فصل 08

توضیح مختصر

پلیس میگه که زن کشته شده از لندن اومده و احتمالاً فرانسوی هست.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

وقتی آقای ویمبورن وارد کتابخونه شد، از کنار بازرس باکون که از قبل ملاقات کرده بود، به مرد خوش‌قیافه‌ی مو بورِ پشت سرش نگاه کرد.

بازرس باکون گفت: “ایشون بازرس کارآگاه کرادوک از اداره کارآگاهی لندن هستن.”

درموت کرادوک به آقای ویمبورن لبخند زد. “از اونجایی که شما نماینده‌ی خانواده کراکن‌تورپ هستید، فکر می‌کنم باید کمی اطلاعات محرمانه بهتون بدیم. ما باور داریم که زنِ مرده از لندن به اینجا سفر کرده و اخیراً از خارج از کشور اومده. احتمالاً از فرانسه. حالا می‌خوام یک گفتگوی سریع با همه اعضای خانواده داشته باشم…”

“واقعاً فکر نمی‌کنم…”

“چی میتونن بهم بگن؟ احتمالاً هیچی. فکر می‌کنم بیشتر اطلاعاتی که می‌خوام رو میتونم از شما بگیرم. اطلاعاتی درباره این خونه و خانواده.”

“و این چطور ممکنه با یک زن ناشناس که از خارج از کشور اومده و اینجا کشته شده، ارتباطی داشته باشه؟”

کرادوک گفت: “خوب، سؤال اینه. چرا اومده اینجا؟ یه موقع‌هایی ارتباطی با این خونه داشته؟ شاید اینجا خدمتکار بوده؟ یا برای ملاقات با یک نفر دیگه که در روترفورد هال زندگی میکرده، اومده اینجا؟ می‌تونید یک تاریخچه کوتاه از خانواده به من بدید؟”

ویمبورن گفت: “چیز خیلی کمی برای گفتن هست. جوزیا کراکن‌تورپ بیسکویت‌های شیرین و لذیذ درست میکرد. اون خیلی پولدار شد. این خونه رو ساخت. لاتر کراکن‌تورپ، پسر بزرگترش، حالا اینجا زندگی می‌کنه.”

“و آقای کراکن‌تورپ حاضر، هیچ وقت فکر فروش این خونه رو نکرد؟”

وکیل گفت: “قادر به این کار نیست. به خاطر وصیت‌نامه پدرش.”

“شاید درباره وصیت‌نامه‌اش چیزی بهم بگید؟”

“جوزیا کراکن‌تورپ ثروت عظیمش رو به صندوق‌ امانت گذاشت. درآمدش در طول زندگی پسرش، لاتر کراکن‌تروپ، به اون پرداخته میشه و بعد از مرگ لاتر، سرمایه به شکل مساوی بین بچه‌هاش، ادموند، کدریک، هارولد، آلفرد، اما و ادیس، تقسیم میشه. ادموند در جنگ کشته شده و ادیس چهار سال قبل مرد. بنابراین با مرگ لاتر کراکن‌تورپ، پول بین کردیک، هارولد، آلفرد، اما، و پسر ادیس، الکساندر ایستلی تقسیم میشه.”

“و خونه؟”

“به پسر بزرگتر زنده‌ی لاتر کراکن‌تروپ یا بچه‌های اون تعلق میگیره.”

“ادموند کراکن‌تروپ ازدواج کرده بود؟”

“نه.”

“پس در واقع ملک به…”

آقای ویمبورن گفت: “پسر بعدی، کدریک تعلق میگیره.”

“در حال حاضر نسل بعد هیچ درآمدی به غیر از چیزی که در میارن یا چیزی که پدرشون بهشون میده، ندارن. و پدرشون درآمد زیادی داره و هیچ کنترلی روی سرمایه‌اش نداره.”

“دقیقاً.” آقای ویمبورن بلند شد. “حالا برمیگردم لندن. مگر اینکه چیز دیگه‌ای باشه که بخواید بدونید.”

لوسی وقتی از بازجویی برگشت، صاف رفت آشپزخونه و مشغول آماده کردن نهار بود که برایان ایستلی اومد داخل.

پرسید: “می‌تونم به نحوی کمکتون کنم؟”

لوسی یک نگاه سریع بهش کرد. برایان به بازجویی تنها با ماشین اسپرت کوچیک ام جیش رسیده بود و اون زمان زیادی نداشت که بررسیش کنه. حالا یه مرد با ظاهر دوستانه‌ی تقریباً ۳۰ ساله با موهای بور و چشم‌های آبی می‌دید.

