درِ باز

توضیح مختصر

پوآرو فکر می‌کنه سرهنگ به دروغ گفت که آرمسترانگ رو نمی‌شناخت. و سرهنگ میگه یک نفر از درِ کوپه مخفیانه بیرون رو نگاه می‌کرد.

  • زمان مطالعه 22 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

درِ باز

وقتی خانم هاباردار رفت، آقای بوک مضطربانه گفت: “امیدوارم این دکمه به این معنی نباشه که پیِر مایکل قاتله.”

پوآرو گفت: “دکمه جالبه. ولی بذار قبل از اینکه در موردش صحبت کنیم، با خانم سوئدی مصاحبه کنیم.” توده‌ی پاسپورت‌ها رو گشت. “اینها. گرِتا اوهلسون. چهل و نه ساله.” آقای بوک از خدمتکار خواست دعوتش کنه داخل. زن با صورت گوسفند مانند، و موهای بور وارد شد. کاملاً خونسرد به نظر می‌رسید. پوآرو پرسید: “می‌دونید دیشب چه اتفاقی افتاده؟”

جواب داد: “بله، وحشتناکه.”

“مادمازل متوجه میشید که من باید از همه درباره حرکات دیشب بعد از شامشون سؤال کنم.”

“البته. خب، من بیشتر شب رو در کوپه‌ام گذروندم. ولی به دیدن خانم آمریکایی، خانم هاباردار رفتم. اون چند تا آسپرین بهم داد.”

“پرسید که در بین کوپه‌ی اون و آقای راتچت چفت هست یا نه؟”

“بله، پرسید. و بود.”

“و بعد از اون؟”

“برگشتم به تختخواب خودم. آسپرین رو خوردم و به خواب رفتم.”

“کوپه‌ی شما این یکیه؟” اون روی نقشه اشاره کرد.

“بله، اینطور فکر می‌کنم. من با یک خانم انگلیسی جوون اونجا رو شریکم. خیلی خوبه. از بغداد سفر کرده.”

در طول شب از کوپه خارج شد؟”

“نه، مطمئنم که نشد.”

“اگه خواب بودی از کجا مطمئنی؟”

“من خیلی آسون از خواب بیدار میشم. اون در تخت بالای من خوابیده بود.

همیشه وقتی میاد پایین متوجه میشم.”

“شما از کوپه خارج شدید؟”

“نه تا امروز صبح.”

“شما لباس شب قرمز دارید؟”

“نه، ندارم. مال من قهوه‌ایه.”

“تا حالا به آمریکا رفتید، مادمازل؟”

“متأسفانه، نه. من آمریکایی‌ها رو دوست دارم. اون‌ها پول‌های زیادی به مدرسه‌ها و بیمارستان‌ها در ترکیه میدن. چرا می‌پرسید؟”

پوآرو پرونده‌ی آرمسترانگ رو توضیح داد. گرتا اوهلسون در حالی که سرش رو تکون میداد و گریه می‌کرد، اتاق مصاحبه رو ترک کرد. “چطور همچین شروری میتونه توی دنیا وجود داشته باشه؟”

پوآرو کمی زمان صرف نوشتن یادداشت‌هایی کرد. “مسئول بلیط گفت زنگ خانم هابارد بعد از یک زده شده.”

آقای بوک گفت: “بله، کاملاً واضح به نظر می‌رسه که قتل ساعت یک و ربع اتفاق افتاده و با مدرک ساعت و داستان‌های مسئول بلیط و خانم هابارد جور در میاد. و فکر می‌کنم می‌تونم حدس بزنم که قاتل کی هست. اون ایتالیایی درشت. ایتالیا‌یی‌ها همیشه با چاقو می‌کشن، و این یکی در آمریکا زندگی کرده. احتمالاً اون و راتچت در این ماجرای آدم‌ربایی با هم کار کردن. بعد راتچت سرش کلاه گذاشته. ایتالیایی انتقام می‌خواست. نامه‌های تهدیدآمیز فرستاده و بعد اون رو کشته. خیلی ساده.”

