لباس شب قرمز و یک دکمه فلزی

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: قتل در قطار سریع السیر شرقی / فصل 3

لباس شب قرمز و یک دکمه فلزی

توضیح مختصر

پوآرو با مسافرهای قطار مصاحبه می‌کنه تا قاتل رو پیدا کنه.

  • زمان مطالعه 18 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

لباس شب قرمز و یک دکمه فلزی

در واگن رستوران همه چیز آماده بود. توده‌ای از پاسپورت‌ها و بلیط‌ها، یک نقشه از واگن، که اسم‌ مسافرها روش علامت‌گذاری شده بود، کاغذ و قلم و جوهر.

پوآرو گفت: “عالیه. اولین مصاحبه‌مون با مسئول بلیط خواهد بود. احتمالاً چیزی درباره شخصیتش میدونی، ام. بوک. باید شهادتش رو باور کنیم؟”

ام. بوک جواب داد: “قطعاً. پیِر مایکل ۱۵ ساله که برای شرکت کار میکنه. یک مرد فرانسوی، خیلی درستکار.” مایکل وارد واگن شد. به نظر به اندازه‌ی قبل ناراحت‌ نبود. ولی هنوز خیلی مضطرب بود.

پوآرو به ملایمت گفت: “حالا، مایکل باید چند تا چیز درباره شب گذشته ازت بپرسیم. آقای راتچت رفت خوابید- کی؟”

“کمی بعد از شام، مسیو. قبل از اینکه بلگراد رو ترک کنیم.”

“بعد از اون دیدی کسی وارد کوپه‌اش بشه؟”

“خدمتکارش، مسیو و منشیش. کس دیگه‌ای نه.”

“و این آخرین باری بود که اون رو دیدی یا صداشو شنیدی؟”

“نه، مسیو. تقریباً ۲۰ دقیقه به یک، زنگش رو زد. من در رو زدم، ولی اون صدا زد: چیزی نیست. اشتباه کردم.”

“و ساعت یک و ربع کجا بودی؟”

“بیشتر اوقات، در صندلیم در انتهای راهرو بودم. کمی بعد از یک- دقیقاً نمیدونم کی- به واگن بغل رفتم تا با همکارم درباره برف حرف بزنم. بعد خانم هابارد زنگ زد و من چند دقیقه‌ای باهاش حرف زدم. بعد برای شما آب آوردم، مسیو.”

“و بعد؟”

“تقریباً ساعت دو آقای مک‌کوئین ازم خواست تختش رو درست کنم. سرهنگ انگلیسی از شماره 15 اونجا باهاش بود. وقتی رفتن بخوابن، تا صبح روی صندلیم نشستم.”

“خوابیدی؟”

“فکر نمی‌کنم، مسیو.”

“کسی از مسافرها رو در راهرو دیدی؟”

مسئول بلیط لحظه‌ای فکر کرد. “یکی از خانم‌ها رفت توالت.”

“کدوم یکی؟”

“نمیدونم. ولی یه لباس شب قرمز پوشیده بود. یک عکس به سبک چینی پشتش داشت. “

“و بعد از اون؟”

“خود شما در رو باز کردید و یک ثانیه بیرون رو نگاه کردید.”

پوآرو گفت: “خوبه. به این فکر می‌کردم به خاطر میاری یا نه. حالا، اگه قاتل دیشب وارد قطار شده باشه…”

“هیچ غریبه‌ای دیشب در قطار نبود، آقا. در واگنِ بغل از داخل چفت شده بود. وقتی ۱۲:۲۰ در وینکوسی توقف کردیم، من در بغل رو باز کردم. ولی تمام مدت اونجا ایستاده بودم. هیچ کس از اونجا تو نیومد.”

“درِ بغل در اونور واگن رستوران چی؟”

“همیشه شب‌ها از داخل چفته.”

“حالا چفت نیست.”

