خانم مارپل می‌رسه

مجموعه: کارآگاه مارپل / کتاب: قتلی اعلام شد / فصل 5

خانم مارپل می‌رسه

توضیح مختصر

خانم مارپل به پلیس میگه، کس دیگه‌ای از رودی خواسته بوده بره اونجا و ادای سرقت دربیاره.

  • زمان مطالعه 16 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پنجم

خانم مارپل می‌رسه

رئیس پلیس، رایدسدال، با پلیس سوئیس درباره رودی شرز ارتباط برقرار کرده بود. جواب اونها رو به بازرس کرادوک نشون داد.

رایدسدال گفت: “پیش پلیس سابقه داشته. جواهرات و چیزهای دیگه دزدیده. کمی متقلب بوده. ولی چیزهای کوچیک منجر به چیزهای بزرگ میشن.”

کرادوک گفت: “من نگرانم، آقا. با عقل جور در نمیاد.”

“فکر می‌کنی کسی بهت دروغ میگه؟”

“فکر می‌کنم اون دختر خارجی بیشتر از اون چیزی که می‌گه می‌دونه. و خانم بانر فکر می‌کنه شرز سعی می‌کرد خانم بلکلاک رو بکشه.”

رئیس پلیس گفت: “نگران نباش، کرادوک. تو رو برای نهار به هتل آبگرم رویال می‌برم با آقای هنری و خودم.” وقتی آقای هنری وارد اتاق شد، ساکت شد. “آه، آقای هنری. ما نامه‌ای از زنی که در هتل آبگرم رویال می‌مونه دریافت کردیم. اون میگه در ارتباط با این ماجرای چیپینگ کلگورن چیزی هست که ممکنه ما بخوایم بدونیم. اسمش جین- مورپل هست. نه، مارپل. جین مارپل.”

آقای هنری گفت: “ولی من خانم مارپل رو می‌شناسم. همون خانم پیری هست که قبلاً بهش اشاره کردم- اونی که در حل جرایم خیلی خوبه.”

رایدسدال گفت: “خوب، از ملاقاتش خوشحال میشم. بیا بریم! در آبگرم رویال نهار می‌خوریم و با خانم مارپل صحبت می‌کنیم.”

خانم جین مارپل پیرتر از اونی بود که کرادوک فکرش رو می‌کرد. اون موهای سفید مثل برف داشت، صورتی صورتی و چشم‌های مهربان و معصوم. از دیدن آقای هنری خوشحال شد و از ملاقات با رئیس پلیس رایدسدال و کارآگاه-بازرس کرادوک خیلی خرسند شد.

“ولی واقعاً، آقای هنری، چقدر خوب … چقدر خوب. خیلی وقته ندیدمت.”

رئیس پلیس گفت: “حالا، خانم مارپل، ببینیم چی برای گفتن بهمون داری.”

فوراً گفت: “یک چک بوده. مرد جوون پشت میز تغییرش داده. مردی جوونی که میگن مسئول سرقت مسلحانه و شلیک به خودش بوده. اینجا دارمش.” خانم مارپل یک چک از کیفش در آورد و گذاشت روی میز. “امروز صبح با چک‌های دیگه‌ام از بانک اومده. می‌بینید که به مبلغ هفت پوند بوده و اون به هفده تغییرش داده. خیلی هوشمندانه انجام شده. فکر می‌کنم قبلاً هم اغلب انجام می‌داده، شما اینطور فکر نمی‌کنید؟”

آقای هنری با یک لبخند گفت:‌ “و شاید اون شخصی رو به یاد شما آورده؟” اون می‌دونست خانم مارپل رفتار مجرم‌ها رو با آدم‌های روستای خودش مقایسه می‌کنه.

“بله، یادم آورد. فرد تایلر در مغازه ماهی فروشی. فرِد همیشه یک “1” اضافه قبل ارقام در ستون پول فیش‌ها میذاشت. بیشتر مردم هیچ‌وقت فیش‌هاشون رو جمع نمی‌بستن، بنابراین هیچ‌وقت متوجه نمیشدن. بعد پول اضافه رو میذاشت تو جیب خودش.”

“خوب، هفته‌ی اولی که اینجا در آبگرم رویال می‌موندم، یک اشتباهی در فیشم بود. به مرد جوون نشون دادم. و اون خیلی خوب عذرخواهی کرد. ولی بعد از اون بهش اعتماد نکردم. به نظرم درستکار نمیومد.”