پوآرو گفت: “ساده، به غیر از اون خدمتکار با دندون درد که میگه ایتالیایی هیچ وقت از کوپه خارج نشده.”

آقای بوک با اطمینان گفت: “بله، این اشکالشه. ولی میشه همش رو توضیح داد.”

کارآگاه سرش رو تکون داد. “نه، متأسفانه انقدرها هم آسون نیست. ولی بذار ببینیم پیر مایکل درباره این دکمه چی می‌تونه بهمون بگه.”

مسئول بلیط صدا زده شد و دکمه نشونش داده شد.

آقای بوک گفت: “به نظر قطعی میرسه که قاتل از کوپه‌ی خانم هاباردار رد شده و این دکمه رو انداخته.” مایکل خیلی ناراحت بود. “مال من نیست، مسیو. ببین لباس فرم من هیچ دکمه‌ی گمشده‌ای نداره. من در این جرم بی‌گناهم.”

“وقتی زنگ خانم هابارد زده شد، کجا بودی؟”

“در واگن بغلی مسیو. داشتم با یه همکار صحبت می‌کردم.” همکار صدا زده شد. داستانش با داستان مایکل یکی بود. دکمه‌های تمام لباس فرم‌های مسئولین بلیط کنترل شد و هیچ کدوم گم نشده بود.

مایکل داد زد: “مسیو، حالا می‌بینید؟ من مجرم نیستم!” آقای بوک گفت: “آروم باش، مایکل. دوباره به شب گذشته فکر کن. وقتی دویدی تا به زنگ خانم هابارد جواب بدی، کسی رو در راهرو دیدی؟”

“نه، مسیو.”

پوآرو گفت: “تعجبی نداره. خانم هابارد بعد از اینکه فهمیده یک نفر در کوپه‌اش هست، مدتی با چشم‌های بسته دراز کشیده. مرد احتمالاً اون موقع رفته بیرون. اگه قاتل یکی از مسافرها بوده، قبل از اینکه مایکل برسه زمان داشته که به کوپه‌ی خودش برگرده.”

آقای بوک گفت: “هنوز هشت تا مسافر داریم که باهاشون مصاحبه کنیم. نفر بعدی ایتالیایی رو ببینیم؟”

“فقط به ایتالیاییت فکر می‌کنی.” پوآرو خندید. “نه، اول پرنسس رو می‌بینیم. مایکل، می‌تونی ازش بخوای بیاد داخل؟” پرنسس دراگمیروف حتی زشت‌تر از روز قبل به نظر می‌رسید. ولی ذکاوت و انرژی توی چشم‌های کوچک و تیره‌اش برق می‌زد.

وقتی آقای بوک برای اینکه مزاحمش شده، عذرخواهی کرد، جلوش رو با صدای عمیق و واضحش گرفت. “قتل یک مسئله جدی هست، مسیو. خوشحالم به هر طریقی که بتونم کمکتون کنم.”

پوآرو گفت: “ممنونم، مادام. شما پرنسس ناتالیا دراگمیروف هستید و به خونه‌تون در پاریس سفر می‌کنید؟”

“بله، خدمتکارم همراهمه.”

“لطفاً می‌تونید حرکات شب گذشته بعد از شامتون رو بهمون بگید؟”

“با تمایل. درست بعد از غذا رفتم به رخت خوابم. تا ساعت ۱۱ خوندم، بعد چراغ رو خاموش کردم. به خاطر دردی که گاهی اوقات در پاهام دارم، نتونستم بخوابم. تقریباً یک ربع به یک، زنگ خدمتکارم رو زدم. برام کتاب خوند تا به خواب رفتم. دقیق مطمئن نیستم کی از پیشم رفته. شاید بعد از نیم ساعت.”

“فکر می‌کنم مادام، شما در آمریکا بودید؟”

تغییر ناگهانی موضوع، خانم پیر رو متعجب کرد.

“چندین بار.”