مرد لحظه‌ای متعجب به نظر رسید. “شاید یکی از مسافرها بازش کرده که به برف نگاه کنه.” بالاخره گفت: “مسیو، من رو که مقصر نمی‌دونید؟”

پوآرو با مهربانی بهش لبخند زد. “البته که نه، دوست من. آه! یه چیز دیگه دارم که ازت بپرسم. درست بعد از اینکه در آقای راتچت رو زدی، یه زنگ دیگه زده شد. زنگ کی بود؟”

“پرنسس دراگومیرف، مسیو. خدمتکارش رو میخواست.”

“خدمتکارش رو صدا زدی؟”

“بله، مسیو.”

“همین. بابت کمکت ممنونم.”

مسئول بلیط از واگن رستوران خارج شد و پوآرو، آقای مک‌کوئین رو برای مصاحبه‌ی دیگه صدا زد.

وقتی مکویین فهمید که کارفرماش، مجرم کاستی بوده، خیلی عصبانی شد. داد زد: “چقدر وحشتناکه که من به مرد شروری مثل اون کمک کردم!”

“به نظر احساستون در این باره خیلی قویه، آقای مک‌کوئین.”

“بله، قویه. پدرم در پرونده آرمسترانگ در تیم حقوقی بود. اون میدونست که کاستی مجرمه، ولی اوضاع در دادگاه بد پیش رفت و ثابت نشد. خوب، خوشحالم که مرده- هرچند من خودم نکشتمش، می‌دونید.”

“البته، البته. حالا باید حرکات همه رو در قطار کنترل کنم. دیشب بعد از شام چیکار کردید؟”

“خوب، با چند تا از مسافرها صحبت کردم. تقریباً ساعت ۱۰ رفتم کوپه‌ی آقای راتچت. اون از من خواست چند تا نامه براش بنویسم. بعد وارد یک مکالمه طولانی با سرهنگ آربوتنات شدم.”

“می‌دونید چه‌ ساعتی خوابیدید؟”

“تقریبا ساعت ۲ فکر کنم.”

“در هیچ ساعتی از قطار خارج شدید؟”

“من و آربوتنات در- اسم‌ مکان چی بود؟ وینکوسی رفتیم بیرون. ولی خیلی سرد بود، بنابراین کمی بعد برگشتیم داخل.”

“از کدوم در از قطار خارج شدید؟”

“اونی که کنار واگن رستورانه.”

“به خاطر میارید چفت بود یا نه؟”

مک‌کوئین توقف کرد که فکر کنه. “بله، فکر کنم بود.”

“و شما وقتی برگشتید داخل قطار، دوباره چفتش کردید؟”

“من آخر سوار شدم و نه، فکر نمی‌کنم چفتش کرده باشم.”

کارآگاه ادامه داد: “وقتی با سرهنگ آربوتنات بودید، فکر کنم در کوپه‌تون باز بود. لطفاً بهم بگید بعد از اینکه قطار وینکوسی رو ترک کرد، کی از راهرو رد شد؟”

“مسئول بلیط و یک زن که به طرف واگن رستوران می‌رفت.”

“کدوم زن؟”

“نمی‌دونم. فقط به خاطر میارم که لاغر با لباس شب قرمز بود. احتمالاً داشت میرفت توالت.”

“دیدید که برگرده؟”

“خوب، نه، به خاطر نمیارم دیده باشمش.”

“یک سؤال دیگه. شما پیپ می‌کشید؟”

مک‌کوئین جواب داد: “نه، آقا. نمیکشم.”

“فکر می‌کنم فعلاً بسه. بابت زمانی که بهم دادید، ممنونم. حالا می‌خوام با خدمتکار آقای راتچت صحبت کنم.”

آمریکایی رفت و یک مرد انگلیسی رنگ پریده و لاغر وارد شد. کارآگاه پاسپورتش رو برداشت.

“شما خدمتکار آقای راتچت- ادوارد هنری ماسترمن، هستید. سن ۳۹، شهروند بریتانیا؟”

“بله، آقا.”

“شنیدید که کارفرماتون به قتل رسیده؟”

“بله، آقا. یک جرم وحشتناک.”

