فصل بیست و سوم

مجموعه: کتاب های متوسط / کتاب: شرکت / فصل 23

کتاب های متوسط

43 کتاب | 631 فصل

فصل بیست و سوم

توضیح مختصر

مورولتو نیروهایش را برای شناسایی میچل به الاباما فرستاد. اندی متصدی هتل کمکشان کرد که شناخته نشوند.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و سوم

ساحل پاناما

جوی مورولتو با چهل تا از نیروهاش به سمت پایین پرواز کردن. خودش در هتل سند پیپر جاگیرشد.

اولین چیزی که انجام داد این بود که از همه شرکا و دستیارا خواست که به آلاباما بیان. اینها مکدیر رو میشناختن و میتونستن اونو تشخیص بدن.

در سه مایلی ساحل، اف دنتون ویلز و ترانس تو هتلشون در انتظار اخبار نشسته بودن.

اونها شصت تا مامور پلیس و صدها پلیس محلی داشتن که به دنبال ماشین میگشتن.

اون کاتلاس سفید ساعت نه صبح در پارکینگ یک آپارتمان در ساحل پاناما پیدا شد. ویلز بیدرنگ همه نیروهاش رو به اونجا فرستاد.

یک پلیس محلی به آقای ریمر متشخص زنگ زد که خبرا رو بهش بگه. بعدش اون و دوست دختر زیباش خیالشون راحتتر شد.

آقای ریمر با لازارو که در سند پیپر بود، تماس گرفت. ریمر و لازارو بلافاصله همه نیروهاشون رو به ساحل پاناما فرستادن.

فقط چند دقیقه طول کشید که اون ون به یه خبر داغ تبدیل بشه. مردی که اون رو برای میچ کرایه کرده بود، روزنامه صبحشو رو خونده و اونو به یاد اورده بود.

به سوابق مکدیر توی روزنامه نگاه کرد و با پلیس تماس گرفت. یک کمی بعد ویلز و ترانس خبر رو دریافت کردن و فهمیدن که اون ون باید برای حمل پرونده ها بوده باشه.

ساعت نه میچ با تامی تماس گرفت. تامی مدارک و پاسپورتهای جدید داشت.

میچ بهش گفت که اونها رو برای سم فرجون در هتل بلو تاید بفرسته و آدرس رو هم بهش داد. بهش گفت که مطمئن بشه که اونا روز بعد به دستش میرسن.

در آخر هم بهش گفت که نشویل رو ترک کنه و به سمت ناکسویل - ایالت تنسی - بره و از اونجا باهاش تماس بگیره.

تا ظهر همه جاده ها به کرانه های اطراف ساحل پاناما توسط پلیس بسته شده بودن.

لازارو و مورولتو در بهترین هتل غربی و افرادشون، بیرون در حال جستجو بودن.

ساعت چهار بعدازظهر یک کارمند در هتل هالیدی به پلیس گفت که ابی مکدیر احتمالاً همون زنیه که برای کرایه دو اتاق برای سه شب پول نقد پرداخت کرده ولی در واقع از هیچ کدوم از اونها استفاده نکرده.

ساعت چهار و پنجاه و هشت دقیقه یک ماشین پلیس در پارکینگ یک هتل ارزان توقف کرد و ونی رو که میچ کرایه کرده بود، پیدا کرد که خالی بود.

اندی پاتریک برای اولین بار وقتی نوزده ساله بود به مدت چهار ماه به زندان رفته بود از اون به بعد چند تا جرم کوچیک مرتکب شده بود.

اون از خشونت بیزار بود؛ از پلیسا متنفربود. یه بار یه پلیس اونقد بد کتکش زده بود که یک چشمشو از دست داده بود.

شش ماه پیش که به خلیج پاناما رفته بود یک کار به عنوان کارمند در هتل تاید بلو پیدا کرد. حدود ساعت نه جمعه شب داشت تلوزیون تماشا میکرد که اون پلیس وارد شد.

پلیس گفت: ما دنبال چند نفریم و عکسا رو روی میز گذاشت. هیچ کدوم از اینها رو دیدی؟

اندی با دقت به عکسا نگاه کرد. فکر کرد که یکیشون رو که متعلق به میچل مکدیر بود، شناخته. قریحه مجرمانه ش فعال شد.

گفت: من ندیدمشون. اگه به یاد آوردم بهتون میگم.

پلیس گفت: اونا خطرناکن.

اندی فکر کرد: شما خطرناکید.

به محض اینکه پلیس رفت اندی رفت و در اتاق سی و هشت رو زد. میتونست چراغهای قرمز ماشین پلیس رو ببینه که از جاده پشت هتل میرفتن.