“در هیچ کدوم از این بارها با خانواده‌ای به اسم آرمسترانگ آشنا شدید؟”

وقتی حرف زد، صداش لرزید. “اگه منظورت سونیا و رابرت آرمسترانگ هست، بله. سونیا دختر تعمیدی من بود. مادرش، بازیگر لیندا آردن، دوست صمیمی من بود.”

“لیندا آردن حالا مُرده؟”

“زنده است. ولی هیچ کس رو نمیبینه. سلامتیش خیلی بده.”

“فکر می‌کنم دختر دومی هم بود؟”

“بله، خیلی کوچیک‌تر از خانم آرمسترانگ.”

“حالا کجاست؟”

زن پیر با تعجب بهش نگاه کرد. “این سؤالات چه ربطی به قتل در این قطار داره؟”

“مرد مقتول مسئول دزدیدن و قتل بچه‌ی خانم آرمسترانگ بود.”

“آه!” پرنسس دراگمیروف صاف‌تر در صندلیش نشست. “پس این قتل یک اتفاق خیلی خوشاینده. عقیده‌ی قویم درباره این موضوع رو خواهید ببخشید.”

“البته مادام. حالا باید به سؤال قبلی برگردیم. دختر کوچیک‌تر لیندا اردن کجاست؟”

“صادقانه نمیتونم بگم، مسیو. ارتباطم رو باهاش از دست دادم. باور دارم که چند سال قبل با یه مرد انگلیسی ازدواج کرد. ولی متأسفانه نمی‌تونم اسمش رو به خاطر بیارم.” یک دقیقه مکث کرد، و بعد گفت: “چیز دیگه‌ای مونده، آقای محترم؟”

“فقط یک چیز، مادام. رنگ لباس شبتون.”

“فکر می‌کنم دلیل خوبی برای پرسیدن این سؤال دارید. آبیه.”

“همش همین. بابت کمکتون ممنونم.”

نفرات بعدی کنت و کنتس آندرنی صدا زده شدن. ولی کنت تنها وارد واگن رستوران شد.

اون مرد خوش قیافه‌ای بود. قد بلند، خوش هیکل، با سیبیل بلند، و کت و شلوار گرون‌قیمت انگلیسی پوشیده بود.

گفت: “خب، آقایون محترم. چیکار میتونم براتون بکنم؟”

پوآرو گفت: “همونطور که میدونید، شب گذشته یک قتل اینجا به وقوع پیوسته، و باید سؤالاتی مشخص از مسافرها بپرسم.”

“البته. هر چند متأسفانه من و زنم خوابیده بودیم و به هیچ وجه چیزی نشنیدیم.”

“می‌دونید کی به قتل رسیده، مسیو؟”

“فهمیدم که آمریکایی درشت.”

“بله. اسمش کاستی بود. اون مسئول چند تا جرم وحشتناک در آمریکا بود.”

کنت هیچ نشانی از احساس با این خبر نشون نداد. گفت: “به گمونم قتلش رو توضیح میده.”

“شاید قبلاً به آمریکا رفته بودید، مسیو؟”

“به مدت یک سال در واشنگتن بودم.”

“خانواده آرمسترانگ رو میشناسید؟”

“آرمسترانگ- آرمسترانگ- به خاطر آوردنش سخته. اسم‌های زیادی بود.”‌ لبخند زد. “ولی به قتل برگردیم، آقای محترم، چه کاری برای کمک بهتون میتونم انجام بدم؟”

“دیشب کی به رختخواب رفتید، مسیو؟”

“تقریباً ساعت یازده. هر دو تا صبح خوابیدیم و متوجه هیچی نشدیم. خیلی متأسفم که نمی‌تونیم به هیچ طریقی بهتون کمک کنیم.”

“ممنونم، مسیو.”

“نیازی نیست با زنم صحبت کنید. چیزی بیشتر از من نمی‌تونه بهتون بگه.”

حالت چهره پوآرو کمی تغییر کرد. گفت: “مطمئنم که درست میگید. ولی باید صحبت کوتاهی با کنتس داشته باشم.”

کنت گفت: “کاملاً غیر ضروریه.”