“لطفاً بهم بگید آخرین بار کی آقای راتچت رو دیدید.”

“تقریباً ساعت نه دیشب بود، آقا. طبق معمول رفتم پیش آقای راتچت و بهش کمک کردم که آماده خواب بشه.”

“حالت روحیش چطور بود؟”

“خوب نبود، آقا. تازه یه نامه خونده بود و فکر می‌کنم دربارش ناراحت بود. از هر کاری که میکردم انتقاد می‌کرد.”

“غیرعادی بود؟”

“نه، آقا. به آسونی اعصابش رو از دست می‌داد.”

“آقای راتچت دارویی برای کمک به خوابش استفاده می‌کرد؟” دکتر کنستانتین کمی جلو اومد تا جوابش رو بشنوه. “همیشه آقا، وقتی سفر می‌کرد. می‌گفت نمیتونه بدون اون بخوابه.”

“دیشب هم خورد؟”

“بله، آقا. خودم براش ریختم تو لیوان.”

“کارفرمات رو دوست داشتی، آقای ماسترمن؟”

صورت خدمتکار هیچ احساسی نشون نداد. “اون پول خوبی بهم میداد، آقا. ولی من زیاد به آمریکایی‌ها علاقه ندارم.”

“تا حالا به آمریکا رفتی؟”

“نه، آقا.”

“و بعد از اینکه دیشب از پیش آقای راتچت رفتی، چیکار کردی؟”

“به آقای مک‌کوئین گفتم اونو می‌خواد. بعد برگشتم به کوپه‌ی خودم و خوندم.”

“شما در کوپه‌ی شماره ۴ بودید؟”

“بله، آقا. با یک مرد ایتالیایی درشت.”

“ایتالیایی انگلیسی صحبت میکنه؟”

“خوب، یه جور انگلیسی، آقا. فهمیدم در آمریکا بوده، شیکاگو. ما زیاد حرف نمی‌زنیم. ترجیح میدم بخونم.”

“چه ساعتی رفتی که بخوابی؟”

“تقریباً ده و نیم رفتم که بخوابم، آقا. ولی خوابم نبرد. دندون درد داشتم.”

“اصلاً نخوابیدی؟”

“بله، در آخر خوابیدم. ولی نه تا وقتی که تقریباً ۴ صبح بود.”

“در طول شب از کوپه‌ات خارج شدی؟”

“نه، آقا.”

“و ایتالیایی؟”

“نه، آقا. اون تمام شب خوابیده بودم.”

“یک سؤال آخر. پیپ میکشی؟”

“نه، آقا. فقط سیگار میکشم.”

“ممنونم، آقای ماسترمن. فکر می‌کنم کافیه.”

“ببخشید، آقا. ولی خانم آمریکایی، خانم هابارد میگه اون همه چیز درباره قتل رو میدونه. اون خیلی ناراحته، آقا.”

پوآرو با لبخند گفت: “پس فکر می‌کنم باید نفر بعدی اونو ببینیم.” خانم هابارد در حالی که با هیجان حرف می‌زد، وارد واگن رستوران شد. “حالا، کی اینجا مسئوله. برای اینکه من اطلاعات خیلی مهمی دارم. خیلی مهم.”

پوآرو گفت: “لطفاً مادام، بشین. بعد همه چیز رو به من بگو.”

“خوب، این رو بهت میگم که شب گذشته قتلی در قطار بود و قاتل در کوپه‌ی من بود.”

“شما از این بابت مطمئنید، مادام؟”

“البته که هستم. من خواب بودم و یهو بیدار شدم. تاریک بود و می‌دونستم که یک مرد توی کوپه من هست. به قدری ترسیده بودم که نتونستم جیغ بکشم. فکر کردم کشته میشم. وحشتناک بود- این قطارهای زننده و چیزهای وحشتناکی که در اونها اتفاق میفته! و بعد فکر کردم: خوب، اون نمیتونه جواهرات من رو بدست بیاره، برای اینکه زیر بالشم قایمشون کردم. می‌تونم بهتون بگو، خیلی اذیت بود. ولی مهم نیست. کجا بودم؟”

“متوجه شدید که یک مرد در کوپه‌تون هست.”

