فصل 02

مجموعه: جیمز باند / کتاب: کازینو رویال / فصل 2

فصل 02

توضیح مختصر

باند به رویال لس آاوایکس رفته و دو روز قمار کرده. بعد از دو روز با دستیارهاش آشنا میشه. ولی روسها میدونن اون اونجاست.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

دو هفته بعد، جیمز باند در کازینو رویال نشسته بود. ساعت سه صبح بود و هوا پر از دود سیگار بود و له شفر هنوز داشت بازی می‌کرد و می‌برد. باند، چند دقیقه تماشاش کرد. بعد بردهاش رو از روی صندوق جمع کرد و از کازینو رفت بیرون. به اون سمت خیابون رفت و از باغچه‌های هتل اسپلنداید رد شد.

دربان کلیدهای اتاق شماره ۴۵ و تلگرام رو بهش داد. تلگرام از جامائیکا بود. اینطور نوشته بود:

کینگستون جامائیکا

باند- اسپلنداید- رویال آاوایکس

کارخانجات تهیه سیگار کوبایی هاوانا

رقمی که نیاز داری ده میلیون هست

اون روز عصر، باند از مرکز فرماندهیش در لندن پول رو خواسته بود. تلگرام نوعی کد بود. معنیش این بود که مرکز فرماندهی ده میلیون فرانک رو براش میفرسته.

باند وانمود میکرد پسر یک میلیونر جامائیکایی هست. این “پوششش” بود.

یک جواب تلگرامی نوشت:

ممنونم. اطلاعات کافی هست- بونو

باند جواب رو به دربان داد و بهش شب‌بخیر گفت. بعد رفت به طبقه بالا به در اتاق خودش. یک تفنگ از زیر کتش در آورد. بعد سریع در رو باز کرد و چراغ رو روشن کرد. کسی تو اتاق نبود. ولی باند حس احمق بودن نکرد. باید در کارش خیلی دقت می‌کرد.

باند لباس‌هاش رو در آورد و یک دوش آب سرد گرفت و یک سیگار روشن کرد. دو روز قبل به رویال لس آاوایکس رسیده بود. دو روز بعد، عصرها و شب‌ها رو در کازینو رولت بازی کرده بود. له شفر رو سر میزها تماشا کرده بود. مرد روسی یک قمارباز خوش‌شانس و باهوش بود.

باند تا حالا سه میلیون فرانک برده بود. با ده میلیون شروع کرده بود. حالا لندن ده تای دیگه هم براش می‌فرستاد. بنابراین بیست و سه میلیون فرانک داشت. باند پول رو گذاشت زیر بالشش و رفت روی تخت.

ده دقیقه به تمام اتفاقاتی که اون روز افتاده بود فکر کرد. بعد خوابید.

صبح روز بعد، باند یک دوش آب سرد گرفت. بعد صبحانه‌اش رو سر میز جلوی پنجره خورد. وقتی تلفن زنگ زد دریا رو تماشا میکرد. دربان بود.

دربان گفت: “یه مرد از رادیوی استنتور با رادیویی که سفارش داده بودید اومده، آقا.”

باند گفت: “بفرستش بالا.”

وقتی ماتیس اومد داخل، باند لبخند زد.

ماتیس گفت: “همین الان از پاریس رسیدم، آقا. این هم رادیوتون. رادیو رو گذاشت روی زمین و روشن کرد. صدای بلند موسیقی اتاق رو پر کرد. ماتیس به طرف باند رفت و باهاش دست داد.

باند لبخند زد. اون شروع به گفتن کرد که: “حالا، چرا …”

ماتیس گفت: “دوست عزیزم، پوششت لو رفته! روس‌ها میدونن تو کی هستی.”

ماتیس بالا به سقف نگاه کرد. بعد به دودکش اشاره کرد.

توضیح داد: “چند سانتی‌متر بالاتر از دودکش یک میکروفون رادیویی هست. سیم‌هاش به اتاق بالا میرسه. اونها می‌تونن همه چیز رو بشنون.” بعد ماتیس لبخند زد. گفت: “حالا، برای چند تا فیلم بازی کردن دیگه.” به طرف رادیو رفت و خاموشش کرد.

پرسید: “راضی هستید، آقا؟”

باند گفت: “خیلی راضی هستم. موزیک خیلی زیباست. بذار بقیه‌اش رو گوش بدیم.”

ماتیس پوزخند زد و دوباره رادیو رو روشن کرد. گفت: “حالا در مورد کار، از دستیارِ دست راستت راضی خواهی بود. خیلی زیباست و اون هم کارشناس رادیو هست. وانمود می‌کنیم که اون با من کار می‌کنه. هر دو در هتل میمونیم. بنابراین دستیار من نزدیکت خواهد بود.” اون لبخند زد. “روز یا …شب.”

ولی باند متقابلاً بهش لبخند نزد.

با عصبانیت گفت: “چرا برام یه زن فرستادن؟ این که بازی نیست.”

ماتیس گفت: “آروم باش، جیمز. اون تو کارش خوبه و خیلی خوب فرانسوی حرف میزنه. در کازینو باهات آشنا میشه. تو پسر پولدار یک میلیونر هستی. طبیعیه که یک دختر زیبا برای این که بردهات رو باهاش تقسیم کنی پیدا کنی.”

