فصل هجدهم

مجموعه: کتاب های متوسط / کتاب: شرکت / فصل 18

کتاب های متوسط

43 کتاب | 631 فصل

فصل هجدهم

توضیح مختصر

میچ یک نیمه شب از حدود سه هزار پرونده کپی گرفت. به ری گفت که به زودی آزاد میشود. به دیدن ابی رفت.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هجدهم

کنار هم گذاشتن قطعات پازل

در هفته های قبل از پایان سال مالیاتی، همه تو شرکت واقعا سرشون شلوغ بود، میچ که همسری نداشت که بره خونه پیشش، نسبت به دیگران تا دیروقت تر مشغول کار بود.

علاوه بر این، اون کار اضافی هم برای انجام دادن داشت. یکبار ساعت سه صبح اون قفل دفتر ایوری در طبقه چهارم رو با یکی از کلیدهایی که ابی بهش داده بود، باز کرد.

اسم بسیاری از پرونده هایی که تو لیست تامی بودن رو به یاد داشت. قفل کمدهای پرونده رو باز کرد و اونچه رو که دنبالش میگشت، پیدا کرد.

برگه ها رو تا دستگاه کپی نزدیک دفتر ایوری حمل کرد. هر پرونده تو شرکت، یک شماره داشت و هیچ کدوم از دستگاه کپی ها در ساختمون تا وقتی که با یک شماره پرونده تنظیم نمیشدن، شروع به کار نخواهند کرد.

میچ دستگاه رو با شماره یک پرونده پاک که روی میزش تو طبقه پایین قرار داشت، تنظیم کرد و صد و بیست و هشت برگه رو کپی کرد.

این پرونده رو به دفتر ایوری برگردوند و با یک پرونده دیگه برگشت. با یک شماره متفاوت تنظیمش کرد.

اون شب از هیجده تا شماره پرونده از پرونده های خودش استفاده کرد و سه تا هم از پرونده های لامار کویین قرض گرفت.

یک سیم از دستگاه کپی از داخل سوراخی در دیوار، به کف یک کمد میرفت و در اونجا به سیمهایی از سه تا دستگاه کپی دیگه در طبقه چهارم میپیچید.

این سیم جدید بزرگتر به طبقه سوم میرفت که یک کامپیوتر، هر کپی ای که در شرکت گرفته میشد رو ثبت میکرد. بنابراین اونا میتونستن از موکل مربوط پول بگیرن.

یک سیم خاکستری خیلی ساده از این کامپوتر از طبقه چهارم میرفت به طبقه پنجم،

جایی که یک کامپیوتر دیگه همون اطلاعات رو ثبت میکرد و این جزئیات رو که کدوم کامپوتر برای گرفتن کپی استفاده شده رو ثبت میکرد.

دواشرر داشت سعی میکرد که قطعات پازل رو کنار هم بچینه. یک چیزی درست نبود. ولی نمیتونست بفهمه که چیه. افکارش رو به لمبرت و لاک گفت.

خانمش رفته. میگه که مادرش باید یک عمل جراحی داشته باشه و اینکه از دست میچ خسته س، درسته؟ ولی بر طبق گفتگوهایی که ما ازشون ثبت کردیم، اوضاع رابطه شون تا این حد بد نبوده.

و چرا ما نمیتونیم بیمارستانی رو پیدا کنیم که سراغی از ماکسین سوترلند داشته با شه؟ ما همه بیمارستانهای کنتاکی رو چک کردیم. ایندیانا و تنسی. این به نظرتون خیلی عجیب و غریب نمیرسه؟

لمبرت گفت: نه واقعاً؛ مردم اغلب از بیمارستانای جاهای دیگه کشور استفاده میکنن اگه دکتر متخصص داشته باشن.

و اینکه والدینش آدمهای ثروتمندی هستن. اونا بهترین خدمات پزشکی رو هر جا که باشه پیدا میکنن.

لاک با تکان سر تایید کرد و پذیرفت. میچ چقدر باهاش صحبت کرده.

خانمش حدوداً روزی یک بار باهاش تماس میگیره. همه اونچه که اونا در باره ش صحبت میکنن مادرش و کار میچ و همچین چیزاییه.