“بله. خوب، اونجا دراز کشیدم و چشمام رو مدتی بستم. بعد دستم رو برای زنگ دراز کردم و فشارش دادم تا مسئول بلیط رو صدا کنم. زنگ زدم و زنگ زدم. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. فکر کردم شاید تا حالا همه رو در قطار کشتن. بعد بالاخره مسئول بلیط اومد داخل. چراغ‌ها رو روشن کردم و هیچ کس اونجا نبود.”

با قضاوت صدای خانم هابارد، اون فکر می‌کرد کلمات آخرش هیجان انگیزترین قسمت داستانشه.

“و بعد چه اتفاقی افتاد، مادام؟”

“خوب، به مسئول بلیط گفتم چه اتفاقی افتاده و به نظر باور نکرد. آشکارا مرد فرار کرده بود، ولی مسئول بلیط فقط می‌خواست آرومم کنه! خوب، اون موقع نگران بودم که مرد، مرد کوپه‌ی کنار منه. از مسئول بلیط خواستم که به در بین کوپه نگاه کنه. و البته چفت نبود. خوب، من بلافاصله چفتش کردم و یه چمدون هم جلوش گذاشتم.”

“و فکر می‌کنید مرد توی کوپه‌ی شما، رفت تو کوپه‌ی آقای راتچت، یا رفت بیرون تو راهرو؟”

“چطور میتونم بگم؟ چشم‌هام محکم بسته بودن. آه! اگه دخترم می‌دونست چقدر ترسیدم!”

“شاید مادام، صدای یک نفر رو نه در کوپه‌ی خودتون، بلکه در کوپه‌ی مرد مقتول شنیدید.”

“قطعاً نه! و میتونم اثباتش کنم!”

از توی کیف دستیش یک دکمه فلزی کوچیک درآورد.

“این رو می‌بینید؟ امروز صبح تو کوپه‌ام پیداش کردم.” وقتی دکمه رو گذاشت روی میز، آقای بوک فریاد زد: “این دکمه‌ی لباس فرم مسئول بلیطه!”

پوآرو گفت: “احتمالاً وقتی دیشب داشت به مادام هابارد کمک می‌کرد، از لباس فرم مایکل افتاده.”

زن آمریکایی داد زد: “چرا شما مردم منو باور نمی‌کنید؟ دیشب موقع خواب من داشتم یه مجله می‌خوندم. وقتی چراغ رو خاموش کردم، مجله رو گذاشتم روی زمین نزدیک پنجره. دیشب بعد از اینکه مرد تو اتاق من بود، مسئول بلیط اصلاً نزدیک پنجره نرفت. ولی صبح دکمه روی مجله بود. به این چی میگید؟”

کارآگاه جدی جواب داد: “بهش میگم مدرک، مادام. حالا میتونم چند تا سؤال ازتون بپرسم؟”

خانم هابارد گفت: “البته.”

“شما در مورد این مرد راتچت نگران بودید. پس چرا قبلاً درِ بین کوپه‌هاتون رو چفت نکرده بودید؟”

“کرده بودم. یا حداقل، از خانم سوئدی پرسیده بودم که هست یا نه. و اون گفت هست.”

“چرا خودتون نمی‌تونستید ببینیدش؟”

“من در تختم بودم و کیف آرایشم از دستگیری در آویزون بود.”

“کی بود؟”

“تقریباً ده و نیم بود، فکر کنم. خانم سوئدی اومد که از من آسپرین بخواد.”

“پرونده آدم‌ربایی آرمسترانگ رو به خاطر میارید؟”

“البته که به خاطر میارم. شخصاً آرمسترانگ‌ها رو نمیشناختم. اونها به جامعه‌ای بالاتر از من رفتن. ولی همیشه می‌شنیدم که زوج خیلی دوست‌داشتنی هستن. آه، اون مرد شرور، کاستی…”

پوآرو گفت: “راتچت، کاستی بود.”

