فصل هشتم

توضیح مختصر

آقای پدلر با مرد جوونی که میگه از طرف آقای میلری اومده، آشنا میشه و قراره با هم به آفریقای جنوبی برن.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

چکیده‌هایی از دفتر خاطرات آقای یوستس پدلر، نماینده مجلس

چیز عجیبیه که به نظر هیچ وقت به آرامش نمی‌رسم. من مردی هستم که زندگی آروم دوست دارم. انگلیس رو در تابستون و ریورا رو در زمستون دوست دارم. خواستم در زندگی این هست که کاملاً راحت باشم. ولی به رغم خودم، درگیر میشم. از اینکه درگیر بشم متنفرم.

همه اینها به خاطر اینه که گای پاگت امروز صبح با یک تلگراف اومد تو اتاق خوابم و شدیداً ناراحت به نظر می‌رسید. گای پاگت منشی من هست. یک مرد سخت‌کوش و قابل تحسین. هیچکس بیشتر از اون آزارم نمیده. مدتی طولانی به این فکر می‌کردم که چطور از دستش خلاص بشم. ولی نمی‌تونید یک منشی رو برای اینکه کار رو به بازی ترجیح میده و دوست داره صبح زود بیدار بشه و هیچ عادت بدی نداره، اخراج کنید. اگه پاگت من رو هم وادار به کار نمیکرد، برام مهم نبود. تنها چیز سرگرم‌کننده درباره این مرد چهره‌اش هست. چهره‌ی زندانی‌های قرن چهاردهم رو داره. از اون مردهایی که پادشاه ممکنه اونو بفرسته تا دشمنانش رو بکشه.

هفته گذشته این ایده‌‌ی عالی رو داشتم که بفرستمش فلورانس. درباره فلورانس حرف زده بود و اینکه چقدر میخواد بره اونجا.

داد زدم: “رفیق عزیزم، فردا میری. تمام مخارجت رو پرداخت می‌کنم.”

برای یک هفته آزادی بهای کمی به نظر می‌رسید. هفته‌ای فوق‌العاده بود. ولی وقتی ساعت وحشتناک نه امروز صبح چشم‌هام رو باز کردم و دیدم پاگت بین من و نور ایستاده، فهمیدم که آزادی به پایان رسیده.

گفتم: “رفیق عزیزم، مراسم ختم صورت گرفته؟”

پاگت شوخ‌طبعی رو تأیید نمی‌کرد.

“پس میدونید، آقای یوستس؟”

با بدخلقی گفتم: “چی رو میدونم؟ از حالت چهره‌ات فکر کردم حتماً یکی از اقوامت مرده.”

پاگت تلگرام رو بالا گرفت. “این یک تلگراف از طرف پلیس مارلو هست. یک زن تو خونه‌ی شما به قتل رسیده.”

فریاد زدم: “چقدر بی‌ادب! چرا تو خونه‌ی من؟ کی به قتل رسوندتش؟”

“نمیگن. فکر می‌کنم بلافاصله به انگلیس برگردیم، آقای یوستس؟”

باور نکردنیه کسی که بتونه در زمستون از انگلیس دور بشه، این کار رو نکنه! آب و هوا وحشتناکه.

چند تا اتفاق خیلی عجیب رخ داد. برای شروع، آگوستوس میلری رو ملاقات کردم، که نمونه‌ی کاملی از احمق‌های تولید شده توسط دولت حاضره. منو به گوشه‌ی خلوتی برد و طوری باهام صحبت کرد که انگار به اسرار تاریک و مهم اشاره میکنه. مدتی طولانی درباره آفریقای جنوبی و وضعیت صنعتی اونجا حرف زد. درباره شایعات مشکل و ناآرامی به قدری بد که کارگران معادن الماس ممکنه جرأت کنن و ابزارهاشون رو زمین بذارن و دست از کار بکشن. و در آخر، با صدایی زمزمه‌ای توضیح داد اسنادی پیدا شده که باید به دست‌ ژنرال اسماتس، نخست وزیر آفریقای جنوبی داده بشه.

با خوشحالی گفتم: “پس بندازینشون تو نزدیکترین صندوق پستی.”

به نظر شوکه رسید.

“پدلر عزیزم! الان وقتِ مراقبت زیاده.” سرش رو تکون داد. “حقیقت داره که می‌خواید به زودی به آفریقای جنوبی برید؟ می‌دونم کسب و کارهای اساسی و قابل توجهی در رودزیا دارید.”

“خوب، فکر می‌کردم تا یک ماه برم.”

“امکان داره زودترش کنی؟ خدمت خیلی بزرگی به دولت می‌کنی.”

به آرومی گفتم: “خوب، مشتاقم دوباره انگلیس رو ترک کنم.”

