در لیتل پادوکس

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: قتلی اعلام شد / فصل 11

در لیتل پادوکس

توضیح مختصر

همه فهمیدن که قاتل خانم بلکلاک بوده. خواهر خانم بلکلاک اصلی.

  • زمان مطالعه 18 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

در لیتل پادوکس

شام در لیتل پادوکس به پایان رسید. یک وعده غذایی ساکت و ناراحت بود. خانم بلکلاک دوباره به طبقه پایین برگشته بود. ولی دیگه سعی نمی‌کرد با نشاط باشه. میتزی اعلام کرده بود که خیلی ترسیده و خودش رو تو اتاقش حبس می‌کنه. بنابراین جولیا به جاش شام پخت. حالا اونها برای نوشیدن قهوه روی میز کوچیک کنار آتیش در اتاق نشیمن بودن. به نظر هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت.

ساعت هشت و نیم بازرس کرادوک زنگ زد.

گفت: “تقریباً یک ربع بعد میام پیشتون. سرهنگ و خانم استربروک و خانم سوئیتنهام و پسرش رو با خودم میارم.”

خانم بلکلاک پرسید: “خانم مارپل رو پیدا کردید؟”

بازرس گفت: “نه.” و تلفن رو قطع کرد.

جولیا فنجون‌های قهوه رو به آشپزخانه برد. در کمال تعجبش دید که میتزی اونجاست.

میتزی گفت: “ببین، با آشپزخونه‌ی قشنگم چیکار کردی! تمام ماهی‌تابه‌هام رو خراب کردی. من از این ماهیتابه فقط برای تخم‌مرغ استفاده می‌کنم. و تو برای سرخ کردن پیاز ازش استفاده کردی.”

زنگ در زده شد. جولیا رفت به طرف در و بازش کرد.

خانم هینچ‌کلیف بود.

با صدای عمیقش گفت: “عصر بخیر. ببخشید که مصدع اوقات شدم. فکر می‌کنم بازرس باهاتون تماس گرفته؟”

جولیا در حالی که به اتاق نشیمن راهنماییش می‌کرد، گفت: “بهمون نگفت شما هم میاید.”

“اون گفت نیازی نیست من بیام- ولی من می‌خواستم بیام.”

خانم بلکلاک گفت: “تمام لامپ‌ها رو روشن کن. و ذغال بیشتری توی آتیش بریز. سردمه. وحشتناک سردمه. خانم هینچ‌کلیف بیا و اینجا کنار آتیش بشین.”

جولیا گفت: “میزی دوباره اومده پایین.”

“اومده؟ بعضی وقتا فکر می‌کنم دختره دیوونه است- کاملاً دیوونه.”

صدای ماشین از بیرون شنیده شد. چند دقیقه بعد کرادوک با سرهنگ و خانم استربروک و ادموند و خانم سوئیتنهام وارد شد. همشون به شکل کاملاً کنجکاوانه‌ای ساکت بودن.

سرهنگ گفت: “آهان، یه آتیش خوب.” ولی صداش نازک و ضعیف بود.

خانم استربروک کت خزش رو از تنش در نیاورد و کنار شوهرش نشست. صورتش، که معمولاً زیبا بود، شبیه صورت یک موش کوچولوی تو تله افتاده شده بود. ادموند با عصبانیت به همه خیره شده بود. خانم سوئیتنهام به شکل عصبی شروع به صحبت کرد. اون حرف زد و حرف زد.

در آخر ادموند گفت: “مامان، نمیتونی خفه شی؟”

خانم سوئیتنهام گفت: “البته، عزیزم. من نمی‌خوام حتی یک کلمه هم بگم.” و روی کاناپه کنار جولیا نشست. بازرس کرادوک کنار در ایستاد. روبروش، تقریباً در یک ردیف سه تا زن بودن: جولیا و خانم سوئیتنهام روی کاناپه و خانم استربروک روی دسته صندلی شوهرش. خانم بلکلاک و خانم هینچ‌کلیف روی آتیش خم شده بودن. ادموند کنارشون ایستاده بود و فیلیپا اون پشت در سایه بود.