“متأسفانه ضروریه. برای گزارشم، متوجهید.”

گفت: “هر طور میلتونه.”‌ و رفت که بهش بگه.

پوآرو به پاسپورت کنت نگاه کرد. خوند: با زنش سفر میکنه.

اسم: النا ماریا آندرنی. شهرت قبل از ازدواج: گلدنبرگ. سن: 20

یک لکه جوهر توسط یک مقام بی‌دقت روی صفحه چکیده شده بود. کنتس آندرنی وارد واگن رستوران شد. به فرانسوی عالی پرسید: “می‌خواستید من رو ببینید، آقایون محترم؟”

پوآرو گفت: “ممنونم، کنتس. فقط نیازه ازتون بپرسم دیشب چیزی غیر عادی دیدید یا شنیدید؟”

“نه، هیچی. من دارو خورده بودم که به خوابم کمک کنه.”

“شما با شوهرتون به آمریکا رفته بودید، مادام؟”

“نه، مسیو. اون موقع ازدواج نکرده بودیم. فقط یک سال پیش ازدواج کردیم.” اون با خجالت لبخند زد. با چشم‌های مشکی و بزرگش و لب‌های قرمز براق، خیلی خارجی و خیلی زیبا به نظر می‌رسید. “چرا این رو ازم پرسید؟”

“کارآگاه‌ها باید سؤالات عجیب زیادی بپرسن. به عنوان مثال، رنگ لباس شبتون چی هست؟”

“کرمیه. مهمه؟”

“خیلی مهمه. و شوهرتون پیپ میکشه؟”

“نه، سیگار. ولی پیپ نمی‌کشه.”

“شما انگلیسی صحبت می‌کنید؟” به اون زبون پرسید.

“کم صحبت می‌کنم، بله.” لهجه‌اش قوی بود، ولی خیلی جذاب. کارآگاه گفت: “و همش همین. میبینی، مادام، خیلی ترسناک نبود.”

اون لبخند زد و از واگن بیرون رفت.

آقای بوک گفت: “زیاد به درد بخور نبود. حالا ایتالیایی رو ببینیم؟”

پوآرو لحظه‌ای جواب نداد. داشت لکه جوهر روی پاسپورت مجارستانی رو بررسی می‌کرد. بالاخره به آقای بوک نگاه کرد. “فعلاً ایتالیاییت رو میذاریم، بمونه، دوست من. و با آقای انگلیسی خوش قیافه، سرهنگ آربوتنات مصاحبه می‌کنیم.” وقتی سرهنگ رسید، پوآرو گفت: “فکر کنم از هند به بریتانیا سفر می‌کنید. چرا با کشتی نرفتید؟”

سرهنگ بدون اینکه کمکی بکنه، گفت: “بنا به دلایل خودم مسیر زمینی رو انتخاب کردم.”

“متوجهم. مستقیم از هند میاید؟”

“سه روز در بغداد توقف کردم تا یک دوست قدیمی رو ببینم.”

“اونجا با یک خانم انگلیسی آشنا شدید- شاید دوشیزه دبنهام؟”

“نه، نشدم. دوشیزه دبنهام رو اولین بار در قطار دیدم.”

“ما فکر می‌کنیم آقای راتچت ساعت یک و ربع شب گذشته به قتل رسیده. در این زمان چیکار میکردید؟”

“داشتم با آمریکایی جوون، منشی مرد مُرده، صحبت می‌کردم. ما در کوپه‌ی اون بودیم.”

“قبل از این سفر آقای مک‌کوئین رو می‌شناختید؟”

“نه، دیروز شروع به صحبت کردیم و از مصاحبت همدیگه لذت بردیم. من معمولاً آمریکایی‌ها رو دوست ندارم، ولی مک‌کوئین رو دوست دارم. ما مکالمه طولانی درباره هند و آمریکا و در حالت کلی دنیا داشتیم. وقتی به ساعتم نگاه کردم و فهمیدم یک ربع به دو هست، کاملاً متعجب شدم.”

“این زمانی هست که مکالمه رو تموم کردید؟”

“بله.”

