کمی مجرم

توضیح مختصر

کیت به دیدن برادر برندن مورفی میره.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پنجم

کمی مجرم

روز بعد، من واقعاً کار روی پرونده مورفی رو شروع کردم. باید پادی مورفی، تنها برادر زنده مونده‌ی برندن رو میدیدم. برادر کوچک‌تر مورفی، ایان، ۱۰ سال قبل در یک تصادف ماشین مرده بود. از سرویس اطلاعات دیلی اکو فهمیده بودم که پادی حالا در پتربوروگ زندگی می‌کنه. در قطار شروع به خوندن کتابی که پدر درباره پرونده مورفی بهم داده بود، کردم. یک کتاب جالب بود. یک مرد به اسم پیتر بنسون بعد از اینکه مورفی به دار آویخته شده بود، به جرم اعتراف کرده بود. مقامات زیاد جدیش نگرفته بودن. برای این که کمی دیوونه بود و به نظر نمی‌رسید که اون هم انگیزه‌ای داشته باشه، یا انگیزه‌ای که اونا بتونن پیدا کنن. به هر حال اونا مورفی رو اعدام کرده بودن. همچنین یک داستان درباره این بود که می‌گفت بلکستون و دختره همدیگه رو دوست داشتن. این توسط خود دختر و خانواده‌اش انکار شده بود.

پادی مورفی یک مرد ۶۵ ساله بود. همین که در رو باز کرد و من رو به یه خونه خیلی کوچیک راهنمایی کرد، متوجه شدم که شبیه عکس برندون که در روزنامه دیده بودم هست. همون پوست رنگ پریده و چشم‌های قهوه‌ای عمیق رو داشت. خونه کوچیک ولی تمیز و مرتب بود.

با کمی احساس گفت: “بله، میدونم که کاواگوچی مرده. تو روزنامه خوندم. متأسفم. اون بیشتر از هر کس دیگه‌ای مسئول اتفاقیه که برای برندون افتاد. کاواگوچی خیلی مطمئن بود که برندن این کارو کرده. خدا میدونه چرا. و رو دخترش هم تأثیر میذاشت. اون داستانش رو بارها و بارها عوض کرد.”

ما درباره برندن، برادر بزرگترش که ۳۰ سال قبل از دست داده بود، صحبت کردیم.

“برندن کمی مجرم بود. خانواده ما هیچ وقت منکرش نبود. اون دزد ماشین و یک سارق بود. اون و دوستش، جانی وست، همیشه اینجا و اونجا دزدکی میرفتن تو خونه‌ی مردم. ولی اون قاتل نبود. ممکن نبود که اون بلکستون رو به قتل برسونه و همه این رو می‌دونستن. اون یه مرد جوون بود. اون از دخترها و ماشین‌ها و خوش گذرونی خوشش میومد. اون سارق شد تا بتونه همه این چیزها رو داشته باشه. ولی برندون قاتل نبود.”

پرسیدم: “منظورت چیه- همه اینو میدونستن؟”

جواب داد: “منظورم اینه که یک جور لاپوشی وجود داشت. یک نفر می‌دونست- یک نفر می‌دونه کی این کار رو کرده. بیشتر مردم فکر می‌کنن او مرده بنسون بوده.”

من ادامه دادم: “خانواده شما چطور با این قضیه برخورد کرد؟”

پادی گفت: “اول، وقتی پلیس دستگیرش کرد همه شوکه بودن. باورشون نمیشد. ولی بعد، همه فکر می‌کردن که قاتل اصلی بالاخره پیدا میشه و فقط مسئله زمان مطرحه. هر کسی که برندون رو می‌شناخت، میدونست که اون این کارو نکرده و همه به دادگاه اعتماد داشتن. این باعث میشه خندت بگیره، مگه نه؟ بعد، وقتی اعدام شد، خانواده رو از هم پاشوند. به طور کامل. مادرم به خاطر قلب شکسته مرد و پدرم بیشتر و بیشتر بدخلق‌تر شد. اون یک کمپین برای اینکه دولت عذرخواهی کنه شروع کرد. وقتی متوجه شد که هیچ وقت نمیتونه به دست بیاره، به شدت الکل می‌خورد و چند سال بعد مرد.”

وقتی داشتم میرفتم، پادی مورفی با ناراحتی بهم نگاه کرد.

گفت: “دختر، این قضیه رو ول کن. آدم‌های زیادی سعی کردن بفهمن واقعاً چه اتفاقی افتاده و مردم زیادی شکست خوردن. برندون رفته و هیچ چیزی نمیتونه اونو برگردونه.”

وقتی تو قطار به طرف خانه بودم، به بیرون از پنجره، به زمین‌های صاف اطراف پتربوروگ خیره شدم و به ایده لاپوشونی فکر میکردم. چرا برندون مورفی انتخاب شده بود و در واقع روی چی سرپوش گذاشته بودن؟ فقط یک اشتباه بود یا یک چیز جدی‌تری پشت تمام این قضیه بود؟

قسمتی از روز بعد رو در دفتر، اسم‌های تمام کمربندهای مشکی منطقه لندن رو بررسی کردم. با تعجب حتی یک مورفی هم نبود.