کرادوک شروع کرد: “همتون میدونید که خانم مارگاتروید کشته شده. ما باور داریم که شخصی که اون رو کشته، یک زن هست. بنابراین از چند تا خانم‌هایی که اینجان می‌خوام بهم بگن امروز بعد از ظهر، بین ساعات 4 و 4 و 20 دقیقه چیکار می‌کردن. من قبلاً یک اظهارنامه از خانم جوونی که خودش رو خانم سیمونز معرفی کرده، گرفتم. ازش می‌خوام دوباره تکرار کنه.”

جولیا گفت: “من در طول مزارعی که به طرف رودخونه‌ی کنار مزرعه کامپتون میرفت، قدم زدم. نزدیک بولدرز نرفتم.”

بازرس پرسید: “خانم سوئیتنهام؟”

خانم سوئیتنهام گفت: “خوب، البته، گفتنش دقیقاً- سخته. فکر می‌کنم داشتم خیاطی می‌کردم. ولی اگه خیاطی نمی‌کردم، داشتم باغبانی می‌کردم- نه، اون قبل‌تر بود. قبل از بارون.”

بازرس گفت: “بارون دقیقاً ساعت ۴ و ۱۰ دقیقه شروع شد.”

“آه، بارون به قدری شدید می‌بارید که آب از سقف می‌چکید. فکر کردم حتماً دوباره لوله‌های بیرون با برگ‌های ریخته گرفته. ادموند رو صدا زدم، ولی اون جواب نداد. بنابراین رفتم بیرون تا خودم لوله‌ها رو تمیز کنم. زمان زیادی برد، ولی تمام برگ‌ها رو بیرون آوردم. بعد اومدم داخل و چای درست کردم.”

بازرس کرادوک پرسید: “وقتی بیرون بودید، کسی شما رو دید؟”

خانم سوئیتنهام گفت: “نه، ولی می‌تونید به لوله‌ها نگاه کنید. اونا کاملاً تمیز شدن.”

“آقای سوئیتنهام، شما شنیدید که مادرتون صداتون زد؟”

ادموند گفت: “نه، من خواب بودم.”

مادرش گفت: “ادموند، من فکر میکردم داری می‌نویسی.” بازرس کرادوک به طرف خانم استربروک برگشت.

خانم استربروک درحالی که چشم‌های معصومش رو باز روی بازرس ثابت نگه داشته بود، گفت: “من با آرچی تو اتاق مطالعه‌اش نشسته بودم. ما داشتیم با هم به رادیو گوش می‌کردیم. مگه نه، آرچی؟”

یک مکث به وجود اومد. صورت سرهنگ استربروک خیلی قرمز شد. دست زنش رو تو دستش گرفت.

گفت: “لائورا، تو این چیزها رو نمی‌فهمی.” به طرف بازرس برگشت. “می‌دونید، زنم تمام مدت درباره این قضیه خیلی ناراحت بود. اون نگرانه و اهمیت فکر کردن قبل از اظهاریه رو نمی‌دونه.”

خانم استربروک داد زد: “آرچی؛ می‌خوای بگی با من نبودی؟”

“خوب، من پیش تو نبودم، عزیزم. بودم؟ داشتم با لامپسون حرف میزدم- کشاورز کرافت اند، درباره مرغ. تا وقتی بارون بند بیاد به خونه نرسیدم.”

“و خانم استربروک شما هم بیرون بودید؟”

چهره زیبا بیشتر شبیه موش کوچولو شد.

“نه، نه. من نشسته بودم و به رادیو گوش میدادم. قبل‌تر بیرون بودم. تقریباً ساعت سه و نیم. فقط برای کمی قدم زدن. نه دورتر.”

کرادوک به آرومی گفت: “همش همین، خانم استربروک.”