“بعد چی کار کردید؟”

“به کوپه خودم برگشتم و به رختخواب رفتم.”

“حالا سرهنگ، می‌خوام دوباره به مکالماتون با آقای مک‌کوئین فکر کنید. شما در وینکوسی پیاده شدید؟”

“بله، ولی تقریباً فقط برای یک دقیقه. برف شدید میبارید.”

“پس برگشتید داخل. دوباره نشستید. سیگار کشیدید- شاید سیگار، شاید پیپ.” لحظه‌ای مکث کرد. “یک پیپ برای من. مک‌کوئین سیگار کشید.”

“قطار دوباره شروع به حرکت کرد. بعد از اون کسی از جلو در رد شد؟”

“به غیر از مسئول بلیط کسی رو به خاطر نمیارم. یک دقیقه صبر کنید- یک زن هم بود. فکر کنم یه چیز قرمز پوشیده بود.”

“ممنونم. تا حالا به آمریکا رفتید، سرهنگ؟”

“هیچ وقت. علاقه‌ای به رفتن به اونجا ندارم.”

“سرهنگ آرمسترانگی می‌شناختید؟”

“آرمسترانگ- آرمسترانگ- دو یا سه تا آرمسترانگ می‌شناختم. منظورتون سلبی آرمسترانگ هست، یا تامی؟”

“منظورم سرهنگ رابرت آرمسترانگ هست که با یک آمریکایی ازدواج کرده بود و بچه‌شون دزدیده و به قتل رسیده بود.”

“آه، به خاطر میارم که دربارش خونده بودم. ولی نمی‌شناختمش.”

“مرده به قتل رسیده مسئول آدم‌ربائی بود.”

“واقعاً؟ پس سزاوار مردن بود- هرچند حیف شده که به شکل قانونی انجام نشده، از طریق دادگاه‌ها، البته. شما نمیتونید راه بیفتد اطراف و آدم‌ها رو به خاطر انتقام به قتل برسونید. مثل کورسیکانها.”

پوآرو متفکرانه به سرهنگ نگاه کرد. “سؤال دیگه‌ای ندارم- مگر اینکه دیشب متوجه چیزی غیر عادی شدید؟” آربوتنات لحظه‌ای فکر کرد. گفت: “نه، هیچی. مگر…” مکث کرد.

کارآگاه گفت: “بله؟”

“خوب، در واقع چیزی نیست. ولی وقتی به کوپه‌ام برگشتم، متوجه شدم که درِ کوپه‌ی آخر…”

“شماره ۱۶؟”

“بله، درِ اونجا کاملاً بسته نبود. مرد داخل به شکل مخفیانه بیرون رو نگاه میکرد. بعد سریع در رو بست. کمی عجیب به نظر می‌رسید.”

پوآرو با شک گفت: “بله.”

وقتی نظامی واگن رو ترک کرد، پوآرو مدتی به فضا خیره شد و بعد گفت: “سرهنگ آربوتنات پیپ می‌کشه. در کوپه‌ی آقای راتچت، من یک پیپ پاک‌کن پیدا کردم.”

آقای بوک شروع کرد که: “فکر می‌کنی…؟”

“اون همچنین در ارتش سرهنگ آرمسترانگ بود. گفت اون رو نمیشناسه، ولی شاید دروغ بود.”

“پس ممکنه که…”

پوآرو سرش رو با عصبانیت تکون داد. “نه، غیر ممکنه که این مرد انگلیسی، که به قانون و نظم اعتقاد داره، ۱۲ بار چاقو رو به دشمنش فرو کنه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FOUR

An Open Door

As Mrs Hubbard left, M. Bouc said anxiously, ‘I hope this button doesn’t mean that Pierre Michel is the murderer.’

‘That button is interesting,’ said Poirot. ‘But let us interview the Swedish lady before we discuss it.’ He looked through the pile of passports. ‘Here we are. Greta Ohlsson, age forty-nine.’ M. Bouc asked the waiter to invite her in. The woman with a sheep-like face and fair hair entered. She looked quite calm. ‘You know what happened last night?’ asked Poirot.

