دعوا

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: زنی که ناپدید شد / فصل 14

دعوا

توضیح مختصر

ساموئل با مردها درگیر میشه و دعوا می‌کنه.

  • زمان مطالعه 3 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهاردهم

دعوا

ایستادم و پشت سرم رو نگاه کردم. حالا جو نزدیک‌تر شده بود و لبخند روی صورتش خیلی غیردوستانه بود. گیر افتاده بودم. نمی‌تونستم از در بیرون برم و جو درست پشت سرم بود.

سریع برگشتم و به طرف جو دویدم. قبل از اینکه بفهمه دارم چیکار می‌کنم، دستام رو انداختم دورش و شروع به رقصیدن کردم. اون تعجب کرده بود و سعی کرد منو هول بده عقب. ولی احتمالاً نمی‌تونست باهام دعوا کنه. میترسید آدم‌های دیگه متوجه بشن.

از بالای شونه‌ام نگاه کردم و دیدم که مرد قد بلند با ناچاری کنار پیست رقص ایستاده. جو رو کشیدم وسط پیست رقص، جایی که آدم‌های زیادی در حال رقص بودن.

بعد یه چیز تیز رو پشتم احساس کردم. چاقو بود. جو با عصبانیت گفت: “ساموئل، بامزه بازی رو بس کن. نرقص و به طرف در برو، وگرنه این چاقو رو می‌کنم تو پشتت.”

درست وسط پیست رقص بودیم و از مرد قد بلند فاصله زیادی داشتیم. جو چاقو رو به پشتم فشار میداد. چند نفر اطراف ما دیگه نمی‌رقصیدن. به صحنه‌ای که دو تا مرد داشتن با هم میرقصیدن زل زده بودن.

من پاهام رو بلند کردم و محکم با لگد زدم از پای جو. اون فریادی از درد کشید و افتاد زمین. اطراف رو نگاه کردم تا ببینم می‌تونم فرار کنم یا نه. دوست قد بلند جو داشت از بین رقاص‌ها به طرف من میومد.

برگشتم و از پیست رقص دویدم. از روی شونه‌ام پشت سرم رو نگاه کردم. جو و دوستش داشتن دنبالم می‌اومدن.

از لابه‌لای میزهایی که مردم نشسته بودم و غذا می‌خوردن دویدم. زمین لیز بود و افتادم روشون. وقتی افتادم، خوردم به یه میز و بشقاب‌های غذا و لیوان‌ها افتادن روم.

سریع بلند شدم و به طرف یکی از درهای آشپزخونه دویدم و ایستادم و تا پنج شمردم.

وقتی جو و دوست قد بلندش به طرف در میومدن، تا می‌تونستم در رو محکم کوبیدم. وقتی مردها خوردن به در یه صدای برخورد شدید اومد.

لبخند زدم و برگشتم. ولی لبخندم زیاد طول نکشید. سه تا آشپز با چاقوهای بزرگ آشپزخونه تو دستشون داشتن به طرف من می‌اومدن.

به آشپزها و چاقوهایی که تو دستشون بود نگاه کردم. فکر کردم بدوم سمت‌شون و باهاشون دعوا کنم. بعد به این نتیجه رسیدم که ایده‌ی احمقانه‌ایه که سعی کنم با سه تا مرد بزرگ با چاقو دعوا کنم.

سمت چپم، یه ماهیتابه بزرگ روی اجاق بود که توش سوپ می‌جوشید. برش داشتم و ریختم روی آشپزها. وقتی سوپ ریخت روی سه تا مرد فریادهای بلندی از درد اومد.

همون لحظه، در پشت سرم باز شد. جو و دوست قد بلندش تو چارچوب در ایستاده بودن و مرد قد بلند یه تفنگ داشت.

وقتی تفنگ شلیک شد یه صدای بلند گلوله اومد. صدای گلوله با فریادی از درد یکی از آشپزها همراه بود، برای اینکه مرد قد بلند اشتباهی زده بود از پاش.

