سرفصل های مهم
انتقامجو
توضیح مختصر
کیت میخواد برای دیدن دختر کاواگوچی به ژاپن بره.
- زمان مطالعه 0 دقیقه
- سطح متوسط
دانلود اپلیکیشن «زیبوک»
فایل صوتی
برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.
ترجمهی فصل
فصل ششم
انتقامجو
بالزانو داد کشید: “کجا میخوای بری؟”
من تکرار کردم: “توکیو.”
بالزانو فریاد زد: “تو دیوونه شدی، جنسن؟”
امیدوارانه گفتم: “گوش کن، فکر میکنم یه داستان خیلی بزرگ اینجا وجود داره.” بهش گفتم که تا الان چی گیرم اومده. باید اقرار کنم وقتی تمام این تیکهها رو کنار هم گذاشتم، به نظر چیز زیادی نیومد. اطلاعات زیاد سخت و محکمی نبودن.
من نفسم رو حبس کردم و انتظار بدترین رو داشتم ولی بالزانو در یک حالت روحی غیرمعمول خوبی بود. برای اینکه گفت: “خوب، باشه، جنسن – ولی فقط سه روز – و اگه چیز خوبی از این قضایا در نیاری، دردسر خیلی بزرگی برات میشه. و ایتو چی- انگار فراموش کردی که ایتو هم کشته شده.”
درحالیکه امیدوار بودم حق با من باشه، گفتم: “فکر نمیکنم این قضیه ربطی به ایتو داشته باشه - فکر میکنم ایتو فقط برای این که زیاد میدونست کشته شده.” بالزانو با شک نگاه کرد، ولی هیچی نگفت. من به بخش پرسنل زنگ زدم تا یک بلیط به توکیو بگیرم و با ضبط کاستم با عجله از در بیرون رفتم. باید به یک مراسم ختم میرفتم.
مراسم ختم کاواگوچی یک مراسم بزرگ در کلیسای نزدیک خونه خانواده بود. زن بیوهاش مسیحی بود، خانم کاواگوچی یک زن ریزه و لاغر تقریباً ۶۵ ساله بود که جان و عروسش بهش دلداری میدادن. بیشتر شبیه تمام مجلسهای ختم دیگهای بود که رفته بودم- یک مراسم غمگین. تنها فرقش مهمونها بودن. علاوه بر خانواده، صدها کاراته کار از تمام کشور اومده بودن. دیوار به دیوار کت و شلوارهای مشکی. بیشتر چهرهها رو از مجله ماهانه هنرهای رزمی میشناختم. گرچه زن بیوهی ایتو اونجا نبود. حیف؛ باید قبل از اینکه به ژاپن برم، میدیدمش. میخواستم بدونم کاواگوچی چی به ایتو گفته بود. میخواستم بدونم چرا ایتو به قتل رسیده بود. از چند نفر درباره زن ایتو پرسیدم، ولی هیچکس نمیخواست من بدونم اون کجاست. آدمهای کاراتهکار داشتن از همنوع خودشون محافظت میکردن.
بعد از مراسم ختم، به کافهای در اون نزدیکی رفتم تا یک فنجان چای بخورم و یک نگاهی به دفترچه تلفن لندن بندازم. ده تا ایتو در لندن زندگی میکردن. به همشون زنگ زدم و البته اون آخرین از ۱۰ تایی بود که امتحان کرده بودم. ازش خواستم که ترتیب یک ملاقات رو بده.
خانم ایتو گفت: “نه، نمیخوام هیچکس رو ببینم، خانم جنسن. خیلی خطرناکه - من بچه دارم. لطفاً ولمون کنید.”
من از این حقیقت که خانم ایتو ژاپنی نبود و انگلیسی بود- یک لندنی، تعجب کردم.
گفتم: “لطفاً، خانم ایتو، ممکنه جونهای بیشتری رو نجات بده” و بالاخره قانعش کردم تا با من پشت تلفن صحبت کنه.