لاک پرسید: اون به اسم بیمارستان اشاره ای نکرده؟

نه حتا یک بارهم نه. گاهی فکر میکنم این یک حیله س که خانمش رو از شهر بیرون ببره که ازش محافظت کنه. لمبرت گفت: نمیتونم اینو باور کنم. هیچ دلیل و مدرکی براش وجود نداره.

به نظر میرسید دواشر از دستشون عصبانیه و پشت میزش بانگرانی از این سو به اون سوقدم میزد.

حدود ده روز پیش، یک نفردر طبقه پنجم، یک عالمه کپی غیرمعمول گرفته. ساعت سه صبح. تو این زمان فقط مکدیر و استکات کیمبل تو ساختمون بودن.

هیچ یک از اونا هیچ کاری با طبقه چهارم ندارن. شماره های بیست و یک پرونده استفاده شده. سه تاشون متعلق به پرونده های کویین لامار هستن و هیجده تای دیگه همه شون متعلق به پرونده های مکدیر هستن.

هیچ کدومشون متعلق به کیمبل نیستن. دستگاه کپی ای که استفاده شده همون نزدیکترین دستگاه کپی به دفتر ایوری هستش و این مکدیره که با ایوری همکاری نزدیک داره. فک میکنید کی کپی ها رو گرفته؟

چه تعداد؟

بیشتر از دو هزار تا.

کدوم پرونده ها؟

موکلین مالیاتی خودش. تو این وقت سال، عادی به نظر میرسه، این طور نیست؟ ولی پنج روز بعد، منشیش همون شماره های هجده پرونده رو استفاده کرده که سیصد تا کپی بگیره.

به نظرم سیصد کپی برای موکلین مالیاتی تو این وقت سال مورد انتظاره ولی دو هزار تا چی؟

حالا دیگه لاک ولمبرت داشتن به دقت گوش میدادن.

دواشر ادامه داد: خب اون از چی کپی گرفته، نمیدونم؛ ولی ایوری کمدایی تو دفترش داره که پرنده های واقعی اونجا نگهداری میشن.

لمبرت گفت: اون نمیتونسته ازاون پرونده ها کپی بگیره.

آلی پس اون از چه چیز دیگه ای کپی میگرفته؟ اگه اون و ترانس باهمدیگه صحبت میکنن اون چه چیز دیگه ای از دفتر ایوری میخواد؟

لاک پرسید: اون چطوری میتونه به کلیدای ایوری دست پیداکنه.

دواشر گفت سوال اصلی همینه. اینطور نیست؟ ایوری میگه که اون همیشه اونا رو همراه خودش نگه میداره.

همینطور میگه که وقتی سه هفته پیش تو جزایر کیمن بوده هر دوشب رو تنها خوابیده، ولی دروغ میگه. به این گوش بده: اون مکالمه تلفتی ضبط شده میان تامی و ابی رو براشون پخش کرد.

لاک پرسید: این دو تا زن کی هستن؟

نمیدونیم. اونی که تو خونه س باید کسی باشه که اون از کافه به خونه آورده. ولی چرا اون به یه دوست زنگ میزنه.

این خیلی آدمو به این فکر میندازه که این دو تا زن کلیداشو گرفته ن و موفق شدن در طول شب، از پرونده ها کپی بگیرن، بدون اینکه ایوری هیچ اطلاعی از این موضوع پیدا کنه و اینکه اونا دوستای مکدیر هستن.

لمبرت گفت: موافقم.

لاک پرسید: اون همه پرونده محرمانه تو خونه ساحلی چطور؟

من بهش فکر کردم نات. فرض کنیم که اون کلیدها رو داشته- گرچه این بعیده- و فرض کنیم که اون در اتاق رو باز کرده و پرونده ها رو پیدا کرده.

اون چیکار میخواسته باهاشون انجام بده تو نیمه شب در حالی که ایوری تو طبقه بالا خواب بوده.میتونسته بخوندشون.

فکر نمیکنم. اونجا خیلی پرونده وجود داره.

اون ممکنه برای پلیس کار کنه.

