اسپکترویل

مجموعه: جیمز باند / کتاب: الماس ها ابدی هستند / فصل 15

اسپکترویل

توضیح مختصر

آقای اسپانگ، باند رو گرفته و میدونه که پیتر فرانکس نیست.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پانزدهم

اسپکترویل

جگوار قرمز بیرون ورودی بود. شیشه جلوش شکسته بود. اسلحه باند رو قبل از اینکه کنار راننده بشینه ازش گرفتن. پرسید: “کجا میریم؟”

راننده گفت: “می‌بینی.” اون یه مرد لاغر با صورت نامهربون بود.

کمی بعد در جاده، زیر نور مهتاب به طرف کوهستان‌ها حرکت می‌کردن. یه تابلوی بزرگ بود که روش نوشته بود “۹۵”. باند به خاطر آورد که اسپکترویل در بزرگراه ۹۵ هست. بنابراین این آدم‌ها داشتن اونو پیش آقای اسپانگ می‌بردن.

باند یهو احساس کرد جواب کافی نداره. اونا می‌دونستن که اون در واقع کی هست؟ اون می‌تونست بگه که متوجه دستوراتش درباره قمار نشده. ولی چطور می‌تونست اون همه تیراندازی رو توجیه کنه؟ میتونست بگه فکر کرده که چهار تا مرد از یه باند دیگه بودن.

فکر کرد: “خوب. الان تقریباً دارم به انتهای کانال ارتباطی میرسم.”

بعد از دو ساعت رانندگی، بیرون چند تا دروازه بلند ایستادن. یه تابلو بیرونش بود. روش نوشته بود: “اسپکترویل. وارد نشوید. سگ‌های خطرناک.” روی در یه دکمه روی جعبه آیفون بود. یه تابلوی کوچیک کنارش بود و روش نوشته بود: “زنگ بزنید و بگید که کی هستید.” راننده دکمه رو فشار داد و یه صدا از توی جعبه گفت: “بله؟”

راننده با صدای بلند گفت: “فراسسو و مک گونیگل.”

صدا گفت: “خیلی‌خب. مک گونیگل.” یه صدای کلیک اومد و دروازه به آرومی باز شد.

اونها از توش رد شدن و وارد یه جاده باریک شدن. دروازه‌ها پشت‌سرشون بسته شدن. جاده تقریباً یک مایل ادامه داشت. بعد روبروشون چراغ‌هایی بود. از یه تپه پایین رفتن و یهو ساختمان‌های کاملاً روشنی دیدن. کنار اونها، ماه روی یک ریل راه‌آهن تک و صاف می‌تابید. ریل تا جایی که باند می‌تونست ببینه ادامه داشت.

ماشین جلوی خونه‌ها و مغازه‌های خاکستری ایستاد. روی یه ساختمون بزرگ‌تر یه تابلو بود. روش نوشته بود: “تالار بار پینک گارتر.” نور زرد از پشت درهایِ نیمه‌یِ تاب‌خورِ وسترنی بیرون به خیابان می‌تابید. صدای پیانو از داخل میومد. مثل جایی تو فیلم‌های غربی بود.

مک گوینگل به باند گفت: “پیاده شو.”

سه تا مرد از ماشین پیاده شدن و رفتن رو پیاده‌روی چوبی. باند ایستاد.

مک گوینگل گفت: “یالّا.”

باند به آرومی پشت سرش به طرف در تالار رفت. وقتی درهای تاب‌خور نیمه به طرف صورتش برگشتن، یه لحظه ایستاد. احساس کرد تفنگ فراسسو به پشتش فشار میاره.

باند فکر کرد: “حالا!” باند به طرف درها پرید و مک گوینگل رو انداخت روی فراسسو. دو تا مرد به پشت خوردن به پیاده‌رو. مک گوینگل با اسلحه‌ای که تو دستش داشت اول از اون یکی بلند شد و رو پاهاش ایستاد. دست باند اومد رو اسلحه و زد و انداختش رو زمین. فراسسو دوبار به باند شلیک کرد. ولی مامور مخفی افتاد رو زمین و تفنگ زیر پای مک گوینگل رو برداشت. از رو زمین سریع دو تا تیر به فراسسو شلیک کرد. بعد، مک گوینگل پاشو گذاشت رو دست باند و افتاد روش. باند افتاد زمین. ولی دید و شنید که فراسسو خورد به پیاده‌روی بیرون.

