دستگیری

توضیح مختصر

ماری به هاستینگز میگه با جان خوشبخت نیست و میخواد جان و استایلز رو ترک کنه. پلیس جان رو دستگیر می‌کنه.

  • زمان مطالعه 15 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دهم

دستگیری

پوآرو خونه نبود. اول ناراحت بودم، ولی وقتی شنیدم رفته لندن، ناراحتیم تبدیل به تعجب شد. چرا به من نگفته بود؟ و اونجا چیکار میکرد؟

به استایلز برگشتم. نمیدونستم چیکار کنم. باید درباره دستگیری دکتر بائورستین به ماری کاوندیش می‌گفتم؟ به هر حال خودش فردا می‌فهمید- تو تمام روزنامه‌ها چاپ میشد. توصیه‌ی پوآرو رو می‌خواستم و دوباره فکر کردم چرا رفته لندن. از باهوشیش بود که به دکتر بائورستین شک کرده بود- من بهش فکر نکرده بودم.

تصمیم گرفتم درباره دستگیری به جان بگم و ازش بپرسم که باید به بقیه هم بگم یا نه. اون با فریاد گفت: “پس تو حق داشتی! اون موقع باور نکردم.”

گفتم: “هر چند وقتی دربارش فکر می‌کنی، با عقل جور در میاد.” تصمیم گرفتیم از اونجایی که داستان روز بعد در روزنامه‌ها چاپ میشد، هیچی نگیم. ولی صبح روز بعد، هیچ اشاره‌ای به دستگیری دکتر بائورستین در روزنامه‌ها نشده بود. نمی‌فهمیدم. پلیس خواسته بود دستگیری محرمانه بوده؟ و اگه اینطور بود، چرا؟

خوشبختانه، قبل از اینکه به دیدن پوآرو برم، اون به استایلز رسید. با فریادی از آسودگی گفتم: “پوآرو! خیلی خوشحالم که میبینمت. تا الان فقط به جان درباره دستگیری دکتر بائورستین گفتم. درسته؟”

پوآرو با خونسردی پرسید: “دکتر بائورستین دستگیر شده؟ تعجب نمی‌کنم- ما خیلی نزدیک ساحلیم.”

بهش خیره شدم. “چه ربطی به قتل خانم انگلتروپ داره؟”

“دکتر بائورستین به خاطر قتل خانم انگلتروپ دستگیر نشده- به خاطر جاسوسی دستگیر شده! اون یه آلمانیه. و فکر می‌کنم اطلاعات رو به دشمن منتقل میکرد.” پوآرو مکث کرد. ازم پرسید: “تو حدس نزده بودی؟ فکر نمیکردی عجیبه که یک دکتر مشهور لندنی در یک دهکده کوچکی مثل این زندگی کنه و شب‌ها دیر هنگام در اطراف قدم بزنه؟”

حیرت‌زده گفتم: “پس دکتر بائورستین یه جاسوس آلمانیه. اصلاً نمی‌دونستم!”

اظهار کرد: “مطمئنم فکر کرده ماری کاوندیش خیلی به دردش میخوره. وقتی آدم‌ها داشتن غیبت اون و ماری رو میکردن، به کاری که واقعاً میکرد، توجه نمی‌کردن.”

پرسیدم: “پس تو فکر نمی‌کنی دکتر بائورستین عاشقش بوده؟”

“نمیدونم. ولی فکر نمیکنم ماری هم اصلاً دوستش داشته. باور دارم اون یه نفر دیگه رو دوست داره.”

از چیزی که پوآرو گفت، خشنود شدم. امکان داشت ماری منو دوست داشته باشه؟ متأسفانه افکار دلپذیرم توسط خانم هووارد قطع شد. بعد از اینکه اطراف رو نگاه کردیم تا مطمئن بشیم تنهاییم، یک تیکه کاغذ قهوه‌ای به پوآرو داد، که به روشنی برای بسته‌بندی یک بسته استفاده شده بود. قبل از اینکه سریع از اتاق خارج بشه، گفت: “روی کمد بود.”