دواشر گفت: نه قطعاً نه؛ اون حرفه ای نیست. تماس تلفنی هیچ آدم حرفه ای اون طوری نیست.

فقط میتونم اینطوری فکر کنم که اون و دوستش دنبال کیف پول ایوری بودن و یک اشکالی پیش اومده.

لاک و لمبرت تایید کردن.

دواشر گفت: ولی ما باید در امان باشیم. من میخوام که همه قفلها تو طبقات سوم و چهارم و توی خونه ساحلی عوض بشن.

میخوام هر کسی تو جزیره کیمن که میتونه کلید بسازه بازجویی بشه و اینکه ایوری یه خطره. میخوام یه مدتی بره. وانمود کنید که اون بیماره یا همچین چیزی و باید مرخصی کاری بگیره.

روز شنبه میچ برای دیدن ری به زندان رفت. با اسپانیایی حرف زدن و وقتی که نگهبونا جایی در اطرافشون نبودن، میچ بهش هشدار داد که ظرف چند روز آینده، آماده فرار از زندان باشه.

وقتی که به ممفیس برگشت بی ام ویش رو تو مرکز شهر پار ک کرد.

مرد موبور سیبیلو که اسمش آرون ریمر بود به دواشر زنگ زد گفت: اون فقط رفته خرید. من کنار ماشین میمونم تا اون بیاد دنبالش.

میچ رفت داخل یه مغازه و از یک تلفن سکه ای استفاده کرد که به یه تاکسی زنگ بزنه که ده دقیقه دیگه پیش در ورودی کناری ببیندش.

تاکسی اونو به آپارتمانی در برنت وود برد. در زد.

یک صدای نگران زنانه از پشت در پرسید: کیه. صدا رو که شنید احساس ضعف کرد.

گفت بری ابنکس.

ابی خودش رو در آغوشش انداخت. بعد از یک ساعت در رختخواب درد تنهایی فراموش شد. اونا توی اون آپارتمان کوچیک، در حالی که دست همو گرفته بودن و همدیگه رو میبوسیدن قدم میزدن.

میچ برای اولین بار یک حجم انبوهی از اسناد رو دید. یادداشتها و لیستهای تامی رو دیده بود ولی نه اینطور اسناد واقعی رو.

یه روزی به همین زودیا چند ساعت اینجا وقت میذاشت و اسناد رو مطالعه و سندو مدرکهاش رو آماده میکرد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHTEEN

Fitting the Pieces Together

In the weeks before the end of the tax year everyone in the firm was especially busy. With no wife to go home to, Mitch worked later than anyone else.

Besides, he had extra work to do. One night, at three in the morning, he unlocked Avery’s office on the fourth floor with one of the keys Abby had given him.

He remembered a lot of the names of the files on Tammy’s list. He unlocked the file cupboards and found what he was looking for.

He carried the papers over to the photocopier near Avery’s office. Every file in the firm had a number, and none of the copiers in the building would start until they were programmed with a file number.

Mitch programmed the machine with the number of an innocent file which was sitting on his desk downstairs, and copied all 128 pieces of paper.

He returned this file to Avery’s office and came back with another one. He programmed in a different number.

That night he used eighteen file numbers from his own files and three he borrowed from Lamar Quin’s files.

A wire led from the copier through a hole in the wall and down the inside of a cupboard, where it joined wires from three other copiers on the fourth floor.

This new, larger wire ran down to the third floor, where a computer recorded every copy made within the firm, so that they could bill the proper client.

An innocent-looking grey wire ran from this computer up through the fourth floor to the fifth,

where another computer recorded the same information, and added the details of which machine was used to make the copies.

DeVasher was trying to fit the pieces together. Something was wrong, but he couldn’t work out what it was. He voiced his thoughts to Lambert and Locke.

‘His wife leaves, saying her mother’s got to have an operation and that she’s tired of him. Right? But from the conversations we’ve recorded, things weren’t that bad between them.

And why can’t we find a hospital that’s heard of Maxine Sutherland? We’ve checked every hospital in Kentucky, Indiana and Tennessee. Doesn’t that seem odd to you?’

‘Not really,’ Lambert said. ‘People often use hospitals on the other side of the country if that’s where the specialist doctor is.

