فصل 21

توضیح مختصر

برایان ایستلی به لوسی میگه چقدر این خونه رو دوست داره و می‌خواد الکساندر صاحب این خونه بشه.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و یکم

لوسی مشغول آماده کردن سینی‌ها برای بردن به آدم‌های مریض مختلف بود. سینی اول رو برداشت و به طبقه بالا برد.

آقای کراکن‌تراپ گفت: “این چیه؟”

لوسی گفت: “چایی و پودینگ برنج.”

“ببرش. به پرستار گفتم گوشت می‌خوام. اما چیکار میکنه؟ چرا نمیاد منو ببینه؟”

“اون هنوز تو رختخوابه، آقای کراکن‌تراپ.”

“زنا خیلی ضعیفن. ولی تو دختر خوب و قوی هستی، و من ذخیره خوبی از پول دارم و می‌دونم وقتی وقتش برسه، برای کی می‌خوام خرج کنم.” اون لبخند زد و سعی کرد دستش رو بگیره.

لوسی نسبتاً سریع از اتاق بیرون رفت.

سینی بعدی رو برای اما برد.

وقتی لوسی سینی رو گذاشت روی زانوهاش، گفت: “آه، ممنونم، لوسی. ولی من نگران خالتم. اصلاً وقت نداشتی که به دیدنش بری.”

“نگران نباشید. اون میدونه اوضاع چقدر سخت شده.”

ولی وقتی لوسی رفت طبقه پایین تا سینی بعدی رو بیاره، تصمیم گرفت همین که غذای کدریک رو براش برد، به خانم مارپل زنگ بزنه.

کدریک روی تختش نشسته بود و چیزی می‌نوشت. “سلام، لوسی، امروز چه غذای مزخرفی برام آوردی؟ امیدوارم از دست پرستار خلاص بشی. بنا به دلایلی، به “من” میگه “ما”. و امروز حال ما چطوره؟ ما خوب خوابیده؟”

لوسی گفت: “خیلی با نشاط و مشغول به نظر می‌رسید. دارید چی می‌نویسید؟”

“برنامه‌های این که وقتی پیرمرد مرد، با این مکان چیکار کنم. اگه تمام زمین‌ رو بفروشم، بیشتر از اونی پول خواهم داشت که بدونم باهاش چیکار کنم.”

“فکر می‌کردم از پول خوشتون نمیاد.”

کدریک گفت: “البته که از پول خوشم نمیاد، وقتی هیچ پولی ندارم. چه دختر دوست‌داشتنی هستی، تو لوسی. یا فقط به خاطر اینکه مدت زمان طولانی زن خوش‌قیافه‌ای ندیدم، این طور فکر می‌کنم؟”

لوسی گفت: “فکر کنم همینه.”

قبل از اینکه ناهار خودش رو بخوره، به طرف تلفن رفت و به خانم مارپل زنگ زد. “خیلی متأسفم که نتونستم بیام اونجا. ولی سرم خیلی شلوغ بود.”

“البته، عزیزم. ولی حالا نمیشه کاری کرد. و الس‌پس مک‌گلیکادی خیلی زود میاد خونه. من براش نامه نوشتم تا بلافاصله بیاد.”

“شما که فکر نمی‌کنید….” لوسی حرفش رو قطع کرد.

“که مرگ بیشتری باشه؟ امیدوارم نباشه. ولی آدم از کجا بدونه، درسته؟ منظورم اینه که وقتی یه نفر واقعاً شروره.”

لوسی گوشی رو قطع کرد و سینیش رو برد به اتاق مطالعه کوچیک. تازه غذاش رو تموم کرده بود که در باز شد و برایان ایستلی اومد داخل.

لوسی گفت: “سلام. خیلی غیرمنتظره است.”

برایان گفت: “فکر کنم هست. حال همه چطوره؟”

“آه،خیلی بهترن. هارولد فردا برمیگرده لندن. اومدید بمونید؟”

“خوب، می‌خوام بمونم. اگه کار بیشتری برای تو درست نشه.”

لوسی در حالی که سینی رو بر می‌داشت، گفت: “نه، میتونم مدیریت کنم.”