در حالی که سر میز انتهای آشپزخانه می‌نشست، گفت: “پسرها هنوز برنگشتن.”

لوسی لبخند زد. “اونا مصممن که هیچی رو از دست ندن. آقای ایستلی، ممکنه از سر میز بلند بشید. می‌خوام این ظرف داغ رو بذارم اونجا.”

برایان اطاعت کرد. “اشکالی نداره باهاتون حرف بزنم؟”

“اگه برای کمک اومدید، ترجیح میدم کمک کنید.” لوسی یک ظرف دیگه از تو اجاق در آورد. “اینجا- همه‌ی این سیب‌زمینی‌ها رو برگردونید تا اون طرفشون هم قهوه‌ای بشه.”

برایان کاری که بهش گفته بود رو انجام داد. بعد لوسی رو که مخلوط پودینگ یورکشایر رو توی ظرف می‌ریخت، تماشا کرد. “باحاله. من رو یاد وقتی میندازه که پسر بچه بودم و تو آشپزخونه خونمون بودم.”

لوسی فکر کرد؛ چیز عجیب غم‌انگیزی درباره برایان ایستلی وجود داره. درحالی که با دقت بهش نگاه می‌کرد، متوجه شد که بیشتر نزدیک ۴۰ ساله است تا ۳۰ ساله. خلبان‌های جوون زیادی رو به خاطرش آورد که وقتی فقط چهارده ساله بود، در طول جنگ شناخته بود. اون ادامه داده بود و در دنیایی بعد از جنگ بزرگ شده بود، ولی احساس میکرد برایان ادامه نداده، بلکه در دنیای قبل از جنگ جا مونده. به خاطر آورد که اِما چی بهش گفته بود. “تو یه خلبان جنگنده بودی، نبودی؟ یه مدال داری.”

“بله، و اگه شما یه مدال دارید، آدم‌ها سعی می‌کنن چیزها رو براتون آسون کنن. بهتون شغل میدن، که از سر لطفشونه. ولی همش کارهای دفتری هست و من در این جور کارها خوب نیستم. من ایده‌های خودم رو داشتم ولی… اگه کمی سرمایه داشتم…” اون مکث کرد.

همون لحظه، الکساندر و استودارت وست رسیدن.

الکساندر به پدرش گفت: “سلام، برایان.” “آه، چه تیکه گوشت خوبی. پودینگ یورکشایر هست؟”

لوسی گفت: “بله، هست.”

“اون یه آشپز عالیه.” الکساندر با برایان مثل یک پدر مهربون با پسرش حرف میزد.

استودارت وست پرسید: “میتونیم کمکتون کنیم، خانم آیلس‌بارو؟”

“بله، میتونید. الکساندر برو و زنگ رو بزن. جیمز، ممکنه این ظرف رو ببری تو اتاق غذاخوری؟ و آقای ایستلی، شما گوشت رو می‌برید داخل؟ من سیب‌زمینی‌ها و پودینگ یورکشایر رو میارم.”

وقتی لوسی اومد بیرون توی راهرو، آقای ویمبورن اونجا ایستاده بود و کتش رو می‌پوشید. اِما از پله‌ها پایین می‌اومد و دو تا افسر پلیس از کتابخونه بیرون می‌اومدن.

آقای ویمبورن دست اِما رو تو دست خودش گرفت. “حالا، ایشون بازرس کاراگاه کرادوک، از اداره کارآگاهی لندن هستن که اومدن مسئولیت پرونده رو بر عهده بگیرن. و همین الان به من گفت که تقریباً قطعی هست که این یک جرم محلی نباشه. اونا فکر می‌کنن دختر از لندن اومده و احتمالا خارجی بوده.”

اما کراکن‌تورپ به تندی گفت: “فرانسوی بود؟”

متن انگلیسی فصل

Chapter eight

As he entered the library Mr Wimborne looked past Inspector Bacon whom he had already met, to the fair-haired, good- looking man behind him.

‘This is Detective Inspector Craddock of Scotland Yard,’ Inspector Bacon said.

Dermot Craddock smiled at Mr Wimborne. ‘As you are representing the Crackenthorpe family, I think that we should give you some confidential information. We believe that the dead woman travelled down here from London and that she had recently come from abroad. Probably from France. Now I would like to have a quick talk with each member of the family…’

‘I really cannot see…’

‘What they can tell me? Probably nothing. I expect I can get most of the information I want from you. Information about this house and the family.’