And her parents are rich people. They’d find the best medical help, wherever it was.’

Locke nodded and agreed. ‘How much has he talked to her?’

‘She calls about once a day. All they talk about is her mother and his work and stuff like that.’

‘Hasn’t she mentioned the name of the hospital?’ asked Locke.

‘Not once. Sometimes I think it’s a trick to get her out of town, to protect her.’‘I can’t believe that,’ Lambert said. ‘There’s no proof of that.’

DeVasher looked angrily at them and walked nervously up and down behind his desk.

‘About ten days ago, someone made a lot of unusual copies on the fourth floor. At three o’clock in the morning. At the time, only McDeere and Scott Kimble were in the building.

Neither of them has any business on the fourth floor. Twenty-one file numbers were used. Three belong to Lamar Quin’s files and the other eighteen all belong to McDeere’s files.

None belong to Kimble. The copier used was the one nearest to Avery’s office, and McDeere works closely with Avery. Who do you think made the copies?’

‘How many?’

‘Just over two thousand.’

‘Which files?’

‘His own tax clients. At this time of year that seems fine, doesn’t it? But five days later his secretary used the same eighteen file numbers to make three hundred copies.

It seems to me that three hundred copies is what you’d expect for tax clients at this time of year. But two thousand?’

Locke and Lambert were listening closely now.

‘So what was he copying?’ DeVasher continued. ‘I don’t know. But Avery’s got cupboards in his office where the real files are kept.’

‘He couldn’t copy those files,’ Lambert said.

‘What else was he copying, Ollie? If he and Tarrance are talking, what else would he want from Avery’s office?’

‘How could he get Avery’s keys?’ Locke asked.

‘That’s the question, isn’t it?’ DeVasher said. ‘Avery says he keeps them with him all the time.

He also says that, when he was on the Caymans three weeks ago, he slept alone both nights. But he’s lying. Listen to this.’He played them the recorded phone conversation between Tammy and Abby.

‘Who are those women?’ Locke demanded.

‘We don’t know. The one in his house must be someone he brought home from a bar. But why is she calling a friend?

It’s too much to think that these women took his keys and managed to copy them in the middle of the night without his knowing anything about it. And that they are friends of McDeere’s.’

‘I agree,’ said Lambert.

‘What about all the secret files in the beach house?’ asked Locke.

‘I’ve thought about that, Nat. Let’s say she had the keys -though that’s unlikely - and let’s say she opened the room and found the files.

What’s she going to do with them in the middle of the night with Avery asleep upstairs?’‘She could read them.’

‘I don’t think so. There are too many of them.’

‘She could be working for the FBI.’

‘No, definitely not,’ DeVasher said. ‘She’s no professional. No professional would make a phone call like that.

I can only think that she and her friend were after his wallet, and something went wrong.’

Locke and Lambert agreed.

‘But we’ve got to be safe,’ DeVasher said. ‘I want all the locks changed on the third and fourth floors, and in the beach house.

I want everyone on Grand Cayman who can copy keys questioned. And Avery’s a risk. I want him to leave for a while. Pretend he’s ill or something and has to take time off work.’

On Saturday, Mitch went to visit Ray in prison. By talking in Spanish, and when the guards were nowhere near them, Mitch warned him to be ready to escape in a few days’ time.

When he got back to Memphis he parked his BMW in the centre of town.

The fair-haired man with a moustache, whose name was Aaron Rimmer, called DeVasher. ‘He’s only gone shopping,’ he said. ‘I’ll stay with the car until he comes back for it.’

Mitch walked into a shop and used a pay phone to call for a taxi to meet him at the side entrance in ten minutes.

The taxi took him to the apartment at Brentwood. He knocked on the door.

‘Who is it?’ a nervous female voice asked from inside. He heard the voice and felt weak.

‘Barry Abanks,’ he said.

Abby opened the door and rushed into his arms. After an hour on the bed the pain of loneliness was forgotten. “They walked through the small apartment holding hands and kissing.

Mitch saw for the first time the enormous amounts of paper. He had seen Tammy’s notes and lists but not the actual papers.

One day soon he would spend hours here, studying the papers and preparing his evidence.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.