بعد، دست‌های مک گوینگل روی اون بودن. دو تا مرد تا چند ثانیه در سکوت مثل حیوون‌ها جنگیدن. باند روی یکی از زانوهاش بلند شد و اون یکی مرد رو از رو خودش انداخت. وقت این کار رو انجام می‌داد، زانوی مک گوینگل اومد پایین و خورد به صورت باند. باند به پشت افتاد، ولی بعد بلند شد. مک گوینگل در حالی که سرش پایین بود، به طرف باند اومد.

باند سریع پیچید. ولی سر گانگستر خورد به سینه‌اش و دو تا مشت خوردن به بدنش. سر گانگستر بلند شد و باند محکم زد تو صورتش. مک گوئینگل افتاد به پشت، ولی باند پشت سرش رفت. پای گنگستر رو گرفت و از جلو در کشید کنار. بعد برگشت و مرد رو انداخت تو اتاق. بدن مک گوئینگل پروازکنان خورد بالای پیانو. پیانو درحالیکه مک گوئینگل صاف روش بود افتاد زمین.

صدای یه دختر از اون طرف اتاق از نزدیک بار اومد. “بس کنید!”

باند به آرومی برگشت.

چهار نفر درحالیکه پشتشون به بار بود اونجا ایستاده بودن. آقای اسپانگ جلوی سه تای دیگه ایستاده بود. مثل کابوی‌ها لباس پوشیده بود، با چکمه‌های مشکی براق و دو تا اسلحه در جلد چرمی کنار بدنش. تیفانی کیس کنارش ایستاده بود. اون یه لباس وسترنی سفید و طلایی پوشیده بود. ایستاد و باند رو تماشا کرد. چشماش میدرخشیدن و به نظر نگران می‌رسید. بعد دو تا مرد با روبندهای مشکی اومدن، همون دو تایی که تو حموم‌های آکمه در ساراتوگا بودن. هر دو تاشون هم به سمت باند اسلحه گرفته بودن.

آقای اسپانگ گفت: “بیاریدش این طرف.”

اون از اتاق رفت بیرون. تیفانی کیس وقتی پشت سرش می‌رفت یه نگاه هشداردهنده به باند کرد. دو تا مرد اومدن نزدیک باند. اونی که بزرگ بود، گفت: “تکون بخور.” باند به آرومی پشت سر دختر رفت و دو تا مرد روبنددار پشت سرش رفتن.

باند رو از یه در پشت بار به داخل هول دادن. باند اطراف رو نگاه کرد و دید که حالا در اتاق انتظار ایستگاه قطار هست. یکی از اونا گفت: “بچرخ به راست.” باند چرخید و از یه در رد شد.

جلوش، احتمالاً، زیباترین قطار بخاری جهان بود. سه تا چراغ براق آهنی جلوی موتور قدیمی و بزرگ بودن. اسم “کانون بال” کنارش با حروف مشکی و طلایی چاپ شده بود. پشت موتورش یه واگن سرمه‌ای بود. باند به قطار نگاه کرد. ولی بعد احساس کرد یه اسلحه پشتشه.

باند سوار واگن شد. اول، یه اتاق غذاخوری کوچیک ولی زیبا بود. بعد یک اتاق باریک بود که کنارش سه تا در داشت. در حالی که دو تا مرد هنوز پشت سرش بودن، باند تا آخر رفت و از یه در باز به یک اتاق بزرگ هول داده شد. اتاق نشیمن بود و دورش قفسه‌های کتاب و پرده‌های گرون‌قیمت داشت. یه فرش ضخیم قرمز رو زمین بود.

آقای اسپانگ در انتهای اتاق ایستاده بود. تیفانی کیس وسط نشسته بود. اون با نگرانی سیگار میکشید.

