فصل 05

مجموعه: جیمز باند / کتاب: کازینو رویال / فصل 5

فصل 05

توضیح مختصر

باند نحوه‌ی بازی باکارات رو به وسپر توضیح میده.

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پنجم

اون روز عصر، باند به کازینو رفت. اون همیشه یک قمارباز بود. اون محیط لوکس اتاق‌های ورق و کازینوها رو دوست داشت. گاهی اوقات خوش‌شانس بود، گاهی اوقات نبود. ولی باند معتقد بود باید شانس رو دوست داشت نه اینکه ازش ترسید.

باند به ارزش یک میلیون فرانک پلاک خرید و یک صندلی از میز شماره یک رولت کشید و نشست. هفده بار بازی کرد. بعضی بازی‌ها رو باخت و بعضی‌ها رو برد .در آخر با یک میلیون فرانک بُرد، بازی رو تموم کرد.

یک آمریکایی روبروش نشسته بود. وقتی باند از سر میز بلند شد، آمریکایی هم بلند شد.

مرد به باند گفت: “بذار یه نوشیدنی برات بخرم.”

باند حدس زد که مرد آمریکایی مأمور سیا باشه. ام بهش گفته بود اونا یک نفر می‌فرستن.

وقتی داشتن به طرف بار میرفتن، آمریکایی گفت: “اسم من فلیکس لیتر هست.”

“اسم من باند هست. جیمز باند.”

اونها نوشیدنی‌هاشون رو سفارش دادن.

باند به بارمن گفت: “یک مارتینی خشک می‌خوام. ولی تو لیوان بزرگ بده.”

لیتر گفت: “از کار کردن با شما خوشحالم.” اون یک سیگار روشن کرد. “آدمای ما در واشنگتن خیلی به این کار علاقه دارن.”

باند گفت: “دشمن‌هامون از من خبر دارن. اونا حتماً درباره تو و ماتیس هم چیزهایی میدونن. لطفاً امروز عصر در کازینو باش. من یک دستیار به اسم خانم لیند دارم. دوست دارم وقتی شروع به بازی می‌کنم با تو باشه.” اون به لیتر لبخند زد. “مراقب دو تا مرد مسلح له شفر باش. اونا به احتمال زیاد مشکلی ایجاد نمی‌کنن. ولی باید مراقب باشیم.”

فلیکس لیتر تقریباً سی و پنج ساله بود. قد بلند و لاغر با موهای بلوند. لیتر تکون خورد و آروم صحبت کرد. ولی باند میدونست اون مراقب خواهد بود.

باند به لیتر گفت که اون روز صبح به پایین ساحل رفته. لیتر دومین لیوان ویسکیش رو خورد و با دقت گوش داد. ساعت هفت و نیم با هم به هتل برگشتن.

اتاق لیتر یک طبقه بالاتر از اتاق باند بود. دو تا مرد قرار گذاشتن بعداً همدیگه در کازینو ببینن.

باند یک دوش آب گرم و طولانی و پشت سرش یک دوش آب یخ گرفت. روی تختش دراز کشید و درباره نقشه‌هاش برای ماتیس، لیتر و دختر فکر کرد. بعد به له شفر و دشمن‌های دیگه‌اش هم فکر کرد.

بیست دقیقه به نه، یک شلوار و پیراهن ابریشمی پوشید. بعد کشو رو باز کرد. یک کیف اسلحه‌ی چرمیِ سبک بیرون آورد و انداخت روی شونه‌هاش. بعد یه تفنگ از کشو برداشت. تفنگ رو انداخت داخل کیف و کت مهمانیش رو پوشید. تفنگ زیر کت مخفی شده بود.

وقتی از اتاقش اومد بیرون و درش رو قفل کرد، احساس آرومی و راحتی می‌کرد. وقتی به لابی هتل رسید، یک صدایی صدا زد: “عصر بخیر.”

دختر از آسانسور اومد بیرون و منتظر باند موند. یه لباس مخملی مشکی ساده ولی گرون‌قیمت پوشیده بود. یک گردنبند الماس نازک دور گردنش انداخته بود. یک کیف کوچیک مشکی هم دستش بود.

باند فکر کرد زیبا شده.

وقتی داشتن میرفتن شام بخورن، دختر بازوش رو گرفت. مردم در رستوران شلوغ برگشتن تا نگاش کنن. باند نگاشون کرد و لبخند زد. اونا سر یک میز در یک گوشه خلوت از اتاق رفتن.

