مرگ پشت مرگ

مجموعه: کیت ینسن - خبرنگار حرفه ای / کتاب: قتل در باشگاه رزمی / فصل 2

مرگ پشت مرگ

توضیح مختصر

یک مرگ دیگه مثل مرگ قبلی در سالن رزمی اتفاق افتاده.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

مرگ پشت مرگ

در خونه، در آپارتمان طبقه ششم برکستون، چراغ‌ها رو خیلی کم روشن کردم و به مردی که طبقه بالا زندگی می‌کرد- تیم، و به ساکسیفون گوش می‌داد، گوش دادم. اون آهنگ بن وبستر، یکی از مورد علاقه‌های من رو باز کرده بود. صدای نت‌های طولانی ساکس از سقف می‌اومدن. من طبق معمول در حالت روحی برای شنیدن جاز بودم. روی کاناپه به پشت دراز کشیده بودم و از پنجره به لندن، در شب- شیرین‌ترین منظره کل دنیا نگاه کردم. یک شب اکتبر درخشان و صاف بود و من به منظره‌ای که از خیابان‌های تاریک بریکستون تا داکلندز ادامه داشت، نگاه کردم.

بریکستون بهترین منطقه لندن برای زندگی نبود. گرچه من چند تا دلیل خوب برای زندگی در اونجا داشتم. اول از همه، خیلی ارزونتر از جاهای دیگه شهر بود. همچنین من ساکسیفون شخصی خودم رو که در طبقه بالا زندگی میکرد، و این منظره عالی از لندن رو داشتم. دیگه چی میخواستم؟

حالا به اون منظره نگاه کردم. آسمون آبی عمیق بود و ستاره‌ها شبیه جواهرات ریز همه جا بودن. ماه تا چند روز دیگه کامل می‌شد و همین الان هم بزرگ و زیبا بود. من گذاشتم موزیک در من جریان پیدا کنه. آهنگی که از طبقه‌ی بالا میومد غمگین بود. پر از خاطرات گمشده و عشق گمشده. من به کاواگوچی که خیلی دورتر از خونه‌ی واقعیش مرده بود، فکر کردم و یهو حس بدی بهم دست داد. کتاب “در هنرهای رزمی کی، کی هست” رو از قفسه کتابم انتخاب کردم و کاواگوچی رو باز کردم. اینطور نوشته بود: کاواگوچی، تاکهیکو، کمربند دان هشتم، متولد سال ۱۹۲۵، اوساکا، ژاپن. شاگرد اوهتوسکای بزرگ، کمربند دان دهم. تیم ملی ژاپن ۵۸ -۱۹۵۰، مبارز قهرمان جهان ۵۶ -۱۹۵۴. پایه‌گذار مدرسه کاراته زانشین، لندن، ۱۹۶۰.

چیز زیادی اونجا نوشته نشده بود. چیز زیادی برای کل طول زندگی نبود. تصمیم گرفتم کمی بخوابم. فردا باید به سالن رزمی آنشان می‌رفتم و به تمام نیروم نیاز داشتم.

به رختخواب رفتم و خواب دیدم که دوباره با سانجای در سالن رزمی هستم. داشتیم با هم مبارزه می‌کردیم ولی هر دو لبخند میزدیم. با صدای زنگ بلند کنار گوش چپم از خواب بیدار شدم. فکر می‌کردم نصف شبه. بعد به زندگی برگشتم و متوجه شدم که تلفنه. تلفن رو برداشتم. جانتی بود.

در حالی که دستم رو دراز می‌کردم تا ساعت روی میز کنار تخت رو بردارم، با بدخلقی پرسیدم: “چی می‌خوای؟ ساعت چنده؟”

“به سالن آموزشی کاواگوچی بیا، کیت. ما یه جسد دیگه پیدا کردیم.”

