فصل بیست و پنجم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: مردی با کت و شلوار قهوه ای / فصل 25

فصل بیست و پنجم

توضیح مختصر

هری داستانش رو برای اَن تعریف می‌کنه.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و پنجم

وقتی هری شروع کرد، آفتاب غروب کرده بود و تاریکی شب آفریقایی پیرامونمون بود.

“وقتی شروع شد که دو تا مرد جوون در کمبریج دوست شدن. هر دوی اونها عاشق آفریقای جنوبی بودن و هر دو می‌خواستن به نقاط وحشی دنیا سفر کنن. بعد از اینکه اردسلی از کمبریج خارج شد، یه مشاجره‌ی تلخ و پایانی با پدرش داشت. پیرمرد یکی از پولدارترین مردهای آفریقای جنوبی بود و دو بار قرض‌های پسرش رو پرداخته بود. وقتی اردسلی بار سوم مقروض شد، قبول نکرد بار دیگه این کار رو بکنه. بنابراین اون دو تا دوست جوون رفتن آمریکای جنوبی تا دنبال الماس بگردن. دوران اشگفت‌انگیزی بود- ولی سخت هم بود- و دوستی اونها به قدری محکم شد که فقط با مرگ می‌تونست از بین بره. وقتی اون دو تا مرد جوون الماس‌هاشون رو پیدا کردن، چیزی کمتر از لذت و شادی حس نکردن. به خاطر پول نبود- میدونی، اردسلی به پول عادت داشت، و وقتی پدرش می‌مرد، میلیونر می‌شد. لوکاس همیشه فقیر بود و به فقر عادت داشت. نه، فقط لذت خالص کشف کردن بود.” مکث کرد و بعد عذرخواهی کرد. “برات مهم نیست که اینطور تعریف می‌کنم، مگه نه؟ انگار که من اصلاً توش نبودم. حالا اینطور به نظر میرسه، وقتی برمی‌گردم عقب و اون دو تا پسر رو می‌بینم. تقریباً فراموش کردم من یکی از اونا بودم.”

گفتم: “هر طور دوست داری تعریف کن.” و اون ادامه داد. “با مجموعه‌ای شگفت‌انگیز از الماس‌ها به کیمبرلی اومدیم تا به کارشناسان نشونشون بدیم. و بعد- در هتلی در کیمبرلی- باهاش آشنا شدیم…”

احساس کردم دارم عصبانی میشم.

“آنیتا گرانبرگ. یه بازیگر بود. جوون و خیلی زیبا- و مرموز، که این باعث میشد که برای دو تا پسر که از اکتشاف برگشتن بیشتر جذاب بشه. اون یه وظیفه آسون داشت، اینکه الماس‌ها رو از ما بدزده. ما هر دو دنبالش کردیم. ولی حقیقت اینه که اون متأهل بود- با مردی که برای ده بییرز کار می‌کرد و الماس‌ها رو کنترل می‌کرد- گرچه هیچ کس اینو نمی‌دونست. اون تظاهر کرد علاقه‌ی زیادی به ماجرای ما داره و ما همه چیز رو بهش گفتیم. حتی الماس‌ها رو هم بهش نشون دادیم. آه، اون نقشش رو خیلی خوب بازی کرد!

بعد از دزدی ده بییرز، پلیس در تحقیق در مورد ما سریع عمل کرد. اونا ما رو گرفتن و الماس‌های ما رو هم گرفتن. آنیتا گرانبرگ اونا رو با الماس‌های ما عوض کرده بود و ناپدید شده بود. ما گفتیم که اینا سنگ‌هایی نیستن که ما به کیمبرلی آوردیم، ولی هیچ‌کس حرف ما رو باور نکرد.

آقای لارنس اردسلی موفق شد پرونده رو از جریان بندازه، ولی ما ویران شدیم. خوشنامی‌مون از بین رفت. آدم‌ها فکر می‌کردن ما دزدیم. و پیرمرد دیگه هیچ وقت حالش خوب نشد. یک هفته بعد جنگ شروع شد- و بهترین دوستی که تو عمرم داشتم کشته شد.

قسم میخورم، اَن، در اصل به خاطر دوستم هست که احساسی انقدر تلخ به زن دارم. احساسات اون بیشتر از من بود. مرکز دنیای دوستم شده بود و خیانتش زندگیش رو نابود کرد.” هری مکث کرد. بعد از یک یا دو دقیقه ادامه داد. “همونطور که میدونی من «مفقودالاثر، باور میشه کشته شده» گزارش شدم. اسمم رو عوض کردم، به این جزیره اومدم و زندگی‌ای بدون احساسات در پیش گرفتم. بعد، یک روز، داشتم چند نفر رو به رودخانه می‌بردم و یکی از اونها- یه مرد کوتاه، لاغر، ریشو، طوری بهم نگاه کرد که انگار روح دیده. فهمیدم که اسمش کارتون بود و برای ده بییرز در کیمبرلی کار می‌کرد و الماس‌ها رو کنترل می‌کرد. تفنگم رو برداشتم و تا خونه‌اش دنبالش کردم و مجبورش کردم هر چی میدونه بهم بگه. نقشه‌ی قسمتی از دزدی رو اون کشیده بود و آنیتا گرانبرگ زنش بود. خونده بود که من کشته شدم، بنابراین دیدن من در آبشار بدجور شوکه‌اش کرده بود. اون موقع بود که برای اولین بار حرف “سرهنگ” رو شنیدم. این “سرهنگ” بود که نقشه‌ی همه چیز رو ریخته بود. هر دو دزدی رو برنامه‌ریزی کرده بود- دزدی الماس‌ها از ده بییرز و از ما. ولی از قرار آنیتا گرانبرگ همه الماس‌های ما رو به سرهنگ نداده بود. کارتون بهترین‌ها رو براش انتخاب کرده بود که نگه داره.

