یک آپارتمان خیلی مرتب

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: زنی که ناپدید شد / فصل 4

یک آپارتمان خیلی مرتب

توضیح مختصر

وقتی ساموئل از آپارتمان بیرون می‌رفت، دو تا مرد بیرون آپارتمان الانی بودن و اونو زدن.

  • زمان مطالعه 3 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

یک آپارتمان خیلی مرتب

زنگ کنار در آپارتمان پلاک ۷۱۶ رو زدم و منتظر موندم.

کسی جواب نداد. دوباره زنگ زدم ولی باز هم جواب نیومد. بعد، یک تکه پلاستیک مربع شکل کوچولو از جیبم در آوردم. اطرافم رو نگاه کردم. تنها بودم. تیکه پلاستیک رو به فضای بین در و چهارچوب در فشار دادم و پلاستیک رو بالا و پایین کردم. در عرض یک دقیقه در باز شد و من رفتم داخل آپارتمان.

بی حرکت ایستادم و گوش دادم. سکوت بود. کلید برق رو زدم و اطراف رو نگاه کردم. یک آپارتمان مدرن بود. در اتاق نشیمن ایستاده بودم. یه در باز سمت چپ بود و می‌تونستم اتاق خواب رو که خیلی تمیز و مرتب بود ببینم. داخل کمد رو نگاه کردم. تقریبا خالی بود.

با خودم فکر کردم: “خنده‌داره. کسایی که معمولا غیبشون میزنه و ناپدید می‌شون بیشتر لباس‌هاشون رو با خودشون نمی‌برن. فقط در صورتی که برنامه‌شون ناپدید شدن به یک مدت طولانی باشه لباس‌هاشون رو می‌برن.”

به طرف اتاق نشیمن برگشتم و با دقت گشتم. ولی چیزی برای توضیح ناپدیدی الانی گارفیلد پیدا نکردم. بعد رفتم تو آشپزخونه. آشپزخونه هم خیلی تمیز و مرتب بود. هیچ ظرف و فنجون کثیفی وجود نداشت. هیچ شیر مونده‌ای در یخچال نبود. همه چیز سر جای خودش بود.

با خودم فکر کردم: “خب، حالا فقط حموم مونده که بگردم.”

حموم هم خالی و تمیز بود. سریع اطراف آپارتمان رو گشتم. اطمینان حاصل کردم که چیزی رو فراموش نکرده باشم. هر چیزی که دست زده بودم رو با دستمالم پاک کردم برای اینکه نمی‌خواستم اثر انگشتم بمونه. بعد چراغ رو خاموش کردم. در رو باز کردم و رفتم.

ولی نرفتم. دو تا مرد بیرون در ایستاده بودن. یکی قد کوتاه بود و موهای قرمز و یک لبخند زننده داشت. اون یکی قد بلند بود و یک کلاه سرش گذاشته بود و تا پایین صورتش کشیده بود. اونی که کلاه داشت یه تفنگ تو دست داشت و تفنگش رو به طرف من نشانه گرفته بود.

سعی کردم در رو ببندم، ولی مرد مو قرمز پاش رو گذاشت لای در تا نتونم در رو ببندم. در باز شد و دو تا مرد اومدن داخل. مردی که کلاه داشت جلو بود و هنوز تفنگ تو دستش بود.

مردی که تفنگ داشت گفت: “دستاتو بگیر بالا.”

بعد به طرف مرد مو قرمز برگشت.

“جو، ببین تفنگ داره یا نه.”

جو، مرد مو قرمز، به طرف من اومد. منتظر موندم. وقتی جو بین من و مردی که تفنگ داشت رسید، پریدم. به جلو پریدم و گردن جو رو گرفتم. اون رو جلوی خودم نگه داشتم. مرد با اسلحه نمیتونست بهم شلیک کنه برای اینکه به دوستش می‌خورد.

به مردی که اسلحه داشت گفتم: “درسته، از راه برو کنار. حالا من دارم میرم و دوستت رو هم با خودم می‌برم.”

درحالیکه جو رو جلوی خودم گرفته بودم به آرومی به طرف مردی که تفنگ داشت حرکت کردم. بعد یه چیزی با نقشه‌ام جور در نیومد.

