فصل 11

توضیح مختصر

اِما به دکتر میگه که برادر کشته شده‌اش در جنگ یک دوست دختر فرانسوی داشت و ممکنه زن به قتل رسیده اون باشه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

“نمیفهممت.” کدریک کراکن‌تروپ، از دیوار یک آغل خوک قدیمی اومد پایین و به لوسی آیلس‌بارو نگاه کرد. “چی رو نمیفهمی؟”

“اینجا چیکار می‌کنی؟”

“کارم رو انجام میدم.”

“به عنوان خدمتکار؟”

“بله، خدمتکار! من یک دستیار حرفه‌ای خونه هستم.”

“تو نمیتونی تمام این کارهایی که انجام میدی رو دوست داشته باشی.”

لوسی خندید. “شاید هر چیزی رو نه. ولی آشپزی میل من به خلاق بودن رو ارضا میکنه. و واقعاً از تمیز و مرتب کردن چیزها لذت می‌برم.”

کدریک گفت: “من دوست دارم چیزها مرتب باشن.”

“بله، می‌بینم.”

“چند تا آجر از آغل خوک افتاد بیرون و کدریک برگشت تا داخلش رو نگاه کنه. “ماج پیر عزیز قبلاً اینجا زندگی میکرد. اون یه حیوون مهربون و یه مادر خیلی خوب بود. ما عادت داشتیم بیایم اینجا و پشتش رو با چوب بخاریم. خوشش میومد.”

“چرا گذاشتید این مکان به همچین وضعی در بیاد؟ علتش نمی‌تونه فقط جنگ باشه.”

“فکر کنم شما هم دوست داشتید اینجا رو مرتب کنید.” مکث کرد. “نه، فقط جنگ نیست. پدرمه. اون امتناع میکنه هیچ پولی خرج این مکان کنه. البته اون از همه ما متنفره- شاید به غیر از اما. به خاطر وصیت‌نامه پدربزرگمه. هرچند حالا ثروتی تقریباً به بزرگی ثروتی که پدربزرگم به جا گذاشته، داره. در حالی که همه ما…” وقتی اما از در باغچه‌ی آشپزخونه‌ اومد، حرفشو قطع کرد. “سلام اما، به نظر کمی ناراحت می‌رسی.”

“می‌خوام باهات حرف بزنم، کدریک.”

لوسی گفت: “باید برگردم خونه.”

چشم‌های کدریک اون رو که دور می‌شد، دنبال کردن. “دختر خوش‌قیافه‌اییه. واقعاً کیه؟”

اما گفت: “آه، اون کاملاً شناخته شده است. ولی لوسی آیلس‌بارو رو فراموش کن. پلیس فکر میکنه زن مرده خارجی باشه- شاید فرانسوی‌. کدریک، فکر نمی‌کنی احتمالاً مارتینت باشه؟”

کدریک یکی دو لحظه فقط بهش نگاه کرد. “مارتینت.”

“بله اون تقریباً همون موقع یک تلگراف فرستاده بود… فکر می‌کنی اون ممکنه بعد از همه‌ی اونها بیاد اینجا و…”

“مزخرف. مارتین چرا باید بیاد اینجا و بره به انبار دراز؟”

“فکر می‌کنی شاید من باید به بازرس باکون بگم، یا به اون یکی؟”

بهش چی بگی؟”

“خوب، درباره مارتین. درباره نامه‌اش.”

“اِما، شروع به پیچیده کردن چیزها نکن. من هیچ وقت مطمئن نبودم که نامه از طرف مارتین باشه.”

“من بودم. و واقعاً نگرانم. نمیدونم باید چیکار کنم.”

کدریک گفت: “هیچی. هیچوقت به استقبال دردسر نرو. این توصیه منه.”

اما برگشت و به آرومی به خونه برگشت. وقتی به ماشین‌رو رسید، دکتر کوئیمپر اومد بیرون و به طرفش رفت.

“خوب اِما، قتل یک علاقه جدید در زندگی به پدرت داده. باید به بیماری‌های دیگه‌ام هم بگم.”

اما لبخند زو، ولی چشم‌هاش همون‌طور مشکل‌دار موندن.

دکتر کوئیمپر پرسید: “مشکلی هست؟”

“نگرانم، بله.”

“میخوای دربارش بهم بگی؟”

“بله، برای اینکه نمیدونم باید چیکار کنم. به خاطر میارید یه بار بهتون درباره برادرم، ادموند گفتم- اونی که تو جنگ کشته شد؟”

“منظورت اینه که ازدواج کرده بود یا میخواست ازدواج کنه- با یه دختر فرانسوی؟”

“بله. تقریباً بلافاصله بعد از اینکه من نامه رو دریافت کردم، اون کشته شد. هیچ وقت چیزی از دختر نشنیدیم. همه ما اسم کوچیکش رو می‌دونستیم. ما فکر می‌کردیم باهامون تماس برقرار کنه، ولی نکرد. ما هیچ وقت چیزی نشنیدیم- تا اینکه تقریباً یک ماه قبل، درست قبل از کریسمس.”

“یه نامه دریافت کردی، درسته؟”

“بله. میگفت که تو انگلیس هست و میخواد به دیدنمون بیاد. تمام قرارها گذاشته شده بود و بعد یهو، یه پیغام فرستاد که باید به فرانسه برگرده.”

