حمام‌های گل

مجموعه: جیمز باند / کتاب: الماس ها ابدی هستند / فصل 11

حمام‌های گل

توضیح مختصر

افراد اسپانگ‌ها در حمام گِل، سوارکار رو اذیت کردن و باند با لیتر به لاس‌وگاس میرن.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

حمام‌های گل

اتوبوس قرمز کوچیک که کنارش “حمام‌های گِل و گوگرد آکمه” نوشته شده بود، از بالای یه تپه‌ی کوتاه به طرف چند تا ساختمون خاکستری و کثیف حرکت کرد. یه دودکش زرد و بلند از وسطش بالا اومده بود. از دودکش دود سیاه بلند میشد.

اتوبوس کنار حمام‌ها نگه داشت. کنار در، زیر چند تا درخت پژمرده یه صندلی بود. باند چند دقیقه‌ای اونجا نشسته و سعی کرد خودش رو آماده کنه. خوشحال نبود. اون از ظاهر مکان خوشش نیومد و اتفاقی که اون تو می‌خواست براش بیفته رو هم دوست نداشت.

ولی بعد از چند لحظه‌ی دیگه رفت داخل. بوی بد گوگرد قوی بود. یه زن پشت یه میز نشسته بود و یک کتاب جلد کاغذی می‌خوند. بالا رو نگاه کرد. “بله؟”

باند گفت: “یه حموم می‌خوام.”

زن پرسید: “گِل یا گوگرد؟”

باند گفت: “گل.” اون پول بلیط رو داد.

پشت اتاق دو تا در بود. روی یکی نوشته بود “گل” روی اون یکی نوشته بود “گوگرد”. باند از دری که روش نوشته بود “گل” رفت تو. باند رفت تو یه اتاق دراز که یه پنجره روی سقف داشت و اتاق‌های رختکن در طول دیوار بودن. توی اتاق گرم و بخار بود. دو تا مرد کنار یه میز نشسته بودن و ورق بازی می‌کردن. لخت بودن، به جز اینکه یه حوله دور کمرشون بسته بودن. به باند نگاه کردن.

یکی از مردها پرسید: “بلیط؟”

باند بلیطش رو داد و مرد کلید یکی از اتاق‌های رختکن رو داد بهش. اون به دری در انتهای اتاق اشاره کرد. مرد گفت: “حموم‌ها اونجان.”

توی اتاق رختکن چیزی به غیر از یه حوله نازک نبود. باند لباساشو در آورد و حوله رو پیچید دور کمرش. پول رو گذاشت تو جیب کتش. بعد رفت بیرون و در اتاق رختکن رو پشت سرش قفل کرد.

از دری که در انتهای اتاق بود رد شد. سمت دیگه در، یه مرد بزرگِ سیاه‌پوست و کچل، اومد جلو.

مرد سیاه‌پوست گفت: “دنبالم بیا.”

اتاق مربع شکل و خاکستری بود و میزهای درازی کنار دیوار بودن. روی هر میز یه جعبه‌ی چوبی سنگین شبیه تابوت بود. روش یه در چوبی داشت که بیشتر جعبه رو می‌پوشوند. صورت‌های خیس و گرم مردها از بالای کناره‌های بیشتر تابوت‌ها دیده می‌شدن.

باند پشت سر مرد سیاه‌پوست به طرف یه صندلی چوبی کنار دو تا اتاق دوش رفت. باند نشست روی صندلی و مرد به طرف تابوت خالی رفت. یه ملافه گذاشت توش. بعد رفت وسط اتاق و دو تا سطل آورد. اونا پر از گِل قهوه‌ای و داغ بودن. گل‌ها رو ریخت تو تابوت خالی تا اینکه کَفِش پر شد.