خانم استربروک به تندی گفت: “چرا از بقیه نمی‌پرسید کجا بودن؟ اون زنه، هایمس؟ و ادموند سوئیتنهام؟ از کجا میدونید تو خونه خواب بوده؟”

بازرس کرادوک به آرومی گفت: “خانم مارگرتروید قبل از اینکه بمیره، یک جمله مشخص گفته. در شب سرقت مسلحانه اینجا، یک نفر در اتاق غایب بوده. خانم مارگاتروید اسم آدم‌هایی که دیده رو به دوستش گفته. بعد متوجه شده که یک نفر بوده که اون ندیده.”

خانم هینچ‌کلیف گفت: “امی اونجا پشت در بود، که الان بازرس کرادوک ایستاده. اون تنها شخصی بود که می‌تونست هر اتفاقی که می‌افتاد رو ببینه.”

میتزی در حالی که در رو با هیجان باز می‌کرد، داد کشید: “آهان! این چیزیه که شما فکر می‌کنید، آره! آه، شما از میتزی نمی‌خواید همراه بقیه بیاد اینجا، درسته؟ من فقط میتزی هستم! میتزی تو آشپزخونه! بذارید تو جایی که بهش تعلق داره، بمونه! ولی بهتون میگم که میتزی میتونه چیزها رو به خوبی بقیه ببینه. و شاید بهتر. بله بهتر.”

“بله، من چیزها رو میبینم. من شب سرقت هم دیدم. من چیزی دیدم و کاملاً باورش نکردم. با خودم فکر کردم چیزی که دیدم رو نمیگم- فعلاً نمیگم. صبر می‌کنم.”

کرادوک گفت: “و وقتی اوضاع آروم شد، از اون شخص مشخص پول میخوای، آره؟”

میتزی مثل یک گربه عصبانی به طرفش برگشت.

“و چرا که نه؟ مخصوصاً اگه یک روز پول خیلی زیادی- خیلی خیلی زیادی در میون باشه. آه، من چیزایی شنیدم- من از این پیپمنر- این انجمن سری که اون- به جولیا نگاه کرد- براش کار می‌کنه خبر دارم. بله، منتظر بودم که پول بخوام، ولی حالا ترسیدم. بنابراین میگم که چی میدونم.”

بازرس گفت: “خیلی‌خب، چی میدونی؟”

میتزی گفت: “بهتون میگم. اون شب، اونطور که گفته بودم، تو آشپزخونه نقره‌ها رو تمیز نمی‌کردم. وقتی صدای اسلحه رو شنیدم، تو اتاق غذاخوری بودم. از تو جا کلیدی نگاه کردم. راهرو تاریک بود. ولی اسلحه دوباره شلیک شد و چراغ قوه افتاد، و وقتی داشت می‌افتاد تاب خورد- و دیدمش. اونو رو دیدم اونجا نزدیک مرده با اسلحه تو دستش ایستاده. خانم بلکلاک رو دیدم.”

خانم بلکلاک با تعجب صاف نشست. “من؟ حتماً دیوونه‌ای!”

ادموند داد کشید: “ولی ممکن نیست!”

کرادوک با یک صدای سرد و تیز مثل چاقو حرفش رو قطع کرد.

“نیست، آقای سوئیتنهام؟ و چرا؟ برای اینکه این خانم بلکلاک نبود که اونجا با اسلحه ایستاده بود. تو بودی. مگه نه؟ تو اسلحه سرهنگ استربروک رو برداشتی. با رودی شرز قرار گذاشته بودی. وقتی برقا رفت، با عجله از در روغنی شده رفتی بیرون. به خانم بلکلاک شلیک کردی و بعد رودی شرز رو کشتی. چند ثانیه بعد برگشته بودی به اتاق نشیمن.”

ادموند لحظه‌ای نمی‌تونست حرف بزنه. بعد گفت: “این یک فکر احمقانه است. چرا من؟ چه انگیزه‌ای دارم؟”

“اگه خانم بلکلاک قبل از خانم گودلر بمیره، پولش رو دو نفر به ارث می‌برن. به خاطر داری؟ دو نفری که ما به اسم‌های پیپ و اما می‌شناسیم. جولیا سیمونز اماست …”

ادموند خندید. “و فکر می‌کنید من پیپم؟ احمقانه است.”