رایدسدال گفت: “پیش پلیس سوئیس سابقه داشته.”

خانم مارپل گفت: “با خدمتکار مو قرمز کوچولوی اتاق غذاخوری خیلی صمیمی بود.” در حالیکه به طرف کرادوک برمی‌گشت، یهو پرسید: “هر چیزی که می‌دونست رو به شما گفت؟”

کرادوک با دقت گفت: “کاملاً مطمئن نیستم.”

خانم مارپل گفت: “خیلی نگران به نظر میرسه. برای صبحانه غذای من رو اشتباه آورد و پارچ شیر رو فراموش کرده بود. ولی من فکر می‌کنم- چشم‌های آبیش به صورت خوش‌قیافه‌ی کارآگاه-بازرس کرادوک نگاه کرد- که شما می‌تونید قانعش کنید هر چیزی که می‌دونه رو به شما بگه. شاید بهش گفته کی بوده. منظورم اینکه، کی راهنماییش کرده سرقت مسلحانه رو انجام بده.”

رایدسدال بهش خیره شد.

“پس شما فکر می‌کنید کسی راهنماییش کرده؟”

چشم‌های خانم مارپل از تعجب گرد شدن.

“آه، ولی مطمئناً- منظورم اینه که … یک مرد جوون جذاب هست که کمی از اینجا و اونجا دزدی می‌کنه. و بعد یهو، با اسلحه میره و از یک اتاق پر از آدم سرقت مسلحانه میکنه، و به یه نفر شلیک میکنه. اصلاً شبیه اون نیست! همچین آدمی نبود. با عقل جور در نمیاد.”

کرادوک به تندی نفس کشید. این چیزی بود که خانم هارمون گفته بود. چیزی که خودش هم حس کرده بود. با عقل جور در نمیاد.

پرسید: “بعد چه اتفاقی افتاد، خانم مارپل؟”

خانم مارپل با تعجب گفت: “ولی من از کجا باید بدونم چه اتفاقی افتاد؟ هیچ اطلاعات دقیقی ندارم.”

آقای هنری از رایدسدال پرسید: “می‌تونیم اجازه بدیم خانم مارپل یادداشت‌های مربوط به پرونده رو بخونه؟”

رایدسدال جواب داد: “بله.” اون چند تا ورق کاغذ تایپ شده داد دستش. “اینها رو بخونید. زیاد طول نمی‌کشه.”

خانم مارپل یادداشت‌ها رو در سکوت خوند.

گفت: “خیلی جالبه. تمام چیزهای متفاوتی که مردم میگن. چیزهایی که دیدن- یا چیزهایی که فکر می‌کنن دیدن.”

کرادوک احساس ناامیدی کرد. این تمام چیزی بود که خانم مارپل مشهور آقای هنری می‌تونست بگه؟ از دستش عصبانی بود.

کرادوک گفت: “همه‌ی این آدم‌ها یک چیز دیدن. اونها یک مرد با ماسک و اسلحه و چراغ قوه دیدن. اون رو دیدن.”

خانم مارپل با ملایمت گفت: “ولی مطمئناً، اونها در واقع هیچی ندیدن …” صورتش از رنگ صورتی روشن شد، و چشم‌هاش به روشنی و خرسندی چشم‌های یه بچه بودن. “هیچ چراغی در راهرو نبود، بود؟ بنابراین اگه مردی در چارچوب در بایسته و یه چراغ قوه با نور قوی به داخل اتاق بتابونه، هیچ کس نمی‌تونه به غیر از چراغ قوه چیز دیگه‌ای ببینه، می‌تونه؟”

رایدسدال با تعجب بهش خیره شد. صورتش صورتی‌تر شد.

گفت: “من درباره‌ی جملات آمریکایی زیاد استعداد ندارم، ولی فکر می‌کنم این رودی شرز چیزی بوده که آمریکایی بهش “سپر بلا” میگن. یک “سپر بلا” کسی هست که به خاطر جرم شخصی دیگه مقصر شناخته میشه. رودی شرز به نظر من دقیقاً شخص مناسبی برای این می‌رسید. کمی احمق، و مایل به باور همه چیز.

“فکر می‌کنم بهش گفته شده یه شوخیه. البته برای انجام این کار بهش پول داده شده. پول گرفته تا آگهی رو در روزنامه چاپ کنه، به خونه بره و نگاهی بهش بندازه، و با ماسک و کت مشکی بره اونجا، چراغ قوه رو حرکت بده و داد بکشه: “دستا بالا!””