گذاشت تا سرد بشه و رفت به طرف یه وان پر از یخ. از اونجا چند تا حوله مرطوب برداشت و اتاق رو دور زد. سر هر تابوت ایستاد و حوله سرد رو گذاشت روی سر مردهای صورت قرمزی که توی تابوت بودن. وقتی کارش تموم شد، به طرف تابوت خالی اومد.

به باند گفت: “خیلی‌خب.”

مرد حوله و کلید باند رو گرفت. باند رفت داخل تابوت و توی گِل داغ دراز کشید. مرد حوله سرد رو گذاشت زیر سر باند. بعد یکی از سطل‌های داغ رو برداشت و گل رو ریخت رو کل بدن باند. وقتی کارش تموم شد، فقط صورت باند و یک قسمت کوچیک از بدنش، دور قلبش سفید بود. بعد مرد ملافه رو پیچید دور باند تا این که باند فقط میتونست انگشت‌ها و سرش رو تکون بده. احساس می‌کرد مثل یه حیوون تو تله افتاده.

مرد به باند گفت: “بیست دقیقه.” بعد درپوش رو گذاشت.

ساعت شش بود.

باند ناراحت و گرمش بود. سه دقیقه بعد از ساعت شش، در باز شد و تینگالینگ بل اومد داخل اتاق. مرد سیاه‌پوست اومد این طرف و حوله رو گذاشت دور سر باند. یک سرمای فوق‌العاده‌ای حس کرد.

سوارکار رفت داخل یک تابوت روبروی باند. مرد سیاه‌پوست اون رو با گِل پوشوند و ملافه رو کشید دورش. بعد درپوش بالای بدن تینگالینگ رو گذاشت.

باند چشم‌هاش رو بست. چطور می‌خواست پول رو به تینگالینگ بده؟ بعد از حموم در اتاق رختکن؟ بیرون تو راه؟ تو اتوبوس؟

“خیلی‌خب. هیچکس تکون نخوره!” یک صدای خشن و وحشتناک بود و از طرف در میومد.

باند چشم‌هاش رو باز کرد. در اتاق باز بود و یه مرد کنارش ایستاده بود. یه مرد دیگه سریع اومد وسط اتاق. هر دوی اونها تفنگ داشتن و روپوش سیاه رو سرشون داشتن. جای چشم‌ها و دهن روی روپوش سوراخ بود.

مردی که وسط اتاق بود، پرسید: “سوارکار کجاست؟” اون به این طرف اتاق اومد و با اسلحه مرد سیاه‌پوست رو زد.

مرد سیاه‌پوست ترسید و اشاره کرد.

مردی که اسلحه داشت به طرف تینگالینگ رفت. وقتی از کنار باند گذشت، ایستاد و چند لحظه نگاه کرد. بعد به طرف سوارکار رفت.

به سردی گفت: “سلام، تینگالینگ.”

صدای سوارکار بلند و وحشت‌زده بود. “مشکل چیه؟”

مردی که اسلحه داشت گفت: “مشکل؟ شاید تا حالا اسم اسبی به نام لبخند خجالتی به گوشت نخورده. شاید وقتی امروز عصر رد صلاحیت شد تو اونجا نبودی.”

سوارکار به آرومی شروع به داد زدن کرد. “اون … اون تقصیر من نبود، رئیس. یه اتفاق بود.”

“دوستای من فکر میکنن اتفاق نبوده.” مرد اسلحه رو گذاشت رو سر سوارکار. “اونا هزار دلار که تو اتاقت قایم کرده بودی رو پیدا کردن. از کجا اومده؟”

تینگالینگ داد کشید: “پس‌اندازش کردم! تمام پولی هست که دارم!”

مرد اسلحه رو کشید کنار. “تو زیاد سوارکاری کردی، تینگالینگ. نیاز به استراحت داری، شاید تو بیمارستان.” اون به اون طرف رفت و یکی از سطل‌های گِل داغ رو برداشت و برگشت.

سوارکار وقتی گل داغ و قهوه‌ای از سطل می‌ریخت رو سرش، شروع به فریاد کشیدن کرد: “نه! نه!”