صدا از سایه‌‌ی کُنج اومد. “اون پیپ نیست.” فیلیپا هایمس که رنگ صورتش پریده بود، اومد جلو. “من پیپم.”

“تو، خانم هایمس؟”

“بله. همه فکر می‌کردن که پیپ پسره. البته جولیا می‌دونست که دوقلوش یه دختر دیگه است. نمی‌دونم چرا امروز بعد از ظهر اینو نگفت …”

جولیا گفت: “وفاداری به خانواده. من یهو متوجه شدم که تو کی هستی. تا اون لحظه هیچ فکری نداشتم.”

فیلیپا گفت: “من هم همین نظر رو درباره تو داشتم، جولیا.” صداش کمی می‌لرزید. “بعد، شوهرم رو از دست دادم و جنگ تموم شد. به این فکر میکردم که چی کار می‌خوام بکنم. مادرم سال‌ها قبل مرده بود. درباره ارتباطم با گودلر فهمیدم. خانم گودلر داشت میمرد و بعد از مرگش پول به خانم بلکلاک می‌رسید. فهمیدم که خانم بلکلاک کجا زندگی میکنه و من- من اومدم اینجا. امیدوار بودم شاید خانم بلکلاک در مورد تحصیل هری بهم کمک کنه. و بعد،” فیلیپا تندتر صحبت کرد. “اون سرقت مسلحانه به وقوع پیوست و من می‌ترسیدم. برای اینکه فکر میکردم تنها شخصی که انگیزه کشتن خانم بلکلاک رو داره من هستم.”

اون ساکت شد و موهای بورش رو داد عقب. یهو کرادوک متوجه شد که عکسی که در جعبه نامه‌ها بود، عکس مادر فیلیپا بود. قیافشون شبیه هم بود. اون همچنین فهمید چرا یادآوری باز و بسته کردن دست‌ها به نظرش آشنا می‌رسید. فیلیپا حالا داشت این کارو میکرد.

فیلیپا گفت: “خانم بلکلاک با من خوب بود. خیلی خیلی با من خوب بود. من سعی نکردم بکشمش. هیچ وقت به کشتنش فکر نکردم. ولی من پیپم.” اون اضافه کرد: “می‌بینید! دیگه نیازی نیست به ادموند مظنون باشید.”

کرادوک گفت: “نیازی نیست؟ ادموند سوئیتنهام یک مرد جوونه که شاید دوست داره با یک زن پولدار ازدواج کنه. ولی اون زن پولدار نمیشه، مگر اینکه خانم بلکلاک قبل از خانم گودلر بمیره. بنابراین مطمئن میشه که این اتفاق بیفته. مگه نه، آقای سوئیتنهام؟”

ادموند داد کشید: “این یه دروغه!”

و بعد یهو یک صدا از آشپزخونه شنیده شد. یک جیغ وحشت دراز و بلند.

جولیا فریاد کشید: “میتزی نیست!”

بازرس کرادوک گفت: “نه، قاتله.”

وقتی بازرس شروع به داد کشیدن به ادموند سوئیتنهام کرده بود، میتزی به آرومی اتاق نشیمن رو ترک کرده بود و به آشپزخونه برگشته بود. وقتی خانم بلکلاک وارد شد، اون آب رو باز کرده بود که توی سینک پر بشه.

خانم بلکلاک گفت: “عجب دروغگویی هستی، میتزی. و اینطوری ظرف نمیشورن. اول نقره‌ها رو بشور و سینک رو پر کن. تو آب کافی اینجا نداری.”

میتزی مطیعانه شیر آب رو باز کرد.