پوآرو کاغذ رو باز کرد و گذاشت روی میز. گفت: “بیا اینجا، هاستینگز. فکر می‌کنی این حرف چیه- جی یا ال؟” برچسب آدرس بسته به جی یا ال کاوندیش در استایلز بود و از یک مغازه‌ی مشهور فروش لوازم تئاتر فرستاده شده بود.

گفتم: “نمیدونم. ممکنه تی یا ال باشه. فکر نمی‌کنم جی هست.”

پوآرو گفت: “باهات موافقم. فکر می‌کنم ال هست.”

پرسیدم: “مهمه؟”

“معنیش اینه که تئوری من درسته. از خانم هووارد خواستم پیداش کنه، و اون هم پیدا کرد- روی یه کمد لباس. آدم‌ها معمولاً کاغذها و جعبه‌هاشون رو اونجا نگه میدارن. اونجا صاف می‌مونن و دیده نمیشن.”

پرسیدم: “پس، پوآرو، معنیش اینه که جرم رو حل کردی؟”

جواب داد: “فکر کنم می‌دونم چطور انجام گرفته، ولی هیچ مدرکی ندارم. مگر اینکه- باید با دورکاس حرف بزنم!”

رفتیم طبقه‌ی پایین تا خدمتکار پیر رو پیدا کنیم. پوآرو گفت: “مادمازل دورکاس، باید یه سؤال ازتون بپرسم. دوشنبه، روز قبل از فاجعه، خانوم انگلتروپ مشکلی با زنگش داشت؟”

دورکاس به نظر متعجب رسید. گفت: “بله، آقا. درست میگید. زنگ روز دوشنبه کار نمیکرد. ولی سه‌شنبه تعمیر شد.” بنا به دلیلی پوآرو از این جواب خیلی راضی به نظر رسید. وقتی رفتیم بیرون، وقتی منو ترک کرد تا برگرده خونه، حتی از هیجان دوید و پرید.

وقتی تماشاش می‌کردم، ماری کاوندیش به طرفم اومد. با لبخند ازم پرسید: “چرا آقای پوآرو انقدر هیجان‌زده است؟”

جواب دادم: “نمی‌دونم. اون از دورکاس درباره زنگ پرسید و از جوابش خوشحال شد.

ماری خندید. “چقدر احمقانه. داره از دروازه بیرون میره. امروز برمیگرده؟”

جواب دادم: “نمیدونم. نمی‌تونم حدس بزنم بعداً میخواد چیکار کنه.”

هر چند ماری داشت می‌خندید، فکر کردم غمگین به نظر میرسه. باهاش شروع به صحبت درباره سینتیا کردم، ولی اون سریع جلوی من رو گرفت. “نگران نباشید، آقای هاستینگز. نیازی نیست سینتیا به خاطر من از استایلز بره.” و با کلمات بعدیش، سینتیا رو فراموش کردم.

ماری ازم پرسید: “آقای هاستینگز، شما فکر می‌کنید جان و من با هم خوشبختیم؟” گفتم این مسئله ربطی به من نداره.

اون به آرومی گفت: “خوب، بهتون میگم. خوشحال نیستیم.”

ماری بهم نگاه کرد. گفت: “شما مهربونید. درباره خودم بهتون میگم. پدرم انگلیسی بود و مادرم روس. وقتی بچه بودم، مادرم مرد. کار پدرم اون رو دور دنیا گردوند و من هم باهاش رفتم. یک زندگی عالی بود- خیلی دوستش داشتم.” وقتی به خاطر آورد، لبخند زد. “بعد پدرم مُرد. من هیچ پولی نداشتم و رفتم با چند تا خاله‌ی پیر در یورکشایر زندگی کنم. خیلی راکد و خسته‌کننده بود. تقریباً دیوونه شدم! بعد با جان کاوندیش آشنا شدم و فقط برای فرار باهاش ازدواج کردم.”