وقتی سطل خالی شد، مرد سطل رو انداخت سمت دیگه‌ی اتاق. وقتی به طرف در می‌رفت گفت: “با پلیس تماس نگیرید.” اون خندید و به تابوت تینگالینگ اشاره کرد. در حالی که هنوز می‌خندید، گفت: “بهتره قبل از اینکه بپزه بیارینش بیرون.” دو تا مرد از اتاق رفتن بیرون.

مدتی بعد، فلیکس لیتر تو اتاق باند در متل نشسته بود.

پرسید: “بعد چه اتفاقی افتاد؟”

باند گفت: “دو تا مردی که بلیط می‌گرفتن بدو اومدن داخل. اونها سرپوش جعبه تینگالینگ رو برداشتن و ملافه رو کنار زدن و بردنش زیر دوش. اون نیمه مرده بود و تمام صورتش سوخته بود.”

لیتر گفت: “دو تا مرد مسلح رو تشریح کن.”

باند گفت: “مردی که کنار در ایستاده بود، قد کوتاه و لاغر بود. اون یکی بزرگ و چاق بود. اون یه زگیل قرمز رو انگشت شست دست راستش داشت.”

لیتر گفت: “وینت، و اون یکی مرد هم کید بود. اونها برای اسپانگ‌ها کار می‌کنن و همیشه با هم کار میکنن. وینت همیشه اون زگیل روی انگشت شستش رو می‌مکه. ویندی صداش می‌کنن. تو ماشین و قطار حالش به هم میخوره و فکر میکنه که هواپیماها هر لحظه ممکنه سقوط کنن. موهای کید سفید هستن، ولی فقط ۳۰ سال داره. من دربارشون به پلیس میگم و درباره لبخند خجالتی. درباره تو چیزی بهشون نمیگم، جیمز. تا یه ساعت دیگه برمیگردم.”

باند لباس پوشید و بعد رفت بیرون تا یه تلفن پیدا کنه.

با شیدی تری حرف زد. گفت: “لبخند خجالتی نبرد.”

شیدی تری گفت: “می‌دونم. بهم بگو کجا میمونی و هزار دلار دیگه برات میفرستم. پول صبح به دستت میرسه. حالا با دقت گوش کن. بیا به نیویورک و با هواپیما به لس‌آنجلس برو. بعد با یه هواپیمای دیگه برو به لاس‌وگاس. اونجا یه اتاق در کازینوی تیارا به اسم تو رزرو شده. ساعت ۱۰ روز پنجشنبه برو به میز وسطی از سه میز بلک‌جکِ نزدیک بار و هزار دلار شرط ببند. پنج بار این کار رو بکن. بعد بلند شو و میز رو ترک کن. بیشتر از این شرط نبند. ولی منتظر دستورات بیشتری باش. باشه؟”

باند گفت: “باشه.”

کمی بعد فلیکس لیتر برگشت و با باند رفتن بیرون شام بخورن.

لیتر وقتی داشتن شام میخوردن، گفت: “رئیسم ازم میخواد به لاس وگاس برم. میخواد بدونه جسد لبخند خجالتی واقعی کجا دفن شده.”

باند گفت: “پس هر دوی ما به لاس وگاس میریم.” اون دستورات شیدی تری رو بهش گفت.

لیتر گفت: “آخر هفته میرسم اونجا. شاید بتونیم همدیگه رو ببینیم. گوش کن. پینکرتون اونجا یه آدم داره. اسمش ارنی کییوره. بهش میگم که تو داری میای. و اون حواسش بهت خواهد بود. ولی مراقب باش، جیمز.”

باند لبخند زد. “من مراقبم. ولی باید در این کانال ارتباطی جلوتر برم. همچنین باید به سرفیامو اسپانگ نزدیک‌تر بشم. من واقعاً اسپانگ‌ها رو دوست ندارم. از بلایی که سر مرد سیاهپوست و تینگالینگ آوردن خوشم نیومد.”