رایدسدال پرسید: “و شلیک کنه؟”

خانم مارپل گفت: “نه، نه. اون اصلاً اسلحه نداشت. فکر می‌کنم بعد از اینکه گفته “دستا بالا” یک نفر در تاریکی به آرومی اومده پشتش و اون دو تا گلوله رو از بالای شونه‌اش شلیک کرده. این، اونو ترسونده و برگشته. شخص بهش شلیک کرده و گذاشته اسلحه کنارش بیفته.”

آقای هنری به آرومی گفت: “یک فرضیه‌ی محتمل هست.”

رایدسدال گفت: “ولی این آقای ایکس مرموز کی هست؟”

“باید از خانم بلکلاک بفهمید که کی می‌خواسته اونو بکشه. ولی اول، با این دختره مایرنا هاریس حرف بزنید. ممکن هست رودی شرز بهش گفته باشه کی پیشنهاد این نقشه رو بهش داده.”

کرادوک که بلند میشد، گفت: “الان می‌بینمش. خوب، خانم

مارپل، شما قطعا‍ً چیزی بهمون دادید که دربارش فکر کنیم.”

مایرنا هاریس به بازرس کرادوک گفت: “متأسفم، من قبلا‍ً همه چیز رو بهتون نگفتم. نمی‌خواستم خودمو تو دردسر بندازم. ولی بازرس، همه چیز رو الان بهتون میگم. من و رودی قرار بود اون روز عصر به سینما بریم و بعد گفت نمی‌تونه بیاد. اون گفت به کسی نگم، ولی قرار بود جایی یه مهمونی باشه، و اون باید ادای سرقت مسلحانه رو در میاورد. بعد اون آگهی رو نشونم داد، و من مجبور بودم بخندم. وقتی تمام ماجرا رو تو روزنامه خوندم، که رودی به کسی شلیک کرده و بعد به خودش شلیک کرده، نمی‌دونستم چیکار کنم. من حتی نمی‌دونستم اون اسلحه داره.”

“گفت کی ترتیب این بازی رو داده؟”

“اون نگفت. من فکر کردم ایده‌ی خودش بوده.”

بعد، رایدسدال و کرادوک با ماشین به مدنهام برگشتن.

کرادوک گفت: “اگه نظریه خانم مارپل درست باشه، باید انگیزه‌ای وجود داشته باشه. اگه یک سرقت مسلحانه معمول نبوده، یک تلاش خونسردانه برای قتل بوده. ولی چرا کسی سعی کرده خانم بلکلاک رو به قتل برسونه؟ و اگه این کار رو کرده، شخص ممکنه بار دیگه امتحان کنه.”

رئیس پلیس گفت: “اون موقع درستی نظریه رو قطعاً اثبات می‌کنه. مراقب خانم مارپل باش، باشه؟ اون میاد در خونه‌ی کشیش در چیپینگ کلگورن بمونه. به نظر خانم هارمون، دختر یکی از دوست‌های قدیمیشه.”

کرادوک گفت: “متأسفم که اون میاد.”

“چرا؟ میاد سر راهت قرار بگیره؟”

“اونطوریا نیست، آقا، ولی اون یه چیز پیر قشنگه. نمی‌خوام هیچ اتفاق بدی براش بیفته …”

کارآگاه-بازرس کرادوک دوباره به دیدن خانم بلکلاک رفت.

“ببخشید که دوباره بهتون زحمت میدم، خانم بلکلاک، ولی چیزی هست که باید بهتون بگم. رودی شرز پسر صاحب هتل دس آلپس در مونتروکس نبوده. اول، در بیمارستان کار می‌کرده، بعد در یک هتل و یک مغازه. از همه جا مقادیر کمی پول و جواهرات دزدیده.”

خانم بلکلاک پرسید: “پس وقتی فکر می‌کردم قبلاً ندیده بودمش، حق داشتم؟”

“بله … احتمالاً در هتل آبگرم رویال بهش اشاره کردید، و اون تظاهر کرده شما رو شناخته.”

خانم بلکلاک گفت: “ولی چرا اون خواست به چیپینگ کلگورن بیاد؟ هیچ چیز ارزشمندی تو خونه نبود.”