بلافاصله یه کپه بزرگ از بشقاب‌های کثیف رو برداشتم و به طرف جو انداختم. اون دید که بشقاب‌ها دارن به سمتش میرن و سعی کرد بکشه کنار. وقتی کشید، لیز خورد و افتاد زمین روی بشقاب‌های شکسته.

بدون معطلی، به طرف در پشت آشپزخونه دویدم. در قفل بود و با شونه‌ام خوردم به در. قفل به راحتی شکست. در رو باز کردم. وقتی تو خیابون تاریک میدویدم هنوز میتونستم صدای فریادها که از کلوپ میومد رو بشنوم.

به کرایسلر رسیدم و روش خم شدم تا در رو باز کنم. همون لحظه یه صدایی از پشتم اومد. برگشتم و یه مرد که دستش رو بلند کرده بود رو دیدم. بعد یه درد وحشتناک در سرم احساس کردم. همه جا تاریک شد. بیهوش، افتادم رو زمین.

متن انگلیسی فصل

Chapter fourteen

The Fight

I stopped and looked behind me. Jo was closer now and the smile on his face looked very unfriendly. I was caught. I could not go out of the door and Jo was right behind me.

I turned around quickly and ran towards Jo. Before he knew what I was doing, I put my arms around him and started dancing. He was very surprised and tried to pull away from me. But he couldn’t fight properly. He was afraid that the other people would notice.

I looked over my shoulder and saw the tall man standing helplessly on the side of the dance floor. I pushed Jo into the middle of the dance floor, where there were lots of other people dancing.

Then I felt something sharp touching my back. It was a knife. ‘Stop trying to be funny, Samuel,’ said Jo angrily. ‘Stop dancing and go over to the door or else I’ll push this knife into you.’

We were right in the middle of the dance floor and a long way from the tall man. Jo was holding a knife against my back. Some of the other people around us had stopped dancing. They were staring in surprise at the sight of two men dancing together.

I lifted my foot and kicked Jo’s leg as hard as I could. He gave a cry of pain and fell to the floor. I looked around to see where I could run to. Jo’s tall friend was coming through the dancers towards me.

I turned around and ran off the dance floor. I looked back over my shoulder and saw that both Jo and his friend were following me.

I ran between the tables where people were eating. The floor was slippery and I fell over. As I fell, I knocked over a table and the plates of food and glasses fell on top of me.

I got up quickly and ran out through one of the doors into the kitchen. Then I stopped and counted to five.

As Jo and his tall friend were coming towards the door, I pushed the door closed as hard as I could. There was a loud bang as the men ran into the door.

I smiled and turned round. But I did not smile for very long. Three cooks were coming towards me with big kitchen knives in their hands.

I looked at the cooks and at the knives they were holding. I thought about running towards them and trying to fight them. I decided that it would be a stupid idea to try and fight three big men with knives.

To my left, there was a very big saucepan full of boiling soup on the stove. I picked it up and threw it at the cooks. There were loud cries of pain as the hot soup hit the three men.

Just then, the door opened behind me. Jo and his tall friend stood in the doorway, and the tall man was holding a gun.

There was a loud bang as the gun went off. The bang was followed by a scream of pain from one of the cooks, because the tall man had shot him in the foot by mistake.

I quickly picked up a large pile of dirty plates and threw them at Jo. He saw the plates coming and he tried to move away. As he moved, he slipped on the floor and fell onto a pile of broken plates.

Without waiting, I ran to a door at the back of the kitchen. The door was locked and I banged against the door with my shoulder. The lock broke easily and I pushed the door open. As I ran out into the dark street, I could still hear the shouts and cries coming from the Club.

I came to the Chrysler and bent over to open the door. Just then, there was a noise behind me. I turned around and saw a man with his arm raised. Then I felt a terrible pain in my head. Everything went black. I fell to the ground, unconscious.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.