باند به طرف یک صندلی راحت رفت. صندلی رو به طرف اسپانگ و تیفانی برگردوند و نشست. اون به آرومی یه زانوش رو انداخت رو اون یکی. بعد یه سیگار روشن کرد.

آقای اسپانگ گفت: “وینت، همینجا بمون. کید، برو و به دترویت زنگ بزن. بهشون بگو افراد بیشتری بفرستن.” به طرف باند برگشت. چشم‌هاش با عصبانیت میدرخشیدن. “حالا، تو کی هستی و چه اتفاقی داره میفته؟”

باند از سوال آقای اسپانگ خوشش نیومد. باند گفت: “اگه قراره حرف بزنیم، به یه نوشیدنی احتیاج دارم. بربون.”

اسپانگ به سردی گفت: “بیار، وینت.”

مرد گنده از اتاق رفت بیرون. چند دقیقه بعد، برگشت و لیوان رو گذاشت تو دست باند. باند گفت: “ممنونم، وینت.” کمی از بربونش رو خورد. بعد لیوان رو گذاشت رو زمین کنارش. به آقای اسپانگ نگاه کرد.

باند گفت: “من کارم رو انجام دادم و پولم پرداخت شد. پول من بود و تصمیم گرفتم باهاش قمار کنم. بعد کلی از افراد تو تعقیبم کردن. اگه می‌خواستی باهام حرف بزنی، چرا به سادگی بهم زنگ نزدی؟ وقتی شروع به تیراندازی کردن، نوبت من بود که بهشون شلیک کنم. من هم این کار رو کردم.”

آقای اسپانگ بدون اینکه چشماش رو از رو باند برداره، به آرومی یه تیکه کاغذ از تو جیب پیراهنش درآورد.

باند میدونست که اون تیکه کاغذ خبرهای بدی براش داره. خبرهای خیلی بد.

“این یک پیغام از طرف یک دوست خوب از لندن هست. توش نوشته: «پیتر فرانکس توسط پلیس دستگیر شده. بفهمید که کار در خطر هست یا نه. بعد حامل جدید رو بکش و گزارش بده.»”

در اتاق سکوت بود. آقای اسپانگ سخت به باند نگاه کرد. بالاخره گفت: “خب، آقای هر کسی که هستی، به نظر میرسه سال خوبی هست که یه اتفاق وحشتناک برات بیفته.”

باند سعی کرد خونسرد بمونه. میدونست که اونها بدجور اذیتش میکنن. ولی چطور؟ دستشو دراز کرد و نوشیدنیش رو برداشت. حالا می‌دونست که دو تا اسپانگ‌ها شروع و پایان کانال ارتباطی الماس هستن. کارش رو تموم کرده بود. جواب‌ها رو میدونست. حالا باید جواب‌ها رو به طریقی به ام میرسوند.

گفت: “من کار رو از پیتر فرانکس گرفتم. اون به این نتیجه رسیده بود که از کار خوشش نمیاد و من به پول نیاز داشتم.”

آقای اسپانگ گفت: “داری دروغ میگی. تو با پلیس کار می‌کنی، یا یه جور کارآگاه خصوصی هستی. میفهمم که کی هستی. برای کی کار می‌کنی و چی میدونی.” با عصبانیت به طرف تیفانی کیس برگشت. “چطور گولت زد؟ تو احمقی؟”

تیفانی گفت: “نه. ای‌بی‌سی اونو برام فرستاد و به نظر اوکی میومد. باید به ای‌بی‌سی می‌گفتم دوباره امتحان کن. و شاید این مرد داره حقیقت رو میگه.” چشم‌های عصبانی اون به طرف باند برگشت و باند ترس رو تو چشم‌هاش دید. ترس برای باند رو.

آقای اسپانگ گفت: “خوب. می‌فهمیم. کید، چکمه‌ها رو بیار.”

چکمه‌ها؟ باند در سکوت نشست. حالا باید قوی بود. باید چیزی بهشون نمی‌گفت. باید به فکر ارنی کیور و فیکس لیتر و شاید تیفانی کیس بود.