“پس انگار، دوستتون خانم بانر حق داشته، درسته؟ اون اومده اینجا تا به شما حمله کنه.”

دورا بانر گفت: “من می‌دونستم اون اگهی یه شوخی نیست، لتی. من اینطور گفتم. و به میتزی نگاه کنید. اون هم ترسیده بود!”

کرادوک گفت: “می‌خوام بیشتر درباره اون خانم جوون بدونم.” خانم بلکلاک گفت: “چرا باید کسی بخواد منو به قتل برسونه. من هیچ دشمنی ندارم. هیچ راز گناهکارانه‌ای درباره هیچ کس نمی‌دونم. و اگه فکر می‌کنید میتزی ربطی به این قضیه داره، این هم احمقانه است. وقتی آگهی رو در روزنامه دید، واقعاً خیلی وحشت کرد. شاید میتزی دروغگو باشه، ولی یک قاتل بی عاطفه نیست. برو و باهاش حرف بزن. خانم هارمون یک خانم پیر آورده که برای چای امروز بعد از ظهر باهاش میمونه، و من از میتزی خواستم کمی کیک کوچولو بپزه. ولی من فکر می‌کنم شما اونو خیلی ناراحت می‌کنید. شما نمی‌تونید به سادگی به کس دیگه‌ای مشکوک بشید؟”

کرادوک به آشپزخونه رفت. از میتزی سؤالاتی پرسید که قبلاً هم پرسیده بود و همون جواب‌ها رو گرفت.

بله، اون در جلو رو قبل از ساعت چهار قفل کرده بود. نه، در کناری رو قفل نکرده بود.

“خانم هایمس می‌گه وقتی اومد تو، در کناری رو قفل کرد.”

“آه، و شما حرفش رو باور می‌کنید- آه، بله. شما باورش می‌کنید.”

“تو فکر می‌کنی خانم هایمس در رو قفل نکرده؟”

“من فکر می‌کنم خیلی دقت کرده قفلش نکنه. اون مرد جوون، تنها کار نمی‌کرد. نه، اون می‌دونست از کجا بیاد، اون می‌دونست کی بیاد، در براش باز نگه داشته میشد، آه، به راحتی باز!”

کرادوک پرسید: “چی می‌خوای بگی؟”

“اینکه چی می‌خوام بگم، به چه دردی می‌خوره؟ شما گوش نمی‌کنید. میگید من یه دختر خارجی بیچاره هستم که دروغ میگه. اگه بگم که شنیدم داشت با خانم هایمس صحبت می‌کرد، بله- اونجا تو خونه‌ی تابستونی، شما میگید از خودم در میارم!”

“تو نمی‌تونستی چیزی که در خونه تابستونی گفته میشد رو بشنوی.”

میتزی جیغ کشید: “اشتباه می‌کنی. من رفتم به باغچه تا سبزی بیارم. و شنیدم که اونجا حرف میزدن. بهش می‌گفت: “ولی کجا می‌تونم قایم بشم؟” و اون می‌گفت: “نشونت میدم.” و بعد گفت: “شش و ربع.””

کرادوک پرسید: “چرا اینو اون روز بهم نگفتی؟”

“برای اینکه به خاطر نمیاوردم. فکر نمی‌کردم … فقط بعدش، به خودم گفتم، برنامه‌اش اون موقع ریخته شده بود، با اون ریخته شده بود. اون خانم هایمس، یه دزده. آه، اون یه آدم بده! حالا، اگه شما اینجا باشید و حرف بزنید و حرف بزنید و حرف بزنید، من چطور می‌تونم نهار بپزم؟ لطفاً از آشپزخونم برید بیرون.”

کرادوک مطیعانه در حالیکه احساس سر در گمی می‌کرد، رفت. میتزی دروغ می‌گفت، ولی به نظر داستانش درباره‌ی فیلیپا هایمس شامل کمی از حقیقت هم بود. تصمیم گرفت با فیلیپا صحبت کنه.

از راهرو رد شد و سعی کرد در اتاق نشیمن رو باز کنه، ولی باز نمیشد. خانم بانر از پله‌ها اومد پایین.

گفت: “اون در نه. اون باز نمیشه. در سمت چپی رو امتحان کن. خیلی گیج‌کننده است. مگه نه؟ من گاهی اشتباهی در نادرست رو امتحان میکنم. ما میز راهرو رو قبلاً جلوی این میذاشتیم. ولی بعد بردیمش کنار اون دیوار اونجا.”