پرسید: “خانم بلکلاک، به خاطر چیزی که گفتم عصبانی که نیستی؟ میخوای برم و به بازرس بگم که همش رو از خودم درآوردم؟”

خانم بلکلاک با خرسندی گفت: “اون خودش میدونه.”

میتزی شیر آب رو بست. و وقتی این کارو کرد، دو تا دست اومد پشت سرش و سرش رو محکم به طرف سینک فشار داد. میتزی جنگید و تقلا کرد. ولی خانم بلکلاک قوی بود و دستاش محکم سر میتزی رو زیر آب گرفته بودن.

بعد، از یک جایی خیلی نزدیک پشت سرش، صدای دورا بانر بلند شد: “آه، لاتی- لتی- این کارو نکن … لاتی!”

خانم بلکلاک داد کشید. دستاشو برد رو هوا و سر میتزی از توی آب بیرون اومد. خانم بلکلاک دوباره و دوباره فریاد کشید، برای اینکه هیچ کس دیگه‌ای تو آشپزخونه نبود.

“دورا، دورا، منو ببخش. مجبور بودم … مجبور بودم…”

به طرف در دوید. یهو گروهبان فلچر از تو کابینتی که برس‌ها رو نگه می‌داشتن اومد بیرون. خانم‌ مارپل پشت سرش اومد بیرون.

خانم مارپل گفت: “من در تقلید صدای آدم‌ها خیلی خوب هستم.”

گروهبان فلچر گفت: “من شاهد تلاش شما برای غرق کردن این دختر هستم، خانوم. باید بهتون هشدار بدم، لتیتا بلکلاک …”

خانم مارپل اصلاح کرد: “شارلوت بلکلاک. میدونید که اون شخصه. در زیر گردنبند مرواریدی که همیشه به گردن میندازه، می‌تونید جای عملی که مونده رو ببینید.”

“عمل؟”

“عمل گواتر. چند وقتی هست که فهمیدم.”

شارلوت بلکلاک کنار میز نشست و شروع به گریه کرد.

گفت: “چرا این کارو کردی؟ چرا صدای دورا رو در آوردی؟ من دورا دوست داشتم. واقعاً دورا رو دوست داشتم.”

بازرس کرادوک و بقیه در چهارچوب در جمع شده بودن.

همین که میتزی تونست صحبت کنه، شروع به تحسین خودش کرد.

گفت: “خوب انجامش دادم، مگه نه؟ من باهوشم! من شجاعم! آه، من شجاعم! کم مونده بود من هم به قتل برسم.”

خانوم هینچ‌کلیف به طرف شارلوت بلکلاک دوید، ولی گروهبان فلچر نگهش داشت.

“نه، نه، خانم هینچ‌کلیف…”

خانم هینچ‌کلیف داشت میگفت: “بذار بگیرمش. فقط بذار دستم بهش برسه. اون امی مارگاتروید رو کشت.”

شارلوت بلکلاک به بالا نگاه کرد.

“من نمی‌خواستم بکشمش. من نمی‌خواستم هیچکس رو بکشم. مجبور شدم. ولی من فقط به دورا اهمیت میدم. آه ، دورا، دورا …”

و یک بار دیگه سرش رو گذاشت روی دستاش و شروع به گریه کرد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ELEVEN

At Little Paddocks

Dinner had ended at Little Paddocks. It had been a silent and uncomfortable meal. Miss Blacklock had come downstairs again, but she had stopped trying to be cheerful. Mitzi had announced that she was frightened and that she was going to lock herself in her room. So Julia had cooked the dinner instead. Now they were in the sitting-room, with coffee on the small table by the fire. Nobody seemed to have anything to say.

At 8.30 Inspector Craddock telephoned.

‘I shall be with you in about a quarter of an hour’s time,’ he said. ‘I’m bringing Colonel and Mrs Easterbrook and Mrs Swettenham and her son with me.’

‘Have you - found Miss Marple?’ asked Miss Blacklock.

‘No,’ said the Inspector, and put down the phone.

Julia took the coffee cups back to the kitchen. To her surprise, she found Mitzi there.

