گذشته

توضیح مختصر

کیت برای پیدا کردن قاتل مکس به آمستردام میره.

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

گذشته

از همکارم بارها و بارها پرسیدم: “چرا این اتفاق افتاد، ریک؟ به نظر منطقی نمیاد. به هیچ وجه منطقی نمیاد.”

ریک و من، هر دو خبرنگاران دیلی اکو بودیم. میزهای ما کنار هم بود. ما هر روز با هم کار می‌کردیم و در زمان‌هایی مثل این، ریک شخصی بود که من معمولاً باهاش حرف میزدم. ما خبر‌های مرگ مکس رو از پلیس لندن شنیدیم.

ریک به آرومی گفت: “احتمالاً فقط یک جیب‌بری بوده، کیت. سعی می‌کردن پول مکس رو بگیرن.”

گفتم: “چی؟ در آمستردام؟”

آمستردام یکی از امن‌ترین شهرهای دنیاست. مواد ملایم و سکس، بله. ولی جرم زیاد به هیچ وجه وجود نداره. مشخصاً نه جرم خشن. من شهر رو دو سال قبل در طی گزارشی درباره یک مرد بریتانیایی که تابلوهای نقاشی دزدیده شده رو اونجا می‌فروخت، خوب شناخته بودم. اون موقع یک دوست در پلیس هلند پیدا کرده بودم.

مکس در ساعات اولیه صبح، توسط پلیس در منطقه‌ای از آمستردام به اسم دِ پیپ پیدا شده بود. می‌دونستم که پلیس هلند فکر می‌کنه یه جیب‌بری بوده که اشتباه پیش رفته. یک معتاد الکلی یا موادی که سعی کرده پول مکس رو بدزده. انگار مکس باهاش درگیر شده، ولی متأسفانه طرف چاقو داشته و دیوونه شده.

پرسیدم: “ولی مکس نصف شب برا چی قدم میزده؟ و در آمستردام، اون تو آمستردام زندگی نمی‌کرد.”

ریک صورتش رو از صفحه کامپیوترش برگردوند و صاف تو چشمای من نگاه کرد.

شروع کرد: “خوب، می‌دونی کیت … مردها در آمستردام …” نیازی نبود ادامه بده.

آمستردام پایتخت سکس اروپاست. هر کسی اینو میدونه. ولی نمیتونستم مکس رو در حال دیدار از اون محله‌ی مشهور آمستردام با نورهای قرمزش تصور کنم. نمی‌دونستم دقیقاً چرا، ولی یه جورایی شبیه اون نبود. شبیه مکسی که من می‌شناختم نبود.

گفتم: “مکس؟ فکر نمی‌کنم.”

گرچه باید اقرار می‌کردم حق با ریک بود. مکس می‌تونست به هر علتی اونجا باشه. بالاخره اون در هلند زندگی می‌کرد. و چرا باید مکس بهم میگفت برنامه‌ی چه کاری رو داره؟ مثل این نبود که ما اغلب همدیگه رو می‌دیدیم. حالا به این فکر می‌کردم که واقعاً می‌شناختمش یا نه.

یک لحظه فکر کردم. بعد گفتم: “می‌دونی چیه، ریک! چیزی درباره مکس هست که من تا حالا بهت نگفتم.”

ریک پرسید: “چی؟”

گفتم: “اون زندگی من رو نجات داده.”

ریک در حالیکه برمی‌گشت تا توجهش رو کاملاً متوجه من کنه، تکرار کرد: “زندگیتو نجات داده؟”

گفتم: “بله. وقتی من برای اولین بار به عنوان خبرنگار در اخبار عصر منچستر شروع به کار کردم. اونها از من خواستن تا گزارش‌هایی درباره بچه‌ها و ازدواج بنویسم. میدونی، چیزهای معمول.” اون لبخند زد و سرش رو تکون داد. چون دقیقاً می‌دونست منظورم چیه. شغل اول اون در یک شهر کوچیک در اسکاتلند بود، که دو سال اونجا گزارش‌هایی درباره دزدی گوسفند نوشته بود.

ادامه دادم: “ولی من واقعاً میخواستم درباره جرم بنویسم. میدونی … به گمونم خیلی جوون بودم و خیلی احمق. میخواستم یک گزارش بزرگ بنویسم، بزرگترین. و امیدوار بودم با گرفتن یه ماهی بزرگ، اسم و رسمی برای خودم در بیارم.”

ریک گفت: “خوب، طبیعیه.”

“آره. ولی مشکل این بود که ماهی بزرگ، جانی مک‌گراو بود. یکی از خطرناک‌ترین مجرم‌های منچستر. اون واقعاً خبر بدی بود. از اونایی که آدم‌ها رو در حالی که به پاشون وزنه بسته، میندازه توی رودخونه.”

