گذشته

توضیح مختصر

کیت حادثه‌ای که سی سال پیش برای دختر کاواگوچی اتفاق افتاده بود رو می‌فهمه.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

گذشته

صبح روز بعد به خونه‌ی پدر برگشتم تا نگاهی به بریده‌های روزنامه در مورد پرونده جاده لندن بندازم. در مترو، بین بریکستون و چیسویک دوباره به چیزهایی که در این مورد می‌دونستم، فکر کردم. وقتی این اتفاق افتاد، بچه بودم. ولی بعدها دربارش از پدر و مادرم شنیدم. مشهورترین قتل اون زمان بود و پدر خیلی درگیرش شده بود. در واقع یکی از اولین روزنامه‌نگارانی بود که درباری این داستان در مطبوعات ملی نوشت، بیشتر برای اینکه ارتباط خوبی با پلیس داشت.

یک سرایدار جوون مدرسه به اسم بلکستون یک دختر مدرسه شونزده ساله رو از مدرسه خصوصی در سوری به خونه میبرده. دختره از حال رفته بوده و حالش خوب نبوده. راه خونه‌اش از حومه شهر و جاده لندن بوده. یک مرد انگشتشو برای کمک بالا گرفته بوده و گفته که ماشینش خراب شده و باید به لندن بره. بعد از چند مایل، مرد یک اسلحه بیرون آورده و بلکستون رو مجبور کرده ساعت‌ها در حومه شهر رانندگی کنه. بعد از تقریباً چهار یا پنج ساعت بلکستون رو مجبور کرده ماشین رو نگه داره. اون موقع هوا تاریک شده بوده و در یک جای نامشخص و نامعلوم بودن.

طبق گفته‌های دختر، مرد قسم خورده بهشون شلیک نکنه، ولی بلکستون یک حرکت ناگهانی انجام داده و مرد مسلح بهش شلیک کرده. بلکستون بلافاصله مرده. مرد تو سرش شلیک کرده بود. دختر، همونطور که انتظار میره، وحشت کرده. در ماشین رو باز کرده و فرار کرده. وقتی داشته فرار می‌کرده، سه بار از پشت بهش شلیک شده. به شکل غیر قابل باوری دختر نجات پیدا کرده، گرچه دیگه هیچ وقت قادر به راه رفتن نبوده. یک کشاورز جسد بلکستون و دختر رو صبح روز بعد پیدا کرده. البته اون تونسته قتل رو به پلیس شرح بده. به خاطر آوردم که دختر کاواگوچی هنوز یک جایی روی ویلچر زنده بود. به جان و صحبتش درباره پرنده‌های خوش شانس فکر کردم: یک خواهر روی ویلچر و پدری که به قتل رسیده، خیلی سخت به نظر خوش شانسی میرسیدن.

تو خونه‌ی پدر، من به بریده‌های روزنامه قدیمی نگاه کردم. یک کپه‌ی بزرگ از اونها بود. همشون در یک فایل قدیمی، در اتاق مطالعه نگهداری می‌شدن. همه چیز اونجا بود. از پیدا کردن جسد، از خشم عمومی، و دنبال قاتل گشتن برای اعدام. بعد دیدم: مورفی- قاتل جاده لندن. نائوکو کاواگوچی ۱۶ ساله، امروز برندون مورفی از ایزلینگتون، شمال لندن رو در نمایش تشخیص هویت به عنوان قاتل جاده لندن شناسایی کرده.

پدر گفت: “نائوکو کاواگوچی، مورفی رو از نمایش تشخیص هویت انتخاب کرده. گرچه اول گفته بوده که قاتل موهای مشکی داره. مورفی موهای قهوه‌ای روشن داشت. مشخص بود که دختر خیلی ناراحت بود. نمیدونست چی داره میگه. حتی هیچ انگیزه‌ای هم وجود نداشت. حتی دادستان هم به هیچ انگیزه‌ای اشاره نکرد. به دختر تجاوز نشده بود. مورفی یک سارق بود و یک دزد ماشین. هیچ وقت مرتکب جرم خشونت آمیز نشده بود. اون حتی بلکستون یا اون دختره کاواگوچی رو نمیشناخت. تمام این قضیه غیر قابل باور بود.”