یک صدای زنانه گفت: کیه؟

اندی جواب داد: مدیرم.

میچ در رو باز کرد؛ اندی متوجه شد که آشفته س. میچ پرسید: چی شده؟

اندی توضیح داد : پلیس الان اینجا بود. چند تا عکس بهم نشون دادن. من بهشون گفتم که نمیتونم تشخیصشون بدم. منظورمو میفهمید؟

گفتن یکی از این آدما توی زندون بوده. منم زندون بودم و فکر میکنم که همه باید از زندان فرار کنن. حرفام روشنه؟

میچ گفت بله. اسم شما چیه؟

اندی.

اندی من حالا هزار دلار و فردا هم اگه باز نتونی هیچ یک از این آدمای توی عکس رو تشخیص بدی، هزار دلار دیگه بهت میدم.

اندی گفت روزی پنج هزار.

باشه. و اگه یه پاکت کوچیکی که فردا صبح میرسه رو برام بیاری، یک پنج هزاری دیگه بهت میدم.

خوبه. اندی به میز کارش برگشت.

میچ در حالی که به داخل اتاقش برمیگشت، گفت: فکر میکنم حالا دیگه شانسمون داره بهتر میشه.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWENTY THREE

Panama City Beach

Joey Morolto flew down with forty of his men. He settled himself in the Sandpiper Hotel.

The first thing he did was get all the available partners and associates from Memphis to come to Alabama. These people knew McDeere; they could recognize him.

Three miles along the beach, F. Denton Voyles and Tarrance were sitting in their hotel, waiting for news.

They had sixty FBI agents and hundreds of local cops searching for the car.

The white Cutlass was found at nine in the morning in the car park of an apartment building in Panama City Beach. Voyles immediately moved all his men down there.

A local cop phoned that nice Mr Rimmer to tell him the news, so that he and his pretty girlfriend would feel better.

Mr Rimmer called Lazarov at the Sandpiper. Rimmer and Lazarov immediately moved all their men down to Panama City Beach.

It took only a few minutes for the van to become hot news. The man who had rented it to Mitch was reading his morning paper and he remembered the name ‘McDeere’.

He looked through his records and phoned the police. A short while later Voyles and Tarrance got the news. They realized that the van must be for carrying the files.

At nine, Mitch called Tammy. She had the new documents and passports.

Mitch told her to send them to Sam Fortune at the Blue Tide Hotel and gave her the address. He told her to make sure they arrived the next day.

Finally he told her to leave Nashville, drive to Knoxville and call him from there.

By midday, all the roads to the coast around Panama City Beach were closed by the police.

Lazarov and Morolto were in the Best Western Hotel, while their men were out searching.

At four in the afternoon, a clerk in the Holiday Hotel told the police that Abby McDeere was probably the woman who had paid cash for two rooms for three nights but hadn’t really used either of them.

At 4.58, a police car stopped in the car park of a cheap hotel and found the van Mitch had rented. It was empty.

Andy Patrick had first gone to prison, for four months, when he was nineteen. Since then he had committed plenty of minor crimes.

He hated violence. He hated cops. A cop had once beaten him so badly that he lost one eye.

Six months ago he found himself in Panama City Beach and got a job as a clerk at the Blue Tide Hotel. Around nine on Friday night he was watching TV when the cop walked in.

‘We’re looking for some people,’ said the cop, and laid pictures on the counter. ‘Seen any of them?’

Andy studied the pictures. He thought he recognized the one of Mitchell Y. McDeere. His criminal’s mind began to work.

‘I haven’t seen them,’ he said. ‘I’ll tell you if I do.’

‘They’re dangerous,’ said the cop.

You’re the dangerous one, Andy thought.

As soon as the cop had left, Andy went and knocked on the door of Room 38. He could see the red lights of police cars passing on the road behind the hotel.

‘Who’s there?’ a woman’s voice said.

‘The manager,’ Andy replied.

Mitch opened the door. Andy could see he was nervous. ‘What is it?’ he asked.

‘The police were just here,’ Andy explained. ‘They showed me some pictures. I said I couldn’t recognize them. Do you know what I mean?

They said one of these people had been in prison. I’ve been in prison too, and I think everyone should escape. Am I making myself clear?’

‘Yes,’ Mitch said. ‘What’s your name?’

‘Andy.’

‘Andy, I’ll give you a thousand dollars now, and another thousand tomorrow, if you’re still unable to recognize any of the faces in the pictures.’

‘Five thousand a day,’ Andy said.

‘OK. And I’ll give you another five thousand to bring me a small packet that will arrive tomorrow morning.’

‘Good.’ Andy went back to his counter.

Back in the room, Mitch said, ‘I think our luck has just changed for the better.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.