وقتی به ایستگاه واترلو رسیدم، ساعت شش و نیم بود. با باز نگه داشتن چشم‌هام کمی مشکل داشتم. برنامه داشتم امروز به سالن رزمی زانشین برم، ولی نه اینقدر زود. از ایستگاه به طرف سالن رزمی که چند دقیقه فاصله داشت، دویدم. تا من برسم شلوغ شده بود. شکل بدن یک مرد روی کف زمین رختکن کشیده شده بود و پلیس‌های زیادی اونجا بودن. گرچه فقط دو تا خبرنگار اونجا بودن. برامپتون از روزنامه استاندارد و یه مرد جدید از آبزرور. جانتی یک کراوات بنفش با گلهای زرد بسته بود و داشت با نگرانی سیگار می‌کشید.

جانتی از وسط دود گفت: “همون داستانه. به نظر فقط یک مشت میرسه. این بار به شکم- درست روی شبکه عصبی پشت معده. هیچ نشانی از کشمکش وجود نداره. این مرد بعد از جلسه تمرینی تازه دوش گرفته و لباس‌هاش رو عوض کرده بوده. نظافتچی امروز صبح پیداش کرده. ایتو بود. دست راست کاواگوچی. به بقیه باشگاه گفتیم که تو خونشون بمونن و فعلاً سالن رزمی زانشین رو ببندن.”

سالن رزمی زانشین نه تنها مربیش، کاواگوچی رو از دست داده بود، بلکه حالا ایتو هم رفته بود. دلم میخواست بدونم چه تاثیری روی سالن رزمی و دانش‌آموزان خواهد داشت. من ضبط کاستم رو روشن کردم و یک توضیح مختصر دو دقیقه‌ای از صحنه دادم. به واقعیات چسبیدم. بالزانو به واقعیت‌ها علاقه داره.

یک مشت روی شبکه عصبی پشت معده ممکنه مرگبار باشه و در این مورد هم بوده. من یک بار دیدم که یه نفر در یه مسابقه یه ضربه اون شکلی خورد. افتاد روی زمین و دیگه نتونست بلند بشه. اون‌ها مجبور شدن ببرنش بیرون. البته اون نمرد، برای اینکه حریفش از تمام نیروش استفاده نکرده بود. هیرومیتسو ایتو انقدر خوش شانس نبود. حتماً شب گذشته وقتی من و سانجای همدیگه رو دیدم این اتفاق افتاده. وقتی ما در میخونه نشسته بودیم و آبجو می‌خوردیم. یه نفر منتظر مونده تا همه برن. رفته توی سالن آموزشی. بعد رفته تو اتاق رختکن و یکی دیگه از مبارزهای برجسته رو با یک مشت کشته.

سوم اکتبر ۱۹۶۰

زندان بریکستون

پادی عزیز

خوب، برادر کوچیک. امیدوارم در نبود من به طور مناسبی مراقب مامان و بابا باشی. حالا تو بزرگتری- حداقل تا وقتی من برگردم خونه.

اینجا اوضاع روبراهه. اونها تحت این شرایط با من خوب رفتار میکنن. مامورهای زندان خوبن. ما با هم میخندیم و به هم جوک میگیم. هر چند مثل خونه نیست! فقط امیدوارم که اگه به گفتن حقیقت ادامه بدم، به همه بگم که من این کار رو نکردم، یه نفر حرفمو باور می‌کنه.

تنها چیزی که در این لحظه باعث میشه ادامه بدم، این حقیقت هست که وکیلم، آقای جفریز و وکیل مدافعم، آقای جانستون رو کنارم دارم. آقای جانستون اونی هست که قرار به پرونده من در دادگاه رسیدگی کنه. هفته بعد شروع میشه و فکر کنم اشکالی نداره که بهت بگم از شروعش خوشحال میشم. حداقل این شانس رو دارم که به همه حقیقت رو بگم. این که اون روز من در منچستر بودم.

مراقب خودت باش، پادی. و مراقب مامان بابا و ایان هم باش. وقتی از اینجا بیام بیرون، مثل قبل میریم بیرون و با هم یکی دو تا نوشیدنی میخوریم.

با عشق

برندن

متن انگلیسی فصل

Chapter two

Death follows death

Back home in my sixth floor Brixton flat I turned the lights down low and listened to the guy who lived upstairs, Tim, playing the saxophone. He was playing a Ben Webster tune, one of my favourites. The long notes of the sax came through the ceiling. I was in the mood for jazz, as usual. I lay back on my sofa and looked out of the window - London by night, the sweetest sight in the whole world. It was a clear, bright October evening and I took in a view that stretched from the dark streets of Brixton to Docklands.