‘Yes. It is terrible,’ she replied.

‘You will understand, Mademoiselle, that I must ask everyone about their movements last night after dinner.’

‘Of course. Well, I spent most of the evening in my compartment, but I did go to see the American lady, Mrs Hubbard. She gave me some aspirin.’

‘Did she ask if the door between her compartment and Mr Ratchett’s was bolted?’

‘Yes, she did. And it was.’

‘And after that?’

‘I went back to my bed, took the aspirin and fell asleep.’

‘Your compartment is this one?’ He pointed to the plan.

‘Yes, I think so. I am sharing with a young English lady. Very nice. She has travelled from Baghdad.’

‘Did she leave the compartment during the night?’

‘No, I am sure she did not.’

‘Why are you sure if you were asleep?’

‘I wake very easily. She was sleeping in the bed above mine.

I always notice when she comes down.’

‘Did you leave the compartment?’

‘Not until this morning.’

‘Do you have a red dressing gown?’

‘No, I do not. Mine is brown.’

‘Have you ever been to America, Mademoiselle?’

‘Sadly, no. I like the Americans. They give a lot of money to schools and hospitals in Turkey. Why do you ask?’

Poirot explained about the Armstrong case. Greta Ohlsson left the interview room shaking her head and crying, ‘How can there be such evil in the world?’

Poirot spent some time writing notes. ‘The conductor said that Mrs Hubbard’s bell rang some time after 1 a.m.’

‘Yes, it seems quite clear that the murder happened at 1.15,’ said M. Bouc. ‘That fits the evidence of the watch and the stories of the conductor and Mrs Hubbard. And I think I can guess who the murderer is. It is the big Italian. Italians always kill with a knife, and this one has lived in America. He and Ratchett probably worked in this kidnapping business together. Then Ratchett cheated him. The Italian wanted revenge. He sent threatening letters and then he killed him. Very simple.’

‘Simple except for the manservant with the toothache, who says that the Italian never left the compartment,’ said Poirot.

‘Yes, that is a difficulty, but it will all be explained,’ said M. Bouc confidently.

The detective shook his head. ‘No, it is not as simple as that, I fear. But let us hear what Pierre Michel can tell us about this button.’

The conductor was called and shown the button.

‘It seems certain,’ said M. Bouc, ‘that the murderer passed through Mrs Hubbard’s compartment and dropped that button.’ Michel was very upset. ‘It is not mine, Monsieur! Look - my uniform has lost no buttons. I am innocent of this crime!’

‘Where were you when Mrs Hubbard’s bell rang?’

‘In the next carriage, Monsieur. I was talking to a colleague.’ The colleague was called. His story agreed with Michel’s. The buttons of all the other conductors’ uniforms were checked, and none were missing.

‘Monsieur, do you see now? I am not guilty!’ cried Michel. ‘Calm yourself, Michel,’ said M. Bouc. ‘Think back to last night. When you ran to answer Mrs Hubbard’s bell, did you see anyone in the corridor?’

‘No, Monsieur.’

‘That is no surprise,’ said Poirot. ‘Mrs Hubbard lay with her eyes closed for some time after she realised that there was someone in her compartment. The man probably went out then. If the murderer was one of the passengers, he had time to get back to his own compartment before Michel arrived.’

‘We still have eight passengers to interview,’ said M. Bouc. ‘Shall we see the Italian next?’

‘You think only of your Italian!’ laughed Poirot. ‘No, we will see the Princess first. Michel, could you ask her to come in?’ Princess Dragomiroff looked even uglier than the day before, but intelligence and energy shone from her small, dark eyes.

As M. Bouc apologised for troubling her, she stopped him in her deep, clear voice. ‘Murder is a serious matter, Monsieur. I am happy to help you in any way that I can.’

‘Thank you, Madame,’ said Poirot. ‘You are Princess Natalia Dragomiroff, travelling to your home in Paris?’

‘Yes. My maid is with me.’