بعد بریده‌های روزنامه زیادی درباره دادگاه وجود داشت. خیلی از اونها رو پدر نوشته بود. مشخص بود که اون موقع پدر متقاعد شده بود که مورفی بی‌گناهه. آدم‌‌های زیاد دیگه‌ای، که بیشترشون سیاسی بودن و مبارزان حقوق مدنی، درگیر کمپین نجات مورفی شده بودن. درخواستهای ناامیدانه از طرف خانواده‌اش بود- اون از یک خانواده بزرگ ایرلندی که در شمال لندن ساکن بودن می‌اومد. ولی هیچ کس قادر به نجاتش نشد و بالاخره در فوریه سال ۱۹۶۱ به دار آویخته شد. یکی از آخرین افرادی که در بریتانیا به دار آویخته شدن. یک عکس از یک مرد جوون خوش‌قیافه با موهای قهوه‌ای روشن و پوست رنگ پریده هم بود. اون شبیه یک قاتل نبود- ولی بعد فکر کردم هیچ کس شبیه قاتل نیست.

پدر توضیح داد: “کمپین بعد از مرگ اون ادامه پیدا کرد و افراد مشهور زیادی درگیر شدن- سیاسیون، وکلا، و روزنامه‌نگارها. ما می‌خواستیم نامش رو پاک کنیم و همچنین دولت رو مجبور کنیم به دار آویختن مردم رو متوقف کنه. ولی برای برندون مورفی بیچاره خیلی دیر شده بود. چند سال بعد یک پرس و جوی عمومی اتفاق افتاد. ولی کل قضیه یه جوک بود.”

پرسیدم: “جوک؟ منظورت اینه که یه نفر سعی میکرد چیزی رو قایم کنه؟”

پدر جواب داد: “من فکر می‌کنم دولت متوجه شده بود که اشتباه کرده و البته سعی می‌کردن این قضیه رو لا پوشونی کنن. اونها یک نفر رو بابت این قضیه اعدام کرده بودن. مردم راضی بودن. خوب چرا باید دوباره این قضیه رو باز میکردن؟”

پرسیدم: “چیزی درباره پدر و مادر دختر به خاطر میاری؟”

“چیز زیادی به خاطر نمیارم. به غیر از اینکه اونها تقاص می‌خواستن. کل این قضیه به قدری وحشتناک بود که مردم زیادی فقط براش تقاص می‌خواستن. فکر می‌کنم اونها احساس می‌کردن عدالت اجرا شده. صبر کن … مطمئنم اونجا یه مقاله هست که به چیزی درباره پدر دختر اشاره کردن.”

من به توده‌ی بریده‌های روزنامه نگاه کردم و یک عکس از کاواگوچی جوون پیدا کردم. اون یک کت و شلوار تیره پوشیده بود و کراوات بسته بود. خیلی شبیه جان بود. بعد مقاله زیر عکس رو خوندم: آقای کاواگوچی، پدر دختر و مربی مشهور هنر رزمی کاراته، گفته که از اینکه قاتل بلکستون پیدا شده و به مجازاتش رسیده، خوشحاله. احساس میکنه که هر چند این قضیه بلکستون رو برنمیگردونه یا باعث نمیشه دخترش دوباره راه بره، ولی به دار آویختن مورفی درست بوده.

تمام چیزی بود که درباره خانواده نوشته شده بود.

پدر گفت: “من فقط یکبار کاواگوچی رو دیدم. خیلی سرد و خشک به نظر می‌رسید. به خاطر دارم که سعی می‌کردم بهش بگم فکر می‌کنم مورفی قاتل نیست. اینکه مردی بی گناهه. اینکه داریم یه مرد بی گناه رو اعدام می‌کنیم. ولی اون گوش نکرد. در این جور موقعیت‌ها اتفاق عجیبی برای مردم میفته.”

