over, this point of view, which I call Lesson No. 1.

“The poor and the middle class work for money.” “The rich have money work for them.”

On that bright Saturday morning, I was learning a completely different point of view from what I had been taught by my poor dad. At the age of 9, I grew aware that both dads wanted me to learn. Both dads encouraged me to study… but not the same things.

My highly educated dad recommended that I do what he did. “Son, I want you to study hard, get good grades, so you can find a safe, secure job with a big company. And make sure it has excellent benefits.” My rich dad wanted me to learn how money works so I could make it work for me. These lessons I would learn through life with his guidance, not because of a classroom.

My rich dad continued my first lesson, “I’m glad you got angry about working for 10 cents an hour. If you had not gotten angry and had gladly accepted it, I would have to tell you that I could not teach you. You see, true learning takes energy, passion, a burning desire. Anger is a big part of that formula, for passion is anger and love combined. When it comes to money, most people want to play it safe and feel secure. So passion does not direct them: Fear does.” “So is that why they’ll take a job with low par?” I asked.

“Yes,” said rich dad. “Some people say I exploit people because I don’t pay as much as the sugar plantation or the government. I say the people exploit themselves. It’s their fear, not mine.”

“But don’t you feel you should pay them more?” I asked.

“I don’t have to. And besides, more money will not solve the problem. Just look at your dad. He makes a lot of money, and he still can’t pay his bills. Most people, given more money, only get into more debt.”

“So that’s why the 10 cents an hour,” I said, smiling. “It’s a part of the lesson.”

“That’s right,” smiled rich dad. “You see, your dad went to school and got an excellent education, so he could get a high-paying job. Which he did. But he still has money problems because he never learned anything about money at school. On top of that, he believes in working for money.” “And you don’t?” I asked.

“No, not really,” said rich dad. “If you want to learn to work for money, then stay in school. That is a great place to learn to do that. But if you want to learn how to have money work for you, then I will teach you that. But only if you want to learn.” “Wouldn’t everyone want to learn that” I asked.

“No,” said rich dad. “Simply because it’s easier to learn to work for money, especially if fear is your primary emotion when the subject of money is discussed.”

“I don’t understand,” I said with a frown.

“Don’t worry about that for now. Just know that it’s fear that keeps most people working at a job. The fear of not paying their bills. The fear of being fired. The fear of not having enough money. The fear of

starting over. That’s the price of studying to learn a profession or trade, and then working for money. Most people become a slave to money… and then get angry at their boss.”

“Learning to have money work for you is a completely different course of study?” I asked.

“Absolutely,” rich dad answered, “absolutely.”

We sat in silence on that beautiful Hawaiian Saturday morning. My friends would have just been starting their Little League baseball game. But far some reason, I was now thankful I had decided to work for 10 cents an hour. I sensed that I was about to learn something my friends would not learn in school.

“Ready to learn?” asked rich dad.

“Absolutely,” I said with a grin.

“I have kept my promise. I’ve been teaching you from afar,” my rich dad said. “At 9 years old, you’ve gotten a taste of what it feels like to work for money. Just multiply your last month by fifty years and you will have an idea of what most people spend their life doing.” “I don’t understand,” I said.

“How did you feel waiting in line to see me? Once to get hired and once to ask for more money?”

“Terrible,” I said.

“If you choose to work for money, that is what life is like for many people,” said rich dad.

“And how did you feel when Mrs. Martin dropped three dimes in your hand for three hours’ work?”

“I felt like it wasn’t enough. It seemed like nothing. I was disappointed,” I said.

“And that is how most employees feel when they look at their paychecks. Especially after all the tax and other deductions are taken out. At least you got 100 percent.”

“You mean most workers don’t get paid everything?” I asked with amazement.

“Heavens no!” said rich dad. “The government always takes its share first.”

“How do they do that.” I asked.

“Taxes,” said rich dad. “You’re taxed when you earn. You’re taxed when you spend. You’re taxed when you save. You’re taxed when you die.”

“Why do people let the government do that to them?”

“The rich don’t,” said rich dad with a smile. “The poor and the middle class do. I’ll bet you that I earn more than your dad, yet he pays more in taxes.”

“How can that be?” I asked. As a 9-year-old boy, that made no sense to me. “Why would someone let the government do that to them?”

Rich dad sat there in silence. I guess he wanted me to listen instead of jabber away at the mouth.

Finally, I calmed down. I did not like what I had heard. I knew my dad complained constantly about paying so much in taxes, but really did nothing about it. Was that life pushing him around?