من هیچی نگفتم.

ماری ادامه داد: “من با جان صادق بودم. بهش گفتم ازش خوشم میاد، ولی دوستش ندارم. اون راضی بود و با هم ازدواج کردیم.” مدتی مکث کرد، بعد اخم کرد. “فکر می‌کنم اوایل دوستم داشت، ولی کمی بعد دیگه نداشت. ما عوض شدیم و جدا شدیم. فکر می‌کنم حالا وقتشه که برم.”

پرسیدم: “میخوای جان رو ترک کنی و استایلز رو؟ ولی چرا؟” دوباره مکث کرد. گفت: “برای اینکه این مکان برای من مثل یه زندانه. برای اینکه می‌خوام آزاد باشم!”

اون لحظه ماری رو مغرور و وحشی و مشتاق فرار دیدم. ولی قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم، گفتم: “میدونی دکتر بائورستین دستگیر شده؟”

ماری گفت: “جان امروز صبح بهم گفت. ظاهراً اون یه جاسوس آلمانیه.” وقتی یهو صاف ایستاد و از اتاق بیرون رفت، صورت و صداش سرد بود. نه، مطمئناً بائورستین رو دوست نداشت.

تا موقع ناهار کمی شواهد جدید داشتیم. یک نامه از یک مغازه موسیقی، چکی رو از خانم انگلتروپ برگردوند. حالا می‌دونستیم نامه‌ی سوم رو برای کی نوشته.

به دیدن پوآرو رفتم تا درباره نامه بهش بگم، ولی دوباره فهمیدم که خونه نیست. بهم گفته شد: “به تادمینستر رفته تا داروخونه‌ی یک خانم جوون رو ببینه.”

با فریاد گفتم: “ولی بهش گفته بودم سینتیا چهارشنبه کار نمیکنه. لطفاً ازش بخواید فردا به دیدنم بیاد.”

ولی پوآرو روز بعد نیومد. تا اون موقع حتی لارنس هم خواست منو ببینه. اون که نگران و هیجان‌زده به نظر می‌رسید، گفت: “وقتی دفعه بعد آقای پوآرو رو دیدی، بهش بگو فنجون قهوه‌ی اضافه رو پیدا کردم!”

این تمام چیزی بود که لارنس بهم می‌گفت. بنابراین یک بار دیگه به خونه پوآرو رفتم و بالاخره خونه بود و متفکر و جدی به نظر می‌رسید. من که سعی می‌کردم شوخی کنم، پرسیدم: “مشکل چیه؟ داری سعی می‌کنی تصمیم بگیری قاتل رو بگیری یا نه؟” در کمال تعجبم، پوآرو با سرش تصدیق کرد. گفت: “وقتشه که کاری انجام بشه. ولی باید به خوشحالی یک زن هم فکر کنم. باید تصمیم بگیرم که چیکار کنم.”

درباره نامه سوم بهش گفتم. اون ناامید شد ولی تعجب نکرد. و بعد بهش گفتم لارنس چی گفته. پوآرو گفت: “آه! پس اون فنجون‌ قهوه‌ی اضافه رو پیدا کرده. خوبه. مسیو لارنس خیلی باهوشه!”

مطمئن نیستم موافق بودم، بنابراین به جاش پرسیدم چرا روزی که سینتیا اونجا نبود، به دیدن داروخونه‌اش رفته بود.

“بله، فراموش کرده بودم سینتیا اونجا نیست. ولی همکارش داروخونه رو نشونم داد. و به خاطر همین دیدار، دوست من، می‌خوام که تو به سه تا عکس- از اثرات انگشت نگاه کنی! عکس اول، اثر انگشت‌های مسیو لارنس رو نشون میده. و عکس دو مال مادمازل سینتیا رو.” توضیح داد. “ولی عکس سوم چی؟”

در حالی که با دقت بهشون نگاه می‌کردم، گفتم: “اثر انگشت‌های عکس سوم شبیه عکس اوله.”