‘And how can that possibly be connected with an unknown woman coming from abroad and being killed here?’

‘Well, that’s the question,’ said Craddock. ‘Why did she come here? Had she once had some connection with this house? Had she been, perhaps, a servant here? Or did she come to meet someone else who had lived at Rutherford Hall? Can you give me a short history of the family?’

‘There is very little to tell,’ said Wimborne. ‘Josiah Crackenthorpe made sweet and savoury biscuits. He became very rich. He built this house. Luther Crackenthorpe, his eldest son, lives here now.’

‘And the present Mr Crackenthorpe has never thought of selling the house?’

‘He is unable to do so,’ said the lawyer. ‘Because of his father’s will.’

‘Perhaps you’ll tell me about the will?’

‘Josiah Crackenthorpe left his great fortune in trust, the income from it to be paid to his son Luther for life, and after Luther’s death, the capital to be divided equally between Luther’s children, Edmund, Cedric, Harold, Alfred, Emma and Edith. Edmund was killed in the war, and Edith died four years ago, so that on Luther Crackenthorpe’s death, the money will be divided between Cedric, Harold, Alfred, Emma and Edith’s son Alexander Eastley.’

‘And the house?’

‘That will go to Luther Crackenthorpe’s eldest living son or his children.’

‘Was Edmund Crackenthorpe married?’

‘No.’

‘So the property will actually go-?’

‘To the next son - Cedric,’ said Mr Wimborne.

‘So at present the next generation have no income except what they make or what their father gives them, and their father has a large income but no control of the capital.’

‘Exactly.’ Mr Wimborne stood up. ‘I am now going back to London. Unless there is anything more you wish to know.’

Lucy had gone straight to the kitchen when she got back from the inquest, and was busy preparing lunch when Bryan Eastley came in.

‘Can I help in any way?’ he asked.

Lucy gave him a quick look. Bryan had arrived alone at the inquest in his small M.G. sports car, and she had not had much time to study him. She now saw a friendly-looking man, about thirty years old, with fair hair and blue eyes.

‘The boys aren’t back yet,’ he said, sitting on the end of the kitchen table.

Lucy smiled. ‘They were determined not to miss anything. Do you mind getting off the table, Mr Eastley? I want to put this hot dish down there.’

Bryan obeyed. ‘Do you mind me talking to you?’

‘If you came in to help, I’d rather you helped.’ Lucy took another dish from the oven. ‘Here - turn all these potatoes over so that they will get brown on the other side.’

Bryan did as he was told. Then he watched Lucy pour the Yorkshire pudding mixture into the dish. ‘This is fun. It reminds me of being in our kitchen at home - when I was a boy.’

There was something strangely sad about Bryan Eastley, Lucy thought. Looking closely at him, she realized that he must be nearer forty than thirty. He reminded her of the many young pilots she had known during the war when she had been only fourteen. She had gone on and grown up into a post-war world - but she felt that Bryan had not gone on, but had been left behind. She remembered what Emma had told her. ‘You were a fighter pilot, weren’t you? You’ve got a medal.’

‘Yes, and if you’ve got a medal, people try to make things easy for you. They give you a job, which is very good of them. But they’re all office jobs, and I’m just not any good at that sort of thing. I’ve had ideas of my own but… if I had a bit of capital…’ He paused.

At that moment Alexander and Stoddart-West arrived.

‘Hello, Bryan,’ said Alexander to his father. ‘Oh, what a good piece of meat. Is there Yorkshire pudding?’

‘Yes, there is,’ said Lucy.

‘She’s an excellent cook.’ Alexander spoke to Bryan like a kindly father to his son.

‘Can we help you, Miss Eyelesbarrow?’ asked Stoddart-West.

‘Yes, you can. Alexander, go and ring the bell. James, will you carry this dish into the dining room? And will you take the meat in, Mr Eastley? I’ll bring the potatoes and the Yorkshire pudding.’

When Lucy came out into the hall, Mr Wimborne was standing there putting on his coat, Emma was coming down the stairs, and two police officers were coming out of the library.

Mr Wimborne took Emma’s hand in his. ‘Now this is Detective Inspector Craddock from Scotland Yard who has come to take charge of the case. And he has just told me that this almost certainly was not a local crime. They think she came from London and was probably foreign.’

Emma Crackenthorpe said sharply, ‘Was she French?’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.