Rich dad rocked slowly and silently in his chair, just looking at me.

“Ready to learn?” he asked.

I nodded my head slowly.

“As I said, there is a lot to learn. Learning how to have money work for you is a lifetime study. Most people go to college for four years, and their education ends. I already know that my study of money will continue over my lifetime, simply because the more I Find out, the more I find out I need to know. Most people never study the subject. They go to work, get their paycheck, balance their checkbooks, and that’s it. On top of that, they wonder why they have money problems. Then, they think that more money will solve the problem. Few realize that it’s their lack of financial education that is the problem.” “So my dad has tax problems because he doesn’t understand money?” I asked, confused.

“Look,” said rich dad. “Taxes are just one small section on learning how to have money work for you. Today, I just wanted to find out if you still have the passion to learn about money. Most people don’t. They want to go to school, learn a profession, have fun at their work, and earn lots of money. One day they wake up with big money problems, and then they can’t stop working. That’s the price of only knowing how to work for money instead of studying how to have money work for you. So do you still have the passion to learn?” asked rich dad.

I nodded my head.

“Good,” said rich dad. “Now get back to work. This time, I will pay you nothing.”

“What?” I asked in amazement.

“You heard me. Nothing. You will work the same three hours every

Saturday, but this time you will not be paid 10 cents per hour. You said you wanted to learn to not work for money, so I’m not going to pay you anything.”

I couldn’t believe what I was hearing.

“I’ve already had this conversation with Mike. He’s already working, dusting and stacking canned goods for free. You’d better hurry and get back there.”

“That’s not fair,” I shouted. “You’ve got to pay something.”

“You said you wanted to learn. If you don’t learn this now, you’ll grow up to be like the two women and the older man sitting in my living room, working for money and hoping I don’t fire them. Or like your dad, earning lots of money only to be in debt up to his eyeballs, hoping more money will solve the problem. If that’s what you want, I’ll go back to our original deal of 10 cents an hour. Or you can do what most people grow up to do. Complain that there is not enough pay, quit and go looking for another job.” “But what do I do?” I asked.

Rich dad tapped me on the head. “Use this,” he said. “If you use it well, you will soon thank me for giving you an opportunity, and you will grow into a rich man.”

I stood there still not believing what a raw deal I had been handed. Here I came to ask for a raise, and now I was being told to keep working for nothing.

Rich dad tapped me on the head again and said, “Use this. Now get out of here and get back to work.”

LESSON #l: The Rich Don’t Work For Money

I didn’t tell my poor dad I wasn’t being paid. He would not have understood, and I did not want to try to explain something that I did not yet understand myself.

For three more weeks, Mike and I worked for three hours, every Saturday, for nothing. The work didn’t bother me, and the routine got easier. It was the missed baseball games and not being able to afford to buy a few comic books that got to me.

Rich dad stopped by at noon on the third week. We heard his truck pull up in the parking lot and sputter when the engine was turned off. He entered the store and greeted Mrs. Martin with a hug. After finding out how things were going in the store, he reached into the ice-cream freezer, pulled out two bars, paid for them, and signalled to Mike and me.

“Let’s go for a walk boys.”

We crossed the street, dodging a few cars, and walked across a large grassy field, where a few adults were playing softball. Sitting down at a remote picnic table, he handed Mike and me the ice-cream bars.

“How’s it going boys?”

“OK,” Mike said.

I nodded in agreement.

“Learn anything yet?” rich dad asked.

Mike and I looked at each other, shrugged our shoulders and shook our heads in unison.

Avoiding One of Life’s Biggest Traps

“Well, you boys had better start thinking. You’re staring at one of life’s biggest lessons. If you learn the lesson, you’ll enjoy a life of great freedom and security. If you don’t learn the lesson, you’ll wind up like Mrs. Martin and most of the people playing softball in this park. They work very hard, for little money, clinging to the illusion of job security, looking forward to a three-week vacation each year and a skimpy pension after forty-five years of work. If that excites you, I’ll give you a raise to 25 cents an hour.” “But these are good hard-working people. Are you making fun of them?” I demanded.

A smile came over rich dad’s face.

“Mrs. Martin is like a mother to me. I would never be that cruel. I may sound cruel because I’m doing my best to point something out to the two of you. I want to expand your point of view so you can see something. Something most people never have the benefit of seeing because their vision is too narrow. Most people never see the trap they are in.” Mike and I sat there uncertain of his message. He sounded cruel, yet we could sense he was desperately wanting us to know something.

With a smile, rich dad said, “Doesn’t that 25 cents an hour sound good? Doesn’t it make your heart beat a little faster.”

