فصل هجدهم

توضیح مختصر

اَن در دستان دشمنه.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هجدهم

داستان اَن

هیچ وقت اولین چشم‌اندازم از کوه تیبل رو فراموش نمی‌کنم. صبح زود بیدار شدم و وقتی وارد خلیج شدیم، رفتم بیرون روی عرشه. ابرهای سفید روی کوه تیبل بود، و پایین، تا دریا، شهر بود، طلایی و سحرآمیز، زیر نور آفتاب صبحگاهی. صدای پای آرومی پشت سرم شنیدم- و می‌دونستم کیه. بعد صداش اومد، خوشایند و عادی. “دوشیزه بدین‌جفلد، می‌خوام عذرخواهی کنم. شب گذشته خیلی بد رفتار کردم.”

برگشتم. گفتم: “شب عجیبی بود.”

“منو می‌بخشید؟”

دستم رو دراز کردم و دستم رو گرفت. “شما قاطی ماجرای خطرناکی شدید، دوشیز بدین‌جفلد، می‌خوام بهتون اخطار بدم، ولش کنید. این مردها هر کاری می‌کنن. اونا قاتلن. به شب گذشته نگاه کن.”

“میدونم. ولی چرا بهم اخطار میدید؟”

به آرومی گفت: “ممکنه آخرین کاری باشه که بتونم براتون انجام بدم. همینکه از کشتی پیاده بشم، مشکلی برام پیش نمیاد. ولی ممکنه از کشتی پیاده نشم.”

داد زدم: “چی؟”

“متأسفانه شما تنها شخص روی کشتی نیستید که میدونید من «مرد با کت و شلوار قهوه‌ای» هستم.”

با عصبانیت گفتم: “اگه فکر می‌کنید من به کسی گفتم…”

لبخند زد. “من به شما اعتماد دارم، دوشیزه بدین‌جفلد. اگه تا به حال گفتم ندارم، دروغ گفتم. ولی یه شخص روی کشتی هست که همیشه میدونست. اگه اون حرف بزنه، کارم‌ تمومه. ولی می‌خوام قمار کنم. می‌خوام ریسک کنم که ساکت می‌مونه.”

“چی باعث میشه فکر کنی برنده میشی؟”

“برای اینکه اگه پلیس منو بگیره، دیگه به دردش نمی‌خورم. اگه آزاد باشم، ممکنه بخورم! خوب، تا یه ساعت میفهمم.”

دستم رو محکم گرفت. لحظه‌ای به نظر چشم‌هاش تو چشم‌های من سوخت. بعد برگشت و رفت.

از دو ساعت تشریفات بعد، لذت نبردم. نه تا اینکه رو زمین بودم و تمام مسافرها از کشتی پیاده شده بودن و هیچ دستگیری اتفاق نیفتاده بود، و دوباره به آسونی نفس کشیدم. بعد متوجه شدم روزی پر از نور آفتاب بود. کیپ‌تاون زیبا بود: آفتاب، هوا، گل‌ها! خوش بودم.

هتل مانت نلسون یک اتاق کنار اتاق سوزان با منظره‌ای دوست‌داشتنی از خلیج تیبل به من داد- ولی زمانی برای حظ بردن ازش اختصاص ندادیم. صاف رفتیم پایین برای صبحانه.

بعد که تنها بودیم از سوزان پرسیدم: “آقای یوستس رو دیدی؟ وقتی ما رفتیم تو، داشت از اتاق صبحانه بیرون میومد. غذای بدی داشت و به خدمتکار می‌گفت دربارش چی فکر میکنه.”

سوزان لبخند زد. “و آقای پاگت رو دیدی، اَن؟ یه برآمدگی روی سرش داره. چیکار میکرده؟”

جواب دادم: “سعی میکرد منو بندازه تو دریا.” و جزئیات رو بهش گفتم.

سوزان اون روز صبح با دوستاش ناهار داشت و ساعت ۱۱ اومدن هتل تا ببرنش. من موندم تا خودمو سرگرم کنم. از زمین‌های هتل رد شدم و خیابان خنک و سایه‌دار رو دنبال کردم تا به خیابان اصلی رسیدم. در اطراف قدم زدم و از نور آفتاب و مغازه‌های پر از گل و میوه لذت بردم.

وقتی برگشتم هتل، در کمال تعجب و خوشایندم، یک یادداشت از طرف آقای رافینی، موزه‌دار موزه‌ی کیپ‌تاون پیدا کردم. تو روزنامه خونده بود که با کیلمردن میرسم- به عنوان دختر پروفسور بدین‌جفلد معرفی شده بودم. پدرم رو می‌شناخت و تحسین می‌کرد، و زنش دوست داشت منو اون روز بعد از ظهر برای چای به خونشون دعوت کنه.

بعد از ناهار راهی شدم و آدرسش رو دنبال کردم. قطار میزن‌برگ، جایی که موزه‌دار زندگی می‌کرد، نیم ساعت به آرومی دور کوه تیبل حرکت کرد و وقتی ایستاد، دوباره رو به دریا بودم.