روز بعد، روز مراسم ختم کاواگوچی، به جان کاواگوچی زنگ زدم و ازش درباره خواهرش پرسیدم.

گفتم: “تو هیچ چی درباره پرونده مورفی نگفتی. و در واقع به خواهرت، نائوکو توسط قاتل جاده لندن شلیک شده بود.”

جان جواب داد: “فکر نمی‌کردم هیچ ارتباطی وجود داشته باشه، خانم جنسون. تمام این قضایا خیلی وقت پیش اتفاق افتاده.”

شاید ارتباطی وجود داشت، شاید ارتباطی وجود نداشت. من این جمله‌ی “خیلی وقت پیش” رو خیلی می‌شنیدم و شروع به نگران کردنم کرده بود. از روی تجربه، اتفاقاتی که خیلی وقت پیش میفته، میتونه تاثیر خیلی زیادی روی حال بذاره.

گفتم: “به هر حال، فکر می‌کنم باید بعدها باهاش صحبت کنم.”

جان جواب داد: “اون اینجا نیست، خانم جنسن. “به من گفت که نائوکو به مراسم ختم پدرش نمیاد. اون خیلی مریض بود و نمی‌تونست سفر کنه. اون در توکیو زندگی میکرد،، با فاصله پرواز ۱۳ ساعته.

متن انگلیسی فصل

Chapter five

A bit of a criminal

The next day I really started work on the Murphy case. I needed to see Paddy Murphy, Brendan’s only surviving brother. The youngest Murphy brother, Ian, died in a car accident ten years ago. I found out from The Daily Echo information service that Paddy was now living in Peterborough. On the train I started to read the book Dad had given me about the Murphy case. It made interesting reading. There was a man called Peter Benson who had confessed to the crime after Murphy had been hanged. The authorities didn’t take him very seriously because he was slightly crazy and he didn’t seem to have a motive either. Or not one they could discover. Anyway, they had already hanged Murphy. There was also a story that Blakeston and the girl were lovers. This had been denied by the girl herself and by her family.

Paddy Murphy was a man of about sixty-five. As he opened the door and showed me into his tiny house, I noticed that he looked like the pictures of Brendan I had seen in the newspapers. The same pale skin and deep brown eyes. His house was small but neat and clean.

‘Yes, I know that Kawaguchi’s dead. I read it in the newspaper. I’m not sorry,’ he said with some feeling. ‘He was more responsible than anyone for what happened to Brendan. Kawaguchi was so sure that Brendan did it - God knows why, and he influenced his daughter. She changed her story again and again.’

We talked about Brendan, the elder brother he lost over thirty years ago.

‘Brendan was a bit of a criminal - the family have never denied that. He was a car thief and a burglar. He and his friend Johnny West were always breaking into houses here and there. But he wasn’t a murderer. There was no way he murdered Blakeston and everybody knew that. He was a young man - he liked girls, cars, having fun. He became a thief so that he could have all those things. But Brendan was no murderer.’

‘What do you mean - everybody knew that?’ I asked.

‘I mean, there was some kind of cover-up, somebody knew, somebody knows who did it. A lot of people think it was that guy Benson,’ he replied.

‘How did your family take it?’ I went on.

‘They were shocked at first, of course, when he was arrested by the police. They couldn’t believe it. But then everybody thought the real murderer would be found eventually, that it was just a matter of time. Anybody who knew Brendan knew that he hadn’t done it. And everybody trusted the court. It makes you laugh doesn’t it? Then, when he was hanged, it destroyed the family. Completely. My mother died of a broken heart and my father became more and more bitter. He started a campaign to get a pardon from the government. When he realised that he was never going to get it, he took up drinking heavily and died a few years later,’ Paddy said.

As I was leaving Paddy Murphy looked at me sadly.

‘Leave it alone, girl,’ he said. ‘A lot of people have tried to find out what really happened and a lot of people have failed. Brendan’s gone and nothing will ever bring him back.’

On the train home I stared out of the window at the flat lands around Peterborough and wondered about the cover- up idea. Why had Brendan Murphy been chosen and what was being covered up exactly? Was it just a mistake or was there something more serious behind it all?

Back at the office I spent part of the next day checking the names of all the black belts in the London area. Surprisingly, not one Murphy.

The next morning, the day of Kawaguchi’s funeral, I phoned Jun Kawaguchi to ask him about his sister.

‘You didn’t say anything about the Murphy case and the fact that your sister Naoko was shot by the London Road murderer,’ I said.

‘I didn’t think there was a connection, Miss Jensen. It all happened a long time ago,’ Jun replied.

Maybe there was a connection, maybe there wasn’t. I was hearing this phrase ‘a long time ago’ a lot, though, and it was beginning to worry me. In my experience, things that happened a long time ago can have a pretty powerful influence on the present.

‘Anyway, I think I should talk to her later,’ I said.

‘She is not here, Miss Jensen,’ Jun replied. He told me that Naoko was not coming to her father’s funeral. She was too ill to travel. She lived in Tokyo, a thirteen-hour flight away.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.