لیتر پرسید: “تو هنوز هم مامور با شماره دو صفر هستی؟ شماره‌ای که معنیش اینه که اجازه کشتن داری؟”

باند به آرومی گفت: “بله، هستم.”

لیتر گفت: “خوبه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER eleven

Mud Baths

The small red bus had the words ‘Acme Mud and Sulphur Baths’ on its side. It went down a short hill towards a group of dirty, grey buildings. A tall, yellow chimney stood up from the centre. Black smoke came from the chimney.

The bus stopped by the baths. There was a seat near the entrance, under some dead-looking trees. Bond sat there for a few minutes, trying to prepare himself. He was not happy. He did not like the look of the place, and he did not like what was going to happen to him inside.

But after a few more moments, he went inside. The bad smell of sulphur was strong. A woman sat behind a desk, reading a paperback book. She looked up. ‘Yes?’

‘I’d like a bath,’ said Bond.

‘Mud or Sulphur?’ asked the woman.

‘Mud,’ said Bond. He paid for a ticket.

At the back of the room were two doors. One said MUD, the other SULPHUR. Bond went through the MUD door. He found himself in a long room with a window in the roof and changing rooms along the walls. It was hot and steamy in the room. Two men sat at a table playing cards. They were naked except for towels around their waists. They looked up at Bond.

‘Ticket?’ one of the men asked.

Bond gave him his ticket and the man gave him a key for one of the changing rooms. He pointed at the door at the end of the room. ‘The baths are through there,’ the man said.

There was nothing in the changing room except a thin towel. Bond took off his clothes and put the towel round his waist. He pushed the money into his coat pocket. Then he walked out and locked the changing room door behind him.

He went through the door at the end of the room. A large black man with no hair met him on the other side.

‘Follow me,’ said the black man.

The room was square and grey, and there were long tables against the walls. On each table was a heavy wooden box like a coffin. It had a wooden top that covered most of the box. Men’s hot, wet faces showed above the sides of most ‘coffins’.

Bond followed the black man to a wooden seat next to two shower rooms. Bond sat on the seat and the man went across to an empty coffin. He put a sheet into it. Next he went to the middle of the room and got two buckets. They were filled with hot brown mud. He poured mud into the empty coffin until the bottom was full.

He left it to cool and went to a bath full of ice. From this he took several wet towels, then walked round the room. At each coffin, he stopped to put a cold towel around the head of the red-faced man inside. When he had finished, he walked across to the empty coffin.

‘OK,’ he said to Bond.

The man took Bond’s towel and key. Bond climbed into the coffin and lay down in the hot mud. The man put a cold towel under Bond’s head, then took one of the buckets of hot mud. He put the mud all over Bond’s body. When he had finished, only Bond’s face and a very small part of his body round his heart was white. The man then pulled the sheet round Bond until Bond could only move his fingers and his head. He felt like a trapped animal.

‘Twenty minutes,’ the man said to Bond. He closed the lid.

It was six o’clock.

Bond was uncomfortable and hot. At three minutes past six, the door opened and Tingaling Bell came into the room. The black man came across and put a towel around Bond’s head. It felt wonderfully cold.

The jockey climbed into a coffin in front of Bond. The black man covered him in mud and put the sheet round him. Then he shut the lid over Tingaling’s body.

Bond closed his eyes. How was he going to give Tingaling the money? In the changing room after the bath? On the way out? In the bus?

‘OK, nobody move!’ It was a hard, frightening voice and came from the doorway.

Bond opened his eyes. The door to the room was open and a man stood by it. Another man walked quickly into the middle of the room. They both carried guns and had black hoods over their heads. There were holes cut in the hoods for their eyes and mouths.

‘Where’s the jockey?’ the man in the middle of the room asked. He moved across the room and hit the black man with his gun.