پوآرو گفت: “درست میگی. اثرات انگشت عکس سوم هم به مسیو لارنس تعلق دارن. می‌دونی کجا پیداشون کردم.”

با هیجان گفتم: “نه.”

“روی قوطی سم داروخونه‌ی مادمازل سینتیا.”

گفتم: “غیرممکنه! لارنس اون روز نزدیک قفسه سم نرفت. تمام مدت همه با هم بودیم.” پوآرو سرش رو تکون داد. گفت: “لحظه‌ای بود که همتون با هم نبودید. تو به من گفتی که مادمازل سینتیا، مسیو لارنس رو صدا زده تا در بالکن بهتون ملحق بشه.”

قبول کردم: “فراموش کرده بودم. و سم چی بود؟”

به آرومی گفت: “استرکنین بود.” من تعجب نکردم.

پوآرو ادامه داد: “ولی در این صورت استرکنین خیلی زیادی هست. اول، استرکنین توی داروی خانم انگلتروپ. بعد استرکنینی که در داروخانه دهکده توسط آقای میس فروخته شده. و حالا این قوطی که توسط مسیو لارنس لمس شده. گیج‌کننده هست، و همونطور که می‌دونی من سردرگمی رو دوست ندارم.”

درست همون موقع، با رسیدن ماری کاوندیش حرفمون نصفه موند. بهمون گفت: “فکر کردم با شما به استایلز برگردم.” پوآرو با لبخند گفت: “با کمال میل، مادام. و به خاطر داشته باشید اگه نیاز داشته باشید با من حرف بزنید، من همیشه اینجا هستم.” ماری جواب نداد.

حالا وقتی به استایلر برمیگشتیم، هوا عوض شده بود و باد سرد بود. ماری در راه تند تند حرف میزد، انگار که از پوآرو نگران بود. وقتی از در جلو وارد شدیم، بلافاصله فهمیدیم که مشکلی وجود داره. دورکاس بدو به طرفمون اومد، صورتش خیس اشک بود. “آه، خانوم! نمیدونم چطور بهتون بگم…”

پرسیدم: “چی شده، دورکاس؟ چه اتفاقی افتاده؟”

گفت: “پلیس! آقای کاوندیش رو دستگیر کردن! آقای جان رو دستگیر کردن!”

متن انگلیسی فصل

Chapter ten

The Arrest

Poirot was not at home. At first I was annoyed, but my annoyance turned to surprise when I heard he had gone to London. Why hadn’t he told me? And what was he doing there?

I went back to Styles. I didn’t know what to do. Should I tell Mary Cavendish about Dr Bauerstein’s arrest? She would know tomorrow anyway - it would be in all the newspapers. I wanted Poirot’s advice, and again wondered why he had gone to London. It was clever of him to suspect Dr Bauerstein - I hadn’t thought of it.

I decided to tell John about the arrest, and ask him whether I should tell the others. ‘So you were right!’ he exclaimed. ‘I didn’t believe it at the time.’

‘Though when you think about it,’ I said, ‘it does make sense.’ We decided not to say anything, since the story would be in the newspapers the next day. But the next morning there was no mention of Dr Bauerstein’s arrest in the papers. I didn’t understand it. Had the police asked for the arrest to be kept secret? And if so, why?

Fortunately, before I left to visit Poirot he arrived at Styles. ‘Poirot!’ I exclaimed with relief. ‘I’m so glad to see you. So far I’ve told only John about Dr Bauerstein’s arrest. Is that right?’

‘Has Dr Bauerstein been arrested?’ Poirot asked calmly. ‘I am not surprised - we are very near the coast.’

I stared at him. ‘How is that connected to the murder of Mrs Ingle thorp?’

