پاسگاه پلیس

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: زنی که ناپدید شد / فصل 15

پاسگاه پلیس

توضیح مختصر

ساموئل تو پاسگاه پلیس به هوش میاد و سوالات پلیس جواب میده.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پانزدهم

پاسگاه پلیس

صدا پرسید: “حالا حالت بهتره؟”

چشمام رو باز کردم و اطرافم رو نگاه کردم. نمی‌دونستم کجام. روی یه چیز سفت دراز کشیده بودم و یک لامپ روشن جلوی چشمام بود.

پرسیدم: “کجام؟”

بعد متوجه شدم کجام. دیوارهای خاکستری، مبلمان سفت و چراغ‌های الکتریکی روشن رو شناختم. دوباره تو پاسگاه پلیس بودم.

صدا تکرار کرد: “حالا بهتری؟”

به پلیسی که داشت باهام صحبت می‌کرد نگاه کردم.

خیلی آروم گفتم: “بله. ولی سرم درد میکنه، مثل اینکه داره از وسط نصف میشه.”

پلیس گفت: “خوش شانسی که زنده‌ای. یه ماشین پلیس تو رو که وسط جاده دراز کشیده بودی پیدا کرده. اگه ماشین پلیس پیدات نمی‌کرد، ممکن بود ماشین‌ها از روت رد بشن و احتمالاً کشته بشی.”

یک لحظه فکر کردم. مطمئن نبودم پلیس چقدر میدونه. نمی‌خواستم به پلیس چیزی بگم که نمیدونن.

گفتم: “بله خوش‌شانس بودم. ضمناً، ماشین پلیس تو خیابون گلدن درایو چیکار داشت؟”

پلیس گفت: “آه، یه دعوای بزرگ تو کلوپ شبانه‌ای به اسم لاس کاباناس اتفاق افتاده بود. ما یک تماس تلفنی داشتیم که گفتن یه آدم دیوونه تو کلوپ هست. مرد دیوونه تمام اثاث رو شکونده. ماشین پلیس به کلوپ شبانه فرستاده شد. ولی مرد دیوونه قبل از اینکه پلیس‌ها برسن فرار کرده بود. ماشین پلیس داشت بر می‌گشت که تو رو که وسط جاده دراز کشیده بودی پیدا کردن. خیلی خوش‌شانس بودی. کم مونده بود ماشین صاف از روت رد بشه.”

لبخند زدم.

جواب دادم: “زیاد احساس خوش‌شانسی نمی‌کنم. در حقیقت، احساس خیلی بدی دارم.”

پلیس گفت: “بی‌خیال. میتونی راه بری؟”

بلند شدم و چند قدم برداشتم. سرم درد می‌کرد. به غیر از اون حالم خوب بود.

گفتم: “بله. میتونم راه برم.”

پلیس گفت: “خوبه. بیا تو راهرو قدم بزنیم. بعد با دوستت صحبت کنیم.”

در راهرو قدم زدیم. پلیس کنار یه در ایستاد و در زد. از داخل اتاق یه نفر داد زد و پلیس در رو باز کرد. رفتم داخل اتاق و پلیس پشت سرم اومد. در رو بست و جلوش ایستاد.

فقط یه میز داخل اتاق بود و پشتش یه مرد نشسته بود. کچل بود. دوست قدیمیم، گروهبان مورفی بود.

گفتم: “سلام، گروهبان مورفی.” و سعی کردم لبخند بزنم. “امشب حالتون چطوره؟”

گروهبان مورفی متقابلاً به من لبخند نزد.

پرسید: “داری سعی می‌کنی بامزه باشی؟ شب نیست. صبحه. تمام شب رو بیهوش بودی.”

گفتم: “آه.”

گروهبان مورفی گفت: “حالا، بیا شروع کنیم. می‌خوام بهم بگی چرا ساعت دوازده و نیم شب گذشته، وسط جاده گلدن درایو بیهوش دراز کشیده بودی. تو برای عبور و مرور خطر محسوب می‌شدی.”

جواب دادم: “من فکر میکردم عبور و مرور برای من خطر محسوب میشه.” ولی گروهبان حتی لبخند هم نزد.

گروهبان گفت: “منتظرم بهم بگی چه اتفاقی افتاده بود.”