باند پرسید: “نوشیدنی می‌خوای؟”

دختر گفت: “دوست دارم یک لیوان ودکا بخورم.”

باند دو تا ودکای خیلی خنک سفارش داد.

باند به دختر گفت: “اسم کوچیکت رو نمیدونم.”

دختر گفت: “وسپر.”

“وسپر؟”

دختر توضیح داد: “یک کلمه قدیمی به معنای عصر هست و من هم عصر به دنیا اومدم. بعضیا این اسمو دوست دارن، بعضیا دوست ندارن.” باند گفت: “فکر می‌کنم اسم خوبیه.” شام و یک بطری شامپاین سفارش دادن. ودکاها رسیدن و باند لیوانش رو بالا گرفت. گفت: “به سلامتی خوش‌شانسی، وسپر.”

دختر آروم جواب داد: “بله.” لیوانش رو بالا گرفت و به چشم‌هاش نگاه کرد. بعد بهش نزدیک شد.

گفت: “خبرهایی از ماتیس دارم. درباره بمبه. یک داستان فوق‌العاده است.”

باند بهش خیره شد. گفت: “بگو.”

وسپر توضیح داد:‌ “اونا بلغاری سوم رو هم پیدا کردن. در جاده پاریس بود. دو تا پلیس نگهش داشتن و مدارکش رو خواستن. سه نفر بلغاری بخشی از گروهی در فرانسه بودن. این سه مرد قرار بود بابت کشتن تو دو میلیون فرانک پول بگیرن.”

اون کمی از ودکاش رو خورد.

ادامه داد: “یک مأمور دو تا جعبه‌ی دوربین رو بهشون داده بود. “

“بهشون گفته بود جعبه آبی حاوی یک بمب دودی هست. جعبه قرمز مواد منفجره هست. وقتی یکی از شما جعبه قرمز رو بندازه، اون یکی باید دکمه‌ی روی جعبه آبی رو بزنه. بعد میتونید در دودی که از بمب دودی بلند میشه فرار کنید. ولی اون دروغ میگفت. هر دو جعبه حاوی مواد منفجره بود. نقشه این بود که تو و بمب‌گذارها رو همزمان بکشن. محتملاً نقشه دیگه‌ای هم برای کشتن نفر سوم بوده.”

باند گفت: “خیلی هوشمندانه. ادامه بده.”

اون ادامه داد: “بلغاری‌ها اول دکمه روی بمب دودی رو زدن. بعد تصمیم گرفتن جعبه منفجره رو به طرف تو بندازن.”

باند گفت: “ولی خودشون منفجر شدن.”

وسپر گفت: “بله. بلغاری سوم پشت هتل اسپلنداید منتظر بود. پلیس اصابت‌های بمب قرمز رو بهش نشون داد. بعد اون فهمید که مامور به هر سه تاشون کلک زده. بعد از اون شروع به صحبت کرد. ولی هیچی درباره له شفر نمیدونه.”

خدمتکار با غذا رسید. اونا چند دقیقه در سکوت غذا خوردن. بعد باند کمی از شامپاینش رو خورد و بهش نگاه کرد.

پرسید: “تو در کدوم بخشی؟”

وسپر گفت: “من منشی شخصی رئیس بخش اس هستم.”

“رئیس بخش اس از ام خواست من بیام اینجا. ام گفت باشه. ولی اون گفت تو دوست نداری با زن‌ها کار کنی.”

دختر که دید باند چیزی نگفت، ادامه داد: “تو یکی از قهرمان‌های ما هستی. یک بدل‌کار یک مأمور.”

باند گفت: “اگه با کشتن مردم مشکلی نداشته باشی، پیدا کردن یک بدلکار سخته. از غذا خوشت میاد؟”

اون با لبخند گفت: “خیلی خوبه. از اوقاتم لذت میبرم …”

ولی با نگاه‌های سرد باند حرفش نصفه و نیمه موند.

اون گفت: “به یاد داشته باش که به خاطر کار اومدیم اینجا.”

بعد باند نقشه‌اش رو بهش گفت. وسپر وقتی گوش می‌داد، اخطار رئیسش رو به خاطر آورد.

رئیس بخش اس بهش گفته بود: “باند مرد خوش قیافه‌ای هست. ولی عاشقش نشو. اون قلب سردی داره. موفق باشی و مواظب خودت باش.”

حالا باند داشت بازی باکارات رو براش توضیح میداد.

باند گفت: “له شفر امشب بانکدار خواهد بود. اون بیست و چهار میلیون فرانک پول داره و من هم تقریباً همون مقدار رو دارم. ده تا بازیکن هست و یک مسئول میز که کارت‌ها رو جمع میکنه. سر میز روبروی له شفر میشینم.”

