معرفی

کتاب: پدر پولدار، پدر فقیر / فصل 1

معرفی

توضیح مختصر

بخش معرفی از کتاب پدر پولدار، پدر فقیر

  • زمان مطالعه 15 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

معرفی

داشتن دو پدر به من این امکان را داد که بتوانم بین دو دیدگاه مختلف حق انتخاب داشته باشم. یکی دیدگاه یک پدر پولدار و یکی دیدگاه یک پدر فقیر.

من دو پدر داشتم، یک پولدار و یک فقیر. یکی بسیار تحصیل کرده بود و باهوش، او دکترای حرفه ای داشت و دوره ی چهارساله تحصیلات کارشناسی خود را در مدت کمتر از دو سال گذراند. بعد به دانشگاه استنفورد رفت -دانشگاه شیکاگو- و به دانشگاه شمال غربی رفت تا تحصیلات پیشرفته را بگذراند و همه اینها را با بورسیه ی کامل تحصیلی به انجام رساند. آن‌یکی پدر هرگز کلاس هشتم را هم تمام نکرد.

هر دو مرد در حرفه‌ی خود موفق بودند و همه‌ی عمر خود را سخت کار می‌کردند. هر دو درآمد قابل توجهی داشتند. درحالیکه یکی همیشه در حال تقلا کردن برای حل مسائل مالی بود، آن یکی از ثروتمند‌ترین مردان هاوایی شد.

یکی وقتی از دنیا رفت، ده ها میلیون دلار برای خانواده‌اش و خیریه ها و کلیسایش باقی گذاشت. آن‌یکی قبض‌هایی باقی گذاشت که باید پرداخت می‌شدند.

هر دو مرد قوی، فرهمند و تأثیرگذار بودند. هر دو توصیه هایی به من می‌کردند، اما توصیه های آنها یک جور نبود. هر دو مرد قویا من را به درس خواندن تشویق می‌کردند، اما زمینه های تحصیلی مشابهی را پیشنهاد نمی‌کردند.

اگر من فقط یک پدر داشتم، مجبور بودم که یا توصیه هایش را بپذیرم، یا نپذیرم. داشتن دو پدر به من این امکان را داد که بتوانم بین دو دیدگاه مختلف، حق انتخاب داشته باشم. یکی از یک مرد پولدار و دیگری از یک مرد فقیر. بجای اینکه بسادگی یکی یا دیگری را رد یا قبول کنم، بیشتر فکر می‌کردم ، مقایسه می‌کردم و بعد برای خودم یکی را انتخاب می‌کردم.

مشکل اینجا بود که پدر پولدار اونموقع هنوز پولدار نبود و پدر فقیر هم هنوز فقیر نشده بود. هر دو تازه حرفه‌ی خود را شروع کرده بودند و هر دو برای اداره امور مالی و خانواده شان در تکاپو بودند.

اما آنها در مورد پول دیدگاه های بسیار متفاوتی داشتند. مثلا یکی می‌گفت: عشق به پول، ریشه‌ی همه شرارت هاست. آن‌یکی می‌گفت: کمبود پول، ریشه‌ی همه‌ی شرارت هاست.

بعنوان یک پسر جوان، داشتن دو پدر قوی که هر دو برایم تأثیرگذار بودند، سخت بود. من می‌خواستم پسر خوبی باشم و حرفشان را گوش کنم، اما آنها یک چیز واحد نمی‌گفتند.

تفاوت بین دیدگاه‌های آنها، بخصوص در زمینه پول آنقدر شدید بود که من بسیار کنجکاو و مشتاق به دانستن بار آمدم. مدتهای طولانی شروع کردم به فکر کردن در مورد هر چیزی که هر کدامشان می‌گفتند.

اکثر اوقات خلوت و تنهایی من صرف تأمل کردن و پرسیدن سوالاتی از خودم می‌شد. مثل: چرا این یکی چنین حرفی میزند؟ و بعد همین سوال را در مورد آن‌یکی تکرار می‌کردم.

خیلی راحت تر می‌شد اگر می‌توانستم بسادگی بگویم که : آری، دارد درست می‌گوید و با او موافقم یا بسادگی آنرا رد می‌کردم و می‌گفتم: پیرمرد نمی‌داند که درباره چه حرف می‌زند.

