یک شب جالب

مجموعه: جیمز باند / کتاب: الماس ها ابدی هستند / فصل 13

یک شب جالب

توضیح مختصر

باند بیشتر از اونی که بهش گفته بودن قمار کرد و برد.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سیزدهم

یک شب جالب

حالا پخش‌کننده کارت در میز وسطی بلک‌جک تیفانی کیس بود.

باند فکر کرد: “پس کارش در تیارا اینه. تمام پخش‌کننده‌های کارت در میزهای بلک جک زن‌های زیبا بودن. همه اون‌ها لباس‌های یک‌دست شیک غربی پوشیده بودن. دامن کوتاه خاکستری با کمربند مشکی پهن، پیرهن خاکستری و یک دستمال گردن مشکی دور گردنشون، یک کلاه کابویی خاکستری و چکمه‌های مشکی.

باند فکر کرد: “بنابراین تیفانی به من کمک می‌کنه که پنج هزار دلار رو ببرم.” روبروش نشست.

تیفانی با لبخندی مودبانه گفت: “سلام.”

باند ده تا اسکناس صد دلاری گذاشت روی خط شرط روی میز. یکی از دو مرد خشن به طرفش اومد و کنار تیفانی ایستاد. اسمش پیت باس بود.

مرد در حالی که به باند نگاه میکرد، گفت: “شاید این مرد کارت‌های تازه‌ای بخواد .” یک بسته ورق نو داد به تیفانی و رفت کنار.

تیفانی کارت‌های نو رو سریع بُر زد، بعد نصفشون کرد- به دو قسمت تقسیم کرد- و صاف گذاشت‌شون روی میز. ولی باند دید که کارت‌ها مساوی تقسیم نشدن. وقتی دوباره بُرشون زد، میخواست کارت‌ها رو دوباره بذاره سر جای قبلی. گذاشتشون جلوی باند تا نصفشون کنه. باند تیفانی رو که کارت‌ها رو دوباره بُر زد و هوشمندانه درست جایی که بهشون نیاز داشت، گذاشتشون تماشا کرد. و به این ترتیب، بسته کارت‌های نو معین شده بودن.

اون دو تا کارت داد بهش بعد دو تا داد به خودش. باند به دو تا کارت خودش نگاه کرد. یک سرباز و یه ده بود. اون به دختر نگاه کرد و سرش رو تکون داد. کارت دیگه‌ای نمی‌خواست. تیفانی کارت‌های خودش رو برگردوند. جمعشون شونزده میشد. یه کارت دیگه برداشت. یک پادشاه. حالا جمع سه تا کارت بیشتر از بیست و یک می‌شد. اون ورشکسته شده بود. کنارش دلارهای نقره و ژتون‌هایی به ارزش بیست دلار داشت. ولی پیت باس با پلاک‌ باریک هزار دلاری سریع اومد کنارش. تیفانی اونا رو به طرف باند هول داد.

باند دوباره شرط بست. تیفانی دو تا کارت دیگه بهش داد. هفده. باند دوباره سرش رو تکون داد. تیفانی دوازده داشت و دو تا کارت دیگه برداشت. یک سه و یک نه. دوباره ورشکست شد و پیت باس با یه پلاک‌ هزار دلاری دیگه اونجا بود. جمع کارت‌های باند در شرط بعدیش نوزده شد. تیفانی کارت‌هاش رو برگردوند و هفده بود. مجبور شد توقف کنه. پلاک‌ هزار دلاری دیگه دوباره به باند رسید.

حالا آدم‌های بیشتری اومده بودن تو اتاق قمار. کمی بعد دور میز جمع میشدن. این آخرین شرط‌بندی شب بود. بعد از این باید از سر میز بلند می‌شد و اونجا رو ترک می‌کرد. تیفانی دو تا کارت بهش داد و باند برشون داشت. بیست و تیفانی دو تا ده برداشت. باند لبخند زد. هر دو یه کارت دیگه برداشتن و ورشکست شدن. تیفانی درست همون لحظه که سه تا بازیکن دیگه به طرف میز اومدن، بلافاصله دو تا کارت دیگه بهش داد. اون نوزده داشت و تیفانی شونزده و تموم بود. باند آخرین پلاک هزار دلاریش رو هم گرفت.

باند از سر میز بلند شد و به دختر نگاه کرد. گفت: “ممنونم. به زیبایی کارت پخش کردی.”

تیفانی کیس با عصبانیت به باند نگاه کرد. گفت: “قابلت رو نداشت.”

