فصل 18

مجموعه: جیمز باند / کتاب: کازینو رویال / فصل 18

فصل 18

توضیح مختصر

مردی که روی چشمم وصله‌ی سیاهی داشت، دوباره برگشته.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هجدهم

بعد از دو روز، یه تاکسی اومد تا وسپر رو به رویال برگردونه. اون به باند گفت که به کمی دارو نیاز داره.

شب اون روز، وسپر سعی کرد شاد باشه. زیادی شامپاین خورد. وقتی رفتن طبقه بالا، اون باند رو برد به اتاق خواب خودش. عشقبازی کردن، ولی بعدش اون روی بالشش گریه کرد. باند در حالی که خیلی احساس ناراحتی می‌کرد، به اتاق خودش رفت.

نتونست بخوابه. صبح زود، شنید که در به آرومی باز شد. صداهای آرومی از طبقه پایین اومد. باند مطمئن بود که وسپر به باجه تلفن رفته. کمی بعد، شنید که در اتاقش به آرومی بسته شد.

شنبه بود. روز یکشنبه، مردی که رو چشمم وصله سیاه داشت، دوباره برگشت. باند به ماتیس زنگ زده بود و ازش خواسته بود پلاک ماشین پوگت رو کنترل کنه. ماتیس کمب بعد باهاش تماس گرفت.

ماتیس به باند گفت: “ماشین دو هفته قبل اجاره شده. اسم مرد آدولف گتلر هست. از سوئیس میاد. گتلر آدرس بانکی در زوریخ رو به شرکت اجاره ماشین داده.”

باند پرسید: “با پلیس سوئیس تماس گرفتی؟”

ماتیس گفت: “البته. بانک، حسابی به اسم گتلر داره. زیاد ازش استفاده نمیکنه. اونها فکر می‌کنن کسب و کار گتلر ساعت دیواری و مچی هست.”

باند این حرف‌ها رو به وسپر گفت. مردی که روی چشمش وصله داشت دوباره پیدا شده بود. وسپر سریع از سر میز بلند شد و رفت به اتاقش.

باند ناهارش رو تموم کرد و پشت‌سرش رفت. درِ اتاق وسپر قفل بود، ولی اون در رو برای باند باز کرد. باند اونو به طرف تختش برد و با هم نشستن.

باند گفت: “وسپر، نمیتونیم به این شکل ادامه بدیم. باید بهم بگی همه ماجرا از چه قراره، در غیر این صورت باید همین الان بریم.”

وسپر هیچی نگفت.

باند گفت: “عزیزم، صبح روز اول می‌خواستم ازت بخوام با من ازدواج کنی. لطفاً بهم بگو مشکل چیه. شاید بعد بتونیم برگردیم …” وسپر گفت: “تو می‌خواستی با من ازدواج کنی؟”

اون شروع به گریه کرد. بعد باند رو به طرف خودش کشید.

باند گفت: “بهم بگو. بهم بگو چی اذیتت میکنه.”

وسپر صورت باند رو توی دستش گرفت و بوسید.

وسپر گفت: “کمی منو تنها بذار. بذار فکر کنم. دارم سعی می‌کنم بهترین کار رو انجام بدم. لطفاً بهم اعتماد داشته باش.”

باند رو به طرف در برد و دوباره همدیگه رو بوسیدن. بعد باند رفت بیرون و وسپر در رو پشت سرش بست.

اون شب سر شام، وسپر به نظر شاد و هیجان‌زده می‌رسید. اونا نشستن و یک بطری شامپاین رو تموم کردن. بعد رفتن بالا به اتاق وسپر. تا دو ساعت عشقبازی کردن.

بعد از اینکه باند کمی تو بغل وسپر خوابید، وسپر گفت: “حالا باید بری.”

باند چشم‌ها و دهن وسپر رو بوسید.

وسپر گفت: “نگام کن و بذار من هم نگات کنم.”

وسپر به تمام خطوط چهره باند نگاه کرد. وقتی اونو به نرمی بوسید، چشم‌هاش پر از اشک بودن.

گفت: “شب‌بخیر، عزیزترین عشق من.”

باند به طرف در رفت و برگشت و نگاه کرد.

گفت: “خوب بخواب، عزیزم. نگران نباش. همه چیز روبه‌راهه.”

در رو به آرومی بست و به اتاق خودش رفت.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHTEEN

Two days later, a taxi came to take Vesper to Royale. She told Bond that she needed some medicine.

That night, Vesper tried to be cheerful. She drank a lot of champagne. When they went upstairs, she took him into her bedroom. They made love, but afterwards she cried into her pillow. Bond went to his room feeling very unhappy.

He could not sleep. Early in the morning he heard a door open softly. Some small sounds came from downstairs. Bond was sure that Vesper was in the telephone booth. Very soon after, he heard her door close softly.

This was Saturday. On Sunday, the man with the black patch came back again. Bond had telephoned Mathis and asked him to check the number of the Peugeot. Mathis had telephoned back a little later.

‘The car was hired two weeks ago,’ Mathis had told Bond. ‘The man’s name is Adolph Gettler, and he comes from Switzerland. Gettler gave the car-hire company the address of a bank in Zurich.’

‘Did you contact the Swiss police?’ asked Bond.

‘Of course,’ said Mathis. ‘The bank does have an account in Gettler’s name. He doesn’t use it very often. They believe that Gettler’s business is clocks and watches.’

Bond had told this to Vesper. Now the man with the patch had appeared again. Vesper quickly got up from the table and went to her room.

Bond finished his lunch then followed her. Her door was locked, but she opened it for him. Bond took her across to the bed and they sat down.

‘Vesper, we can’t continue like this,’ Bond said. ‘You must tell me what all this is about, or we must leave now.’

She said nothing.

‘My darling,’ he said. ‘That first morning, I wanted to ask you to marry me. Please tell me what’s wrong. Then, perhaps, we can go back and - ‘ ‘You would have married me?’ she said.

She began to cry. Then she pulled him close.

‘Tell me,’ he said. ‘Tell me what’s hurting you.’

Vesper held his face in her hands and kissed him.

‘Leave me for a little while,’ she said. ‘Let me think. I’m trying to do what is best. Please believe me.’

She took him to the door and they kissed again. Then Bond went out and she shut the door behind him.

That night at dinner she seemed happy and excited. They sat and finished the bottle of champagne. Then they went up to her room. They made love for two hours.

‘You must go now,’ said Vesper, after Bond had slept for a short time in her arms.

He kissed her eyes and her mouth.

‘Look at me,’ she said. ‘And let me look at you.’

She looked at every line of his face. Her eyes were full of tears as she kissed him gently.

‘Goodnight, my dearest love,’ she said.

He went to the door and looked back.

‘Sleep well, my darling,’ he said. ‘Don’t worry, everything is all right now.’

He closed the door softly and walked back to his room.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.