درعوض داشتن دو پدر که عاشقشان بودم، من را مجبور می‌کرد که فکر کنم و در نهایت یک راه را برای خودم انتخاب کنم.

بعنوان یک فرایند، انتخاب از بین دو روش برای خودم، در دراز مدت بسیار ارزشمند تر بود از اینکه خیلی راحت یک دیدگاه موجود را بپذیرم یا آنرا رد کنم.

یکی از دلایلی که پولدارها، پولدارتر می شوند، فقرا فقیرتر می‌شوند و آدمهایی که در طبقه‌ی متوسط زندگی می‌کنند با بدهی‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند، این است که مسأله پول، مسأله ای است که در خانه آموزش داده می‌شود و نه در مدرسه. اغلب ما در مورد پول از والدینمان چیزی یاد می‌گیریم. خب، یک پدر و مادر فقیر چه چیزی می توانند در مورد پول به فرزندشان آموزش بدهند؟

آنها به سادگی می‌گویند: به مدرسه رفتن ادامه بده و سخت درس بخوان. فرزند ممکن است با تحصیلات عالیه فارغ التحصیل شود، اما تحت برنامه ریزی و ذهنیت یک آدم فقیر.

متأسفانه مسأله پول در مدرسه آموزش داده نمی‌شود. مدارس تمرکزشان بر روی برنامه های آموزشگاهی و مهارت‌های تخصصی است، اما نه در مورد مهارتهای مالی. این مسأله توضیح می‌دهد که چطور بانکداران باهوش، دکترها و حسابدارانی که نمرات بسیار خوبی کسب کرده اند، همچنان همه عمر خود با مسائل مالی درگیر هستند.

بخش بزرگی از بدهی‌های بین المللی سرسام آور ما، بخاطر تصمیمات مالی مقامات دولتی و سیاستمداران تحصیل کرده ای است که در مسأله پول یا آموزش ندیده اند و یا اطلاعات بسیار کمی دارند.

امروز من اغلب نگران این هستم که اگر ما میلیون ها مردمی را داشته باشیم که از نظر مالی و پزشکی نیاز به مراقبت دارند، بزودی چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آنها به حمایت های مالی خانواده هایشان و دولتهایشان وابسته خواهند بود. اگر مسأله بیمه پزشکی سالمندان و امنیت اجتماعی بدون بودجه بماند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

اگر آموزش بچه ها در مورد پول، همچنان بر عهده ی والدینی باقی بماند که اغلب آنها یا فقیرند یا روزی فقیر خواهند شد، ملت ها چگونه زنده باقی بمانند ؟

من چون دو پدر تأثیرگذار داشتم، از هر دوی آنها چیز یاد گرفتم. مجبور بودم تا به توصیه‌های هر کدامشان فکر کنم و بنابراین در عمل، در مورد قدرت و تأثیر تفکر هر کدامشان در زندگی هایشان، به بینش ارزشمندی دست پیدا کردم.

بعنوان مثال، یکی عادت داشت که بگوید: نمی توانم از عهده اش بر بیایم. و پدر دیگر گفتن چنین کلماتی را ممنوع کرده بود. او تأکید داشت که من از خودم بپرسم: چطور می توانم از عهده اش بر بیایم؟

یکی یک اظهار نظر بود و دیگری یک پرسش. یکی اجازه می‌داد که شانه خالی کنی و رهایش کنی و دیگری مجبورت می‌کرد که تفکر کنی. پدری که در شرف پولدار شدن بود، می‌گفت که با گفتن نمی‌توانم از عهده اش بر بیایم، بطور خودکار مغزت از کار دست میکشد و متوقف می شود. منظورش این نبود که باید هر آنچه را که میخواهی بخری، بلکه او متعصبانه به تمرین دادن مغز بعنوان قوی ترین کامپیوتر دنیا، اعتقاد داشت.

او میگفت: مغز من هر روز قوی تر می‌شود چون تمرینش می‌دهم. هر چه که مغزم قوی‌تر می‌شود پول بیشتری می توانم به دست بیاورم. او عقیده داشت که گفتن خودکار - از عهده اش بر نمی آیم- نشانه‌ی تنبلی مغز است.