شنید که دو تا مرد اومدن پشت سرش.

آقای اسپانگ گفت: “ببریدش بیرون به ایستگاه.”

وینت گفت: “باشه، رئیس.”

دو تا مرد نقابدار نشستن. چکمه‌های فوتبال رو گذاشتن روی فرش ضخیم کنارشون. بعد شروع به در آوردن کفشاشون کردن.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER fifteen

Spectreville

The red Jaguar was outside the entrance, its windscreen broken. They took Bond’s gun before he climbed in next to the driver. ‘Where are we going?’ he asked.

‘You’ll see,’ said the driver. He was a thin man with an unkind face.

They were soon driving along a moonlit road towards the mountains. There was a big sign which said ‘95’. Bond remembered that Spectreville was on Highway 95. So these men were taking him to Mr Spang.

Bond suddenly felt that he did not know enough of the answers. Did they know who he really was? He could say that he had not understood his orders about the gambling. But how to explain all the shooting? He could say that he thought the four men were from another gang.

‘Well, now I’m about to get to the end of the pipeline,’ he thought.

After two hours of driving, they stopped outside some high gates. There was a sign outside. It said: SPECTREVILLE. DO NOT ENTER. DANGEROUS DOGS. On the gate was a button and a speaking box. A small sign next to it said: RING AND SAY WHO YOU ARE. The driver pushed the button and a voice said ‘Yes?’ from inside the box.

‘Frasso and McGonigle,’ said the driver, loudly.

‘OK, McGonigle,’ said the voice. There was a ‘click’ and the gates slowly opened.

They drove through them and down a narrow road. The gates closed behind them. The road went on for about a mile, then there were lights in front of them. They went down a hill and suddenly there were brightly lit buildings. Past them, the moon shone down on a single, straight railway line. It went on as far as Bond could see.

The car stopped in front of grey houses and shops. One bigger building had a sign outside. It said: PINK GARTER SALOON BAR. From behind the Western swing half-doors, yellow light came out onto the street. The sound of a piano playing came from inside. It was all like something out of a Western film.

‘Get out,’ McGonigle told Bond.

The three men climbed out of the car and onto the wooden pavement. Bond stopped.

‘Come on,’ said McGonigle.

Bond slowly followed him to the door of the saloon. He stopped for a moment as the swing half-doors came back towards his face. He felt Frasso’s gun pushing into his back.

‘Now!’ thought Bond. He jumped through the doors and threw McGonigle round and into Frasso. The two men crashed back onto the pavement. McGonigle was up on his feet first, with a gun in his hand. Bond’s hand came down on the gun and knocked it to the ground. Frasso fired two shots at Bond. But the secret agent dropped to the ground and picked up the gun at McGonigle’s feet. He fired two quick shots at Frasso from the ground. Then McGonigle stepped on his hand and fell on top of him. Bond went down, but he saw and heard Frasso crash down onto the pavement outside.

Then McGonigle’s hands were on him. For several seconds the two men fought silently, like animals. Bond got up on one knee and pushed the other man off him. As he did this, McGonigle’s knee came up and hit Bond’s face. Bond fell back but then stood up. McGonigle came towards him with his head down.

Bond turned away quickly. But the gangster’s head hit him in the chest, and two fists crashed into his body. The gangster’s head came up, and Bond hit him hard in the face. McGonigle fell back, but Bond went after him. He reached for the gangster’s foot and pulled it away from the floor. Then he turned and threw the man into the room. McGonigle’s flying body crashed down on top of the piano. The piano fell to the floor, with McGonigle flat on the top of it.

‘Stop!’ A girl’s voice came across the room from the bar.

Slowly, Bond turned round.

There were four people standing with their backs to the bar. Mr Spang stood in front of the other three. He was dressed like a cowboy, with shiny, black boots and two guns in holsters at his sides. Tiffany Case stood next to him. She wore a Western dress of white and gold. She stood and watched Bond. Her eyes were shining and she looked nervous. Then there were the two men in black hoods, the two from the Acme Baths at Saratoga. Each of them pointed a gun at Bond.