این طور شروع کردم: “چندان اتفاقی نبود. من یه مدت از عصر رو در لاس کاباناس گذروندم و قبل از نیمه شب اومدم بیرون. به طرف ماشینم برگشتم و وقتی داشتم سوار ماشینم می‌شدم یه نفر زد از سرم. این آخرین چیزیه که به یاد میارم.”

به اونی که جلوی در ایستاده بود اشاره کردم. “این پلیس به من گفت که وسط جاده پیدام کردن. حتماً یه نفر منو گذاشته اونجا.”

گروهبان مورفی لبخند زد.

گفت: “بله. یه نفر که می‌خواست تو رو بکشه، تو رو گذاشته وسط جاده. یه نفر امیدوار بوده ماشین بخوره بهت و تو رو بکشه.”

من هم متقابلاً به گروهبان لبخند زدم.

گروهبان ازم پرسید: “کسی به ذهنت میرسه که بخواد تو رو بکشه؟”

جواب دادم: “بله. صدها نفر دوست دارن منو بکشن، چند تا پلیس هم شاملشن.”

متن انگلیسی فصل

Chapter fifteen

The Police Station

‘Feeling better now?’ asked a voice.

I opened my eyes and looked around me. I didn’t know where I was. I was lying on something hard and there was a bright light on my eyes.

‘Where am I?’ I asked.

Then I realised where I was. I recognised the grey walls, the hard furniture and the bright electric lights. I was in the police station again.

‘Feeling better now?’ the voice repeated.

I looked at the policeman who was talking to me.

‘Yes,’ I said very slowly, ‘but my head feels as if it is breaking in half.’

‘You’re lucky to be alive,’ said the policeman. ‘A police car found you lying in the middle of the road on Golden Drive. You would have been hit by passing cars - and probably killed, if the police car hadn’t found you.’

I thought for a moment. I wasn’t sure how much the police knew. I didn’t want to tell the police anything they did not already know.

‘Yes, I was lucky,’ I said. ‘By the way, what was a police car doing on Golden Drive?’

‘Oh,’ said the policeman, ‘there was a big fight at a nightclub called Las Cabanas. We had a telephone call to say that there was a madman in the club. The madman was breaking up all the furniture. A police car was sent to the nightclub, but the madman escaped before the police arrived. The police car was returning when it found you lying in the middle of the road. You were very lucky. The car nearly ran right over you.’

I smiled.

‘I don’t feel very lucky,’ I replied. ‘In fact, I feel terrible.’

‘Never mind,’ said the policeman. ‘Can you walk?’

I stood up and walked a few steps. My head hurt, but otherwise I felt all right.

‘Yes,’ I said, ‘I can walk.’

‘Good,’ the policeman said, ‘let’s walk along the corridor, then, and have a talk with a friend of yours.’

We went along the corridor. The policeman stopped at a door and knocked. There was a shout from inside the room and the policeman opened the door. I walked into the room and the policeman followed. He shut the door and stood in front of it.

There was only one desk in the room and behind the desk was a man. He was bald. It was my ‘old friend’, Sergeant Murphy.

‘Hello, Sergeant Murphy,’ I said, trying to smile. ‘How are you feeling tonight?’

Sergeant Murphy didn’t smile back at me.

‘Are you trying to be funny?’ he asked. ‘It isn’t night, it’s morning. You’ve been unconscious all night.’

‘Oh,’ I said.

‘Now,’ said Sergeant Murphy, ‘let’s begin. I want you to tell me why you were lying, unconscious, in the middle of Golden Drive at half past twelve last night. You were a danger to the traffic.’

‘I thought that the traffic was a danger to me,’ I replied. But the sergeant didn’t even smile.

‘I’m waiting for you to tell me what happened,’ said the sergeant.

‘Nothing much happened,’ I began, ‘I spent part of the evening at Las Cabanas and left just before midnight. I walked back to my car. Just as I was about to get into the car, someone hit me over the head. That’s the last I remember.

‘This policeman,’ and I pointed to the one standing by the door, ‘told me that I had been found in the middle of the road. Someone must have put me there.’

Sergeant Murphy smiled.

‘Yes,’ he said, ‘someone who wanted to kill you put you in the middle of the road. Someone was hoping that a car would hit you and kill you.’

I smiled back at the sergeant.

‘Can you think of anyone who would want to kill you?’ the sergeant asked me.

‘Oh, yes,’ I replied, ‘hundreds of people would like to kill me, including a few policemen.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.