با اینکه هر دوی آنها سخت کار می‌کردند، متوجه شدم که یکی وقتی پای مسأله پول به میان می آید، طبق عادت به مغزش استراحت می دهد و دیگری مغزش را تمرین می دهد.

نتیجه‌ی دراز مدتش این شد که یکی از نظر مالی بسیار قدرتمند شد و دیگری ضعیف. این خیلی تفاوتی ندارد با دو نفری که یکیشان بطور منظم به بدنسازی میرود و ورزش می کند و دیگری روی کاناپه دراز می‌کشد و تلویزیون تماشا می کند. تمرین مناسب جسمانی شانس شما را افزایش می دهد برای دستیابی به سلامتی ، و تمرین مناسب فکری، شانس شما را افزایش می دهد برای دستیابی به ثروت.

تنبلی هم سلامتی و هم ثروت را کاهش می‌دهد.

دو پدر من گرایشات فکری متفاوتی داشتند. یکی فکر می‌کرد که آدمهای پولدار باید مالیات بیشتری بدهند تا از آنهایی که در زندگی شانس کمتری آورده اند، مراقبت شود و دیگری می‌گفت: مالیات آنهایی را که دست به تولید می‌زنند جریمه می‌کند و به آنهایی که چیزی تولید نمی‌کنند، جایزه می‌دهد.

یکی پیشنهاد می‌داد که سخت درس بخوانم تا بتوانم در یک شرکت خوب، کار پیدا کنم. آن‌یکی پیشنهاد می‌داد سخت درس بخوانم تا بتوانم برای خودم یک شرکت خوب را بخرم.

یکی می‌گفت: دلیل اینکه من ثروتمند نیستم، این است که شما بچه ها را دارم و دیگری می‌گفت: دلیل اینکه من باید ثروتمند بشوم این است که شما بچه ها را دارم. یکی تشویقمان می‌کرد که سر میز شام در مورد پول و تجارت صحبت کنیم و دیگری صحبت کردن درباره موضوع پول را هنگام غذا خوردن ممنوع کرده بود.

یکی می‌گفت وقتی پای پول در میان می‌آید محتاط باش و ریسک نکن. دیگری می‌گفت یاد بگیر که ریسک کنی. یکی عقیده داشت که خانه‌ی ما بزرگترین سرمایه گذاری و بزرگترین دارایی ماست و دیگری عقیده داشت که خانه ی من یک مسئولیت و بدهی هست و اگر خانه ات بزرگترین سرمایه گذاری ات باشد، بدان که مشکل داری.

هر دو پدر قبض‌هایشان را سر وقت پرداخت می‌کردند. اما یکی قبض‌هایش اولین چیزی بود که می‌پرداخت، و دیگری قبض‌هایش را آخر سر پرداخت می‌کرد.

یکی از آنها به دولت و شرکت باور داشت که از شما و نیازهایتان مراقبت می‌کنند. او همیشه نگران افزایش حقوق، برنامه های بازنشستگی، مزایای پزشکی، مرخصی استعلاجی، تعطیلات و سایر مزایا بود. او تحت تأثیر دو تا از دائی‌هایش بود که عضو نظام شده بودند و بعد از بیست سال خدمت فعال، مزایا و حقوق بازنشستگی آنرا دریافت می‌کردند. او عاشق ایده‌ی مزایای پزشکی و امتیازات فروشگاه پادگان بود که ارتش برای بازنشسته هایش فراهم کرده بود. او همچین عاشق سیستم حق تصدی بود که از طریق دانشگاه در دسترس قرار داشت. به نظر می‌رسید ایده‌ی حمایت شغلی و مزایای شغلی در زندگی، در آن زمان از اهمیت بیشتری نسبت به خود شغل برخوردار بود.

او همیشه میگفت: من سخت برای دولت کار می‌کنم و مستحق این مزایا هستم.

آن‌یکی پدر عقیده اش این بود که باید از نظر مالی کاملا متکی بخود باشیم. او برضد ذهنیت حقوق‌بگیری حرف می‌زد و اینکه چطور این ذهنیت مردمی را بوجود می آورد که از نظر مالی ضعیف و نیازمند هستند. تأکید او بر این بود که باید از نظر مالی دارای صلاحیت و سررشته باشیم. یک پدر همیشه در تقلا بود تا اندکی دلار پس‌انداز کند و آن‌یکی براحتی تولید سرمایه می‌کرد.

