فلیکس لیتر

مجموعه: جیمز باند / کتاب: الماس ها ابدی هستند / فصل 7

فلیکس لیتر

توضیح مختصر

باند، دوست قدیمیش لیتر رو ملاقات می‌کنه و با هم درباره‌ی پرونده صحبت می‌کنن.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

فلیکس لیتر

باند با سانسور رفت پایین و رفت توی خیابون. پیاده به طرف میدان تایمز رفت.

بعد از چند دقیقه باند مطمئن بود که یه نفر داره تعقیبش می‌کنه. برگشت عقب. ولی هیچ‌کس یهو نرفت داخل یه مغازه، هیچ‌کس یهو روزنامه رو بالا نگرفت تا صورتش رو مخفی کنه.

باند به راست، به خیابون آمریکاس پیچید و جلوی ورودی اولین مغازه‌ای که دید ایستاد.

یهو احساس کردی چیزی محکم بازوی راستش رو گرفته و یه صدا گفت:

“آروم باش، آقای باند. تکون نخور وگرنه به جای ناهار گلوله میخوری.”

احساس کرد یه چیز سختی محکم به کنارش فشار میاره.

این صدا رو قبلاً شنیده بود؟ اون پایین رو نگاه کرد و دید که یه قلاب آهنی بازوی راستش رو گرفته. سریع حرکت کرد تا مردی که پشتش بود رو بزنه. ولی مرد بازوش رو گرفت و متوقفش کرد. بعد یه صدای خنده اومد و صدا گفت: “ببخشید، جیمز. دستگیر شدی.”

باند برگشت و صورت خندان فلیکس لیتر رو دید.

گفت: “تو جلوی من بودی!” به مامور مخفی آمریکایی لبخند زد. آخرین باری که باند دیده بودش، فلیکس روی تخت در استخری از خون در هتل فلوریدا دراز کشیده بود.

باند گفت: “اینجا چیکار می‌کنی؟ یالا، برام ناهار بخر و تعریف کن.”

لیتر گفت باشه. اون قلاب آهنیش رو گذاشت تو جیب طرف راست کتش و با دست چپش بازوی باند رو گرفت. “بیا بریم به ساردیس. اون طرف خیابونه.”

اون‌ها به طبقه بالای رستوران‌ بازیگرها و نویسنده‌های مشهور رفتن. لیتر به آرومی و با کمی سختی راه می‌رفت. باند دید که دست راست و پای چپش مصنوعیه و بالای چشم راستش نشانه‌‌های کوچیکی هست.

خدمتکار اومد و لیتر یک مارتینی خشک برای باند سفارش داد. باند لبخند زد. لیتر نوشیدنی مورد علاقه‌ی اون رو به یاد داشت.

لبخند لیتر گرم و صمیمانه بود، ولی چشم‌هاش باند رو با دقت زیر نظر گرفته بودن. “بگو ببینم، کارت با شیدی تری چیه؟”

باند مارتینیش رو خورد و یه سیگار روشن کرد. گفت: “اول تو یه چیزی به من بگو، فلیکس. هنوز هم داری برای cia کار می‌کنی؟”

لیتر گفت: “نه. وقتی دستی که باهاش اسلحه می‌گرفتم رو از دست دادم. اونها فقط می‌تونستن یه کار دفتری بهم بدن. بنابراین حالا دارم برای آژانس کارآگاهی پینکرتون کار می‌کنم. کارآگاه خصوصی هستم. مواد مخدر رو تحقیق میکنم و مسابقات اسبدوانی از قبل تعیین‌شده رو- مسابقه‌هایی که میدونن کی برنده میشه و آدم‌های رو سازماندهی می‌کنم که مسابقات اسبدوانی رو در اصطبل‌هاشون در شب زیر نظر بگیرن. تو چی؟ هنوز با همون آدم‌ها کار می‌کنی؟”

باند گفت: “درسته.”

“و حالا سر کار برای اونا هستی؟”

“بله.”

“سرّی؟”

“بله.”

لیتر به نظر ناراحت میومد. “اگه درباره باند اسپانگلد هست، دیوونه‌ای که تنها کار می‌کنی. خطرناکه، ولی شاید بتونیم به همدیگه کمک کنیم. بهت میگم چرا نزدیک دفترهای شیری تری بودم.”

باند گفت: “فکر کنم بدونم. تو به یه نفر با صورت و چهار تا پای سفید علاقه داری. اسمش لبخند خجالتی هست.”

لیتر گفت: “درسته. سه‌شنبه در ساراتوگا مسابقه داره.”

