فصل اول

توضیح مختصر

یک کارشناس انسان‌های اولیه‌ی پیر که می‌خواست به آفریقا بره، از ذات‌الریه میمیره.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

همه بهم می‌گفتن باید این داستان رو بنویسم- و این حقیقت داره که از اول من هم قاطی ماجرا شده بودم. طبیعتاً شکاف‌هایی در اطلاعات من وجود داره، ولی میشه با دفتر خاطرات آقای یوستس پدلر پرشون کرد، که با محبت از من خواست ازش استفاده کنم. بنابراین بفرمایید: اَن بدینگفلد ماجراش رو شروع میکنه.

همیشه دلم میخواست ماجراجویی‌هایی داشته باشم. میدونید، پدرم پروفسور بدینگفلد، یکی از بزرگ‌ترین کارشناسان انسان‌های اولیه‌ی انگلیس بود. ذهنش در دوران پالئولیتیک زندگی می‌کرد، ولی مشکل این بود که جسمش در دنیای مدرن زندگی می‌کرد. پاپا اهمیتی به انسان مدرن قائل نبود.

متأسفانه سر کردن زندگی بدون انسان مدرن- مثل قصاب، نانوا و سبزی و میوه‌فروش- دشواره. از این رو، از اونجایی که پاپا بیشتر اوقاتش رو به فکر به گذشته سپری می‌کرد و مامان وقتی من بچه بودم مرده بود، من مجبور بودم با جنبه عملی زندگی سر و کله بزنم.

پاپا با اشتیاق هرچیزی که جلوش گذاشته میشد رو می‌خورد، ولی وقتی بحث پول دادن به میون میومد، عصبانی به نظر می‌رسید. و به نظر نمی‌رسید هیچ وقت پولی داشته باشیم. پاپا در دنیای علم مشهور بود و نامه‌های زیادی به نامش میومد. ولی این از اون نوع شهرت‌هایی نبود که پول همراه داشته باشه.

زمان‌هایی بود که به امیلی، خدمتکار دخترمون، حسادت میکردم. دوست‌پسرهای امیلی شامل یک دریانورد درشت و چند تا پسر دیگه بودن که در مغازه‌های محلی کار می‌کردن. اون می‌گفت می‌خواد با مردهای جوون متفاوتی “تمرین” کنه- و من با ناراحتی فکر می‌کردم که من هیچکس رو ندارم که باهاش “تمرین” کنم! همه‌ی دوستان پاپا پروفسورهای مسن با ریش‌های بلند بودن. چیزی که من می‌خواستم ماجراجویی، عشق و داستان عاشقانه بود- و چیزی که داشتم کسالت و ملال بود.

کتابخانه‌ای در روستا بود- از خوندن ماجراجویی‌ها و ماجراهای عاشقانه در این کتاب‌ها لذت می‌بردم و با رویای مردهای آروم و قوی که همیشه حریف‌هاشون رو با تک ضربه‌ی مشت زمین میزدن به خواب می‌رفتم. سینما هم بود، با فیلم‌ هفتگی “مخاطرات پاملا.” پاملا یه زن جوون حیرت‌آور بود. هیچ چیز نگرانش نمی‌‌کرد. از هواپیماها بیرون می‌افتاد، در زیردریایی‌ها ماجراجویی‌هایی داشت، و از آسمان‌خراش‌ها بدون لحظه‌ای ترس بالا می‌رفت. در واقع زیاد باهوش نبود- جنایتکار رئیس هر بار اونو میگرفت، ولی قهرمان همیشه خودش رو در آغاز هفته بعد نجات میداد. پر از اشتیاق به ماجراجویی از اونجا بیرون میومدم.

بیشتر آدم‌ها هیچ وقت خبر استخوان‌های باستانی رو که در معدن تپه‌ای شکسته در رودزیا پیدا شده بود نشنیدن. و با این حال، یک روز صبح، دیدم پاپا پر از هیجانه.

“میفهمی اَن؟ همیشه می‌گفتم که آغاز نسل بشر در آفریقاست. اونا سفر کردن…”

درحالیکه جلوی دست حواس پرت پاپا رو می‌گرفتم، سریع گفتم: “مارمالاد رو روی ماهی دودی نریز، پاپا. “بله، داشتی می‌گفتی؟”

“اونا به اروپا سفر کردن…”

اینجا بدجور به خاطر لقمه‌ای از استخوان‌های ماهی دودی داشت خفه میشد. در آخر وقتی بلند میشد، گفت: “باید بلافاصله به رودزیا بریم. کشفیات زیادی اونجا خواهد بود. فکر می‌کنم گاو نر بدوی، ولی نه کرگدن پشمالو. امروز به آژانس مسافرتی نامه می‌نویسی.”

“پول چی، پاپا؟”

به شکل ناامیدی نگاهم کرد.

“دیدگاهت همیشه افسرده‌ام میکنه، فرزندم. نباید اجازه بدیم پول سد راه پیشرفت علم بشه.”

“فکر می‌کنم ممکنه آژانس مسافرتی پول لازم داشته باشه، پاپا.”

پاپا ناراحت به نظر رسید. “اَن عزیزم، بهشون نقد پرداخت می‌کنی.”

“من هیچ پول نقدی ندارم.”

پاپا کاملاً عصبانی به نظر رسید.