پرسید: “پس چه اتفاقی افتاد؟”

“مکس این گزارش آسون رو بهم داد- یه دزدی خونه در مرکز منچستر. شخصی که تو خونه زندگی می‌کرده، سعی کرده بود جلوی باند رو از دزدی وسیله‌هاش بگیره. دعوا شده بود و مرد به خاطر زخم‌هاش مرده بود. بنابراین تبدیل به قتل شده بود. شاهدهایی بودن. آدم‌هایی که این اتفاق رو دیده بودن. ولی هیچ کس نمی‌تونست اونها رو به حرف بیاره، حتی پلیس.”

یه جرعه از قهوه‌ام رو خوردم و ادامه دادم: “به هر حال، مردها از اعضای باند مک‌گراو بودن و ممکن بود اون هر کسی که حرف میزد رو بکشه.”

ریک پرسید: “و تو سعی کردی اونا رو به حرف بیاری؟”

گفتم: “درست حدس زدی. شانسی بود تا یک گزارش واقعاً بزرگ بنویسم. ولی جانی مک‌گراو می‌دونست ممکنه به اون ختم بشه. اون یه پیمان ۲۵ هزار پوندی برای سرم گذاشت. اگه هر کسی منو میکشت، این پول رو بهش می‌داد.”

ریک در حالی که چشماش بزرگ شده بود، پرسید: “پس بعد چه اتفاقی افتاد؟”

گفتم: “خوب، میتونی تصور کنی که آدمای زیادی سعی می‌کردن منو بکشن. باید مدتی توسط پلیس حفاظت میشدم. پلیس‌های شخصی، ۲۴ ساعت روز. منظورم اینه که واقعاً جدی بود. بعد، زمان سپری شد و هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد از یک ماه از قایم شدن بیرون اومدم و به نظر همه چیز خوب می‌رسید. ولی بعد افراد مک‌گراو منو گرفتن.”

ریک پرسید: “ولی آزاد شدی؟”

گفتم: “بله، با کمک مکس. مکس می‌دونست اون روز عصر کجا میرم. وقتی غیبم شد، رفت و دنبالم گشت. اون زندگیش رو به خاطر من به خطر انداخت. در نهایت با مک‌گرو به یک سازش رسید و مک‌گرو منو ول کرد.”

ساکت شدم.. میخواستم گریه کنم، ولی نمی‌تونستم.

ادامه دادم: “به هرحال، مکس زندگی منو نجات داد و من هیچ وقت این رو فراموش نمی‌کنم.”

ریک گفت: “واو، کیت … عجب داستانی!”

گفتم: “آره. حدس میزنم به خاطر این هیچ وقت نگفته بودم، چون خیلی احمق بودم. از حرف زدن درباره این که چقدر احمق بودم متنفرم.”

ریک دستشو گذاشت رو بازم و لبخند زد.

ولی همه اینها در گذشته بود و حالا مکس مرده بود. چند نفری در اکو بودن که مکس رو می‌شناختن و باور مرگش برای همه سخت بود. خیلی ناگهانی و خشن بود. تمام این داستان برای من بدتر بود. برای اینکه اخیراً دیده بودمش. میدونستم که باید به آمستردام برم و می‌دونستم که اگه بخوام برم، باید از سردبیرم، دِیو بالزانو بخوام.

بالزانو فریاد کشید: “میخوای کجا بری، جنسن؟” اون یه مرد چاق و عرق‌ریز بود و هیچ وقت آروم حرف نمی‌زد.

گفتم: “آمستردام.”

بالزانو با عصبانیت پرسید: “چرا میخوای این کارو بکنی؟ مکس توسط یک معتادِ به مواد که سعی می‌کرده پولش رو بگیره، کشته شده.” بعد لحظه‌ای ایستاد. میتونستم ببینم که بالزانو از مرگ مکس ناراحته. به هر حال، مکس سردبیر اون هم بود.

به بالزانو نگاه کردم. به آرومی گفتم: “من می‌خوام برم، دیو.”

بالزانو می‌دونست که مکس برای من خاص بود. اون می‌دونست در گذشته چه اتفاقی در منچستر افتاده.

بالاخره گفت: “باشه، باشه. چرا ریک رو با خودت نمیبری؟”

گفتم: “نه، احتیاجی نیست. واقعاً.” مطمئن نبودم اونجا چی پیدا می‌کنم، اگه اصلاً چیزی پیدا می‌کردم، ولی می‌دونستم باید برم. و باید تنها می‌رفتم. با اولین پروازی که میتونستم برسم، به آمستردام رفتم. همونطور که مکس خواسته بود، به آمستردام می‌رفتم. ولی نه برای نوشتن گزارشی درباره باشگاه، بلکه برای پیدا کردن قاتلش.

متن انگلیسی فصل

Chapter two

The past

‘Why did it happen, Rick?’ I asked my colleague over and over again. ‘It makes no sense. No sense at all.’

Rick and I were both news reporters on the Daily Echo. Our desks sat side by side. We worked together every day and at times like this Rick was the person I usually talked to. We’d heard the news of Max’s death from the police in London.

‘It was probably just a mugger, Kate, trying to get Max’s money,’ said Rick gently.

‘What, in Amsterdam?’ I said.