باند گفت: “من هزار دلار روش شرط میبندم و اون برنده میشه. این حق‌الزحمه کار دیگه منه. من امروز صبح با هواپیما یه بسته بزرگ از الماس‌های تراش‌نخورده برای آقای اسپانگ و دوستاش آوردم. تو چرا به اسب‌ها علاقه داری؟”

“برای اینکه اسبی که شبیه لبخند خجالتی هست در واقع یک اسب سریع به اسم پیکاپپر هست. لبخند خجالتی واقعی یک اسب کند بود و هیچ مسابقه‌ای رو نبرده بود. اونا کشتنش.”

باند گفت: “نگو. پیکاپپر هم صورت و پاهای سفید داره.”

لیتر گفت: “درسته. اونها رو تفاوت‌های کوچیک هم خوب کار کردن. اینها برنامه این کار رو بیش از یک سال قبل کشیدن. قراره پول زیادی در بیارن. این یک مسابقه خیلی بزرگه.”

باند پرسید: “میخوای در این باره چیکار کنی؟”

لیتر گفت: “نمیدونم. لازمه که دربارش فکر کنم. بیا یکشنبه با هم به ساراتوگا بریم. هر دو میتونیم در یک مکان خلوت که من میشناسم- متل ساگامور بمونیم و عصر همدیگه رو ببینیم.”

باند گفت: “فکر خوبیه. حالا بیا ناهار سفارش بدیم و من داستان خودم رو برات تعریف کنم.”

وقتی داشتن قهوه می‌خوردن باند داستانش رو تموم کرد. “ما فکر می‌کنیم اسپانگ‌ها قاچاق الماس میکنن و خونه الماس‌ها اونها رو میفروشه.”

لیتر گفت: “من چیز زیادی درباره جک اسپانگ نمی‌دونم. ولی اسم تیفانی کیس رو شنیدم. مادرش صاحب یک هتل ارزون‌قیمت تو سان‌فرانسیسکو بود. یه روز اون تصمیم میگیره که به گانگسترهای محلی پول پرداخت نکنه. چند شب بعد اونا میان و درها و اسباب اثاثیه و هر چیز دیگه‌ای که در اون مکان بوده رو می‌شکنن. بعد به تیفانی حمله می‌کنن. بد بوده. فقط ۱۶ ساله بوده.”

باند با عصبانیت گفت: “وحشتناکه.”

“روز بعد اون فرار میکنه. کارهای مختلفی داشته، رقاصی، خدمتکاری تا این که ۲۰ ساله شده. بعد به فلوریدا نقل مکان کرده و شروع به خوردن بیش از اندازه الکل کرده. یه روز یه پسر میفته تو دریا و تیفانی میپره و نجاتش میده. اسمش تو روزنامه‌ها پخش میشه. یه زن پولدار براش جا میده تا زندگی کنه و بهش کمک میکنه تا الکل رو ترک کنه. اون تیفانی رو به اطراف دنیا می‌بره، ولی تیفانی وقتی به سانفرانسیسکو می‌رسن اون رو ترک میکنه. یه مدت کوتاه میره و با مادرش زندگی می‌کنه. بعد به رنو نقل مکان می‌کنه. سرافیمو رو اونجا می‌بینه و اون بهش کاری در کازینو تیارا در لاس وگاس میده. یک یا دو سال گذشته اونجا بوده. در این بین به اروپا میره، به گمونم.”

باند گفت: “ازش خوشم میاد.” اون ساعتش رو نگاه کرد. “باید کمی بخوابم. من تو هتل آستور میمونم. یکشنبه صبح کجا باید همدیگه رو ببینیم؟”

لیتر گفت: “ساعت ۹ بیرون هتل پلازا. تو کار خطرناکی داری، جیمز. مراقب باش. تمام گنگسترهای آمریکایی بدن، ولی این اسپانگلدها یکی از بدترین‌ها هستن.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER seven

Felix Leiter

Bond went down in the lift and out into the street. He walked towards Times Square.

After a few minutes, Bond became sure that someone was following him. He looked back. But there was nobody suddenly moving into a shop. Nobody quickly putting up a newspaper to hide their face.

Bond turned right into the Avenue of Americas and stopped inside the entrance of the first shop he saw.

Suddenly, he felt something hard holding his right arm and a voice said,

‘Relax, Mr Bond. Don’t move, or you’ll have bullets for lunch.’

He felt something hard push into his side.