‘Please could you tell us your movements last night after dinner?’

‘Willingly. I went to bed straight after the meal. I read until eleven, then turned out the light. I was unable to sleep because of pains that I often have in my legs. At about a quarter to one I rang for my maid. She read to me until I felt sleepy. I am not sure exactly when she left me. After half an hour, perhaps.’

‘You have been in America, I suppose, Madame?’

The sudden change of subject surprised the old lady.

‘Many times.’

‘Did you at any time meet a family called Armstrong?’

Her voice shook as she said, ‘If you mean Sonia and Robert Armstrong, then yes. Sonia was my goddaughter. Her mother, the actress Linda Arden, was a close friend of mine.’

‘Linda Arden is dead now?’

‘She is alive, but she sees no one. Her health is very poor.’

‘There was, I think, a second daughter?’

‘Yes, much younger than Mrs Armstrong.’

‘Where is she now?’

The old woman looked at him in surprise. ‘What connection do these questions have with the murder on this train?’

‘The murdered man was responsible for the kidnap and murder of Mrs Armstrong’s child.’

‘Ah!’ Princess Dragomiroff sat straighter in her chair. ‘Then this murder is a very happy event. You will excuse my strong opinion on the subject.’

‘Of course, Madame. Now we must return to my earlier question. Where is the younger daughter of Linda Arden?’

‘I honestly cannot tell you, Monsieur. I have lost contact with her. I believe she married an Englishman some years ago, but I’m afraid I cannot remember his name.’ She paused for a minute and then said, ‘Is there anything else, gentlemen?’

‘Just one thing, Madame. The colour of your dressing gown.’

‘I suppose you have a good reason for asking this. It is blue.’

‘That is all. Thank you for your help.’

Count and Countess Andrenyi were called next, but the Count entered the restaurant carriage alone.

He was a fine-looking man - tall, well-built, with a long moustache and dressed in an expensive English suit.

‘Well, gentlemen,’ he said, ‘what can I do for you?’

‘As you know,’ said Poirot, ‘there was a murder here last night, and I must ask certain questions of the passengers.’

‘Of course. I am afraid, though, that my wife and I were asleep and heard nothing at all.’

‘Do you know who was murdered, Monsieur?’

‘The big American, I understand.’

‘Yes. His name was Cassetti. He was responsible for some terrible crimes in America.’

The Count showed no sign of emotion at this news. ‘That explains his murder, I suppose,’ he said.

‘You have been to America perhaps, Monsieur?’

‘I was in Washington for a year.’

‘Did you know the Armstrong family?’

‘Armstrong - Armstrong - it is difficult to remember. There were so many names.’ He smiled. ‘But returning to the murder, gentleman, what more can I do to help you?’

‘When did you go to bed last night, Monsieur?’

‘At about eleven o’clock. We both slept until morning and noticed nothing. I am sorry we cannot help you in any way.’

‘Thank you, Monsieur.’

‘You won’t need to speak to my wife. She can tell you nothing more than I have.’

Poirot’s expression changed slightly. ‘I am sure that is true,’ he said. ‘But I must have a little talk with the Countess.’

‘It is quite unnecessary,’ said the Count.

‘I’m afraid it is necessary - for my report, you understand.’

‘As you wish,’ he said, and went to tell her.

Poirot looked at the Count’s passport. Travelling with wife, he read.

Name: Elena Maria Andrenyi Surname before marriage: Goldenberg Age: 20

An ink spot had been dropped on the page by a careless official. Countess Andrenyi entered the restaurant carriage. ‘You wish to see me, gentlemen?’ she asked in perfect French.

‘Thank you, Countess,’ said Poirot. ‘I only need to ask you if you saw or heard anything unusual last night.’

‘No, nothing. I had taken medicine to help me sleep.’

‘Did you go with your husband to America, Madame?’

‘No, Monsieur. We were not married then. We have only been married a year.’ She smiled shyly. With her big, dark eyes and bright red lips, she looked very foreign - and very beautiful. ‘Why did you ask me that?’