کرادوک پرسید: “بردید؟ چقدر قبل؟”

“خوب، ده روز یا دو هفته قبل.”

کرادوک پرسید: “در، در مصنوعیه؟”

“آه، نه. در واقعیه. در اتاق نشیمن کوچیکه، ولی وقتی دو تا اتاق‌ها یکی شدن، دو تا در دیگه نیاز نبود. بنابراین این یکی قفل بود.”

کرادوک دوباره امتحانش کرد. “میدونید کلید کجاست؟”

“کلیدهای زیادی تو کشوی راهرو هست.”

کرادوک پشت سرش رفت و چند تا کلید که عقب کشو بودن رو پیدا کرد. یکی از اونها رو بیرون آورد و به طرف در برگشت. کلید جا گرفت و به آسونی چرخید. در سُر خورد و بدون صدا باز شد.

“خانم بانر، این در این اواخر باز شده. قفل روغن خورده.”

دورا بانر شوکه شده پرسید: “ولی کی این کارو کرده؟”

کرادوک گفت: “این چیزیه که من می‌خوام بفهمم.” با خودش فکر کرد: “فرد ایکس از بیرون؟ نه- ایکس اینجا بود. در این خونه. ایکس اون شب تو اتاق نشیمن بود …”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FIVE

Miss Marple Arrives

Rydesdale, the Chief Constable, had contacted the police in Switzerland about Rudi Scherz. He showed their answer to Inspector Craddock.

‘He had a police record,’ Rydesdale said. ‘He stole jewellery and other things. He was definitely dishonest in a small way. But small things lead to large things.’

‘I’m worried, sir,’ said Craddock. ‘It just doesn’t make sense.’

‘Do you think that somebody is lying to you?’

‘I think the foreign girl knows more than she’s telling us. And Miss Bunner thinks that Scherz was trying to kill Miss Blacklock.’

‘Don’t worry, Craddock,’ said the Chief Constable. ‘I’m taking you to lunch at the Royal Spa Hotel with Sir Henry and myself.’ He stopped as Sir Henry entered the room. ‘Ah, Sir Henry. We’ve received a letter from a woman staying at the Royal Spa Hotel. She says there’s something we might like to know in connection with this Chipping Cleghorn business. Her name is Jane - Murple - no, Marple, Jane Marple.’

‘But I know Miss Marple,’ said Sir Henry. ‘She’s the old lady I mentioned before - the one who is so good at solving crimes.’

‘Well,’ said Rydesdale, ‘I’ll be glad to meet her. Let’s go! We’ll lunch at the Royal Spa and we’ll interview Miss Marple.’

Miss Jane Marple was older than Craddock had imagined. She had snow-white hair, a pink face and very soft, innocent eyes. She was delighted to see Sir Henry, and very pleased to meet Chief Constable Rydesdale and Detective-Inspector Craddock.

‘But really, Sir Henry, how fortunate… how very fortunate. So long since I’ve seen you.’

‘Now, Miss Marple, let’s hear what you have to tell us,’ said the Chief Constable.

‘It was a cheque,’ she said at once. ‘The young man at the desk changed it. The young man who, they say, is responsible for that hold-up and shot himself. I have it here.’ Miss Marple took a cheque out of her bag and laid it on the table. ‘It came this morning with my other cheques from the bank. You can see, it was for seven pounds and he changed it to seventeen. It’s very cleverly done. I think he’d often done it before, don’t you?’

‘And perhaps he reminded you of someone?’ asked Sir Henry with a smile. He knew that Miss Marple often compared the behaviour of criminals with - the ways of people in her village.

‘Yes, he did. Fred Tyler, at the fish shop. Fred always put an extra “1” before the figures in the money column on the bills. Lots of people never added up their bill, and so they never noticed. Then he put the extra money in his pocket.

Well, the first week I was staying here at the Royal Spa, there was a mistake in my bill. I showed the young man, and he apologised very nicely. But after that I didn’t trust him. He didn’t look honest.’

‘He had a police record in Switzerland,’ said Rydesdale.

‘He was very friendly with the little red-haired waitress from the dining-room,’ said Miss Marple. ‘Has she told you all she knows?’ she asked suddenly, turning to Craddock.

‘I’m not absolutely sure,’ said Craddock carefully.