“خوب؟”

“پلیس فکر می‌کنه زن به قتل رسیده، فرانسوی باشه.”

“فکر می‌کنن، نمی‌کنن؟ و تو نگرانی که احتمالاً اون دوست دختر برادرت باشه؟”

“بله.”

دکتر کوئیمپر گفت: “فکر می‌کنم احتمالش کمه.”

“به این فکر می‌کنم که باید به پلیس در این باره چیزی بگم یا نه. کدریک و بقیه میگن لزومی نداره. شما چی فکر می‌کنید؟”

دکتر لحظه‌ای ساکت بود. بعد گفت: “اگه چیزی نگی، ساده‌تره. میفهمم برادرهات در این‌ باره چه احساسی دارن. ولی…”

“بله؟”

بهش نگاه کرد و لبخند زد. “من بهشون میگم. اگه بهشون نگی، همینطور نگران می‌مونی. من تو رو میشناسم.”

صورت اما کمی صورتی شد. “احتمالاً دارم احمقانه رفتار می‌کنم.”

“تو کاری رو می‌کنی که میخوای بکنی، اِما. و بقیه خانواده رو فراموش کن! قضاوتت علیه اونها رو هر روزی بر می‌گردونم.”

متن انگلیسی فصل

Chapter eleven

‘I can’t understand you.’ Cedric Crackenthorpe stepped down from the wall of an old pigsty and looked at Lucy Eyelesbarrow. ‘What can’t you understand?’

‘What you’re doing here?’

‘I’m doing my job.’

‘As a servant?’

‘Servant, indeed! I’m a Professional Household Help.’

‘You can’t like all the things you have to do.’

Lucy laughed. ‘Not everything, perhaps, but cooking satisfies my wish to be creative, and I really enjoy making things tidy.’

‘I don’t like things to be tidy,’ said Cedric.

‘Yes, I can see that.’

Some bricks fell out of the pigsty and Cedric turned to look inside it. ‘Dear old Madge used to live here. She was such a friendly animal and such a good mother. We used to come here and scratch her back with a stick. She loved it.’

‘Why has this whole place been allowed to get into such a state? It can’t only be the war.’

‘You’d like to tidy this up, too, I suppose?’ He paused. ‘No, it’s not only the war. It’s my father. He refuses to spend any money on the place. Of course he hates all of us - except perhaps Emma. That’s because of my grandfather’s will. Although now he’s got nearly as big a fortune as my grandfather left, while all of us…’ He stopped as Emma came through the door of the kitchen garden. ‘Hello, Emma. You’re looking a bit upset.’

‘I want to talk to you, Cedric.’

‘I must get back to the house,’ said Lucy.

Cedric’s eyes followed her as she walked away. ‘Good looking girl. Who is she really?’

‘Oh, she’s quite well-known,’ said Emma. ‘But forget Lucy Eyelesbarrow, the police think that the dead woman was foreign, perhaps French. Cedric, you don’t think she could possibly be - Martinet’

For a moment or two Cedric just looked at her. ‘Martinet’

‘Yes. She sent that telegram at about the same time… Do you think she might, after all, have come down here and…’

‘Nonsense. Why would Martine come down here and go to the Long Barn?’

‘You don’t think, perhaps, that I ought to tell Inspector Bacon - or the other one?’

‘Tell him what?’

‘Well - about Martine. About her letter.’

‘Now don’t start making things complicated, Emma. I was never sure that letter was from Martine, anyway.’

‘I was. And I really am worried. I don’t know what I ought to do.’

‘Nothing,’ said Cedric. ‘Never go halfway to meet trouble, that’s my advice.’

Emma turned and went slowly back to the house. As she reached the drive, Doctor Quimper came out and walked towards her.

‘Well, Emma, murder has given your father a new interest in life. I must tell that to my other patients.’

Emma smiled but her eyes remained troubled.

‘Is something wrong?’ Dr Quimper asked.

‘I am worried, yes.’

‘Do you want to tell me about it?’

‘Yes, because I don’t know what to do. You remember what I once told you about my brother Edmund - the one who was killed in the war?’

‘You mean that he had married - or had wanted to marry - a French girl?’

‘Yes. Almost immediately after I got that letter, he was killed. We never heard anything about the girl. All we knew was her first name. We thought she would contact us, but she didn’t. We never heard anything - until about a month ago, just before Christmas.’

‘You got a letter, didn’t you?’

‘Yes. Saying she was in England and would like to come and see us. It was all arranged and then, suddenly, she sent a message that she had to return to France.’

‘Well?’

‘The police think that the murdered woman - was French.’

‘They do, do they? Are you worried that she might be your brother’s girl?’

‘Yes.’

‘I think it’s unlikely,’ said Dr Quimper.

‘I’m wondering if I ought to tell the police about it all. Cedric and the others say it’s unnecessary. What do you think?’

Dr Quimper was silent for a moment, then he said, ‘It’s much simpler if you say nothing. I can understand what your brothers feel about it. But…’

‘Yes?’

He looked at her and smiled. ‘I would just tell them. You’ll keep worrying if you don’t. I know you.’

Emma’s face went a little pink. ‘I’m probably being silly.’

‘You do what you want to do, Emma - and forget the rest of the family! I would back your judgment against them any day.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.