مردی که اسلحه داشت شروع به خنده کرد. اون اسلحه رو گذاشت تو جیبش و ایستاد و خندید.

پرسیدم: “چرا می‌خندی؟”

مردی که اسلحه داشت گفت: “می‌خندم، برای این که خیلی احمقی.” و به طرفم اومد.

گفتم: “همونجا بایست وگرنه …”

مرد با اسلحه پرسید: “چیکار می‌کنی؟ هیچ کاری نمی‌تونی انجام بدی. من کسی هستم که تفنگ داره.”

وقتی این حرف رو زد، به طرف جلو خم شد. جو رو از دست‌های من بیرون کشید و زد از صورتم. باید بگم انتظار نداشتم تو صورتم بزنن. درد گرفت. حتی بیشتر از وقتی که دوباره منو زد و افتادم رو زمین. رو زمین بی‌حرکت موندم به امید این که دو تا مرد برن. ولی نرفتن. به جاش منو برداشتن و محکم زدن تو سرم. همه جا سیاه شد. روی زمین دراز کشیدم. بی‌هوش بودم.

متن انگلیسی فصل

Chapter four

A Very Tidy Apartment

I rang the bell beside the door of Apartment 716 and waited.

There was no answer. I rang again, but there was still no answer. Then I took a small, square piece of plastic out of my pocket. I looked around. I was alone. I pushed the piece of plastic into the space between the door and the door frame and moved the plastic up and down. In a minute, the door opened and I went into the flat.

I stood still and listened. There was silence. I switched on the light and looked around. It was a modern apartment. I was standing in the living-room. Through an open door on my left, I could see the bedroom which was very neat and tidy. I looked in the wardrobe - it was almost empty.

‘That’s funny,’ I thought. ‘People who disappear don’t usually take most of their clothes with them. They only take their clothes if they’ve been planning their disappearance for a long time.’

I walked back into the living-room and searched it carefully. But I found nothing to explain Elaine Garfield’s disappearance. Then I went into the kitchen. The kitchen was also very clean and tidy. There were no dirty plates or cups. There was no old milk in the refrigerator. Everything was in its place.

‘Well,’ I thought, ‘there’s only the bathroom left to search now.’

The bathroom, too, was empty and clean. I walked quickly around the flat, making sure that I hadn’t forgotten anything. I wiped everything I had touched with my handkerchief, because I didn’t want to leave any fingerprints. Then I switched off the lights and opened the door to leave.

But I didn’t leave. There were two men standing outside the door. One of them was short and had red hair and a nasty smile. The other was quite tall and was wearing a hat pulled down over his face. The one with the hat was holding a gun and the gun was pointing at me.

I tried to close the door, but the red-haired man put his foot out to stop the door closing. I let go of the door. The door opened and both the men came in. The one with the hat was in front and he was still carrying the gun.

‘Hold your hands up in the air,’ said the man with the gun.

Then he turned to the red-haired man.

‘See if he’s got a gun on him, Jo.’

Jo, the red-haired man, came over towards me. I waited. When Jo was between me and the man with the gun, I jumped. I jumped forward and caught Jo around the neck. I held him in front of me. The man with the gun couldn’t shoot because he would hit his friend.

‘Right,’ I said to the man with the gun. ‘Get out of the way. I’m leaving now and I’m taking your friend with me.’

Holding Jo in front of me, I walked slowly towards the man with the gun. Then something went wrong with my plan.

The man with the gun started to laugh. He put the gun back in his pocket and stood laughing.

‘Why are you laughing?’ I asked.

‘I’m laughing because you’re so stupid,’ the man with the gun said and walked up to me.

‘Stop,’ I said, ‘or else I’ll…’

‘What will you do?’ asked the man with the gun. ‘You can’t do anything. I’m the one with the gun.’

As he said this, the man leant forward. He pulled Jo out of my hands and hit me in the face. I must say that I wasn’t expecting to be hit in the face. It hurt. It hurt even more when he hit me again and I fell on the floor. I lay still on the floor, hoping that the two men would go away. But they didn’t go away. Instead, they picked me up and hit me hard on the head. Everything went black. I lay on the floor - I was unconscious.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.