“کاستی در این قطار! نمیتونم باور کنم! باید به دخترم بگم.”

“حالا مادام، فقط یک چیز دیگه. شما لباس شب قرمز دارید؟”

“چه سؤال عجیبی! نه، ندارم.”

پوآرو بهش کمک کرد به طرف در بره. در لحظه آخر، گفت: “دستمال‌تون رو انداختید، مادام.”

به تیکه پارچه‌ی کوچیکی که به طرفش گرفته بود، نگاه کرد. “این مال من نیست. خیلی کوچیکه. دستمال‌های من در اندازه‌ی معقولی هستن.”

کارآگاه گفت: “آه! یه اچ روش داشت. فکر کردم باید مال شما باشه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THREE

A Red Dressing Gown and a Metal Button

In the restaurant carriage, everything was ready - a pile of passports and tickets, a plan of the carriage with the names of the passengers marked on it, and writing paper, a pen and ink.

‘Excellent,’ said Poirot. ‘Our first interview will be with the conductor. You probably know something about his character, M. Bouc. Should we believe his evidence?’

‘Definitely,’ replied M. Bouc. ‘Pierre Michel has worked for the company for fifteen years. A Frenchman - very honest.’ Michel entered the carriage. He seemed less upset than he had been earlier, but he was still very nervous.

‘Now, Michel,’ said M. Poirot gently, ‘we have to ask you a few things about last night. M. Ratchett went to bed - when?’

‘Soon after dinner, Monsieur - before we left Belgrade.’

‘Did you see anyone go into his compartment afterwards?’

‘His manservant, Monsieur, and his secretary. No one else.’

‘And was that the last time you saw or heard from him?’

‘No, Monsieur. He rang his bell at about twenty to one. I knocked, but he called out, ‘Ce n’est rieti. Je me suis trompe.’

‘And where were you at a quarter past one?’

‘Most of the time I was at my seat at the end of the corridor. Soon after one - I don’t know when exactly - I went to the next carriage to talk to a colleague about the snow. Then Mrs Hubbard rang, and I spoke to her for a few minutes. Then I brought you some water, Monsieur.’

‘And later?’

‘At about two o’clock M. MacQueen asked me to make his bed. The English Colonel from number 15 was there with him. When they had gone to bed, I sat at my seat until morning.’

‘Did you sleep?’

‘I don’t think so, Monsieur.’

‘Did you see any of the passengers in the corridor?’

The conductor thought for a moment. ‘One of the ladies went to the toilet.’

‘Which one?’

‘I don’t know, but she was wearing a red dressing gown. It had a Chinese-style picture on the back.’

‘And after that?’

‘You yourself opened the door and looked out for a second.’

‘Good,’ said Poirot. ‘I wondered if you would remember that. Now, if the murderer came onto the train last night -‘

‘There were no strangers on the train last night, Monsieur. The door to the next carriage was bolted on the inside. I opened the side door when we stopped at Vincovci at twenty past twelve, but I was standing there all the time. No one came through it.’

‘What about the side door beyond the restaurant carriage?’

‘That is always bolted on the inside at night.’

‘It isn’t bolted now.’

The man looked surprised for a moment. ‘Perhaps one of the passengers opened it to look at the snow,’ he said finally. ‘Monsieur, you do not blame me?’

Poirot smiled at him kindly. ‘Of course not, my friend. Ah! I have one other thing to ask you. Another bell rang just after you knocked on M. Ratchett’s door. Whose was it?’

‘Princess Dragomiroff’s, Monsieur. She wanted her maid.’

‘You called the maid?’

‘Yes, Monsieur.’

‘That is all. Thank you for your help.’

The conductor left the restaurant carriage and Poirot called Mr MacQueen for another interview.