چند تا شنای خیلی مهیج اینجا بود- آدم‌ها تخته‌های کوتاه و منحنی داشتن و شناور روی موج‌ها میومدن. برای رفتن برای چایی خیلی زود بود، بنابراین به غرفه‌ی شنا رفتم تا یه مایو‌ی شنا و حوله کرایه کنم. ازم پرسیدن تخته اسکی روی آب می‌خوام یا نه.

گفتم: “بله، لطفاً.”

موج‌سواری آسون به نظر میرسه. ولی نیست. اتفاقی سواری خوبی روی تخته‌ام داشتم و خوشحال بیرون اومدم. و تصمیم گرفتم در اولین فرصت برگردم.

خونه‌ی موزه‌دار بالا، روی کوه بود. زنگ زدم، و یه پسر محلی خنده‌رو در رو باز کرد.

پرسیدم: “آقای رافینی؟”

منو به داخل خوش‌آمد گفت، از یک راهرو راهنماییم کرد، و دری رو باز کرد. لحظه‌ای با تردید ناگهانی مکث کردم. وقتی رفتم داخل، در پشت سرم به تندی بسته شد.

یک مرد از صندلی پشت میز بلند شد. “دوشیزه بدین‌جفلد، اینجایید. و اینجا هم میمونید.”

احمقانه رفتار کرده بودم. در دستان دشمن بودم.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHTEEN

Anne’s Story

I will never forget my first sight of Table Mountain. I got up early and went out on deck as we came into the bay. There were white clouds above Table Mountain, and below, all the way down to the sea, was the town, golden and magical in the morning sunlight. I heard a quiet footstep behind me - and knew who it was. Then his voice came, pleasant and normal. ‘Miss Beddingfeld. I want to apologize. I behaved very badly last night.’

I turned. ‘It - it was a strange night,’ I said.

‘Will you forgive me?’

I held out my hand and he took it. ‘You are mixed up in a dangerous business, Miss Beddingfeld. I want to warn you, leave it alone. These men will do anything. They are murderers. Look at last night.’

‘I know. But why are you warning me?’

He said quietly, ‘It may be the last thing I can do for you. Once I am off this ship I will be all right - but I may not get off this ship.’

‘What?’ I cried.

‘I’m afraid you are not the only person on board who knows I am “The Man in the Brown Suit”.’

‘If you think I told anybody…’ I said angrily.

He smiled. ‘I trust you, Miss Beddingfeld. If I ever said I did not, I lied. But there is one person on board who has always known. If he speaks, I am finished. But I am going to gamble, I am going to take a risk that he will stay silent.’

‘What makes you think you can win?’

‘Because if the police get me, I will be no more use to him. If I am free, I might be! Well, in an hour I will know.’

He held my hand hard, for a minute his eyes seemed to burn into mine, then he turned and left.

I did not enjoy the next two hours of formalities. Not until I was on land and all the passengers had got off the ship and no arrest had been made, did I breathe easily again. Then I realized that it was a day filled with sunshine. Cape Town was beautiful: the sun, the air, the flowers! I was delighted.

The Mount Nelson Hotel had given me a room next to Suzanne’s with a lovely view of Table Bay - but we did not take time to admire it. We went straight down to breakfast.

‘Did you see Sir Eustace?’ I asked Suzanne afterwards in private. ‘He was marching out of the breakfast-room as we went in. He’d had a bad meal and was telling the waiter what he thought about it.’

Suzanne smiled. ‘And did you see Mr Pagett, Anne? He’s got a lump on his head. What has he been doing?’

‘He’s been trying to push me into the sea,’ I replied, and gave her the details.

Suzanne was having lunch with friends that morning, and they came to the hotel at eleven to collect her. I was left to entertain myself. I went through the grounds of the hotel and followed a cool, shady street until I came to the main road. I walked around, enjoying the sunlight and a market full of flowers and fruit.

When I returned to the hotel, I found, to my surprise and pleasure, a note from a Mr Raffini, the curator of the Cape Town Museum. He had read in the newspaper that I would be arriving on the Kilmorden - I was described as the daughter of Professor Beddingfeld. He had known and admired my father, and his wife would like to invite me to tea with them that afternoon at their house.

I set off after lunch and followed his directions. The train to Muizenberg, where the curator lived, travelled slowly around Table Mountain for half an hour and when it stopped, I was facing the sea again.

There was some very exciting bathing here - the people had short, curved boards and came floating in on the waves. It was too early to go to tea, so I went to the bathing pavilion to hire a bathing suit and towel. They asked if I wanted a surf board.

‘Yes, please.’ I said.

Surfing looks easy. It is not. By accident I got a good ride on my board, and came out delighted, and determined to return on the first opportunity.

The curator’s house was high up on the mountain. I rang the bell, and a smiling local boy answered it.

‘Mrs Raffini?’ I inquired.

He welcomed me in, led me along a hall and opened a door. For a moment, I paused in sudden doubt. As I went inside, the door shut sharply behind me.

A man got up from his seat behind a table. ‘Miss Beddingfeld. Here you are. And here you stay.’

I had made a fool of myself. I was in the hands of the enemy.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.