‘She’s looking very worried,’ said Miss Marple. ‘She brought me the wrong food at breakfast, and forgot the milk jug. But I expect’ - her blue eyes looked into the handsome face of Detective-Inspector Craddock - ‘that you will be able to persuade her to tell you all she knows. Perhaps he told her who it was. I mean, who instructed him to do the hold-up.’

Rydesdale stared at her.

‘So you think someone instructed him?’

Miss Marple’s eyes widened in surprise.

‘Oh, but surely - I mean… Here’s an attractive young man who steals a little bit here and there. And then suddenly he goes off, with a gun, and holds up a room full of people, and shoots at someone. That wasn’t like him at all! He wasn’t that kind of person. It doesn’t make sense.’

Craddock breathed in sharply. That was what Mrs Harmon ha4 said. What he himself felt. It didn’t make sense.

‘What did happen, then, Miss Marple?’ he asked.

‘But how should I know what happened?’ said Miss Marple in surprise. ‘I have no accurate information.’

‘Can we allow Miss Marple to read the notes about the case?’ Sir Henry asked Rydesdale.

‘Yes,’ replied Rydesdale. He handed her some typewritten sheets of paper. ‘Read these. It won’t take you long.’

Miss Marple read the notes in silence.

‘It’s very interesting,’ she said. ‘All the different things that people say. The things they see - or think that they see.’

Craddock felt disappointed. Was that all that Sir Henry’s famous Miss Marple could say? He felt annoyed with her.

‘All these people saw the same thing,’ said Craddock. ‘They saw a masked man with a gun and a torch. They saw him.’

‘But surely,’ said Miss Marple gently, ‘they didn’t - actually - see anything at all…’ Her face shone pink, and her eyes were as bright and pleased as a child’s. ‘There wasn’t any light on in the hall, was there? So if a man stood in the doorway and flashed a powerful torch into the room, nobody could see anything except the torch, could they?’

Rydesdale stared at her in surprise. Her face became pinker.

‘I’m not very clever about American phrases,’ she said, ‘but I think that Rudi Scherz was what they call a “fall guy”. A “fall guy” is someone who will be blamed for someone else’s crime. Rudi Scherz seems to me exactly the right type for that. Rather stupid, and willing to believe anything.

‘I think he was told it was a joke. He was paid for doing it, of course. Paid to put an advertisement in the newspaper, to go to the house and look at it, and then to go there in a mask and a black coat, waving a torch and crying “Hands up!’”

‘And to fire a gun?’ asked Rydesdale.

‘No, no,’ said Miss Marple. ‘He never had a gun. I think that after he’d called “Hands up”, somebody came up quietly behind him in the darkness and fired those two shots over his shoulder. It frightened him and he turned around. The other person shot him and then let the gun drop beside him.’

‘It’s a possible theory,’ Sir Henry said softly.

‘But who is this mysterious Mr X?’ said Rydesdale.

‘You’ll have to find out from Miss Blacklock who wanted to kill her. But first, talk to that girl Myrna Harris. It’s possible that Rudi Scherz told her who suggested the plan to him.’

‘I’ll see her now,’ said Craddock, getting up. ‘Well, Miss

Marple, you’ve certainly given us something to think about.’

‘I’m sorry I didn’t tell you everything before,’ said Myrna Harris to Inspector Craddock. ‘I didn’t want to get myself in trouble. But I’ll tell you all about it now, Inspector. Rudi and I were going to the cinema that evening and then he said he wouldn’t be able to come. He said not to tell anyone, but there was going to be a party somewhere, and he had to act out a hold-up. Then he showed me the advertisement, and I had to laugh. When I read all about it in the paper, that Rudi had shot someone and then shot himself, I didn’t know what to do. I didn’t even know he had a gun.’

‘Who did he say arranged this party?’

‘He never said. I thought it was his own idea.’

Later, Rydesdale and Craddock were driving back to Medenham.

‘If Miss Marple’s theory is correct, there has to be a motive,’ said Craddock. ‘If it wasn’t an ordinary hold-up, it was a cold attempt at murder. But why did somebody try to murder Miss Blacklock? And if they did, the person might try again.’

‘That would certainly prove the truth of the theory,’ said the Chief Constable. ‘Look after Miss Marple, won’t you? She’s coming to stay at the vicarage at Chipping Cleghorn. It seems that. Mrs Harmon is the daughter of an old friend of hers.’

‘I’m sorry she’s coming,’ said Craddock.

‘Why? Is she going to get in your way?’

