لطفاً خواهرم رو پیدا کنید

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: زنی که ناپدید شد / فصل 2

لطفاً خواهرم رو پیدا کنید

توضیح مختصر

دختر داستانش رو تعریف می‌کنه.

  • زمان مطالعه 3 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

لطفاً خواهرم رو پیدا کنید

گفتم: “متوجهم. خواهرتون ناپدید شده. ناپدید شدنش رو به پلیس گزارش دادید؟”

دختر بلوند سرش رو تکون داد. خیلی نگران به نظر می‌رسید و شروع به گریه کرد.

گفت: “نه. به پلیس نگفتم. نمی‌خوام با پلیس تو دردسر بیفتم. فقط ازتون می‌خواهم کمک کنید خواهرم رو پیدا کنم.” یک دستمال کوچولوی صورتی از تو کیفش در آورد و اشکاش رو خشک کرد.

گفتم: “خیلی‌خب. همه چیز درباره خواهرتون رو بهم بگید.”

دختر گفت: “اسمش الانی گارفیلد هست.”

من وسط صحبتش گفتم: “و اسم شما چیه؟”

جواب داد: “هلن. هلن گارفیلد. خواهرم یک هفته قبل ناپدید شده. دوشنبه هفته قبل قرار داشتیم با هم شام بخوریم، ولی اون نیومد.”

من گفتم: “شاید خواهرتون به خاطر اینکه غذایی که شما پخته بودید رو دوست نداشته نیومده.”

با عصبانیت گفت: “سعی نکنید بامزه بازی در بیارید. از نیویورک تا اینجا پرواز کردم تا دوشنبه قبل ببینمش.”

گفتم: “آه، پس شما در لس‌آنجلس زندگی نمی‌کنید.”

سریع جواب داد: “نه. من در نیویورک زندگی می‌کنم. کل آمریکا رو پرواز کردم تا خواهرم رو ببینم، ولی وقتی رسیدم اینجا فهمیدم ناپدید شده.”

پرسیدم: “از کجا فهمیدید ناپدید شده. شاید خواهرتون قرار شام رو فراموش کرده.”

دختر بلوند یک نفس عمیق کشید.

گفت: “ببینید! بذارید داستانم رو تموم کنم. اگه سوال کردن از من رو متوقف نکنید، یه کاراگاه دیگه برای خودم پیدا می‌کنم.”

گفتم: “خیلی‌خب. گوش میدم.”

دختر گفت: “عصر دوشنبه قبل در هتلم منتظر خواهرم موندم، ولی نیومد. باهاش تماس گرفتم، ولی جواب نداد. بنابراین صبح روز بعد به دفتری که در اونجا کار میکنه رفتم. در دفترش گفتن روز قبل، دوشنبه، در محل کارش بوده. همچنین بهم گفتن اواسط بعد از ظهر، یهو رفته بدون اینکه به کسی بگه. بعد از اون به آپارتمانش رفتم، ولی کسی اونجا نبود.”

دختر یک دقیقه صبر کرد و بعد ادامه داد.

گفت: “آقای ساموئل، نگران خواهرم هستم. یهویی اینطور ناپدید شدنش عادی نیست. مطمئنم جونش در خطره و ازتون می‌خوام پیداش کنید.”

گفتم: “خیلی‌خب. ممکنه آسون باشه، ممکن هم هست سخت باشه. ولی پیداش می‌کنم. اول به من بگید چرا شش روز صبر کردید تا بیاید اینجا؟”

دختر گفت: “این به شما ربطی نداره.”

جواب دادم: “خیلی‌خب. اسم‌ خواهرتون الانی گارفیلد هست. قیافش چطوره؟”

هلن گارفیلد جواب داد: “آه، اون آسونه. شبیه منه. ما دوقلوییم. حالا، آقای ساموئل، هزینه‌تون چقدر میشه؟”

گفتم: “روزی پنجاه دلار.”

دختر گفت: “خیلی‌خب، آقای ساموئل. ولی روزی پنجاه دلار پول زیادیه. امیدوارم به خاطرش سخت کار کنید.”

با یه لبخند جواب دادم: “آه، بله. خیلی سخت کار می‌کنم. حالا آدرس آپارتمان خواهرتون رو بهم بدید و اسم دفتری که توش کار میکنه. فوری شروع به کار می‌کنم.”