یک پدر به من یاد داد که چطور یک رزومه تأثیرگذار بنویسم تا بتوانم شغل خوبی پیدا کنم. آن یکی به من یاد داد که چطور یک برنامه و طرح مالی و تجاری بنویسم تا بتوانم یک شغل ایجاد کنم.

محصول دو پدر قدرتمند بودن این اجازه را به من داد که بتوانم مشاهده کنم که هر کدام از این طرز فکرها چه تأثیری در زندگی آنها خواهد گذاشت.

مثلا پدر فقیر همیشه میگفت: من هیچوقت ثروتمند نخواهم شد و این پیشگویی به حقیقت پیوست. از آنطرف پدر پولدار ترجیح میداد که خودش را یک آدم ثروتمند بداند و همیشه چنین چیزهایی می‌گفت:

من پولدارم، آدمهای پولدار همچین کاری را نمی کنند.

حتی وقتی که در پی یک شکست مالی شدید، با ورشکستگی کامل مواجه شد، او همچنان به این تصور که یک آدم پولدار است، ادامه داد.

او با این جمله روی شکست خود سرپوش می‌گذاشت:

ورشکسته شدن و فقیر شدن دو چیز متفاوت هستند. ورشکسته شدن موقتی است، اما فقیر شدن، همیشگی است.

پدر فقیرم همچنین می‌گفت: من به پول علاقه ای ندارم، یا اینکه پول مسأله مهمی نیست، اما پدر پولدار همیشه می‌گفت: پول، قدرت است.

قدرت افکار ما هیچگاه نه مورد سنجش قرار می‌گیرد و نه از آن قدردانی می شود. اما برای من بعنوان یک پسر جوان روشن شد که بسیار مهم است که از افکار خودم آگاه باشم و اینکه بدانم چطور افکار خودم را بیان کنم. متوجه شدم پدر فقیرم به این دلیل فقیر نشده که پول کمی در می‌آورد، چون درآمد قابل توجهی داشت. بلکه فقرش بدلیل افکارش و عملکردش بوده است. بعنوان یک پسر جوان با داشتن این دو پدر، شدیدا آگاه شدم که مراقب باشم چه افکاری را برای خودم انتخاب کنم که با افکار خودم مطابق باشند.

باید به حرف پدر پولدارم گوش کنم یا پدر فقیرم؟

اگر چه هر دو نفر احترام بسیاری برای تحصیل و فراگیری قائل بودند، در این فکر که چه چیزی برای یادگیری اهمیت دارد، موافق نبودند. یکی از من میخواست که سخت درس بخوانم، یک مدرک خوب بگیرم و یک کار خوب پیدا کنم تا درآمد خوبی داشته باشم. میخواست که درس بخوانم تا یک حرفه ای بشوم، یک وکیل بشوم یا یک حسابدار. یا بروم به مدرسه کسب و کار و مدرک MBA را بگیرم. دیگری من را تشویق میکرد که درس بخوانم تا ثروتمند باشم. تا بفهمم که پول چطور کار می کند و آنرا برای خودم بکار بگیرم.

“من برای پول کار نمی‌کنم”

اینها کلماتی بودند که او بارها و بارها تکرار می کرد.

“پول برای من کار می‌کند”

در سن 9 سالگی من تصمیم گرفتم که به حرفهای پدر پولدار گوش کنم و در مورد پول از او یاد بگیرم. در عمل یعنی تصمیم گرفتم که به حرفهای پدر فقیرم گوش نکنم، درحالیکه او بود که همه مدارک دانشگاهی را داشت.

یک درس از رابرت فراست

رابرت فراست شاعر مورد علاقه ی من است. اگرچه بسیاری از اشعار او را دوست دارم، شعر مورد علاقه‌ی من این است : راه نرفته

تقریبا هر روز از این شعر درس می‌گیرم.

راه نرفته

دو راه به داخل یک جنگل زرد پاییزی از هم جدا می‌شدند.