‘Dr Bauerstein has not been arrested for the murder of Mrs Inglethorp - he has been arrested for spying! He is German by birth, and I expect he has been passing information to the enemy.’ Poirot paused. ‘Didn’t you guess?’ he asked me. ‘Didn’t you think it was strange for a famous London doctor to live in a small village like this, and walk around so late at night?’

‘So Dr Bauerstein is a German spy?’ I said, amazed. ‘I had no idea!’

‘I’m sure he found Mary Cavendish very useful,’ remarked Poirot. ‘While people were gossiping about him and Mary, they didn’t notice what he was really doing.’

‘So you don’t think Dr Bauerstein was in love with her?’ I asked.

‘I do not know, but I don’t think she ever loved him. I believe she loves someone else.’

I was pleased by what Poirot said - was it possible that Mary loved me? Unfortunately, my pleasant thoughts were interrupted by Miss Howard. After looking around to make sure we were alone, she gave Poirot a piece of brown paper, obviously used to wrap a package. ‘It was on top of a wardrobe,’ she said, before quickly leaving the room.

Poirot opened the paper and put it on the table. ‘Come here, Hastings,’ he said. ‘What do you think that letter is -J or L?’ The package label was addressed to J - or L - Cavendish at Styles, and was from a well-known shop selling theatre costumes.

‘I don’t know,’ I said. ‘It might be T, or L. I don’t think it’s J.’

‘I agree with you, said Poirot. ‘I think it is L.’

‘Is it important?’ I asked.

‘It means my theory is correct. I asked Miss Howard to find it, and she did - on top of a wardrobe. People often keep paper and boxes there - they lie flat and can’t be seen.’

‘So, Poirot,’ I asked. ‘Does this mean you have solved the crime?’

‘I think I know how it was done,’ he replied. ‘But I have no proof. Unless - I must talk to Dorcas!’

We went downstairs to find the old servant. ‘Mademoiselle Dorcas, I must ask you a question,’ Poirot said. ‘On Monday, the day before the tragedy, did anything go wrong with Mrs Inglethorp’s bell?’

Dorcas looked surprised. ‘Yes, sir, you’re right,’ she said. ‘The bell didn’t work on Monday, but it was repaired on Tuesday.’ For some reason Poirot seemed very pleased by this answer. As we went outside he even ran and jumped in excitement as he left me to return home.

As I watched him Mary Cavendish came towards me. ‘Why is Mr Poirot so excited?’ she asked me, smiling.

‘I don’t know,’ I replied. ‘He asked Dorcas about a bell and was very happy with her answer.’

Mary laughed. ‘How silly. He’s going out of the gate. Is he coming back today? ‘

‘I don’t know,’ I answered. ‘I can’t guess what he’s going to do next.’

Although she had laughed, I thought Mary looked sad. I began to talk to her about Cynthia, but she stopped me quickly. ‘Don’t worry, Mr Hastings. There is no need for Cynthia to leave Styles because of me.’ And with her next words I forgot about Cynthia.

‘Mr Hastings,’ Mary asked me, ‘do you think that John and I are happy together?’ I said that it wasn’t my business.

‘Well,’ she said quietly, ‘I will tell you. We are not happy.’

Mary looked up at me. ‘You are kind,’ she said. ‘I am going to tell you about myself. My father was English and my mother was Russian. She died when I was a child. My father’s job took him all over the world, and I went with him. It was a wonderful life - I loved it.’ She smiled as she remembered. ‘Then my father died. I had no money and went to live with some old aunts in Yorkshire. It was so dull, so boring - I almost went mad! Then I met John Cavendish, and married him just to escape.’

I said nothing.

‘I was honest with John,’ Mary continued. ‘I told him that I liked him, but I didn’t love him. He was satisfied, and we were married.’ She paused for a while, and frowned. ‘I think he did love me to start with, but he soon stopped. We have changed, and grown apart. Now I think it’s time for me to leave.’

‘Are you going to leave John - and Styles?’ I asked. ‘But why?’ She paused again. ‘Because this place is like a prison to me,’ she said. ‘Because I want to be free!’