یه ذره دیگه از شامپاینش خورد.

ادامه داد: “بانکدار با شرطی به اندازه پنج هزار فرانک شروع میکنه. شخص روی صندلی یک ممکنه شرط رو قبول کنه. اگه بگه نه، شماره دو شرط میبنده. اگه شماره دو شرط نبنده، به صندلی سه میره و همینطور دور میز میچرخه. من تا وقتی که پولی برای من یا له شفر باقی نمونه شرط‌ها رو قبول می‌کنم. در آخر یکی از ما باید ببره.”

“این یک بازی ساده‌ست. من دو تا کارت دارم و بانکدار هم دو تا کارت داره. برای این که برنده بشم، باید دو یا سه کارت داشته باشم که جمع‌شون نه یا نزدیکترین عدد به نه بشه. اگه یکی از ما فوراً نبریم، میتونیم یه کارت دیگه برداریم. کارت‌های عکس و ده هیچ ارزشی ندارن. ارزش تک خال یک هست. متوجهی؟”

وسپر گفت: “بله.”

“بانکدار دو تا کارت بهم میده. اگه جمع دو تا کارت نه نشه، میتونم تقاضای یک کارت دیگه هم بکنم. اگه جمع کارت‌هام کمتر از پنج بشه، میتونم تقاضای یک کارت دیگه هم بکنم. اگه جمعشون شش یا هفت باشه، تقاضای کارت دیگه نمی‌کنم.”

“بانکدار بعد از اینکه من تقاضای کارت دیگه کردم، یا تصمیم گرفتم همون کارت‌ها بمونه میتونه به کارت‌هاش نگاه کنه. اگه جمع کارت‌های بانکدار نه بشه، اون میبره. اگه جمعشون نه نشه، میتونه یه کارت دیگه هم برداره.”

وسپر گفت: “متوجهم.”

باند گفت: “خوبه.”

چند دقیقه بعد، باند صورتحساب رو پرداخت کرد و از رستوران خارج شدن.

وقت قمار کردن بود.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FIVE

That evening, Bond walked across to the Casino. He had always been a gambler. He liked the luxury of the card-rooms and casinos. Sometimes he was lucky, sometimes not. But Bond believed that luck should he loved and not feared.

Bond changed a million francs into plaques and took a seat at Roulette Table Number 1. He played seventeen games. He lost some games and won some games. He finished with winnings of one million francs.

An American was sitting opposite. When Bond got up from the table, the American got up too.

‘Let me buy you a drink,’ the man said to Bond.

Bond guessed that the American was from the CIA. M had told him that they would send someone.

‘My name’s Felix Leiter,’ said the American, as they walked to the bar.

‘Mine is Bond - James Bond.’

They ordered drinks.

‘A dry martini,’ said Bond to the barman. ‘But I want it in a large glass.’

‘I’m pleased to be working with you,’ Leiter said. He lit a cigarette. ‘Our people in Washington are very interested in this job.’

‘Our enemies already know about me,’ said Bond. ‘They probably know about you and Mathis, too. Please be at the Casino this evening. I’ve got an assistant, Miss Lynd. I’d like her to be with you when I start playing.’ He smiled at Leiter. ‘Be careful of Le Chiffre’s two gunmen. They probably won’t make any trouble. But we can’t be sure.’

Felix Leiter was about thirty-five. He was tall and thin, with fair hair. Leiter moved and spoke slowly. But Bond knew that he would be a good tighter.

Bond told him about his trip down the coast that morning. Leiter drank his second glass of whisky and listened carefully. Then, at seven-thirty, they walked back to the hotel together.

Leiter’s room was on a higher floor than Bond’s room. The two men arranged to see each other later, at the Casino.

Bond had a long, hot bath followed by an ice-cold shower. He lay down on his bed and thought about his plans for Mathis, Leiter and the girl. Then he thought about Le Chiffre and his other enemies.

At twenty minutes to nine, he dressed in trousers and a silk shirt. Next, he opened a drawer. He took out a light leather holster and put it over his shoulder. Then he took a gun from the drawer. He dropped the gun into the holster and put his dinner jacket on. The gun was hidden under the jacket.

He felt cool and comfortable as he walked out of his room and locked the door. When he arrived in the hotel lobby, he heard a voice call, ‘Good evening.’

The girl stepped out of the lift and waited for Bond. Her black velvet dress was simple but expensive. A thin diamond necklace hung around her throat. She carried a black evening bag.