پرسیدم: “آقای کاواگوچی چی به شوهرتون گفته بود؟”
خانم ایتو جواب داد: “دقیقاً مطمئن نیستم، ولی ربطی به قتل ۳۰ سال پیش داشت. اون نامههایی دریافت میکرد، ازش خواسته بودن که اسم برندون مورفی رو پاک کنه- فکر میکنم طی سالیان. اول اون زیاد این قضیه رو جدی نگرفته بود. نامهها طی سالها بیشتر تهدیدآمیز شده بودن. اون درباره بیشترشون به شوهرم گفته بود - اونها دوستای خیلی خوبی بودن. من نمیدونم شوهرم چقدر به پلیس گفته.”
من ادامه دادم: “تمام نامهها توسط یک شخص نوشته شده بودن؟”
گفت: “بله، این طور فکر میکنم. بله، قطعاً. همون دست خط بود. نامهها امضای “انتقامجو” داشتن. ظاهراً کاواگوچی و خانوادش رو مدام تهدید میکردن. در نهایت هم گرفتنش و شوهر من رو.” خانوم ایتو آه عمیقی کشید.
پرسیدم: “فکر میکنید کاواگوچی هیچ نظری داشته که این “انتقامجو” کیه؟” اگه کاواگوچی میدونست انتقامجو کی هست، ممکن بود به ایتو بگه. که نهایتاً انگیزه قتل ایتو باشه.
جواب داد: “فکر نمیکنم، فکر میکنم اون فکر میکرد یه آدم دیوونه است.”
گفتم: “ممنونم، خانوم ایتو، شما خیلی کمک کردید. متاسفم که در همچین زمانی مزاحمتون شدم.”
بعد به جانتی زنگ زدم. پرسیدم: “کاواگوچی این نامههای تهدیدآمیز رو به پلیس گزارش داده بود؟”
جانتب جواب داد: “نه، هیچ کس درباره اونها چیزی نمیدونست – البته به غیر از ایتو.”
پرسیدم: “این نامهها حالا کجان؟”
جانتی گفت: “هیچ کدوم از اونها رو نتونستیم پیدا کنیم. اون حتماً نامهها رو از بین برده تا خانوادهاش نتونن پیداشون کنن.”
بنابراین کاواگوچی سالهای زیادی بوده که تهدید میشده. ولی توسط چه کسی؟ انتقامجو کی بوده؟ و چرا کاواگوچی دربارش به پلیس چیزی نگفته؟
دهم نوامبر ۱۹۶۰
زندان بریکستون
جانی عزیز
هیچ وقت تو زندگیم به اندازهی امروز ناراحت نبودم. وقتی قاضی حکم رو صادر کرد، باورم نمیشد - مثل این بود که دارن درباره یه نفر دیگه حرف میزنن. چطور ممکنه یک مرد بیگناه به دار آویخته بشه؟ البته ما درخواست استیناف میکنیم ولی در این لحظه، زیاد خوشبین نیستم.
میخوام به عنوان یک دوست چیزی ازت بخوام، جانی. ازت میخوام تا حالا و طی چند ماه آینده مراقب مادر و پدرم باشی. ازت میخوام حواست باشه که حالش خوب باشه. برای اونها یه شوک وحشتناک هست و من تمام مدت نگرانشون هستم. میدونم که اونها قوی هستن، ولی برای من ارزش زیادی داره که تو مرتب به دیدنشون بری تا مطمئن بشی که خوشحال باشن.
جانی، نمیدونم این اتفاق چطور برای من افتاد، همچین چیزی. میدونم که من و تو یه موقعهایی چند تا کار بد کوچیک انجام دادیم، ولی تو میدونی که من هیچ وقت نمیتونستم همچین کاری انجام بدم. فقط همش به این فکر میکنم که یک روز بیدار میشم و تمام اینها مثل یک خواب بد تموم میشه.
با آرزوی بهترینها، جانی
برندون
متن انگلیسی فصل
Chapter six
The Avenger
‘You want to go where,’ screamed Balzano.
‘Tokyo,’ I repeated.
‘Have you gone completely mad, Jensen,’ Balzano shouted.
‘Listen, I think I’m onto a huge story here,’ I said hopefully. I told him what I had got so far. I had to admit that when I put it all together, it didn’t sound much. Not many hard, cold facts.