‘See what you have done in my nice kitchen!’ said Mitzi. ‘You have ruined all my pans. I only use this pan for eggs. And you, you have used it for frying onions.’

The doorbell rang. Julia went to the door and opened it.

It was Miss Hinchcliffe.

‘Good evening,’ she said in her deep voice. ‘Sorry to burst in. I expect the Inspector’s telephoned?’

‘He didn’t tell us you were coming,’ said Julia, leading the way to the sitting-room.

‘He said I needn’t come - but I wanted to.’

‘Turn all the lights on,’ said Miss Blacklock. ‘And put more coal on the fire. I’m cold - horribly cold. Come and sit here by the fire, Miss Hinchcliffe.’

‘Mitzi’s come down again,’ said Julia.

‘Has she? Sometimes I think that girl’s mad - quite mad.’

The sound of a car was heard outside. A few minutes later, Craddock came in with Colonel and Mrs Easterbrook and Edmund and Mrs Swettenham. They were all curiously quiet.

‘Ha! A good fire,’ said the Colonel. But his voice sounded thin and weak.

Mrs Easterbrook wouldn’t take off her fur coat, and sat down next to her husband. Her face, usually pretty, was like the face of a little trapped rat. Edmund stared at everybody angrily. Mrs Swettenham started to talk nervously. She talked and talked.

‘Mother,’ said Edmund at last, ‘can’t you shut up?’

‘Of course, dear. I don’t want to say a word,’ said Mrs Swettenham, and sat down on the sofa by Julia. Inspector Craddock stood by the door. Facing him, almost in a row, were the three women: Julia and Mrs Swettenham on the sofa, Mrs Easterbook on the arm of her husband’s chair. Miss Blacklock and Miss Hinchcliffe were bending over the fire. Edmund stood near them and Phillipa was back in the shadows.

‘You all know that Miss Murgatroyd’s been killed,’ began Craddock. ‘We believe that the person who killed her was a woman. So I’m going to ask some of the ladies here to tell me what they were doing between four and twenty past four this afternoon. I’ve already had a statement from the young lady who has been calling herself Miss Simmons. I will ask her to repeat it.’

‘I was walking along the field leading down to the river by Compton Farm,’ said Julia. ‘I didn’t go near Boulders.’

‘Mrs Swettenham?’ asked the Inspector.

‘Well, of course it’s difficult to say - exactly -,’ said Mrs Swettenham. ‘I think I was doing some sewing. But if I wasn’t, I was doing some gardening - no, that was earlier, before the rain.’

‘The rain,’ said the Inspector, ‘started at 4.10 exactly.’

‘Ah. It was raining so hard that water was coming through the roof. I thought the pipes outside must be blocked again with dead leaves. I called Edmund, but he didn’t answer, so I went outside to clean the pipes myself. It took a long time, but I cleared out all the leaves. Then I came in and made tea.’

‘Did anybody see you when you were outside?’ asked Inspector Craddock.

‘No,’ said Mrs Swettenham. ‘But you can look at the pipes. They’re beautifully clean.’

‘Did you hear your mother call to you, Mr Swettenham?’

‘No,’ said Edmund. ‘I was asleep.’

‘Edmund,’ said his mother, ‘I thought you were writing.’ Inspector Craddock turned to Mrs Easterbrook.

‘I was sitting with Archie in his study,’ said Mrs Easterbrook, fixing wide, innocent eyes on him. ‘We were listening to the radio together, weren’t we, Archie?’

There was a pause. Colonel Easterbrook was very red in the face. He took his wife’s hand in his.

‘You don’t understand these things, Laura,’ he said. He turned to the Inspector. ‘My wife, you know, has been terribly upset by all this. She’s nervous and doesn’t understand the importance of - of thinking before she makes a statement.’

‘Archie,’ cried Mrs Easterbrook, ‘are you going to say you weren’t with me?’

‘Well, I wasn’t with you, my dear, was I? I was talking to Lampson, the farmer over at Croft End, about some chickens. I didn’t get home until after the rain had stopped.’