الماس‌هایی که اون نگه داشته بود به رنگ و کیفیتی بودن که کارشناسان ده بییرز بلافاصله می‌فهمیدن که توسط ده بییرز استخراج نشدن. اسم من از دزدی پاک میشد. کارتون فکر می‌کرد آنیتا گرانبرگ، یا نادینا- اسمی که حالا رو خودش گذاشته بود- در ازای مقدار زیادی پول الماس‌ها رو برگردونه و هویت سرهنگ رو فاش کنه. گفت بلافاصله براش یه تلگراف میفرسته تا توضیح بده من فهمیدم چیکار کردن.

به کارتون اعتماد نکردم، و حق هم داشتم. اون با قلعه کیلمردن به انگلیس سفر کرد. میدونی که من تعقیبش کردم و وقتی رفت تو معاملات ملکی در نایتس‌بریج اونجا بودم. بعد آنیتا گرانبرگ رفت داخل. نادینا- هر چی که میخوای صداش کنی. اون تقریباً مثل همیشه زیبا بود- و همان اندازه بی‌رحم. خیلی ازش متنفر بودم! زنی که زندگی من رو ویران کرده بود- و دلیل این بود که دوستم ریسک‌هایی کرد که به کشتنش داد. همون لحظه می‌تونستم دستام رو دور گردنش بذارم و بکشمش! به هیچ طریقی نشون نداد که کارتون رو می‌شناسه، با این حال مطمئن بودم که ملاقاتشون برنامه‌ریزی شده است.

اونها رو در طول نایتس‌بریج تعقیب کردم. نادینا رفت توی رستوران هتل هاید پارک. من کارتون رو تعقیب کردم و امیدوار بودم که میره پیش الماس‌ها. و بعد، میدونی چه اتفاقی افتاد. در تیوب، از شوک ناگهانیِ دیدن مردی که تصور میکرد خیلی دور در آفریقای جنوبی باشه، کشید عقب و قدم گذاشت روی ریل.”

حرفش رو قطع کرد. سکوت سختی به وجود اومد.

“اَن، برگشتم‌ به هتل هاید پارک و نادین رو تا مارلو تعقیب کردم. با فکر قتل دنبالش رفتم تو خونه- ولی وقتی من رسیدم اونجا از قبل مرده بود! وحشتناک بود. مُرده بود- و من سه دقیقه بیشتر پشت سرش نبود. چه احمقی بودم که به این آسونی تو تله افتاده بودم! من تنها مظنون قتل شدم! برای بار دوم قربانی سرهنگ شدم.

تا زمانی که ایده‌ی فریب دادن آقای یوستس پدلر برای بردن من به عنوان منشیش به قلعه‌ کیلمردن به ذهنم رسید، مخفی شدم. خونه آقای یوستس محل ملاقاتی بود که توسط نادین و کارتن تعیین شده بود، بنابراین من فکر کنم اون هم یه جورایی قاطی این ماجراست.”

حرفش رو قطع کردم: “میدونی گای پاگت در تاریخ قتل در مارلو بود؟”

“من فکر میکردم با آقای یوستس در ریویرای فرانسه بود.”

“قرار بود در فلورانس باشه- ولی هیچ وقت اونجا نرفته. من مطمئنم در مارلو بود، ولی نمیتونم اثبات کنم.”

“و فکر اینکه هیچ وقت به پاگت مشکوک نشدم تا اینکه سعی کرد تو رو بندازه توی دریا. مرد بازیگر خیلی خوبیه.”

“بله، مگه نه؟”

“این توضیح میده که چرا خونه‌ی میل در مارلو انتخاب شده بود. پاگت احتمالاً می‌تونست بدون اینکه دیده بشه بره و بیاد. و وقتی من به آقای یوستس پیوستم، حتماً چطور لبخند زده. مطمئنم پاگت فکر میکنه من میدونم الماس‌ها کجا مخفی شدن. ولی نمیدونم.”

گفتم: “خوب، من میدونم. و حالا من داستانم رو برات تعریف می‌کنم.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWENTY FIVE

The sun had set and the dark of the African night was around us as Harry began his story.