‘It’s not that, sir, but she’s a nice old thing. I wouldn’t like anything bad to happen to her…’

Detective-Inspector Craddock went to see Miss Blacklock again.

‘I’m sorry to trouble you again, Miss Blacklock, but I have something to tell you. Rudi Scherz was not the son of the owner of the Hotel des Alpes in Montreux. First, he worked in a hospital and then later in a hotel and a shop. He stole small amounts of money and jewellery everywhere.’

‘Then I was right when I thought I hadn’t seen him before?’ asked Miss Blacklock.

‘Yes… probably you were pointed out to him at the Royal Spa Hotel and he pretended to recognise you.’

‘But why did he want to come to Chipping Cleghorn?’ said Miss Blacklock. ‘There’s nothing of special value in the house.’

‘Then it seems, doesn’t it, that your friend Miss Bunner was right? He came here to attack you.’

‘I knew that advertisement wasn’t a joke, Letty,’ said Dora Bunner. ‘I said so. And look at Mitzi - she was frightened too!’

‘I’d like to know more about that young lady,’ said Craddock. ‘But why would anyone want to murder me?’ said Miss Blacklock. ‘I’ve got no enemies. I don’t know any guilty secrets about anyone. And if you think that Mitzi had something to do with it, that’s silly too. She was really frightened when she saw the advertisement in the Gazette. Mitzi may be a liar, but she’s not a cold-hearted murderer. Go and talk to her. Mrs Harmon is bringing an old lady who is staying with her to tea this afternoon, and I wanted Mitzi to make some little cakes. But I suppose you’ll upset her completely. Can’t you possibly go and suspect somebody else?’

Craddock went out to the kitchen. He asked Mitzi questions that he had asked her before and received the same answers.

Yes, she had locked the front door soon after four o’clock. No, she hadn’t locked the side door.

‘Mrs Haymes says she locked the side door when she came in.’

‘Ah, and you believe her - oh yes, you believe her.’

‘You think Mrs Haymes didn’t lock that door?’

‘I think she was very careful not to lock it. That young man, he does not work alone. No, he knows where to come, he knows that when he comes, a door will be left open for him - oh, very conveniently open!’

‘What are you trying to say?’ asked Craddock.

‘What is the use of what I say? You will not listen. You say I am a poor foreign girl who tells lies. If I say that I heard him talking with Mrs Haymes - yes, out there in the summerhouse - you will say that I make it up!’

‘You couldn’t hear what was said in the summerhouse.’

‘You are wrong,’ screamed Mitzi. ‘I go out to the garden to get vegetables. And I hear them talking in there. He says to her, “But where can I hide?” And she says, “I will show you” - and then she says, “At a quarter past six.’”

‘Why didn’t you tell me this the other day?’ asked Craddock.

‘Because I did not remember - I did not think . . . Only afterwards, I say to myself, it is planned then, planned with her. She is a thief, that Mrs Haymes. Oh, she is bad, that one! Now, how can I cook lunch if you are here, talking, talking, talking? Please leave my kitchen.’

Craddock went obediently, feeling confused. Mitzi told lies, but her story about Phillipa Haymes seemed to contain some truth. He decided to speak to Phillipa.

He crossed the hall and tried to open a door into the sitting- room, but it wouldn’t open. Miss Bunner came down the stairs.

‘Not that door,’ she said. ‘It doesn’t open. Try the next door to the left. It’s very confusing, isn’t it? I’ve often tried the wrong door by mistake. We used to have the hall table against it, but then we moved it along against the wall there.’

‘Moved?’ asked Craddock. ‘How long ago?’

‘Well - ten days or a fortnight ago.’

‘Is the door a false door?’ asked Craddock.

‘Oh no, it’s a real door. It’s the door of the small sitting-room, but when the two rooms were made into one room, two doors weren’t needed. So this one was locked.’

Craddock tried it again. ‘Do you know where the key is?’

‘There are a lot of keys in the hall drawer

Craddock followed her and found a number of keys pushed back in the drawer. He took one out and went back to the door. The key fitted and turned easily. The door slid open noiselessly.

‘This door’s been opened quite recently, Miss Bunner. The lock has been oiled.’

‘But who would do that?’ asked Dora Bunner, shocked.

‘That’s what I intend to find out,’ said Craddock. He thought to himself, ‘X - from outside? No - X was here - in this house. X was in the sitting-room that night…’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.