I held my breath and expected the worst but Balzano was in an unusually good mood, because he said:
‘Well, all right, Jensen – but just for three days – and if you don’t get something good out of this, you’re in big trouble. And what about Ito - you seem to be forgetting that Ito’s been killed too.’
‘I don’t think this is about Ito - I think Ito was just killed because he knew too much,’ I said, hoping that I was right. Balzano looked doubtful but didn’t say anything. I phoned the personnel department to get me a ticket to Tokyo and rushed out of the door with my cassette recorder. I had a funeral to go to.
Kawaguchi’s funeral was a big affair at a church near the family home; his widow was a Christian. Mrs Kawaguchi, a tiny, thin woman of about sixty-five, was being comforted by Jun and her daughter-in-law. It was much the same as every other funeral I’d been to - an unhappy affair. The only difference was the guests. As well as the family, there were hundreds of karate people from all over the country. Wall-to-wall black suits. I knew many of the faces from the magazine ‘Martial Arts Monthly’. Ito’s widow wasn’t there, though. A pity; I needed to see her before I went to Japan. I wanted to know what Kawaguchi had told Ito. I wanted to know why Ito had been killed. I asked a few people about Ito’s wife but nobody was willing to let me know where she was. The karate people were protecting their own kind.
After the funeral, I went into a nearby cafe for a cup of tea and had a look through the London telephone book. There were ten Itos living in London. I phoned them all and of course she was the last one of the ten I tried. I asked her if we could arrange a meeting.
‘No, I don’t want to see anyone, Miss Jensen,’ said Mrs Ito. ‘It’s too dangerous - I have children. Please leave us alone.’
I was surprised by the fact that Mrs Ito was not Japanese, but English - A Londoner.
‘Please, Mrs Ito, it could save more lives,’ I said, and eventually I persuaded her to talk to me on the phone.
‘What did Mr Kawaguchi tell your husband,’ I asked.
‘I’m not sure exactly, but it was something to do with that murder over thirty years ago. He’d received letters, asking him to clear Brendan Murphy’s name - for years I think. At first he didn’t take it very seriously. The letters became increasingly threatening over the years. He told my husband about most of it - they were very good friends. I don’t know how much my husband told the police,’ Mrs Ito replied.
‘Were all the letters written by the same person,’ I went on.
‘Yes, I think so,’ she said. ‘Yes, definitely. It was the same handwriting. The letters were signed “The Avenger”. Apparently, they threatened Kawaguchi and his family, almost constantly. In the end they got him - and my husband.’ Mrs Ito sighed deeply.
‘Do you think Kawaguchi had any idea who “The Avenger” was,’ I asked. If Kawaguchi had known who ‘The Avenger’ was he could have told Ito. That, at least, would be a motive for Ito’s murder.
‘I don’t think so,’ she replied, ‘I think he just thought it was some madman.’
‘Thank you, Mrs Ito, you’ve been very helpful,’ I said. ‘I’m sorry to disturb you at this time.’
Then I phoned Jonty. ‘Did Kawaguchi ever report these threatening letters to the police,’ I asked.
‘No, nobody knew anything about them – except Ito of course,’ Jonty answered.
‘Where are they now, these letters,’ I asked.
‘We couldn’t find any of them. He must have destroyed them so that his family wouldn’t find them,’ Jonty said.
So, Kawaguchi had been threatened for years. But by whom? Who was “The Avenger”? And why hadn’t Kawaguchi told the police about it?
10th November 1960
Brixton Prison
Dear Johnny
Today I am about as low as I’ve ever been in my life. I couldn’t believe it when the judge gave the verdict - it was like they were talking about somebody else. How can it be that an innocent man is going to be hanged? Of course we’re going to appeal against it but right at this moment I don’t feel too optimistic.
I want to ask you something as a friend, Johnny. I want you to look after Mum and Dad now and over the next few months. I want you to see that they’re OK. It’s a terrible shock for them and I worry about them all the time. I know that they’re strong, but it would mean a lot to me if you went to see them regularly, just to make sure that they’re keeping cheerful.
Johnny, I don’t know how it can have happened to me, this thing. I know that you and me have done a few bad things in our time, but you know I could never do something like this. I just keep thinking that I’ll wake up one day and it’ll all be over, like a bad dream.
All the best, Johnny
Brendan