و متاسفم که نمیتوانستم هر دو را پیمایش کنم، چون یک مسافر بودم.

مدتها ایستادم و به یکی خیره شدم، تا آنجایی که میشد دید. آنجا که زمین و آسمان به هم پیوند میخورند. آن را تماشا کردم.

بعد به آن دیگری نگاه کردم، همان طور که اولی را نظاره کرده بودم، یا شاید بشود گفت بهتر از آن.

چون پوشیده از سبزه بود و تشنه پیموده شدن.

اگر چه هر دو مسیر با توجه به رد پاهایی که وجود داشت، تقریبا به یک اندازه پیموده شده بودند،

و هر دو در ابتدای صبح، پوشیده از برگهایی بودند که هنوز اثر قدمها آنها را سیاه نکرده بود،

اوه، من اولی را برای یک روز دیگر گذاشتم،

گرچه می دانستم آنطور که راهها من را هدایت می‌کنند،

شک داشتم که هرگز برگردم.

باید این را با آهی گفته باشم، یک روزی سالها و سالها پس از آن.

دو راه در جنگلی زرد از هم جدا می‌شدند و من گام در آن راهی گذاشتم که کمتر پیموده شده بود.

و آن انتخاب بود که همه‌ی تفاوت ها را ایجاد کرد.

رابرت فراست - 1916

و آن همه‌ی تفاوت ها را ایجاد کرد.

در طول سالها، من روی این شعر رابرت فراست تأمل کرده ام. این انتخاب که به نصایح پدر بسیار تحصیل کرده ام و گرایشاتش در مورد پول گوش نکنم، تصمیم دردناکی بود. اما تصمیمی بود که مابقی زندگی من را شکل داد.

از آن لحظه که تصمیم گرفتم به حرف کدام یک گوش کنم، تحصیلات من در مورد پول شروع شد. پدر پولدار در طول بیش از سی سال به من آموزش داد. تا جایی که دیگر 39 ساله بودم. او زمانی از آموزش دادن دست کشید که متوجه شد من تمام آنچه را که میخواست در جمجمه‌ی کلفتم فرو کند، بخوبی فراگرفتم.

پول شکلی از قدرت است. اما آنچه بیشتر اهمیت دارد، تحصیلات مالی است. پول می‌آید و می‌رود. اما اگر شما آموخته باشید که کارکرد پول چگونه است، شما به او مسلط خواهید شد و می‌توانید شروع به تولید ثروت کنید.

دلیل اینکه تفکر مثبت داشتن، به تنهایی به کار نمی آید این است که اکثر مردم به مدرسه می‌روند و هرگز یاد نمی‌گیرند که پول چطور کار می‌کند. بنابراین آنها عمرشان را صرف این می‌کنند که برای پول کار کنند.

چون من وقتی شروع کردم، فقط 9 سال داشتم، درسهایی که پدر پولدار می‌داد، بسیار ساده بودند و وقتی که او همه ی آنها را به من آموخت و تمام شد، کل آن فقط شش درس اصلی بود که در طول سی سال تکرار شده بود.

این کتاب در مورد آن شش درس است. تا حد امکان به همان سادگی بیان کردم که پدرم آنها را به من آموخت. درسها قرار نیست پاسخی برای شما داشته باشند. اما آنها تابلوهای راهنمایی هستند که شما و فرزندان تان را هدایت می کنند تا ثروتمند شوید، بدون اهمیت به اینکه در دنیای نامعین و با تغییرات فزاینده‌ی ما چه اتفاقاتی می‌افتد.

متن انگلیسی فصل

Introduction

Rich Dad, Poor Dad

I had two fathers, a rich one and a poor one. One was highly educated and intelligent; he had a Ph.D. and completed four years of undergraduate work in less than two years. He then went on to Stanford University, the University of Chicago, and Northwestern University to do his advanced studies, all on full financial scholarships. The other father never finished the eighth grade.

Both men were successful in their careers, working hard all their lives. Both earned substantial incomes. Yet one always struggled financially. The other would become one of the richest men in Hawaii. One died leaving tens of millions of dollars to his family, charities and his church. The other left bills to be paid.

Both men were strong, charismatic and influential. Both men offered me advice, but they did not advise the same things. Both men believed strongly in education but did not recommend the same course of study.