I shook my head “no,” but it really did. Twenty five cents an hour would be big bucks to me.

“OK, I’ll pay you a dollar an hour,” rich dad said, with a sly grin.

Now my heart was beginning to race. My brain was screaming,

An

“Take it. Take it.” I could not believe what I was hearing. Still, I said nothing.

“OK, $2 an hour.”

My little 9-year-old brain and heart nearly exploded. After all, it was 1956 and being paid $2 an hour would have made me the richest kid in the world. I couldn’t imagine earning that kind of money. I wanted to say “yes.” I wanted the deal. I could see a new bicycle, new baseball glove, and adoration of my friends when I flashed some cash. On top of that, Jimmy and his rich friends could never call me poor again. But somehow my mouth stayed silent.

Maybe my brain had overheated and blown a fuse. But deep down, I badly wanted that $2 an hour.

The ice cream had melted and was running down my hand. The ice-cream stick was empty, and under it was a sticky mess of vanilla and chocolate that ants were enjoying. Rich dad was looking at two boys staring back at him, eyes wide open and brains empty. He knew he was testing us, and he knew there was a part of our emotions that wanted to take the deal. He knew that each human being has a weak and needy part of their soul that can be bought. And he knew that each human being also had a part of their soul that was strong and filled with a resolve that could never be bought. It was only a question of which one was stronger. He had tested thousands of souls in his life. He tested souls every time he interviewed someone for a job.

“OK, $5 an hour.”

Suddenly there was a silence from inside me. Something had changed. The offer was too big and had gotten ridiculous. Not too many grownups in 1956 made more than $5 an hour. The temptation disappeared, and a calm set in. Slowly I turned to my left to look at Mike. He looked back at me. The part of my soul that was weak and needy was silenced. The part of me that had no price took over. There was a calm and a certainty about money that entered my brain and my soul. I knew Mike had gotten to that point also.

“Good,” rich dad said softly. “Most people have a price. And they have a price because of human emotions named fear and greed. First, the fear of being without money motivates us to work hard, and then once we get that paycheck, greed or desire starts us thinking about all the wonderful things money can buy. The pattern is then set.” “What pattern?” I asked.

“The pattern of get up, go to work, pay bills, get up, go to work, pay bills… Their lives are then run forever by two emotions, fear and greed. Offer them more money, and they continue the cycle by also increasing their spending. This is what I call the Rat Race.” “There is another way?” Mike asked.

“Yes,” said rich dad slowly. “But only a few people find it.”

“And what is that way?” Mike asked.

“That’s what I hope you boys will find out as you work and study with me. That is why I took away all forms of pay.”

“Any hints?” Mike asked. “We’re kind of tired of working hard, especially for nothing.”

“Well, the first step is telling the truth,” said rich dad.

“We haven’t been lying.” I said.

“I did not say you were lying. I said to tell the truth,” rich dad came

back.

“The truth about what?” I asked.

“How you’re feeling,” rich dad said. “You don’t have to say it to anyone else. Just yourself.”

“You mean the people in this park, the people who work for you, Mrs. Martin, they don’t do that?” I asked.

“I doubt it,” said rich dad. “Instead, they feel the fear of not having money. Instead of confronting the fear, they react instead of think. They react emotionally instead of using their heads,” rich dad said, tapping us on our heads. “’Then, they get a few bucks in their hands, and again the emotion of joy and desire and greed take over, and again they react, instead of think.” “So their emotions do their thinking,” Mike said.

“That’s correct,” said rich dad. “Instead of telling the truth about how they feel, they react to their feeling, fail to think. They feel the fear, they go to work, hoping that money will soothe the fear, but it doesn’t. That old fear haunts them, and they go back to work, hoping again that money will calm their fears, and again it doesn’t. Fear has them in this trap of working, earning money, working, earning money, hoping the fear will go away. But every day they get up, and that old fear wakes up with them. For millions of people, that old fear keeps them awake all night, causing a night of turmoil and worry. So they get up and go to work, hoping that a paycheck will kill that fear gnawing at their soul. Money is running their lives, and they refuse to tell the truth about that.

Money is in control of their emotions and hence their souls.”

Rich dad sat quietly, letting his words sink in. Mike and I heard what he said, but really did not understand fully what he was talking about. I just knew that I often wondered why grownups hurried off to work. It did not seem like much fun, and they never looked that happy, but something kept them hurrying off to work.

Realizing we had absorbed as much as possible of what he was talking about, rich dad said, “I want you boys to avoid that trap.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.