Amsterdam is one of the safest cities in the world. Soft drugs and sex, yes, but not much crime at all, certainly not violent crime. I had got to know the city quite well about two years before during a story about a British guy who was selling stolen paintings there. At that time I’d made a friend in the Dutch police.

Max had been found by the police in an area of Amsterdam called de Pijp in the early hours of the morning. I knew the Dutch police thought it was a mugging that had gone wrong - a drunk or a drug addict who tried to steal Max’s money. It looked as if Max had fought back, but unfortunately the guy had a knife and had gone crazy.

‘But what was Max doing walking around in the middle of the night?’ I asked. ‘And in Amsterdam - he didn’t live in Amsterdam.’

Rick turned away from his computer screen and looked me straight in the eyes.

‘Well, you know, Kate… men in Amsterdam… ‘ he started. He didn’t have to continue.

Amsterdam is the sex capital of Europe; everyone knows that. But I couldn’t imagine Max visiting the famous red-light district of Amsterdam. I didn’t know why exactly, but somehow it just wasn’t like him. Not the Max I knew.

‘Max?’ I said. ‘I don’t think so.’

I had to admit that Rick was right, though. Max could have been there for any reason. After all, he lived in Holland. And why should Max tell me what he was planning to do? It wasn’t as if we saw each other that often. I wondered now if I had really known him at all.

I thought for a moment and then said, ‘You know, Rick, there’s something I’ve never told you about Max.’

‘What’s that?’ asked Rick.

‘He saved my life,’ I said.

‘Saved your life?’ repeated Rick, turning round to give me his full attention.

‘Yes,’ I said. ‘When I first started as a reporter on the Manchester Evening News they asked me to write stories about babies and marriages. You know, the usual sort of thing Rick smiled and nodded. He knew exactly what I meant. His first job had been in a small town in Scotland where he spent two years writing about sheep stealing.

‘But I really wanted to write about crime,’ I continued. ‘You know… I was really young and really stupid, I guess. I wanted to write a big story - the biggest. I was hoping to make a name for myself by catching a really big fish.’

‘Well, that’s natural,’ said Rick.

‘Yeah, the problem was that the big fish was Johnny McGraw, one of Manchester’s most dangerous criminals. He was really bad news, the kind of guy who would put people in the river with-weights tied around their feet.’

‘So what happened?’ asked Rick.

‘Max gave me this easy story, a break-in at a house in the centre of Manchester. The guy who lived in the house had tried to stop the gang from stealing his things. There was a fight and the man died of his wounds, so it became a murder. There were witnesses, people who saw it happen, but nobody could make them talk about it. Not even the police.’

I took a drink of my coffee. ‘Anyway,’ I continued, ‘the guys were part of Johnny McGraw’s gang and McGraw would kill anyone who talked.’

‘And you tried to get them to talk?’ asked Rick.

‘You guessed it,’ I said. ‘It was my chance to get a really big story! But Johnny McGraw knew that it would lead back to him. He put a contract on my head for 25,000 pounds. If anyone killed me, McGraw would give them that amount of money.’

‘So then what happened?’ asked Rick, his eyes wide.

‘Well, you can imagine that a lot of people were trying to kill me. I had to have police protection for a while,’ I said. ‘My own policemen twenty-four hours a day. I mean it was really serious. Then time went by and nothing happened. After about a month I came out of hiding and everything seemed fine. But then McGraw’s men caught me.’

‘But you got free?’ Rick asked.

‘Yes, with Max’s help. Max knew where I was going that evening. When I disappeared he went out to look for me. He put his own life in danger for me. Finally, he came to an arrangement with McGraw and McGraw let me go,’ I said.

I stopped. I wanted to cry but I couldn’t.

‘Anyway,’ I continued, ‘Max saved my life and I’ve never forgotten it.’

‘Wow, Kate… that’s quite a story,’ said Rick.

‘Yeah,’ I said. ‘I’ve never told you, I guess because I was just so stupid. I hate to talk about how stupid I was,’ I said.

Rick touched my arm and smiled.

But that was all in the past and now Max was dead. There were a number of people at the Echo who knew Max, and they all found his death hard to believe: it was so sudden and violent. For me the whole thing was worse because I’d seen him so recently. I knew that I had to go to Amsterdam, and I knew that if I wanted to go I had to ask my editor, Dave Balzano.

‘You want to go where, Jensen?’ shouted Balzano. He was a fat sweaty man and he never spoke quietly.

‘Amsterdam,’ I said.

‘Why do you want to do that?’ asked Balzano angrily. ‘Max was killed by a drug addict who was trying to get money!’ Then he stopped for a moment. I could see that Balzano was sad at Max’s death. After all, Max had been his editor too.

I looked at Balzano. ‘I want to go, Dave,’ I said quietly.

Balzano knew Max was special to me. He knew what had happened back in Manchester.

‘OK, OK,’ he said finally. ‘Why don’t you take Rick with you?’

‘No, there’s no need, really,’ I said. I wasn’t sure what I would find out, if anything, but I knew I had to go. And I had to go alone. I caught the first plane I could. I was going to Amsterdam as Max had wanted - not to write about his club, but to find his killer.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.