If I had had only one dad, I would have had to accept or reject his advice. Having two dads advising me offered me the choice of contrasting points of view; one of a rich man and one of a poor man.

Instead of simply accepting or rejecting one or the other, I found myself thinking more, comparing and then choosing for myself.

The problem,was that rich man was not rich yet and the poor man was not yet poor. Both were just starting out on their careers, and both were struggling with money and families. But they had very different points of view the money.

For example, one dad would say, “The love of money is the root of all evil.” The other, “The lack of money is the root of all evil.”

As a young boy, having two strong fathers both influencing me was difficult. I wanted to be a good son and listen, but the two fathers did not say the same things. The contrast in their points of view, particularly about money,was so extreme that I grew curious and intrigued. I began to start thinking for long periods of time about what each was saying.

Much of my private time was spent reflecting, asking myself questions such as, “Why does he say that?” and then asking the same question of the other dad’s statement. It would have been much easier to simply say, “Yeah, he’s right. I agree with that.” Or to simply reject the point of view by saying, “The old man doesn’t know what he’s talking about.” Instead, having two dads whom I loved,forced me to think and ultimately choose a way of thinking for myself. As a process, choosing for myself turned out to be much more valuable in the long run, than simply accepting or rejecting a single point of view.

One of the reasons the rich get richer, the poor get poorer, and the middle class struggles in debt is that the subject of money is taught at home, not in school. Most of us learn about money from our parents. So what can a poor parent tell their child about money? They simply say “Stay in school and study hard.” The child may graduate with excellent grades but with a poor person’s financial programming and mind-set.

Sadly,Money is not taught in schools. Schools focus on scholastic and professional skills, but not on financial skills. This explains how smart bankers, doctors and accountants who earned excellent grades in school may still struggle financially all of their lives. Our staggering national debt is due in large part to highly educated politicians and government officials making financial decisions with little or no training in the subject of money.

Today,I often wonder what will soon happen when we have millions of people who will need financial and medical assistance. They will be dependent on their families or the government for financial support. What will happen when Medicare and Social Security run out of money? How will a nation survive if teaching children about money continues to be left to parents-most of whom will be, or already are, poor?

Because I had two influential fathers, I learned from both of them. I had to think about each dad’s advice, and in doing so, I gained valuable

insight into the power and effect of one’s thoughts on one’s life. For example, one dad had a habit of saying, “I can’t afford it.” The other dad forbade those words to be used. He insisted I ask, “How can I afford it?” One is a statement, and the other is a question. One lets you off the hook, and the other forces you to think. My soon-to-be-rich dad would explain that by automatically saying the words “I can’t afford it,” your brain stops working. By asking the question “How can I afford it?” your brain is put to work. He did not mean you should buy everything you wanted. He was fanatical about exercising your mind, the most powerful computer in the world. He’d say: “My brain gets stronger every day because I exercise it. The stronger it gets, the more money I can make.” He believed that automatically saying “I can’t afford it” was a sign of mental laziness.

Although both dads worked hard, I noticed that one dad had a habit of putting his brain to sleep when it came to money matters, and the other had a habit of exercising his brain. The long-term result was that one dad grew stronger financially and the other grew weaker. It is not much different from a person who goes to the gym to exercise on a regular basis versus someone who sits on the couch watching television. Proper physical exercise increases your chances for health, and proper mental exercise increases your chances for wealth. Laziness decreases both health and wealth.

My two dads had opposing attitudes in thought. One dad thought that the rich should pay more in taxes to take care of those less fortunate. The other said, “Taxes punish those who produce and reward those who don’t produce.”

One dad recommended, “Study hard so you can find a good company to work for.” The other recommended, “Study hard so you can find a good company to buy.” One dad said, “The reason I’m not rich is because I have you kids.” The other said, “The reason I must be rich is because I have you kids.” One encouraged talking about money and business at the dinner ,table. The other forbade the subject of money to be discussed over a meal. One said, “When it comes to money, play it safe, don’t take risks.” The other said, “Learn to manage risk.” One believed, “Our home is our largest investment and our greatest asset.” The other believed, “My house is a liability, and if your house is your largest investment, you’re in trouble.”