پرسیدم: “احتمالی وجود داره که مورفی این کارو کرده باشه؟”

پدر سرش رو تکون داد. “نه. من فکر نمی‌کنم. به نظر من نه. هیچ انگیزه‌ای وجود نداشت. هیچ پیشینه‌ای از اون نوع جرم وجود نداشت. و بعد اون جای دیگه بود که نشون میداد در زمان قتل، یه جای دیگه بوده. همچنین در زمان ارتکاب قتل، اون مطمئناً در منچستر بود و داشت یه جواهر دزدیده شده رو می‌فروخت. اینهاش بخونش.”

پدر یک کتاب شومیز به اسم “چه کسی مورفی رو کشت؟” نوشته شده توسط یک روزنامه‌نگار مشهور، جولیا ردموند رو انداخت طرفم. رفتم خونه و به این فکر می‌کردم که این داستان سی ساله ارتباطی با قتل اخیر داره یا نه.

بیستم اکتبر ۱۹۶۰

زندان بریکستون

پدر و مادر عزیز

نمی‌تونم بگم بعد از اینکه امروز در جایگاه شاهد قرار گرفتم چقدر ناامید هستم. به نظر میرسه همه تصمیم گرفتن حرف‌های من رو باور نکنن. و هیچ کس برای دفاع از من آماده نیست. شما رو می‌دیدم که اونجا نشستید و به من قدرت میداد. می‌تونم بگم تنها چیزی بود که باعث میشد ادامه بدم. بعضی وقت‌ها در مقابل تمام این دروغ‌ها شاد موندن سخته.

میدونم که آقای جفریز و آقای جانسون هر کاری که از دستشون بر میاد رو برای من انجام میدن و باید بهشون ایمان داشته باشم. همین که بتونن اونی که در روز قتل در منچستر دیدم رو پیدا کنن، همه چیز خوب میشه. مطمئنم که اونها یه روز، یکبار و برای همیشه، چیزی که ثابت کنه من بی‌گناهم، رو پیدا می‌کنن. فقط مسئله زمان مطرحه.

عشق من رو به پادی و ایان برسونید

پسر دوستدار شما

برندن

متن انگلیسی فصل

Chapter four

The past

Next morning I went back to Dad’s to have a look at the newspaper cuttings on the London Road case. On the Underground between Brixton and Chiswick I thought over what I knew about it. I was only a baby when it happened but later I heard about it from both my parents. It was the most famous murder of its time and Dad had been very involved in it. In fact, he was one of the first journalists to write about the story in the national press, mainly because he had a good contact in the police.

A young school caretaker called Blakeston had taken a sixteen-year-old schoolgirl home from a private school in Surrey. She had fainted and wasn’t feeling well. The drive to her home went through the countryside down the London Road. A man had hitched a lift, saying that his car had broken down and he needed to get to London. After a few miles, the man took out a gun and made Blakeston drive around the countryside for hours. After about four or five hours, he made Blakeston stop the car. By this time it was dark and they were in the middle of nowhere.

According to the girl, he had promised them he wouldn’t shoot them. But Blakeston made an unexpected move and the gunman shot him. Blakeston died instantly. The man had shot him through the head. The girl, not surprisingly, panicked; she opened the car door and ran. She was shot three times in the back as she was running away. Incredibly, the girl survived, though she never walked again. A farmer found Blakeston’s body and the girl next morning. She was able to describe the murderer to the police of course. Kawaguchi’s daughter was still alive somewhere, I remembered, in a wheelchair. I thought about Jun and his comment about the birds of good fortune: a sister in a wheelchair and a murdered father hardly seemed like good luck.