باند پرسید: “سورپرایزهای دیگه‌ای هم هست؟”

ماتیس جواب داد: “نه. ویلای له شفر تقریباً ۱۶ کیلومتر پایین جاده ساحل هست. دو تا نگهبان با خودش داره که به زبان بلغاری با هم حرف می‌زنن.”

باند پرسید: “دیگه چی؟”

ماتیس گفت: “قبل از ناهار به بار هرمیتیج برو و با دست راستت اونجا آشنا شو. ازش بخوا باهات شام بخوره. بعد از اون، امشب میتونه باهات به کازینو بیاد. من هم اونجا خواهم بود. ولی محتملاً منو نمی‌بینی. آه، و یک آمریکایی به اسم فلیکس لیتر هم اونجا هست. اینجا میمونه. مأمور سیا هست.”

بعد از اینکه ماتیس رفت، باند کنار پنجره نشست. خوشحال نبود. روس‌ها می‌دونستن اون اینجاست. ممکن بود بخوان بکشنش.

بعد مسأله‌ی اون دختر هم بود. باند دوست نداشت با زنها کار کنه.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWO

Two weeks later, James Bond was sitting in the Casino at Royale-les-Eaux. It was three in the morning and the air was filled with cigarette smoke. Le Chiffre was still playing - and still winning. Bond watched him for some minutes. Then he collected his winnings from the cashier and left the Casino. He walked across the road and through the gardens of the Hotel Splendide.

The concierge gave him his key for room 45 and a cable. The cable was from Jamaica. It read:

KINGSTON JAMAICA

BOND SPLENDIDE ROYALE-LES-EAUX

HAVANA CIGAR CUBAN FACTORIES PRODUCTION

THE NUMBER YOU NEED IS TEN MILLION

Earlier that afternoon, Bond had asked his headquarters in London for more money. The cable was a sort of code. It meant that his headquarters were sending him ten million francs.

Bond was pretending to be the son of a Jamaican millionaire. That was his ‘cover’.

He wrote a reply to the cable:

THANKS. INFORMATION SHOULD BE ENOUGH - BONO

Bond gave the reply to the concierge and said goodnight. Then he walked upstairs to the door of his room. He took out a gun from under his jacket. Then he opened the door quickly and switched on the light. There was nobody in the room but Bond did not feel stupid. He had to be very careful in his job.

Bond undressed and had a cold shower. Then he lit a cigarette. He had arrived at Royale-les-Eaux two days before. The last two afternoons and nights he had played roulette at the Casino. He had watched Le Chiffre at the tables. The Russian was a clever and lucky gambler.

So far, Bond had won three million francs. He had started with ten million. Now London was sending him another ten. So he had twenty-three million francs to gamble with. Bond put the money under his pillow and climbed into bed.

For ten minutes, he thought about everything that bad happened that day. Then he slept.

The next morning Bond had a cold shower. Then he ate his breakfast at a table in front of the window. He was looking at the sea when the telephone rang. It was the concierge.

‘A man from Radio Stentor is here with the radio that you ordered, monsieur,’ the concierge said.

‘Send him up,’ said Bond.

When Mathis came in, Bond smiled.

‘I’ve just arrived from Paris, monsieur,’ said Mathis. ‘Here is the radio.’ He put the radio on the floor and switched it on. The sound of loud music filled the room. Mathis walked across to Bond and shook his hand.

Bond smiled. ‘Now, why - ?’ he began.

‘My dear friend,’ said Mathis. ‘Your cover has been spoilt! The Russians know who you are.’

Mathis looked up at the ceiling. Then he pointed to the chimney.

‘A few centimetres up the chimney is a radio microphone,’ he explained. ‘Its wires go up to the room above. They can hear everything.’ Then Mathis smiled. ‘Now for some more play-acting,’ he said. He walked over to the radio and switched it off.

‘Are you happy, monsieur?’ he asked.

‘Very happy,’ said Bond. ‘The music is beautiful. Let’s hear the rest of it.’

Mathis grinned and switched the radio on again. ‘Now to business,’ he said. ‘You will be pleased with your assistant your Number Two. She is very beautiful, and she is also a radio expert. We will pretend that she works with me. We’re both staying in the hotel. So my “assistant” will he near you.’ He smiled. ‘Day… or night.’

But Bond did not smile back at him.

‘Why did they send me a woman?’ he said, angrily. ‘This isn’t a game!’

‘Relax, James,’ said Mathis. ‘She’s good at her job and she speaks French very well. She will meet you at the Casino. You are the rich son of a millionaire. It’s normal for you to find a pretty girl to… uh… share your winnings with.’

‘Are there any other surprises?’ asked Bond.

‘Not really,’ replied Mathis. ‘Le Chiffre’s villa is about sixteen kilometres down the coast road. He has got two guards with him. They speak to each other in Bulgarian.’

‘Anything else?’ asked Bond.

‘Come to the Hermitage Bar before lunch,’ said Mathis. ‘And meet your Number Two. Ask her to dinner, then she can come to the Casino with you tonight. I’ll be there, but you probably won’t see me. Oh, and there’s an American called Felix Leiter. He’s staying here. He’s the CIA man.’

After Mathis left, Bond sat back at the window. He was not happy. The Russians knew that he was here. They might try to kill him.

And then there was the problem of the girl. Bond did not like working with women.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.