باند برگشت و به طرف بار رفت. بنابراین حالا پنج هزار دلار پول داشت. به خاطر آورد که شیدی تری بهش چی گفته بود. “دیگه شرط نبند.” باند لبخند زد. نوشیدنیش رو تموم کرد و به اون سمت اتاق به نزدیکترین میز رولت رفت.

به مسئول میز گفت: “پنج هزار دلار روی قرمز.”

مسئول میز با دقت بهش نگاه کرد. بعد پلاک‌های پنج هزار دلاری رو گذاشت روی قرمز. باند دید که دکمه‌ای رو زیر میز با زانوش فشار داد. یک لحظه بعد، پیت باس به طرف میز اومد. همون‌لحظه، مسئول میز چرخ رو گردوند.

باند یه سیگار روشن کرد. حس بی‌نظیر رهایی داشت. دیگه هیچکس بهش نمی‌گفت چیکار کنه و میدونست که برنده میشه.

چرخ با سرعت کمتری چرخید و توپ کوچیک افتاد تو جای قرمز.

مسئول میز گفت: “سی و شش قرمز.”

اون چند تا ژتون بازنده رو توقیف کرد و کمی پول به بازیکن‌های برنده هول داد. بعد یک پلاک بزرگ باریک پنج هزار دلاری برداشت و گذاشت کنار باند.

باند گفت: “بذارش رو سیاه.”

حالا چند نفر دیگه برای تماشا اومده بودن. باند نگاه‌هاشون رو حس می‌کرد، ولی به اون طرف میز به پیت باس نگاه کرد. مرد به نظر کمی نگران بود.

باند وقتی چرخ چرخید، بهش لبخند زد.

مسئول میز گفت: “هفده مشکی.”

صداهایی از هیجان از مردمی که تماشا می‌کردن بلند شد. اونها مسئول میز رو که پلاک بزرگ رو هول داد جلوی باند تماشا کردن.

حالا یه مرد دیگه کنار پیت باس ایستاده بود. اون، یه مرد بزرگ مربع شکل بود و با چشم‌های خشن روشن به باند نگاه میکرد. سرافیمو اسپانگ بود. کمی شبیه برادرش در لندن بود.

باند فکر کرد: “این پرتاب آخره، و اینجا رو با بیست هزار دلار از پول‌های اسپانگ ترک می‌کنم.” اون به کارفرماش نگاه کرد. چشم‌های اسپانگ هنوز تماشاش می‌کردن.

باند گفت: “قرمز.” اون پلاک پنج هزار دلاری رو داد به مسئول میز.

چرخ چرخید. توپ کوچیک افتاد تو جایگاهش.

مسئول میز گفت: “پنج، قرمز.” و صداهای بیشتری از هیجان از مردم اطراف میز بلند شد.

باند گفت: “پولم رو میگیرم. ممنونم.”

باند چهار تا پلاک رو گذاشت تو جیبش و به طرف جمعیت رفت. به طرف میز صندوق‌دار رفت. به مرد گفت: “سه تا اسکناس پنج هزار دلاری و پنج تا هزار دلاری.” صندوقدار چهار تا پلاک باند رو گرفت و پولش رو داد.

باند به میز پذیرش هتل رفت و تقاضای یک پاکت‌نامه هوایی کرد. بعد به طرف میز تحریر کنار دیوار رفت. سه تا اسکناس بزرگ رو گذاشت تو پاکت‌نامه و روش نوشت: مدیر عامل

یونیورسال اکسپورت

رجنتس پارک

لندن، NW1

انگلیس

بعد از میز تمبر خرید و پاکت‌نامه رو انداخت تو صندوق پست آمریکا. امیدوار بود جاش امن باشه. به ساعتش نگاه کرد. پنج دقیقه به نیمه شب بود. برای آخرین بار اطراف اتاق رو نگاه کرد. یک کارت پخش‌کن جدید سر میز تیفانی کیس بود و آقای اسپانگ دیگه اونجا نبود.

باند به اتاقش رفت و در رو قفل کرد. شب جالبی بود.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER thirteen

An Interesting Evening

The dealer now at the centre blackjack table was Tiffany Case.

‘So that’s her job at the Tiara,’ thought Bond. All the blackjack dealers at the tables were pretty women. They all wore the same smart Western clothes - short, grey skirt with a wide, black belt, a grey shirt and a black handkerchief round the neck, a grey cowboy hat and black boots.

‘So Tiffany is going to help me to win five thousand dollars,’ Bond thought. He sat down opposite her.

‘Hi,’ she said, smiling politely.

Bond put ten one hundred-dollar notes across the betting line on the table. One of the two tough-looking men walked across and stood next to Tiffany. He was called a ‘pit-boss’.