‘And had you been out too, Mrs Easterbrook?’

The pretty face looked even more like a small rat.

‘No - no, I just sat listening to the radio. I’d been out earlier. About half - past three. Just for a little walk. Not far.’

‘That’s all, Mrs Easterbrook,’ said Craddock quietly.

‘Why don’t you ask the others where they were?’ said Mrs Easterbrook sharply. ‘That Haymes woman? And Edmund Swettenham? How do you know he was asleep indoors?’

Inspector Craddock said quietly, ‘Before she died, Miss Murgatroyd made a certain statement. On the night of the holdup here, someone was absent from this room. Miss Murgatroyd told her friend the names of people she did see. She then discovered there was someone she did not see.’

‘Amy was over there behind the door, where Inspector Craddock is now,’ said Miss Hinchcliffe. ‘She was the only person who could see anything of what was happening.’

‘Aha! That is what you think, is it!’ shouted Mitzi, as she threw open the door excitedly. ‘Ah, you do not ask Mitzi to come in here with the others, do you? I am only Mitzi! Mitzi in the kitchen! Let her stay where she belongs! But I tell you that Mitzi can see things as well as anyone, and perhaps better, yes better.

‘Yes, I see things. I saw something the night of the burglary. I saw something and I did not quite believe it. I think to myself I will not tell what I have seen, not yet. I will wait.’

‘And when everything had calmed down, you meant to ask for a little money from a certain person, eh?’ said Craddock.

Mitzi turned on him like an angry cat.

‘And why not? Especially if one day there will be money - much, much money. Oh! I have heard things - I know about this Pippenemmer - this secret society which she - she looked at Julia - ‘works for. Yes, I was waiting before I asked for money - but now I am afraid. So I will tell what I know.’

‘All right,’ said the Inspector. ‘What do you know?’

‘I will tell you,’ said Mitzi. ‘On that night I am not in the kitchen cleaning silver as I said - I am already in the dining- room when I hear the gun. I look through the keyhole. The hall is black, but the gun goes off again and the torch falls - and it swings round as it falls - and I see her. I see her there close to him with the gun in her hand. I see Miss Blacklock.’

‘Me?’ Miss Blacklock sat up in surprise. ‘You must be mad!’

‘But that’s not possible!’ cried Edmund.

Craddock interrupted with a voice as cold and sharp as a knife.

‘Isn’t it, Mr Swettenham? And why not? Because it wasn’t Miss Blacklock who was standing there with the gun? It was you, wasn’t it? You took Colonel Easterbrook’s gun. You made the arrangement with Rudi Scherz. When the lights went out, you hurried through the oiled door. You shot at Miss Blacklock and then you killed Rudi Scherz. A few seconds later, you were back in the sitting-room.’

For a moment, Edmund could not speak. Then he said, ‘That’s a crazy idea. Why me? What motive had I got?’

‘If Miss Blacklock dies before Mrs Goedler, two people inherit her money, remember? The two that we know of as Pip and Emma. Julia Simmons is Emma-‘

‘And you think I’m Pip?’ Edmund laughed. ‘That’s crazy.’

‘He isn’t Pip.’ The voice came from the shadows in the corner. Phillipa Haymes came forward, her face pale. ‘I’m Pip.’

‘You, Mrs Haymes?’

‘Yes. Everybody has been thinking that Pip was a boy - Julia knew, of course, that her twin was another girl - I don’t know why she didn’t say so this afternoon-‘

‘Family loyalty,’ said Julia. ‘I suddenly realised who you were. I’d had no idea until that moment.’

‘I’d had the same idea as Julia,’ said Phillipa, her voice shaking a little. ‘After I - lost my husband and the war ended, I wondered what I was going to do. My mother died years ago. I found out about my Goedler relations. Mrs Goedler was dying, and after her death the money would go to a Miss Blacklock. I found out where Miss Blacklock lived and I - I came here. I hoped that Miss Blacklock might, perhaps, help me with Harry’s education. And then,’ Phillipa spoke faster, ‘that hold-up happened and I began to be afraid. Because I thought that the only person with a motive for killing Miss Blacklock was me.’