When MacQueen learnt that his employer had been the criminal Cassetti, he was very angry. ‘How terrible that I helped an evil man like that!’ he cried.

‘You seem to feel very strongly about this, M. MacQueen.’

‘Yes, I do. My father was on the legal team in the Armstrong case. He knew that Cassetti was guilty, but things went wrong in court and it couldn’t be proved. Well, I’m glad that he’s dead - although I didn’t kill him myself, you understand.’

‘Of course, of course. Now, I must check the movements of everyone on the train. What did you do last night after dinner?’

‘Well, I talked to some of the other passengers. At about ten o’clock, I went into Mr Ratchett’s compartment and he asked me to write some letters for him. Then I got into a long conversation with Colonel Arbuthnot.’

‘Do you know what time you went to bed?’

‘About two o’clock, I think.’

‘Did you leave the train at any time?’

‘Arbuthnot and I got out at - what was the name of the place? - Vincovci. But it was bitterly cold, so we soon came back in.’

‘By which door did you leave the train?’

‘By the one next to the restaurant carriage.’

‘Do you remember if it was bolted?’

MacQueen stopped to think. ‘Yes, I believe it was.’

‘And did you bolt it again when you got back on the train?’

‘I got on last, and no, I don’t think 1 bolted it.’

‘When you were with Colonel Arbuthnot,’ continued the detective, ‘the door of your compartment was open, I think. Please tell me who passed along the corridor after the train left Vincovci.’

‘The conductor - and a woman too, going towards the restaurant carriage.’

‘Which woman?’

‘I don’t know. I just remember seeing a thin red dressing gown. She was probably going to the toilet.’

‘Did you see her return?’

‘Well, no, I don’t remember seeing her.’

‘One more question. Do you smoke a pipe?’

‘No, sir, I don’t,’ replied MacQueen.

‘I think that is all at present. Thank you for your time. I would now like to speak to M. Ratchett’s manservant.’

The American left and the thin, pale Englishman arrived. The detective picked up his passport.

‘You are the manservant of M. Ratchett - Edward Henry Masterman, age thirty-nine, a British citizen?’

‘Yes, sir.’

‘You have heard that your employer has been murdered?’

‘Yes, sir. A terrible crime.’

‘Please tell me when you last saw M. Ratchett.’

‘It was at about nine o’clock last night, sir. I went to Mr Ratchett as usual, and helped him to get ready for bed.’

‘What sort of mood was he in?’

‘Not a good one, sir. He had just read a letter and I think he was upset about it. He criticised everything that I did.’

‘Was that unusual?’

‘No, sir. He lost his temper easily.’

‘Did M. Ratchett ever take any medicine to help him sleep?’ Dr Constantine moved forward a little to hear his answer. ‘Always, sir, when he was travelling. He said that he could not sleep without it.’

‘Did he take it last night?’

‘Yes, sir. I poured it into a glass for him myself.’

‘Did you like your employer, M. Masterman?’

The manservant’s face showed no emotion. ‘He paid me well, sir - but I’m not very fond of Americans.’

‘Have you ever been to America?’

‘No, sir.’

‘And what did you do after leaving M. Ratchett last night?’

‘I told Mr MacQueen that he was wanted. Then I went back to my own compartment and read.’

‘You were in compartment number 4.’

‘Yes, sir, with a big Italian man.’

‘Does the Italian speak English?’

‘Well, a kind of English, sir. He’s been in America - Chicago, I understand. We do not talk much. I prefer to read.’

‘What time did you go to sleep?’

‘I went to bed at about ten thirty, sir, but I didn’t sleep. I had toothache.’

‘Did you not sleep at all?’

‘Yes, in the end. But not until about four in the morning.’

‘Did you leave your compartment during the night?’

‘No, sir.’

‘And the Italian?’

‘No, sir. He slept all night.’

‘One last question. Do you smoke a pipe?’

‘No, sir. I only smoke cigarettes.’

‘Thank you, Mr Masterman. I think that is all.’

‘Excuse me, sir, but the American lady, Mrs Hubbard, says she knows all about the murderer. She is very upset, sir.’

