فصل پانزدهم

مجموعه: کتاب های متوسط / کتاب: شرکت / فصل 15

کتاب های متوسط

43 کتاب | 631 فصل

فصل پانزدهم

توضیح مختصر

میچ دوباره با ترانس دیدار کرد و توافق کردند که برای همکاریش دو میلیون دلار در دو مرحله دریافت کند.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پانزدهم

مذاکرات پشت پرده

یک هفته بعد میچ با شرکا در ناهارخوری طبقه پنجمشون، ناهار میخورد. هر سال همه دستیارا دو مرتبه دعوت میشدن.

میچ میدونست که در حین ناهار خوردن خیلی به دقت تحت نظره. اونا به دنبال هر چیزی میگشتن که نشون بده که اون نسبت به قبل علاقه کمتری به شرکت داره.

پس خودشو مجبور کرد که لبخند بزنه و هر غذایی رو که اونا تعارف میکنن بخوره. براش غیرممکن بود که عکسش رو با اون دختر روی ماسه ها فراموش کنه.

یعنی همشون عکسا رو دیده بودن؟ و اونا رو دست به دست، دور این میز چرخونده بودن؟

الیور لمبرت هیچوقت اینقدر جذاب و دلپذیر نبود. داستانهایی درباره اعضای گذشته شرکت گفت و به خاطر ساعتهایی که میچ کار کرده بود و مقدار پولی که برای شرکت به دست آوره بود بهش تبریک گفت و گفت که اون واقعاً شایسته این تعطیلاتی که هفته دیگه میگیره، هست.

رویس مکنایت گفت: شنیدم که شما و همسرتون میرید به جزایر کیمن. شما عاشق اونجا میشید.

لمبرت پرسید: غواصی میکنید؟

میچ گفت: نه ولی میخوایم کلی شنا کنیم.

لمبرت ادامه داد: اگه میخواید غواصی یاد بگیرید یه مردی به اسم آدرین هست که یک مدرسه غواصی عالی، در انتهای شمالی جزیره داره. ارزش دیدنو داره.

میچ با خودش فکر کرد منظورش اینه که از ابنکس دور بمون…. گفت ممنونم. یادم میمونه.

لمبرت گفت: ولی میچ مواظب باش. این یادآور خاطرات مارتی و جو هستش.

شرکا با ناراحتی به پایین و به بشقاب هاشون نگاه کردن. میچ حس خیلی بدی داشت. اونا مارتی و جو رو دقیقاً به خاطر اونچه که اون داشت انجام میداد کشته بودن.

اون دو میلیون دلار از پلیس میخواست و علاوه بر این یه سری چیزای دیگه هم میخواست.

همون زمانی که میچ با شرکا ناهار میخوردن. تامی گرینوود همفیل، فولکس واگن قهوه ای کثیفش رو پشت پژو براق در پارکینگ مدرسه پارک کرد. ماشینش رو به حالت روشن ترک کرد

پیاده شد. یک کلید از جیبش در آورد و درِ عقب پژو رو باز کرد و یک کیف دستی مشکی سنگین رو بیرون آورد. بعد با ماشینش از اونجا دور شد.

ابی قهوه شو نوشید و از پنجره کوچیک سالن معلمان به درختای داخل پارکینگ خیره شد. لبخند زد و ساعتشو چک کرد. دوازده و نیم، طبق نقشه.

تامی سوار بر ماشین، برگشت به دفترش. هیچکس تعقیبش نکرد. هیچکس از وجودش باخبر نشد. الان نه تا پرونده داشت.

میچ گفته بود که در نهایت حدود چهل پرونده خواهد بود. همه شونو کپی کرد. تو راه برگشت از مدرسه، همه پرونده های کپی شده رو به یک انباری کوچیکی که به اسم خودش اجاره کرده بود، برد.

ساعت سه صبح، میچ به آرومی از رختخوابش بلند شد و حاضر شد. بدون هیچ حرفی، ابی رو که بیدار بود، بوسید و خونه رو ترک کرد.

تو یک کافه شبانه، بیست و پنج مایل دور از شهر، یه جلسه داشت. تو این وقت شب، هیچ کس تعقیبش نمیکنه.

ترانس و اون، مذاکراتشون رو کامل کردن. بر سر دو میلیون دلار توافق کردن.

میچ گفت: من یک میلیون حالا و یک میلیون بعداً میخوام. در حال حاضر دارم همه پرونده هامو کپی میکنم. هیچ وکیلی اجازه نداره که این کارو انجام بده.

به محض اینکه اونا رو بهتون بدم، پایان ماموریت منه. بنابراین وقتی که اونا رو بهتون میدم اولین یک میلیون رو میخوام. و درمورد جزئیاتش بعداً صحبت میکنیم.

ترانس پرسید: چطوری میخواید اون پرونده ها رو به ما تحویل بدید؟ شما که نمیتونید اونا رو دستتون بگیرید و راه بیفتید؟

میچ گفت: درسته. وقتی بشنوم که اولین یک میلیون دلار به اونجایی که من میخوام بره، رفته بعد بهتون کلید یک انباری مربوط به جایی از منطقه ممفیس رو میدم.

ترانس پرسید: و دومین یک میلیون چی؟

وقتی که شما ، من و ویلز به این نتیجه رسیدیم که من به اندازه کافی بهتون سنددادم تادستگیری هایی که میخواید رو انجام بدید، اون موقع من نصفشو دریافت میکنم.

و بعد از اینک من توی دادگاه برای آخرین بار، به عنوان یک شاهد حاضر شدم، نصفه دیگه رو دریافت میکنم.