She stopped and pushed her fair hair back. Craddock suddenly realised that the photograph in the box of letters was a picture of Phillipa’s mother. They looked the same. He knew too why the mention of closing and unclosing hands had seemed familiar - Phillipa was doing it now.

‘Miss Blacklock has been good to me,’ said Phillipa. ‘Very, very good to me - I didn’t try to kill her. I never thought of killing her. But I’m Pip.’ She added, ‘You see, you needn’t suspect Edmund anymore.’

‘Needn’t I?’ said Craddock. ‘Edmund Swettenham’s a young man, perhaps, who would like to marry a rich wife. But she wouldn’t be a rich wife unless Miss Blacklock died before Mrs Goedler. So he had to make sure that happened - didn’t you, Mr Swettenham?’

‘It’s a lie!’ Edmund shouted.

And then, suddenly, a sound was heard from the kitchen - a long, high scream of terror.

‘That isn’t Mitzi!’ cried Julia.

‘No,’ said Inspector Craddock, ‘it’s the murderer

When the Inspector had started shouting at Edmund Swettenham, Mitzi had left the sitting-room quietly and gone back to the kitchen. She was running water into the sink when Miss Blacklock entered.

‘What a liar you are, Mitzi,’ said Miss Blacklock. ‘And that isn’t the way to wash up. Wash the silver first, and fill the sink right up. You haven’t got enough water in there.’

Mitzi turned the taps on obediently.

‘You are not angry at what I say, Miss Blacklock?’ she asked. ‘Shall I go and say to the Inspector that I made it all up?’

‘He knows that already,’ said Miss Blacklock pleasantly.

Mitzi turned off the taps. As she did so, two hands came up behind her head and forced it down into the sink. Mitzi fought and struggled, but Miss Blacklock was strong and her hands held the girl’s head firmly under water.

Then, from somewhere quite close behind her, Dora Bunner’s voice rose up: ‘Oh, Lotty - Letty - don’t do it… Lotty.’

Miss Blacklock screamed. Her hands flew up in the air, and Mitzi’s head came up out of the water. Miss Blacklock screamed again and again - because there was no one else in the kitchen.

‘Dora, Dora, forgive me. I had to… I had to -‘

She rushed towards the door. Suddenly Sergeant Fletcher stepped out of the cupboard where the brushes were kept. Miss Marple stepped out behind him.

‘I’m very good at imitating people’s voices,’ said Miss Marple.

‘I witnessed your attempt to drown this girl, madam,’ said Sergeant Fletcher. ‘I must warn you, Letitia Blacklock -‘

‘Charlotte Blacklock,’ corrected Miss Marple. ‘That’s who she is, you know. Under that choker of pearls she always wears, you’ll find the mark left by the operation.’

‘Operation?’

‘Operation for goitre. I’ve known about it for some time.’

Charlotte Blacklock sat down by the table and began to cry.

‘Why did you do that?’ she said. ‘Make Dora’s voice come? I loved Dora. I really loved Dora.’

Inspector Craddock and the others had crowded in the doorway.

As soon as Mitzi could speak, she started to praise herself.

‘I did that well, didn’t I?’ she said. ‘I am clever! I am brave! Oh, I am brave! I was nearly murdered too.’

Miss Hinchcliffe rushed towards Charlotte Blacklock, but Sergeant Fletcher held her back.

‘No - no, Miss Hinchcliffe -‘

‘Let me get at her,’ Miss Hinchcliffe was saying. ‘Just let me get at her. She killed Amy Murgatroyd.’

Charlotte Blacklock looked up.

‘I didn’t want to kill her. I didn’t want to kill anybody - I had to - but it’s Dora I care about - oh, Dora, Dora-‘

And once again she dropped her head on her hands and cried.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.