At that moment I saw Mary, proud and wild, longing to escape. But before I could stop myself, I said, ‘Do you know that Dr Bauerstein has been arrested?’

‘John told me this morning,’ Mary said. ‘Apparently he is a German spy.’ Her face and voice were cold, as she suddenly stood up and walked out of the room. No, surely she didn’t love Bauerstein.

By lunch-time we had some new evidence. A letter from a music shop returned a cheque from Mrs Inglethorp. Now we knew to whom she had written her third letter.

I went to visit Poirot to tell him about the letter, but again I discovered that he was not at home. ‘He’s gone to Tadminster, to see a young lady’s pharmacy,’ I was told.

‘But I told him Cynthia didn’t work on Wednesday,’ I exclaimed. ‘Please ask him to visit me tomorrow.’

But Poirot didn’t come the next day. By then even Lawrence wanted to see him. ‘When you next see Mr Poirot,’ he said, looking nervous and excited, ‘tell him that I’ve found the extra coffee-cup!’

That was all Lawrence would tell me, so once again I visited Poirot’s house, and at last he was at home, looking thoughtful and serious. ‘What’s the matter?’ I asked, trying to make a joke. ‘Are you trying to decide whether or not to catch the murderer? To my surprise, Poirot nodded. ‘It is time to do something,’ he said, ‘but I must also think about a woman’s happiness. I must decide what to do.’

I told him about the third letter - he was disappointed but not surprised - and then I told him what Lawrence had said. ‘Ah!’ said Poirot. ‘So he has found the extra coffee-cup. That is good. Monsieur Lawrence is very clever!’

I’m not sure I agreed, so instead I asked why he had visited Cynthia’s pharmacy on a day she wasn’t there.

‘Yes, I forgot Mademoiselle Cynthia would not be there, but her colleague showed me the pharmacy. And because of this visit, mon ami, I would like you to look at three photographs - of fingerprints! Photo one shows Monsieur Lawrence’s fingerprints and photo two shows Mademoiselle Cynthia’s,’ he explained. ‘But what about those in photo three?’

‘The fingerprints in the third photo look the same as those in the first,’ I said, looking at them carefully.

‘You are right,’ said Poirot. ‘The fingerprints in photo three also belong to Monsieur Lawrence. Do you know where I found them?’

‘No,’ I said with excitement.

‘On a bottle of poison in Mademoiselle Cynthia’s pharmacy.’

‘That’s impossible!’ I said. ‘Lawrence didn’t go near the poison cupboard that day. We were all together the whole time.’ Poirot shook his head. ‘There was one moment when you were not all together,’ he said. ‘You told me that Mademoiselle Cynthia called to Monsieur Lawrence to come and join you on the balcony.’

‘I’d forgotten that,’ I admitted. ‘And what was the poison?’

‘It was strychnine,’ he said quietly. I was not surprised.

‘But there is too much strychnine in this case,’ Poirot continued. ‘First there is the strychnine in Mrs Inglethorp’s medicine. Then there is the strychnine sold in the village pharmacy by Mr Mace. And now there is this bottle, touched by Monsieur Lawrence. It is confusing - and, as you know, I do not like confusion.’

Just then we were interrupted by the arrival of Mary Cavendish. ‘I thought I would walk back to Styles with you,’ she said to us. ‘With pleasure, madame,’ said Poirot, smiling. ‘And remember, I am always here if you need to talk to me.’ Mary did not answer.

The weather had now changed, and the wind was cold as we walked back to Styles. On the way Mary talked quickly, as if she was nervous of Poirot. When we entered the front door, we knew at once that something was wrong. Dorcas came running towards us, her face wet with tears. ‘Oh, madam! I don’t know how to tell you-‘

‘What is it, Dorcas?’ I asked. ‘What’s happened?’

‘The police!’ she said. ‘They’ve arrested Mr Cavendish! They’ve arrested Mr John!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.