برایان گفت: “من این کارو می‌کنم.” و سینی رو از دست لوسی گرفت. اونا با هم رفتن تو آشپزخونه. “در ظرف شستن کمکت کنم؟ این آشپزخونه رو دوست دارم. در حقیقت تمام این خونه رو دوست دارم.” اون یه پارچه برداشت و شروع به پاک کردن قاشق‌ها و چنگال‌ها کرد. “به نظر اتلاف میرسه که همش به کدریک برسه. اون اینجا رو میفروشه و دوباره به خارج از کشور میره. هارولد هم این خونه رو نمی‌خواد. و البته برای اما خیلی بزرگه. ولی اگه به الکساندر برسه، من و اون، اینجا مثل دو تا بچه با هم خوشحال خواهیم بود. ولی قبل از اینکه الکساندر بتونه صاحب تمام این مکان بشه، باید همه اونا بمیرن. و احتمال این هم وجود نداره، داره؟”

متن انگلیسی فصل

Chapter twenty one

Lucy was busy arranging trays to take to the various sick people. She picked up the first one and took it upstairs.

‘What’s this?’ said Mr Crackenthorpe.

‘Tea and rice pudding,’ said Lucy.

‘Take it away. I told that nurse I wanted meat. What’s Emma doing? Why doesn’t she come and see me?’

‘She’s still in bed, Mr Crackenthorpe.’

‘Women are so weak. But you’re a good strong girl. And I’ve got a nice store of money and I know who I’m going to spend it on when the time comes.’ He smiled and tried to hold her hand.

Lucy went rather quickly out of the room.

The next tray she took in to Emma.

‘Oh, thank you, Lucy. But I’m worried about your aunt,’ she said as Lucy put the tray on her knees. ‘You haven’t had any time to go and see her.’

‘Oh, don’t worry. She understands how difficult things have been.’

But as she went down to fetch the next tray, Lucy decided that she would ring Miss Marple up as soon as she had taken Cedric his meal.

Cedric was sitting up in bed writing. ‘Hello, Lucy, what awful food have you got for me today? I wish you would get rid of that nurse. She calls me “we” for some reason. “And how are we this morning? Have we slept well?”’

‘You seem very cheerful,’ said Lucy. ‘And busy. What are you writing?’

‘Plans for what to do with this place when the old man dies. If I sell all the land, I’ll have more money than I know what to do with.’

‘I thought you disliked money.’

‘Of course I dislike money when I haven’t got any,’ said Cedric. ‘What a lovely girl you are, Lucy, or do I just think so because I haven’t seen any good looking women for such a long time?’

‘I expect that’s it,’ said Lucy.

Before getting her own lunch she went to the telephone and rang up Miss Marple. ‘I’m very sorry I haven’t been able to come over, but I’ve been so busy.’

‘Of course, my dear, but there’s nothing that can be done just now. And Elspeth McGillicuddy will be home very soon. I wrote to her to come at once.’

‘You don’t think…’ Lucy stopped.

‘That there will be any more deaths? Oh, I hope not. But one never knows, does one? When someone is really evil. I mean.’

Lucy rang off and took her tray into the small study. She was just finishing her meal when the door opened and Bryan Eastley came in.

‘Hello,’ she said. ‘This is very unexpected.’

‘I suppose it is,’ said Bryan. ‘How is everybody?’

‘Oh, much better. Harold’s going back to London tomorrow. Have you come to stay?’

‘Well, I’d like to, if it won’t be too much work for you.’

‘No, we can manage,’ said Lucy, picking up the tray.

‘I’ll do that,’ said Bryan, taking it from her. They went into the kitchen together. ‘Shall I help you wash up? I do like this kitchen. In fact I like this whole house.’ He picked up a cloth and began to wipe the spoons and forks. ‘It seems a waste, it all going to Cedric. He’ll just sell it and go abroad again. Harold wouldn’t want this house either, and of course it’s much too big for Emma. But if it came to Alexander, he and I would be as happy together here as two children. But before Alexander could get this place all of them would have to die, and that’s not likely, is it?’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.