‘Maybe this man would like new cards,’ the man said, looking at Bond. He gave Tiffany a new pack of cards, then he moved away.

Tiffany shuffled the new cards quickly, then ‘cut’ them - divided them into two parts - and put them flat on the table. But Bond saw that the two halves were not quite the same. When she shuffled them again, she was going to put the cards back into the same place. She put them in front of Bond to cut. He watched her shuffle them again, cleverly moving the cards just where she needed them. And so, the ‘new’ pack of cards was ‘fixed’.

She dealt him two cards, then gave two to herself. Bond looked at his two cards. A jack and a ten. He looked up at the girl and shook his head. He didn’t want another card. She turned her cards over. They added up to sixteen. She took another card - a king. Now the three cards added up to more than twenty-one. She had ‘busted’. She had silver dollars and counters for twenty dollars next to her. But the pit-boss moved quickly to her side with a thin, thousand-dollar plaque. She pushed it across to Bond.

Bond bet again. She dealt him two more cards. Seventeen. Again, he shook his head. She had twelve, and took two more cards - a three and a nine. ‘Busted’ again. And the pit-boss was there with another thousand-dollar plaque. With his next bet, Bond got cards that added up to nineteen. She turned over a ten and a seven and had to ‘stand’. Another thousand-dollar plaque came to Bond.

More people were coming into the gambling room now. Soon they were going to be round the tables. This was his last bet. After this he was supposed to get up from the table and leave her. She dealt him two cards and he picked them up. Twenty. And she picked up two tens. Bond smiled. Both took another card and busted. She quickly dealt him two more cards, just as three more players, came to the table. He had nineteen and she had sixteen. And that was the end. Bond took his last thousand-dollar plaque.

He got up from the table and looked across at the girl. ‘Thank you,’ he said. ‘You deal beautifully.’

Tiffany Case looked hard at Bond. ‘You’re welcome,’ she said.

Bond turned and walked away to the bar. So now he had his five thousand dollars. He remembered what Shady Tree had told him, ‘Don’t bet any more.’ Bond smiled, then finished his drink and walked across the room to the nearest roulette table.

‘Five thousand dollars on Red,’ he told the croupier.

The croupier looked closely at him, then put the five thousand-dollar plaques onto the Red. Bond saw him push a button under the table with his knee. A moment later, the pit-boss walked across to the table. At the same time, the croupier turned the wheel.

Bond lit a cigarette. He had a wonderful feeling of freedom. Nobody was going to tell him what to do any more. And he knew that he was going to win.

The wheel turned more slowly and the little ball fell into its red place.

‘Thirty-six. Red,’ said the croupier.

He pulled in some losing counters and pushed some money across to the winning players. Then he took a large, thin, five thousand-dollar plaque and put it next to Bond.

‘Put it on Black,’ said Bond.

Now several more people came to watch. Bond felt their eyes on him, but he looked across the table to the pit-boss. The man looked a little nervous.

Bond smiled at him as the wheel turned.

‘Seventeen. Black,’ said the croupier.

There were noises of excitement from the watching crowd. They watched the croupier push the big plaque in front of Bond.

Now there was another man standing next to the pit-boss. He was a big square-shaped man, and he was looking at Bond with hard, bright eyes. It was Seraffimo Spang. He looked a little like his brother in London.

‘Now for the last throw,’ thought Bond. ‘And then I’m leaving here with twenty thousand dollars of Spang money.’ He looked across at his employer. Spang’s eyes were still watching him.

‘Red,’ said Bond. He gave the five thousand-dollar plaque to the croupier.

The wheel turned. The little ball fell into its place.

‘Five. Red,’ said the croupier. And there were more noises of excitement from the people around the table.

‘I’ll take my money,’ said Bond. ‘Thanks.’

Bond put the four plaques in his pocket and moved through the crowd. He walked across to the cashier’s desk. ‘Three notes of five thousand and five of ones,’ he said to the man. The cashier took Bond’s four plaques and gave him the money.

Bond went to the hotel desk and asked for an air mail envelope. Then he moved to a writing-desk next to the wall. He put the three large notes in the envelope and wrote on the front: The Managing Director

Universal Export

Regents Park

London, NW1

England.

Then he bought stamps at the desk and put the envelope into the US mailbox. He hoped it would be safe. He looked at his watch. Five minutes to midnight. He looked round the room for the last time. There was a new dealer at Tiffany Case’s table, and Mr Spang was not there anymore.

Bond walked back to his room and locked the door. It had been an interesting evening.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.