‘Detectives have to ask a lot of strange questions. For example, what colour is your dressing gown?’

‘It is a cream colour. Is that important?’

‘Very important. And does your husband smoke a pipe?’

‘No - cigarettes, but not a pipe.’

‘Do you speak English?’ he asked in that language.

‘I speak a little, yes.’ Her accent was strong, but very attractive. ‘And that is all,’ the detective said. ‘You see, Madame, it was not so terrible.’

She smiled and walked out of the carriage.

‘That was not very useful,’ said M. Bouc. ‘Shall we see the Italian now?’

Poirot did not reply for a moment. He was studying the ink spot on the Hungarian passport. Finally he looked at M. Bouc. ‘We will leave your Italian for the moment, my friend, and interview the good-looking Englishman, Colonel Arbuthnot.’ When the Colonel arrived, Poirot said, ‘You are travelling from India to Britain, I think. Why are you not going by boat?’

‘I chose to take the overland route for reasons of my own,’ said the Colonel unhelpfully.

‘I see. You came straight through from India?’

‘I stopped for three days in Baghdad to visit an old friend.’

‘You met the young English lady there, perhaps - Miss Debenham?’

‘No, I did not. I first met Miss Debenham on the train.’

‘We think that M. Ratchett was murdered at a quarter past one last night. What were you doing at that time?’

‘I was talking to the young American - the dead man’s secretary. We were in his compartment.’

‘Did you know M. MacQueen before this journey?’

‘No. We started talking yesterday and we enjoyed each other’s company. I don’t usually like Americans, but I like MacQueen. We had a long discussion about India, and America, and the world in general. I was quite surprised when I looked at my watch and found that it was a quarter to two.’

‘That is the time that you stopped this conversation?’

‘Yes.’

‘What did you do then?’

‘I walked back to my own compartment and went to bed.’

‘Now, Colonel, I want you to think back to your conversation with M. MacQueen. You got out at Vincovci?’

‘Yes, but only for about a minute. It was snowing very hard.’

‘So you came back in. You sat down again. You smoked - perhaps a cigarette, perhaps a pipe He paused for a moment. ‘A pipe for me. MacQueen smoked cigarettes.’

‘The train started again. Did anyone pass the door after that?’

‘I don’t remember anyone except the conductor. Wait a minute - there was a woman too, I think. She was wearing something red.’

‘Thank you. Have you ever been in America, Colonel?’

‘Never. I have no interest in going there.’

‘Did you ever know a Colonel Armstrong?’

‘Armstrong - Armstrong - I’ve known two or three Armstrongs. Do you mean Selby Armstrong? Or Tommy?’

‘I mean Colonel Robert Armstrong, who married an American and whose only child was kidnapped and killed.’

‘Ah, I remember reading about that. But I didn’t know him.’

‘The murdered man was responsible for that kidnap.’

‘Really? Then he deserved to die - although it’s a pity that it wasn’t done legally, through the courts, of course. You can’t go around murdering people out of revenge, like Corsicans.’

Poirot looked at the Colonel thoughtfully. ‘I have no more questions - unless you noticed anything unusual last night?’ Arbuthnot thought for a moment. ‘No,’ he said. ‘Nothing. Unless -‘ He paused.

‘Yes?’ said the detective.

‘Well, it’s nothing really. But when I got back to my compartment, I noticed that the door of the end compartment -‘

‘Number 16?’

‘Yes, the door to it was not quite closed. The man inside looked out in a secretive way, then quickly closed the door. It seemed a bit strange.’

‘Yes,’ said Poirot doubtfully.

When the soldier had left the carriage, Poirot stared into space for some time. Then he said, ‘Colonel Arbuthnot smokes a pipe. In M. Ratchett’s compartment I found a pipe cleaner.’

‘You think -?’ began M. Bouc.

‘He was also in the same army as Colonel Armstrong. He said that he did not know him, but perhaps that was a lie.’

‘So it is possible that -?’

Poirot shook his head angrily. ‘No, it is impossible that this Englishman, who believes in law and order, could push a knife into his enemy twelve times.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.