‘Bring him this way,’ said Mr Spang.

He left the room. Tiffany Case gave Bond a warning look as she followed him. The two men came close to Bond. The big one said, ‘Move’. Bond walked slowly after the girl and the two hooded men walked behind him.

Bond pushed through a door behind the bar. He looked around and saw that he was now in a railway station waiting room. ‘Turn right,’ said one of them. Bond turned and went through a door.

In front of him was, probably, the most beautiful steam train in the world. There were three metal, shining lights on the front of the big, old engine. The name The Cannonball was painted along the side in black and gold. Behind the engine was a dark blue carriage. Bond looked at the train, but then he felt a gun in his back.

Bond climbed up into the carriage. First there was a small, but beautiful, dining room, then a narrow room with three doors at the sides. With the two men still behind him, Bond walked to the end and pushed open the door into a big room. It was a sitting room with bookshelves on each side and expensive curtains. A thick red carpet covered the floor.

Mr Spang stood at the far end of the room. In the middle sat Tiffany Case. She was nervously smoking a cigarette.

Bond walked to a comfortable chair. He turned it towards Spang and Tiffany and sat down. He crossed one knee slowly over the other, then lit a cigarette.

‘Stay here, Wint,’ said Mr Spang. ‘Kidd, go and phone Detroit. Tell them to send more men.’ He turned towards Bond and his eyes shone angrily. ‘Now. Who are you and what’s happening?’

Bond did not like Spang’s question. ‘I’ll need a drink if we’re going to talk,’ said Bond. ‘Bourbon.’

‘Get it, Wint,’ Mr Spang said coldly.

The big man walked out of the room. Minutes later, he came back and pushed a glass into Bond’s hand. ‘Thanks, Wint,’ said Bond. He drank some of the bourbon then put the glass down on the floor next to him. He looked up at Mr Spang.

‘I did my job and got paid,’ said Bond. ‘It was my money, and I decided to gamble with it. Then a lot of your men came after me. If you wanted to talk to me, why didn’t you just telephone me? When they started shooting, it was time for me to shoot back. So I did.’

Without taking his eyes off Bond, Mr Spang slowly pulled a piece of paper from his shirt pocket.

Bond knew that the piece of paper was bad news for him. Really bad news.

‘This is a message from a good friend in London. It says, “Peter Franks is held by the police. Find out if the job is in any danger, then kill the new carrier and send a report.’”

There was silence in the room. Mr Spang looked hard at Bond. ‘Well, Mr Whoever-you-are,’ he said at last. ‘This looks like a good year for something horrible to happen to you.’

Bond tried to stay calm. He knew that they were going to hurt him - badly. But how? He reached down for his drink. Now he knew that the two Spangs were the beginning and the end of the diamond pipeline. He had completed his job. He knew the answers. Now, in some way, he must get the answers back to M.

‘I took the job from Peter Franks,’ he said. ‘He decided that he didn’t like it, and I needed money.’

‘You’re lying,’ said Mr Spang. ‘You’re with the police, or you’re some kind of private detective. I’m going to find out who you are, who you work for, and what you know.’ He turned angrily to Tiffany Case. ‘How did he trick you? Are you stupid?!’

‘No!’ said Tiffany. ‘ABC sent this man to me, and he seemed OK. Was I supposed to tell ABC to try again? And maybe this man is telling the truth.’ Her angry eyes turned towards Bond, and he saw fear in them - fear for him.

‘Well, we’re going to find out,’ said Mr Spang. ‘Wint, get Kidd and the boots.’

The boots? Bond sat silently. He had to be strong now. He must tell them nothing. He had to think of Ernie Cureo and Felix Leiter, and maybe Tiffany Case.

He heard the two men come up behind him.

‘Take him out onto the station,’ said Mr Spang.

‘OK, Boss,’ said Wint.

The two hooded men sat down. They put football boots down on the thick carpet next to them. Then they started to take off their shoes.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.