The black man, afraid, pointed.

The man with the gun walked towards Tingaling. When he went past Bond, he stopped and looked for a few seconds. Then he moved over to the jockey.

‘Hello, Tingaling,’ he said, coldly.

‘What’s wrong?’ The jockey’s voice was high and frightened.

‘Wrong?’ said the man with the gun. ‘Maybe you’ve never heard of a horse called Shy Smile. Maybe you weren’t there when he was disqualified this afternoon.’

The jockey started to cry softly. ‘It… it wasn’t my fault, Boss. It was an accident.’

‘My friends think that it wasn’t an accident.’ The man put the gun to the jockey’s head. ‘They found a thousand dollars hidden in your room. Where did it come from?’

‘I’ve saved it!’ cried Tingaling. ‘It’s all the money I’ve got!’

The man took the gun away. ‘You’ve been riding too much, Tingaling. You need a rest. In a hospital, maybe.’ He walked across and picked up one of the buckets of hot mud and walked back.

The jockey started shouting, ‘No! No!’ as the hot, brown mud came out of the bucket and onto his head.

When it was empty, the man threw the bucket across the room. ‘Don’t call the police,’ he said as he walked to the door. He laughed and pointed at Tingaling’s coffin. ‘You’d better get him out before he begins to cook.’ Still laughing, the two men went out of the room.

Sometime later, Felix Leiter was sitting in Bond’s room at the motel.

‘What happened next?’ he asked.

‘The two ticket men came running in,’ said Bond. ‘They took the lid off Tingaling’s box and pulled off the sheet. Then they carried him to the shower. He was half dead, and all of his face was burned.’

‘Describe the two gunmen,’ said Leiter.

‘The man by the door was small and thin,’ said Bond. ‘The other man was big and fat. He had a red wart on his right thumb.’

‘Wint,’ said Leiter. ‘And the other man was Kidd. They work for the Spangs and they always work together. Wint is always sucking that wart on his thumb. He’s called “Windy”. He gets sick in cars and trains, and he thinks that planes are going to crash at any minute. Kidd’s got white hair, but he’s only about thirty years old. I’ll tell the police about them and about Shy Smile. I won’t tell them about you, James. I’ll be back in an hour.’

Bond got dressed, then went to find a telephone.

He spoke to Shady Tree. ‘Shy Smile didn’t win,’ he said.

‘I know,’ said Shady Tree. ‘Tell me where you are staying and I’ll send you another one thousand dollars. You’ll get the money in the morning. Now, listen carefully. Come to New York and get a plane to Los Angeles. Then get another plane to Las Vegas. There is a room booked for you at the Tiara Casino. At ten o’clock on Thursday evening, go to the centre table of the three blackjack tables near the bar. Sit down and bet the one thousand dollars. Do this five times. Then get up and leave the table. Don’t bet any more, but wait for more orders. OK?’

‘OK,’ said Bond.

Later, Felix Leiter returned and he and Bond went out to dinner.

‘My boss wants me to go to Las Vegas,’ said Leiter, when they were eating. ‘He wants to know where the real Shy Smile’s body is buried.’

‘Then we’re both going to Las Vegas,’ said Bond. He told him about Shady Tree’s orders.

‘I’ll be there by the end of the week,’ said Leiter. ‘Maybe we could meet sometimes. Listen, Pinkerton’s have got a man there. His name’s Ernie Cureo. I’ll tell him that you’re coming and he’ll look after you. But be careful, James.’

Bond smiled. ‘I’ll be careful. But I’ve got to get further down the pipeline. Also, I’ve got to get close to Seraffimo Spang. I really don’t like the Spangs. I don’t like what they did to that black man and Tingaling.’

‘Are you still an agent with a double “O” number?’ asked Leiter. ‘The number that means you’re allowed to kill?’

‘Yes,’ said Bond, quietly. ‘I am.’

‘Good,’ said Leiter.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.