Both dads paid their bills on time, yet one paid his bills first while the other paid his bills last.

One dad believed in a company or the government taking care of you and your needs. He was always concerned about pay raises, retirement plans, medical benefits, sick leave, vacation days and other perks. He was impressed with two of his uncles who joined the military and earned a retirement and entitlement package for life after twenty years of active service. He loved the idea of medical benefits and PX privileges the military provided its retirees. He also loved the tenure system available through the university. The idea of job protection for life and job benefits seemed more important, at times, than the job. He would often say, “I’ve worked hard for the government, and I’m entitled to these benefits.” The other believed in total financial self-reliance. He spoke out against the “entitlement” mentality and how it was creating weak and financially needy people. He was emphatic about being financially competent.

One dad struggled to save a few dollars. The other simply created investments.

One dad taught me how to write an impressive resume so I could find a good job. The other taught me how to write strong business and financial plans so I could create jobs.

Being a product of two strong dads allowed me the luxury of observing the effects different thoughts have on one’s life. I noticed that people really do shape their life through their thoughts.

For example, my poor dad always said, “I’ll never be rich.” And that prophesy became reality. My rich dad, on the other hand, always referred to himself as rich. He would say things like, “I’m a rich man, and rich people don’t do this.” Even when he was flat broke after a major financial setback, he continued to refer to himself as a rich man. He would cover himself by saying, “There is a difference between being poor and being broke. - Broke is temporary, and poor is eternal.” My poor dad would also say, “I’m not interested in money,” or “Money doesn’t matter.” My rich dad always said, “Money is power.”

The power of our thoughts may never be measured or appreciated, but it became obvious to me as a young boy,there was a important to be aware of my thoughts and how I expressed myself. I noticed that my poor dad was poor not because of the amount of money he earned, which was significant, but because of his thoughts and actions. As a young boy, having two fathers, I became acutely aware of being careful which thoughts I chose to adopt as my own. should I listen to-my rich dad or my poor dad?

Although both men had tremendous respect for education and learning, they disagreed in what they thought was important to learn. One wanted me to study hard, earn a degree and get a good job to earn money. He wanted me to study to become a professional, an attorney or an accountant or to go to business school for my MBA. The other encouraged me to study to be rich, to understand how money works and to learn how to have it work for me. “I don’t work for money!” were words he would repeat over and over, “Money works for me!” At the age of 9, I decided to listen to and learn from my rich dad about money. In doing so, I chose not to listen to my poor dad, even though he was the one with all the college degrees.

A Lesson From Robert Frost

Robert Frost is my favourite poet. Although I love many of his poems, my favorite is The Road Not Taken. I use its lesson almost daily:

The Road Not Taken

Two roads diverged in a yellow wood, And sorry I could not travel both And be one traveler, long I stood And looked down one as far as I could To where it bent in the undergrowth;

Then took the other, as just as fair, And having perhaps the better claim, Because it was grassy and wanted wear Though as for that the passing there Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay In leaves no step had trodden black. Oh, I kept the first for another day! Yet knowing how way leads onto way, I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh Somewhere ages and ages hence; Two roads diverged in a wood, and I took the one less traveled by, And that has made all the difference.

Robert Frost(1916)

And that made all the difference.

Over the years, I have often reflected upon Robert Frost’s poem. Choosing not to listen to my highly educated dad’s advice and attitude about money was a painful decision, but it was a decision that shaped the rest of my life.

Once I made up my mind whom to listen to, my education about money began. My rich dad taught me over a period of 30 years, until I was age 39. He stopped once he realized that I knew and fully understood what he had been trying to drum into my often thick skull.

Money is one form of power. But what is more powerful is financial education. Money comes and goes, but if you have the education about how money works, you gain power over it and can begin building wealth. The reason positive thinking alone does not work is because most people went to school and never learned how money works, so they spend their lives working for money.

Because I was only 9 years old when I started, the lessons my rich dad taught me were simple. And when it was all said and done, there were only six main lessons, repeated over 30 years. This audiobook is about those six lessons, put as simply as possible as my rich dad put forth those lessons to me. The lessons are meant not to be answers, but guideposts that will assist you and your children to grow wealthier no matter what happens in a world of increasing change and uncertainty.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.