“خیلی قدردانتم، پدلر. بسته رو می‌فرستم برات. تا به دست خودش ژنرال اسماتس برسه، متوجهی؟ قلعه کیلمردن شنبه راه میفته.”

شب بعد بود که جارویس، خدمتکارم، خبرم کرد که یک آقای محترم می‌خواد منو ببینه.

“آقای محترم ازم خواست به شما بگم از طرف آقای میلری میاد.”

ملاقات‌کننده یک مرد جوون خوش هیکل برنز با زخمی از گوشه‌ی چشم تا فکش بود.

“آقای یوستس. آقای میلری میخواد من با شما به عنوان منشی دوم به آفریقای جنوبی بیام.”

مرد جوونی بود که نه رو به‌عنوان جواب قبول نمی‌کرد.

“چیزی در این باره به هیچکس نمیگید.”

خیلی آروم گفتم: “خیلی‌‌خب.” داشتم تو دردسر می‌افتادم، درست وقتی که فکر می‌کردم در آرامشم!

پرسیدم: “و اسم منشی جدید من چیه؟”

دقیقه‌ای فکر کرد.

گفت: “هری رایبورن به نظر مناسب میرسه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHT

Extracts from the diary of Sir Eustace Pedler, MP

It is an extraordinary thing that I never seem to get any peace. I am a man who likes a quiet life. I like England in the summer, and the Riviera in the winter. My desire in life is to be thoroughly comfortable. But despite myself, I become involved. I hate being involved.

All this because Guy Pagett came into my bedroom this morning with a telegram, looking extremely upset. Guy Pagett is my secretary, a hardworking, admirable man. No one annoys me more. For a long time I have been wondering how to get rid of him. But you cannot dismiss a secretary because he prefers work to play, likes getting up early in the morning, and has no bad habits. I wouldn’t mind, if Pagett didn’t make me work, too. The only amusing thing about the fellow is his face. He has the face of a fourteenth-century poisoner - the sort of man a king might send out to murder his enemies.

Last week I had the brilliant idea of sending him to Florence. He had talked about Florence and how much he wanted to go there.

‘My dear fellow,’ I cried, ‘You will go tomorrow. I will pay all your expenses.’

It seemed a small price to pay for a week of freedom. It has been a wonderful week. But when I opened my eyes and saw Pagett standing between me and the light, at the terrible hour of nine this morning, I realized that freedom was over.

‘My dear fellow,’ I said, ‘has the funeral already taken place?’

Pagett does not approve of humour.

‘So you know, Sir Eustace?’

‘Know what?’ I said crossly. ‘From your expression I thought one of your relatives must have died.’

Pagett held up the telegram. ‘It’s a telegram from the police at Marlow. A woman has been murdered in your house.’

‘How rude!’ I exclaimed. ‘Why in my house? Who murdered her?’

‘They don’t say. I suppose we will go back to England at once, Sir Eustace?’

It is incredible that anyone who can get away from England in winter does not do so! It is a horrible climate.

Several very surprising things have occurred. To begin with, I met Augustus Milray, who is a perfect example of the kind of fool produced by the present government. He took me into a quiet corner, speaking in a way that suggested dark, important secrets. He talked for a long time about South Africa and the industrial situation there. About rumours of unrest and trouble so bad that the workers in the diamond mines might dare to lay down their tools and stop work. Finally, his voice a whisper, he explained that documents had been found which must be placed in the hands of General Smuts, the Prime Minister of South Africa.

‘Drop them in the nearest letter-box, then.’ I said cheerfully.

He seemed shocked.

‘My dear Pedler! This is a time for great care.’ He shook his head. ‘Is it true that you intend to visit South Africa soon? You have substantial businesses in Rhodesia, I know.’

‘Well, I had thought of going in about a month.’

‘Could you possibly make it sooner? You would be doing the government a very great service.’

‘Well,’ I said slowly, ‘I am anxious to leave England again.’

‘I am very grateful to you, Pedler. I will send the package to you. To be placed in General Smuts’s own hands, you understand? The Kilmorden Castle sails on Saturday.’

It was the following evening that Jarvis, my butler, informed me that a gentleman wished to see me.

‘The gentleman asked me to tell you that he comes from Mr Milray.’

My visitor was a well-built young fellow with a suntan and a scar from the corner of his eye to the jaw.

‘Sir Eustace. Mr Milray wishes me to go with you to South Africa as a second secretary.’

He was a young man who would not take no for an answer.

‘You will say nothing to anyone about this.’

‘Very well,’ I said weakly. I was getting into trouble, just when I thought I was at peace!

‘And what is my new secretary’s name?’ I asked.

He thought for a minute.

‘Harry Rayburn seems suitable,’ he said.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.