“فرزندم، واقعاً نمی‌تونم نگران این جزئیات احمقانه باشم. بانک- دیروز چیزی داشتم، که می‌گفت ۲۷ پوند دارم.”

“فکر کنم اون اضافه برداشتتون بود.”

“پس باید به ناشرانم نامه بنویسی.”

موافقت کردم، هرچند مطمئن نبودم. کتاب‌های پاپا بیشتر از پول شهرت میاوردن، گرچه فکر رفتن به رودزیا رو دوست داشتم.

صدا زدم: “پاپا، صبر کن! پوتین‌های متفاوتی پوشیدی. قهوه‌ای رو در بیار و اون یکی مشکی رو بپوش، و شال‌گردنت رو فراموش نکن، پاپا. روز خیلی سردیه.”

پاپا رفت درحالیکه پوتین‌های درست و لباس گرم پوشیده بود. اون شب دیر برگشت و وقتی دیدم شال‌گردن و پالتوش رو گم کرده، نگران شدم.

“ای داد، اَن، حق با توئه. درشون آوردم که برم توی غار. آدم اونجا کثیف میشه.”

دلیل اصلیمون برای زندگی در هامپسلی کوچیک، غار هامپسلی بود. پاپا بیشتر روزش رو در حال کار در زیرزمین و حفر استخوان‌های حیوانات ما قبل تاریخ سپری می‌کرد.

پاپا تمام شب بدجور سرفه کرد، و صبح روز بعد دنبال دکتر فرستادم. پاپای بیچاره. ذات‌الریه بود. چهار روز بعد مرد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ONE

Everybody has told me that I must write this story - and it is true that I was mixed up in the affair from the very beginning. Naturally there are gaps in my knowledge, but they can be filled by Sir Eustace Pedler’s diary, which he has kindly asked me to use. So here goes: Anne Beddingfeld begins her adventures.

I have always wanted to have adventures. You see, my father, Professor Beddingfeld, was one of England’s greatest experts on Primitive Man. His mind lived in Palaeolithic times, but the problem was that his body lived in the modern world. Papa did not care for modern man.

Unfortunately it is difficult to manage without modern men, such as butchers and bakers and greengrocers. Therefore, as Papa spent most of his time thinking about the past and Mamma had died when I was a baby, I had to deal with the practical side of life.

Papa enthusiastically ate what was put before him, but seemed troubled when the question of paying for it came up. And we never seemed to have any money. Papa was famous in the scientific world, and had many letters after his name, but this was not the type of fame that brought in cash.

There were times when I envied Emily, our servant girl. Emily’s boyfriends included a large sailor and several boys who worked in the local shops. She said she wanted to ‘practise’ with different young men - and I thought sadly that I had no one to ‘practise’ with! All Papa’s friends were elderly professors with long beards. What I wanted was adventure, love and romance - and what I had was dullness and boredom.

There was a library in the village - I enjoyed reading the adventures and love affairs in these books, and I went to sleep dreaming of strong, silent men who always ‘knocked down their opponent with a single punch’. There was the cinema too, with a weekly film ‘The Perils of Pamela’. Pamela was a marvellous young woman. Nothing worried her. She fell out of aeroplanes, adventured in submarines and climbed skyscrapers without a moment’s fear. She was not really clever - the Master Criminal caught her each time - but the hero always rescued her at the beginning of the following week. I used to come out full of a desire for adventure.

Most people have never heard of the ancient bones that were found at the Broken Hill Mine in Rhodesia. And yet, one morning, I found Papa full of excitement.

‘Do you understand, Anne? I have always said that the beginning of the human race was in Africa. They travelled…’

‘Don’t put marmalade on kippers, Papa,’ I said quickly, stopping my parent’s absent-minded hand. ‘Yes, you were saying?’

‘They travelled to Europe on…’

Here he choked badly on a mouthful of kipper bones. ‘We must go to Rhodesia at once,’ he said at last, standing up. ‘There will be so many discoveries. The primitive ox, I think, but not the woolly rhinoceros. You will write to the travel agent today.’

‘What about money, Papa?’

He looked at me in a disappointed way.

‘Your point of view always depresses me, my child. We must not let money stand in the way of scientific progress.’

‘I think the travel agent might require money, Papa.’

Papa looked upset. ‘My dear Anne, you will pay them in cash.’

‘I haven’t got any cash.’

Papa looked thoroughly irritated.

‘My child, I really cannot be bothered with these silly details. The bank - I had something yesterday, saying I had twenty-seven pounds.’

‘That’s your overdraft. I believe.’

‘Then you must write to my publishers.’

I agreed, although I was not confident. Papa’s books bring in more fame than money, though I loved the idea of going to Rhodesia.

‘Wait, Papa! You have different boots on,’ I called out. ‘Take off the brown one and put on the other black one. And don’t forget your scarf, Papa. It’s a very cold day.’

Papa left, correctly booted and warmly dressed. He returned late that evening, and I was concerned to see that his scarf and overcoat were missing.

‘Dear me, Anne, you are right. I took them off to go into the cave. One gets so dirty there.’

Our main reason for coming to live in Little Hampsley had been the Hampsley Cave. Papa spent most of his days working underground digging out the bones of prehistoric animals.

Papa coughed badly all evening, and the following morning I sent for the doctor. Poor Papa. It was pneumonia. He died four days later.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.