Brixton was not the best area of London to live in. For me, though, there were some very good reasons for living there. First of all, it was a lot cheaper than some other places in the city. I also had my own private saxophonist living upstairs and this fantastic view over London. What more did I need?

I looked now at that view. The sky was deep blue and the stars looked like tiny jewels all over it. The moon would be full in a few days and it was already big and beautiful. I let the music wash over me. The tune coming from upstairs was sad, full of lost dreams and lost love. I thought about Kawaguchi, dying so far away from his real home and I suddenly felt bad. I took the “Who’s Who in the Martial Arts” off the bookshelf and opened it at Kawaguchi. It read: Kawaguchi, Takehiko, 8th Dan, born 1925, Osaka, Japan. Student of the great Ohtsuka, 10th Dan, Japan National Team 1950-58. World Champion fighter 1954-56. Started Zanshin School of Karate, London, 1960.

Not much there. Not much for a whole lifetime. I decided to get some sleep. Tomorrow I would have to go to the Anshan dojo and I was going to need all my strength.

I went to bed and dreamt that I was in the dojo again, with Sanjay. We were fighting but we were both smiling. I was woken by a loud ringing noise next to my left ear. It felt like it was the middle of the night. I came back to life, realised it was the phone and picked it up. It was Jonty.

‘What do you want? What time is it?’ I asked crossly, reaching for my watch on the bedside table.

‘Get down to the Kawaguchi training hall, Kate. We’ve found another body.’

By the time I got to Waterloo Station it was 6.30 am. I had some difficulty keeping my eyes open. I had planned to go to the Zanshin dojo today, but not quite this early. I ran from the station to the dojo, a few minutes away. It was already busy down there. The shape of a man was drawn on the changing-room floor and there were a lot of police. Only a couple of reporters though. Brampton from the Standard newspaper and some new guy from The Observer. Jonty, wearing a purple tie with yellow flowers, was smoking nervously.

‘Same story,’ Jonty said through the smoke. ‘Looks like one punch - to the stomach this time - right on the solar plexus. No sign of a struggle. The guy had just showered and changed after a training session. The cleaner found him this morning. It was Ito, Kawaguchi’s number two. We’re telling the rest of the club to stay at home and closing the dojo for the moment.’

The Zanshin dojo has not only lost its sensei, Kawaguchi, but now Ito was also gone. I wondered what effect it would have on the dojo, on the students. I turned my cassette recorder on and did a brief two-minute description of the scene. I kept to the facts. Balzano is keen on facts.

A punch to the solar plexus could be deadly and on this occasion it had been. I had once seen someone hit like that in a competition. He fell to the floor, unable to get up; they had to carry him off. He didn’t die, of course, because his opponent wasn’t using full force. Hiromitsu Ito hadn’t been so lucky. It must have happened about the time I met Sanjay last night. While we were sitting in the pub having a beer, somebody waited until everyone had gone, went into the training hall, then into the changing room and killed yet another top fighter with one punch.

3rd October 1960

Brixton Prison

Dear Paddy

Well, little brother, I hope that you are looking after Mum and Dad properly while I am not around. You’re the eldest now - at least until I get home.

Things are all right here. They are treating me pretty well under the circumstances. The prison officers are OK - we manage to have a laugh and joke together. It’s not like home though! I just keep hoping that if I carry on telling the truth, telling everyone that I didn’t do it, someone will believe me.

The only thing keeping me going at the moment is the fact that I’ve got my solicitor, Mr Jeffreys and my barrister, Mr Johnston on my side. Mr Johnston’s the one that’s going to deal with my case at the trial. That starts next week and I don’t mind telling you that I’ll be happy when it starts. At least I’ll have a chance to tell everyone the truth, that I was in Manchester that day.

Look after yourself, Paddy, and look after Mum and Dad and Ian. When I get out of here, we’ll go and have a drink or two together like we used to.

Love

Brendan

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.