Bond thought that she looked beautiful.

The girl held his arm as they Went in to dinner. People in the crowded restaurant turned to look at her. Bond watched them and smiled. They went to a table in a quiet corner of the room.

‘Would you like a drink?’ asked Bond.

‘I would love a glass of vodka,’ she said.

Bond ordered two very cold vodkas.

‘I don’t know your first name,’ he said to the girl.

‘Vesper,’ she said.

‘Vesper?’

‘It’s an old word for “evening”,’ she explained. ‘And I was horn in the evening. Some people like it, others don’t.’ ‘I think it’s a fine name,’ said Bond. They ordered dinner and a bottle of champagne. The vodkas arrived and Bond held up his glass. ‘Here’s to luck, Vesper,’ he said.

‘Yes,’ replied the girl, quietly. She held up her glass and looked into his eyes. Then she moved nearer to him.

‘I have some news from Mathis,’ she said, ‘It’s about the bomb. It’s a fantastic story.’

Bond stared at her. ‘Tell me,’ he said.

‘They found the third Bulgarian,’ Vesper explained. ‘He was on the road to Paris. Two policemen stopped him and asked for his papers. The three Bulgarians were part of a group here in France. These three men were going to get two million francs for killing you.’

She drank some of her vodka.

‘An agent gave them the two camera cases,’ she went on.

“The blue case contains a smoke bomb,” he told them. “The red case is the explosive. When one of you throws the red case, the other must press a switch on the blue case. Then you can escape in the smoke from the smoke bomb.” But he was lying. Both cases contained explosives. The plan was to kill you and the bombers at the same time. There was probably another plan to kill the third man.’

‘Very clever,’ said Bond. ‘Go on.’

‘The Bulgarians switched on the smoke bomb first,’ she continued. ‘Then they planned to throw the explosive bomb at you.’

‘But they blew themselves up,’ said Bond.

‘Yes,’ said Vesper. ‘The third Bulgarian was waiting behind the Hotel Splendide. The police showed him hits of the red bomb. Then he knew that the agent had tricked the three of them. He started talking after that. But he knows nothing about Le Chiffre.’

The waiter arrived with the food. They ate in silence for some minutes. Then Bond drank some of his champagne and looked at her.

‘What section are you in?’ he asked.

‘I’m personal assistant to Head of Section S,’ said Vesper.

‘Head of S asked M if I could come here. M said yes, but he said that you don’t like working with women.’

When Bond said nothing, she went on, ‘You’re one of our heroes. A Double O agent.’

‘It’s not difficult to get a Double O number,’ Bond said, if you’re happy to kill people. Do you like the food?’

‘It’s lovely,’ she said, smiling. ‘I’m enjoying myself and -‘

But she was stopped by the cold look in Bond’s eyes.

‘We’re here to do a job,’ he said. ‘Remember that.’

Then Bond told her his plans. As she listened, Vesper remembered her boss’s warning.

‘Bond’s a good-looking man,’ Head of S had told her. ‘But don’t fall in love with him. He’s got a cold heart. Good luck, and don’t get hurt.’

Now, Bond was explaining the game of baccarat.

‘Tonight Le Chiffre will be the banker,’ Bond said. ‘He has twenty-four million francs, and I’ve got about the same. There will he ten players, and a croupier who will collect the cards. I’ll sit opposite Le Chiffre at the table.’

He drank some more champagne.

‘The banker begins with a bet of five hundred thousand francs,’ he went on. ‘The person in the Number One chair can accept the bet. If he says no, then Number Two can bet. If Number Two doesn’t want to bet, then it goes to Number Three, and on round the table. I’ll try to accept the bet until either Le Chiffre or I have no money left. In the end, one of us must win.

‘It’s a simple game. I get two cards and the banker gets two. To win, I must have two or three cards which add up to nine, or the nearest number to nine. If one of us doesn’t win immediately, we can take one more card. Picture cards and tens are worth nothing. Aces are worth one. Do you understand?’

‘Yes,’ said Vesper.

‘The banker gives me two cards. If the two cards don’t add up to nine, then I can ask for another card. I’ll ask for the extra card if my cards add up to less than five. If they total six or seven, I may not ask for another card.

‘The banker can look at his cards after I’ve asked for a card - or decided to “stand”. If the banker’s cards total nine, he wins. If they don’t add up to nine, then he can choose another card.’

‘I understand,’ said Vesper.

‘Good,’ said Bond.

Some minutes later, he paid the hill and they left the restaurant.

It was time to gamble.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.