Had he heard this voice before? He looked down to see a metal hook holding his right arm. Moving fast, Bond tried to hit the man behind him. But the man caught his arm and stopped him. Then came a laugh and a voice said, ‘Sorry, James. You’re caught.’

Bond turned to see the smiling face of Felix Leiter.

‘You were in front of me!’ said Bond. He smiled back at the American secret agent. The last time Bond had seen him, Felix had been lying on a bed, in a pool of blood, in a Florida hotel.

‘What are you doing here?’ said Bond. ‘Come on, you can buy me lunch and tell me.’

‘OK,’ said Leiter. He put his metal hook into the right-hand pocket of his coat and took Bond’s arm with his left hand. ‘Let’s go to Sardi’s. It’s across the street.’

They went upstairs in the famous actors’ and writers’ restaurant. Leiter walked slowly and with some difficulty. Bond saw that his right arm and left leg were false, and there were small marks above his right eye.

The waiter came and Leiter ordered a dry martini for Bond. Bond smiled - Leiter had remembered his favourite drink.

Leiter’s smile was warm, but his eyes were watching Bond carefully. ‘Tell me, what’s your business with Shady Tree?’

Bond drank his martini and lit a cigarette. ‘You tell me something first, Felix,’ he said. ‘Are you still working for the CIA?’

‘No,’ said Leiter. ‘When I lost my gun hand, they could only give me desk work. So I work for Pinkerton’s Detective Agency now. I’m a private detective. I investigate drugs and “fixed” horse races - races where they know who’s going to win. And I organize men to watch the racehorses in their stables at night. What about you? Are you still with the same people?’

‘That’s right,’ said Bond.

‘On a job for them now?’

‘Yes.’

‘In secret?’

‘Yes.’

Leiter looked unhappy. ‘If it’s about the Spangled Gang, you’re crazy to be working alone. This is dangerous, but maybe we can help each other. I’ll tell you why I was near Shady Tree’s offices.’

‘I think I know,’ said Bond. ‘You’re interested in someone with a white face and four white feet. He’s called Shy Smile.’

‘That’s right,’ said Leiter. ‘He’s racing at Saratoga on Tuesday.’

‘I’m going to bet one thousand dollars on him, and he’s going to win,’ said Bond. ‘It’s my pay for another job. I brought a big packet of uncut diamonds in by plane this morning, for Mr Spang and his friends. Why are you interested in the horse?’

‘Because the horse that looks like Shy Smile is really a fast horse called Pickapepper. The real Shy Smile was a slow horse and didn’t win races. They shot him.’

‘Don’t tell me,’ said Bond. ‘Pickapepper’s also got a white face and four white feet.’

‘Right,’ said Leiter. ‘And they’ve done a good job with any other small differences. They started planning this more than a year ago. They’re going to make a lot of money. It’s a very big race.’

‘What are you going to do about it?’ asked Bond.

‘I don’t know. I need to think about it,’ said Leiter. ‘Let’s drive to Saratoga together on Sunday. We can both stay at a quiet place I know - the Sagamore Motel - and meet in the evenings.’

‘Good idea,’ said Bond. ‘Now let’s order some lunch and I’ll tell you my story.’

He finished the story when they were drinking coffee. ‘And we think that the Spangs are smuggling the diamonds, and that the House of Diamonds is selling them.’

‘I don’t know much about Jack Spang,’ said Leiter. ‘But I’ve heard about Tiffany Case. Her mother owned a cheap hotel in San Francisco. One day she decided not to pay money to the local gangsters. Some nights later, they arrived and broke doors, furniture and everything else in the place. Then they attacked Tiffany. It was bad. She was only sixteen years old.’

‘That’s terrible,’ said Bond, angrily.

‘Next day, she ran away. She had several jobs - dancer, waitress - until she was about twenty. Then she moved to Florida and started drinking too much alcohol. One day a boy fell into the sea and Tiffany jumped in and saved him. Her name was in the newspapers. Some rich woman gave her somewhere to live and helped her to stop drinking. She took Tiffany around the world, but Tiffany left her when they got to San Francisco. She went to live with her mother for a short time, then moved down to Reno. She met Seraffimo there and he gave her a job at the Tiara Casino in Las Vegas. She’s been there for the last year or two. She goes to Europe in between, I suppose.’

‘I like her,’ said Bond. He looked at his watch. ‘I need some sleep. I’m staying at the Astor Hotel. Where shall we meet on Sunday morning?’

‘Outside the Plaza Hotel, at nine o’clock,’ said Leiter. ‘You’ve got a dangerous job, James. Be careful. All American gangsters are bad, but these Spangled boys are some of the worst.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.