‘Then we should see her next, I think,’ said Poirot, smiling. Mrs Hubbard entered the restaurant carriage talking excitedly. ‘Now who’s in charge here, because I have some very important information. Very important.’

‘Please, Madame, sit,’ said Poirot. ‘Then tell me everything.’

‘Well, I will tell you this. There was a murder on the train last night, and the murderer was in my compartment!’

‘You are sure of this, Madame?’

‘Of course I’m sure! I was asleep, and suddenly I woke up. It was dark - and I knew that there was a man in my compartment. I was so frightened that I couldn’t scream. I thought, “I’m going to be killed!” It was so terrible - these nasty trains, and the horrible things that happen on them! And then I thought, “Well, he won’t get my jewellery,” because I’d hidden it under my pillow. Very uncomfortable, I can tell you. But that’s not important. Where was I?’

‘You realised that there was a man in your compartment.’

‘Yes, well, I just lay there with my eyes closed for some time. Then I felt for the bell with my hand and pressed it to call the conductor. I rang and rang, but nothing happened. “Maybe they’ve already murdered everyone else on the train,” I thought. Then finally the conductor came in. I switched on the lights, but there wasn’t anyone there at all.’

Judging by Mrs Hubbard’s voice, she thought that her last words were the most exciting part of her story.

‘And what happened next, Madame?’

‘Well, I told the conductor what had happened, and he didn’t seem to believe me. Clearly the man had got away, but the conductor only wanted to calm me down! Well, at the time I was worried that the man was the one from the next-door compartment. I asked the conductor to look at the door between the compartments, and of course it wasn’t bolted. Well, I bolted it immediately, and put a suitcase against it too.’

‘And do you think the man in your compartment went into Mr Ratchett’s compartment, or out into the corridor?’

‘How could I know that? My eyes were tight shut. Oh, if my daughter knew how frightened I was!’

‘Perhaps, Madame, you heard someone not in your own compartment but in the compartment of the murdered man.’

‘Certainly not! And I can prove it!’

From her handbag, she produced a small metal button.

‘You see this? I found it this morning in my compartment.’ As she placed the button on the table, M. Bouc cried, ‘This is a button from a conductor’s uniform!’

‘It probably fell off Michel’s uniform when he was helping Madame Hubbard last night,’ said Poirot.

‘Why don’t you people believe me?’ cried the American woman. ‘At bedtime last night I was reading a magazine. When I switched off the light, I put the magazine on the floor near the window. Last night, after the man had been in my room, the conductor went nowhere near the window, but in the morning the button was on top of the magazine. What do you call that?’

‘I call that evidence, Madame,’ replied the detective seriously. ‘Now, can I ask you a few questions?’

‘Of course,’ said Mrs Hubbard.

‘You were nervous of this man Ratchett. So why had you not already bolted the door between the compartments?’

‘I had. Or at least, I had asked that Swedish lady if it was bolted, and she had said that it was.’

‘Why couldn’t you see for yourself?’

‘I was in bed and my sponge bag was hanging on the door handle.’

‘When was this?’

‘About half past ten, I think. The Swedish lady had come to ask me for an aspirin.’

‘Do you remember the case of the Armstrong kidnap?’

‘Of course I do. I didn’t know the Armstrongs personally. They moved in higher society than I. But I’ve always heard that they were a lovely couple. Oh, that evil man Cassetti -‘

‘Ratchett was Cassetti,’ said Poirot.

‘Cassetti, on this train! I can’t believe it! I must tell my daughter.’

‘Now, Madame, just one more thing. Do you have a red dressing gown?’

‘What an odd question! No, I don’t.’

Poirot helped her towards the door. At the last moment he said, ‘You have dropped your handkerchief, Madame.’

She looked at the little piece of material that he was holding out to her. ‘That isn’t mine. It’s much too small - mine are a sensible size.’

‘Ah!’ said the detective. ‘It had an H on it. I thought it must be yours.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.