‘It started when two young men became friends at Cambridge. They both loved South Africa, and both wanted to travel to the wild places of the world. After he left Cambridge, Eardsley had a final, bitter argument with his father. The old man was one of South Africa’s richest men and he had paid his son’s debts twice. He refused to do so again, when Eardsley got into debt a third time. So those two young friends went to South America to search for diamonds. It was a wonderful time, but hard too - and their friendship became so strong it could only be broken by death. When those young men found their diamonds, they felt nothing less than joy. It was not the money - you see, Eardsley was used to money, and when his father died, he would become a millionaire. Lucas had always been poor and was used to it. No, it was the pure delight of discovery.’ He paused, and then apologized. ‘You don’t mind me telling it this way, do you? As though I wasn’t in it at all. It seems like that now, when I look back and see those two boys. I almost forget that I was one of them.’

‘Tell it any way you like,’ I said, and he continued. ‘We came to Kimberley with a wonderful collection of diamonds to show the experts. And then - in the hotel at Kimberley - we met her -‘

I felt myself becoming angry.

‘Anita Grunberg. She was an actress. Young and very beautiful - and mysterious, and that made her more attractive for two boys back from exploring. She had an easy task, stealing our diamonds. We both chased after her. But the truth is that she was married - to a man who worked for De Beers, checking diamonds - though nobody knew it. She pretended to have a great interest in our adventures, and we told her everything. We even showed her the diamonds. Oh, she played her part well!

‘After the De Beers robbery, the police were quick to investigate us. They took us and they took our diamonds. At first we laughed. Then the diamonds were shown in court - and they were the stones stolen from De Beers. Anita Grunberg had exchanged them for ours and disappeared. We said that these were not the stones we had brought to Kimberly, but no one believed us.

‘Sir Laurence Eardsley succeeded in getting the case dismissed - but we were ruined. Our good name was destroyed. People thought we were thieves. And the old man was never well again. A week later, the War began - and the best friend I ever had was killed.

‘I promise you, Anne, it was mainly because of my friend that I felt so bitter about that woman. His feelings were greater than mine. She had become the centre of his world - and her betrayal destroyed his life.’ Harry paused. After a minute or two he went on. As you know, I was reported “Missing, believed killed”. I changed my name, came to this island and lived a life without feeling. Then one day I was taking some people up the river, and one of them - a small, thin man with a beard - looked at me as if he had seen a ghost. I learned that his name was Carton and he worked for De Beers in Kimberley, checking diamonds. I took my gun, followed him to his home and forced him to tell me everything he knew. He had planned part of the robbery and Anita Grunberg was his wife. He had read that I had been killed, so my appearance at the Falls had shocked him badly. It was then for the first time that I heard of the “Colonel”. It was the Colonel who had planned everything. He had organized both robberies, the theft of the diamonds from De Beers and from us. But it seems that Anita Grunberg had not passed on all of our diamonds to the Colonel. Carton had chosen the best for her to keep.

‘The stones she had kept were of such colour and quality that experts at De Beers would know at once they had not been mined by De Beers. My name could be cleared of that robbery. Carton thought that Anita Grunberg, or Nadina, as she now called herself, would return the diamonds and reveal the identity of the Colonel for a large sum of money. He said he would send her a telegram immediately to explain that I had discovered what they had done.

‘I did not trust Carton - and I was right. He sailed for England on the Kilmorden Castle. You know that I followed him and I was there when he went into a house-agent in Knightsbridge. Then Anita Grunberg walked in. Nadina - whatever you like to call her. She was almost as beautiful as ever - and just as cruel. I hated her so much! The woman who had ruined my life - and who had been the reason my friend took the risks that got him killed. At that minute I could have put my hands round her neck and killed her! She did not show that she knew Carton in any way, yet I was sure their meeting was planned.

‘I followed them along Knightsbridge. Nadina went into the Hyde Park Hotel restaurant. I followed Carton, hoping that he was going to get the diamonds. And then, you know what happened. In the Tube, at the sudden shock of seeing a man whom he imagined to be far away in South Africa, he stepped back upon the line.’

He stopped. There was a difficult silence.

‘Anne, I did go back to the Hyde Park Hotel and follow Nadina to Marlow. I went into that house after her with thoughts of murder - but she was already dead by the time I got there! It was terrible. Dead - and I was not more than three minutes behind her. What a fool I had been to walk into the trap so easily! I had become the only suspect for the murder! For the second time I became the Colonel’s victim.

‘I hid until I had the idea of fooling Sir Eustace Pedler into taking me on the Kilmorden Castle as his secretary. Sir Eustace’s house had been the meeting place arranged by Nadina and Carton, so I thought he must be involved somehow.’

‘Do you know,’ I interrupted, ‘that Guy Pagett was in Marlow at the date of the murder?’

‘I thought he was on the French Riviera with Sir Eustace.’

‘He was supposed to be in Florence - but he never went there. I’m certain he was in Marlow, but I can’t prove it.’

‘And to think I never suspected Pagett until he tried to throw you into the sea. The man is a very good actor.’

‘Yes, isn’t he?’

‘That explains why the Mill House at Marlow was chosen. Pagett could probably get in and out without being seen. And how he must have smiled when I joined Sir Eustace - I’m sure Pagett thinks I know where the diamonds are hidden. But I don’t.’

‘Well,’ I said, ‘I do, and I’ll tell you my story now.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.