ترانس گفت : قبوله.

و ترانس من یه چیز دیگه هم میخوام؟

خب؟

من میخوام که برادرم ری از زندان کوهستان بروشلی آزاد بشه.

میچ این مسخره س.ما نمیتونیم این کارو انجام بدیم.

شما میتونید یه راهی پیدا کنید. اگه نتونید اونو با دورزدن و تحریف قوانین انجام بدید، میتونید کمکش کنید که فرار کنه ولی میتونید این کارو انجام بدید. پلیس هر کاری میتونه انجام بده. یادته؟

ترانس با درماندگی گفت: ببینم چکار میتونم انجام بدم ولی ویلز از این کار خوشش نمیاد.

بهش بگو که اون هیچ چی نمیتونه ببینه حتا یه دونه پرونده. مگه اینکه قول بده که برادرمو آزاد کنه. حتا یک پرونده از یکی از موکلین درستکارم.

تازه من نمیدونم که شما چرا اون پرونده ها رو میخواید.

ترانس گفت: چون وقتی که ما اونا رو داریمٍ در واقع شما رو داریم. شما احتمالاً در حال حاضردارید با موکلین تبهکاری کارمیکنید بدون اینکه این موضوعو بدونید.

این موضوع باعث میشه که شرکت آسوتر بتونه در آینده شما رو متقاعد کنه که هر کاری میگه انجام بدید چون اونا بهتون میگن که شما در حال حاضر به قدر کافی کارهایی کردید که روونه زندان بشید.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FIFTHEEN

Secret Talks

A week later Mitch was having lunch with the partners in their fifth- floor dining-room. Each year every associate member was invited twice.

Throughout lunch Mitch knew that he was being watched very closely. They were looking for any signs that he was a less keen member of the firm than he used to be.

So he forced himself to smile and to eat the food they offered him. It was impossible for him to forget the pictures of him and the girl in the sand.

Had they all seen the pictures? Had they passed them around this table?

Oliver Lambert had never been so charming. He told stories about past members of the firm, congratulated Mitch on the hours he was working and the amount of money he was earning the firm, and said he deserved the holiday he was taking next week.

‘You and your wife are off to the Caymans, I hear,’ Royce McKnight said. ‘You’ll love it there.’

‘Do you dive?’ asked Lambert.

‘No, but we plan to do plenty of swimming,’ Mitch said.

‘If you want to learn to dive,’ Lambert went on, ‘there’s a man called Adrian Bench who has an excellent diving school on the north end of the island. It’s worth a visit.’

In other words, stay away from Abanks, Mitch thought. ‘Thanks. I’ll remember that,’ he said.

‘But be careful, Mitch,’ Lambert said. ‘It brings back memories of Marty and Joe.’

The partners looked down sadly at their plates. Mitch felt sick. They had killed Marty and Joe for doing exactly what he was doing.

He wanted two million from the FBI. There were a couple of other things he wanted too.

At the same time that Mitch was having lunch with the partners, Tammy Greenwood Hemphill parked her dirty brown Volkswagen behind the shiny Peugeot in the school car park. She left the engine running.

She got out of the car, pulled a key from her pocket, opened the back of the Peugeot and took the heavy black briefcase out. Then she drove away in her own car.

At a small window in the teachers’ lounge Abby drank coffee and stared through the trees into the car park. She smiled and checked her watch. Twelve-thirty, as planned.

Tammy drove back to her office. No one followed her; no one knew of her existence. There were nine files this time.

He had said there would eventually be about forty. She copied them all. On the way back to the school she took all the copied files to the small storage room she had rented in her name.

At three o’clock in the morning Mitch got quietly out of bed and got dressed. Without a word he kissed Abby, who was awake, and left the house.

He had a meeting at an all-night cafe twenty-five miles out of town. At this time of night no one would follow him.

Tarrance and he completed their negotiations. They agreed on two million dollars.

‘I want a million now and a million later,’ Mitch said. ‘I’m already copying all my files. No lawyer is allowed to do that

as soon as I give them to you, it’s the end of my career. So when I give them to you I want the first million. We’ll discuss the details later.’

‘How are you going to get the files to us?’ Tarrance asked. ‘You can’t just walk around with them.’

‘That’s right,’ Mitch said. ‘When I hear that the first million has gone where I want it to go, then I’ll give you the key to a storage room somewhere in the Memphis area.’

‘And the second million?’ Tarrance asked.

‘When you and I and Voyles decide that I’ve given you enough documents to make the arrests you want, then I get half.

After I appear in court as a witness for the last time, I get the other half.’

‘Agreed,’ Tarrance said.

‘And there’s one other thing I want, Tarrance.’

‘Yeah?’

‘I want my brother Ray out of Brushy Mountain Prison.’

‘That’s ridiculous, Mitch. We can’t do that.’

‘You can find a way. If you can’t do it by bending the rules, then you can help him escape. But you can do it. The FBI can do anything, remember?’

‘I’ll see what I can do,’ Tarrance said helplessly. ‘But Voyles isn’t going to like it.’

‘Tell him that he doesn’t get to see anything - not a single file - unless he promises to get my brother out. Not even a file on one of my clean clients.

I don’t know why you want those files anyway.’

‘Because when we’ve got them,’ Tarrance said, ‘we’ve got you. Actually, you’re probably already working with criminal clients without knowing it.

It makes it easier for the firm to persuade you later to do whatever they say, because they’ll tell you that you’ve already done enough to go to prison.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.