At Dad’s house, I looked through the old newspaper cuttings, a huge pile of them, all kept in an old file in his study. Everything was there, from the finding of the body, then the public anger and the search for the murderer, to the hanging. Then I saw: Murphy - the London Road murderer. Sixteen-year-old Naoko Kawaguchi identified Brendan Murphy of Islington, North London, as the London Road murderer in an identity parade today.

‘Naoko Kawaguchi picked out Murphy at an identity parade,’ said Dad, ‘even though she had first said that the murderer had black hair. Murphy had light brown hair. It was obvious the girl was very upset. She didn’t know what she was saying. There was no motive either. Even the prosecution never suggested a motive. The girl wasn’t raped. Murphy was a burglar and a car thief. He had never committed a violent crime. He didn’t know either Blakeston or the Kawaguchi girl. The whole thing was unbelievable.’

Then there were a lot of newspaper cuttings about the trial, many of them written by Dad. It was obvious that by this time Dad was convinced that Murphy was innocent. A lot of other people, many of them politicians and civil rights campaigners, became involved in the campaign to save Murphy. There were desperate appeals from his family - he came from a large Irish family settled in north London. But no-one was able to save him and he was finally hanged, in February 1961. One of the last people to be hanged in Britain. There were pictures of a good- looking young man with light brown hair and pale skin. He didn’t look like a murderer, but then I suppose no-one ever did.

‘The campaign went on after his death and a lot of famous people got involved - politicians, lawyers and journalists,’ Dad explained. ‘We wanted to clear his name and also to get the government to stop hanging people. It was stopped eventually, but it was too late for poor Brendan Murphy. There was a public enquiry some years later, but the whole thing was a joke.’

‘A joke? You mean someone was trying to hide something?’ I asked.

‘I think the government realised that they had made a mistake and of course they tried to cover it up. They’d hanged someone for it, the public was satisfied - why bring it all up again?’ Dad replied.

‘Can you remember anything about the girl’s parents?’ I asked.

‘Not much. Except that they wanted revenge. The whole thing was so awful that a lot of people just wanted revenge for it. I think they felt that justice had been done. Wait… I’m sure there’s an article there in which they mention something about the girl’s father.’

I looked through the pile of newspaper cuttings and found a picture of Kawaguchi looking young. He was wearing a dark suit and tie. He looked very like Jun. I then read the article below the picture: Mr Kawaguchi, the girl’s father and a famous teacher of the martial art of karate said that he was satisfied that Blakeston’s murderer had been found and punished. He felt that, though it would not bring Blakeston back, or make his daughter walk again, it was right that Murphy should be hanged.

That was about all there was on the family.

‘I only met Kawaguchi once. He seemed very cold, very distant,’ said Dad. ‘I remember trying to tell him that I thought Murphy was not the murderer, that Murphy was innocent. That we were hanging an innocent man. But he didn’t listen. Something strange happens to people in these situations.’

‘Is there any possibility that Murphy did do it?’ I asked.

Dad shook his head. ‘No, I don’t think so. Not in my opinion - there was no motive, no history of that kind of crime… And then he had an alibi showing that he was somewhere else at the time of the killing. He was almost certainly in Manchester at the time the murder was committed, trying to sell some stolen jewellery. Here, read this.’

Dad threw me a paperback book called “Who Killed Murphy?” written by a famous journalist, Julia Redmond. I went home, wondering if this thirty-year-old story had any connection with the recent murders.

20th October 1960

Brixton Prison

Dear Mum and Dad

I can’t tell you how disappointed I am after being in the witness stand today. It seems that everyone is determined not to believe me and no-one is prepared to stand up for me. I could see you sitting there and it gave me strength; it was the only thing that kept me going I can tell you. Sometimes it’s hard to keep cheerful, in the face of all these lies.

I know that Mr Jeffreys and Mr Johnson are doing their very best for me and I must have faith in them. Once they can find someone who saw I was in Manchester on the day of the murder everything will be fine. I am sure that any day now they will come up with something that will prove my innocence once and for all. It’s only a matter of time.

Give my love to Paddy and Ian.

Your loving son

Brendan

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.