دختر بلوند آدرس‌ها رو روی یک تکه کاغذ نوشت و کاغذ رو داد به من.

گفتم: “یه چیز دیگه، می‌تونید آدرس خودتون رو هم به من بدید؟”

وقتی کیفش رو بر می‌داشت، جواب داد: “اون لازم نیست. فردا بعد از ظهر ساعت پنج، دوباره به دیدن‌تون میام. خداحافظ آقای ساموئل.”

بدون اینکه منتظر جواب بمونه، برگشت و از دفتر رفت بیرون.

وقتی از دفترم بیرون رفتنش رو تماشا میکردم، به خودم لبخند زدم. با خودم فکر کردم: “بهتر از تمیز کردن ناخن‌هام هست.” بعد شروع به کار کردم.

متن انگلیسی فصل

Chapter two

Please Find My Sister

‘I see,’ I said. ‘Your sister has disappeared. Have you reported her disappearance to the police?’

The blonde girl shook her head. She looked very nervous and was starting to cry.

‘No, I haven’t told the police,’ she said. ‘I don’t want any trouble with the police. I just want you to help find my sister.’ She took a small, pink handkerchief out of her handbag and dried her eyes.

‘All right,’ I said. ‘Tell me all about your sister.’

‘Her name is Elaine Garfield,’ said the girl.

‘And what’s your name?’ I interrupted.

‘Helen. Helen Garfield,’ she replied. ‘My sister disappeared a week ago. We had arranged to have dinner together last Monday night, but she didn’t come.’

‘Perhaps your sister didn’t come because she doesn’t like the food you cook,’ I suggested.

‘Don’t try to be funny. I flew all the way from New York to see her last Monday,’ she said angrily.

‘Oh, so you don’t live in Los Angeles, then,’ I said.

‘No,’ she replied quickly, ‘I live in New York. I flew right across America to see my sister, but, when I got here, I discovered that she had disappeared.’

‘How do you know she has disappeared?’ I asked. ‘Perhaps your sister just forgot about the dinner.’

The blonde girl took a deep breath.

‘Look,’ she said, ‘Let me finish my story. If you don’t stop asking questions, I’ll find myself another detective.’

‘Right,’ I said, ‘I’m listening.’

‘I waited for my sister last Monday evening, in my hotel,’ said the girl. ‘But she didn’t come. I telephoned her, but there was no answer. So the next morning, I went to the office where she worked. At her office, they said that she had been to work the day before, on the Monday. They also told me that she’d left suddenly, in the middle of the afternoon, without telling anyone. After that I went round to her flat, but there was no one there.’

The girl stopped for a minute, and then continued.

‘Mr Samuel,’ she said, ‘I’m very worried about my sister. It’s not usual for her to disappear suddenly like this. I’m sure that she’s in danger and I want you to find her.’

‘All right,’ I said. ‘It may be easy or it may be difficult, but I’ll find her. But first, tell me why you’ve waited six days before coming to me.’

‘That’s none of your business,’ the girl said.

‘OK,’ I replied. ‘Your sister’s name is Elaine Garfield. What does she look like?’

‘Oh, that’s easy,’ Helen Garfield replied, ‘she looks like me. We’re twins. Now, Mr Samuel, how much money do you charge?

‘Fifty dollars a day,’ I said.

‘Very well, Mr Samuel,’ said the girl, ‘but fifty dollars a day is a lot of money. I hope that you will work hard for it.’

‘Oh yes,’ I replied, with a smile, ‘I’ll work very hard. Now give me the address of your sister’s flat, and the name of the office where she works. I’ll start work at once.’

The blonde girl wrote the addresses on a piece of paper and gave me the paper.

‘One more thing,’ I said. ‘Can you give me your address, too?’

‘That won’t be necessary,’ she replied, as she picked up her handbag. ‘I’ll come and see you again tomorrow afternoon, at five o’clock. Goodbye, Mr Samuel.’

Without waiting for an answer, the girl turned around and walked out of the office.

As I watched her walk out of my office, I smiled to myself. ‘This is better than cleaning my nails,’ I thought. Then I began my work.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.