فصل دهم

توضیح مختصر

اَن جون مردی که نیمه شب به کابینش میاد رو نجات میده.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دهم

ساعات آتی به نظر طولانی‌ترین ساعاتی می‌رسید که دیده بودم. رفتم بخوابم، ولی یه لباس خواب ضخیم پوشیدم تا بتونم بپرم و نقشی فعال در هر اتفاقی که می‌خواست بیفته داشته باشم. قلبم از هیجان تند می‌تپید. ساعت یک! و هیچی. صبر کن- چی بود؟ پاهایی در راهرو می‌دویدن. بعد در کابینم ناگهان باز شد و یک مرد تقریباً افتاد تو.

نفس‌زنان گفت: “نجاتم بده، دارن دنبالم می‌کنن.”

کابین جای زیادی برای مخفی شدن مردی به اندازه‌ی شش فوت نداشت. ولی حالا وقت بحث نبود. می‌تونستم صدای پاها رو از بیرون بشنوم. اشاره کردم- و اون سُر خورد زیر تخت. وقتی ناپدید شد، لگن دستشویی تاشو رو پایین کشیدم. خانمی که می‌خواست صورتش رو بشوره، احتمالاً نمی‌تونست مردی که قبلاً ندیده بود رو مخفی کنه.

در زده شد، و قبل از اینکه بتونم بگم “بیا تو” هُل داده و باز شد. فکر می‌کنم انتظار داشتم آقای پاگت یا روراند چیچستر با یه اسلحه باشه. انتظار یه مهماندار شب خانم محترم با چهره نگران رو نداشتم.

“ببخشید، دوشیزه، فکر کردم شما داد زدید.”

“نه، نزدم.”

“معذرت می‌خوام که مزاحم شدم، ولی یه مرد مست بود و این اطراف می‌گشت و ما می‌ترسیدیم وارد کابین یکی از خانم‌ها بشه و اونو بترسونه.”

درحالیکه نگران به نظر می‌رسیدم، گفتم: “چقدر وحشتناک! اینجا که نمیاد، میاد؟”

“آه، فکر نمیکنم، دوشیزه. اگه بیاد زنگ رو بزنید. شب‌بخیر.”

“شب‌بخیر.”

مست! پس توضیحش این بود.

امر کردم: “بلافاصله بیا بیرون.”

هیچ جوابی نیومد. پایین تخت رو نگاه کردم. به نظر می‌رسید مهمونم خواب باشه.

فکر کردم: “خیلی مسته!”

بعد یه چیز ترسناک دیدم- خون روی زمین.

با استفاده از تمام نیروم مرد رو کشیدم بیرون. از روی شونه‌ی چپش چاقو زده شده بود. زخم بزرگی بود که با چاقو ایجاد شده بود. کتش رو در آوردم و شروع به کار کردم. با شوک آب سرد، سرش تکون خورد، بعد بلند شد و نشست.

بهش گفتم: “بی‌حرکت بمون، لطفاً.”

خودشو کشید بالا و بی‌حرکت روی پاهاش ایستاد. “به چیزی نیاز ندارم.”

عصبانی بود، و بدون فکر کمکم رو رد می‌کرد!

“این یه زخم عمیقه. باید بذاری پانسمانش کنم.”

“نه.”

حالا من عصبانی شدم. به سردی گفتم: “از رفتارت خوشم نمیاد.”

“پس میرم.”

به طرف در حرکت کرد ولی تقریباً افتاد. کشیدمش پایین روی کاناپه.

“احمق نباش. میخوای همه جای کشتی خونریزی کنی؟”

بالاخره به حرفم گوش داد و وقتی زخم رو پانسمان می‌کردم به آرومی نشست. گفتم: “بفرما، حالا بهم میگی چه اتفاقی افتاده بود؟”

“نمیگم.”

گفتم: “چرا نه؟”

با عصبانیت جواب داد. “اگه میخوای به همه بگی، به یه زن بگو. در غیر این صورت، دهنتو ببند.”

داد زدم: “چطور جرأت می‌کنی؟”

بلند شد و مثل حیوون‌های وحشی رو در روی هم ایستادیم. برای اولین بار، متوجه جزئیات ظاهرش شدم. موهای مشکی کوتاه، فک قوی، یک زخم گونه‌ی قهوه‌ای، چشم‌های سبز روشن که به شکل وحشی و خطرناک تو چشم‌های من نگاه می‌کردن و توصیفش خیلی سخت بود. نمی‌تونستم جای دیگه رو نگاه کنم.

با ملایمت گفتم: “هنوز برای نجات جونت از من تشکر نکردی!”

این بدجور بهش برخورد. می‌دونستم برمیخوره. یه جورهایی می‌دونستم بیشتر از هر چیز دیگه‌ای از این متنفر میشه که بهش یادآوری بشه زندگیش رو مدیون منه. برام مهم نبود. می‌خواستم اذیتش کنم. هیچ وقت نمی‌خواستم هیچکس رو انقدر اذیت کنم.

داد زد: “ای کاش نجاتم نمی‌دادی! بهتر بود بمیرم.”

گفتم: “نمی‌تونی از زیر دِین در بری. من جونت رو نجات دادم و منتظرم بگی “ممنونم”.

اگه نگاه می‌تونست بکشه، فکر می‌کنم اون موقع منو می‌کشت. هُلم داد و رد شد. جلوی در برگشت. “دِین رو قبول می‌کنم. یه روز تلافی می‌کنم.”

رفته بود و من رو با تپش قلب شدید جا گذاشته بود.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TEN

The hours that followed seemed the longest I had ever known. I went to bed, but wore a thick dressing-gown so I could jump up and take an active part in anything that happened. My heart beat quickly with excitement. One o’clock! And nothing. Wait - what was that? Feet running along the corridor. Then my cabin door opened suddenly and a man almost fell inside.

‘Save me,’ he said breathlessly. ‘They are hunting me.’

A cabin does not have many hiding-places for a six-foot man. But it was not a moment for argument. I could hear footsteps outside. I pointed - and he slipped down under the bed. As he disappeared, I pulled down the folding washbasin. A lady who was about to wash her face could not possibly be hiding a man she had never met before.

There was a knock at the door, and before I could say, ‘Come in’, it was pushed open. I think I expected it to be Mr Pagett or the Reverend Chichester with a gun. I did not expect a respectable night stewardess with a concerned face.

‘Sorry, miss, I thought you called out.’

‘No, I did not.’

‘I apologize for interrupting, but there is a man wandering about who is drunk and we are afraid he might get into one of the ladies’ cabins and frighten them.’

‘How terrible!’ I said, looking worried. ‘He won’t come in here, will he?’

‘Oh, I don’t think so, miss. Ring the bell if he does. Good night.’

‘Good night.’

Drunk! So that was the explanation.

‘Come out immediately,’ I demanded.

There was no answer. I looked under the bed. My visitor seemed to be asleep.

‘Very drunk!’ I thought.

Then I saw something frightening - blood on the floor.

Using all my strength, I pulled the man out. He had been stabbed in the left shoulder, there was a large cut made by a knife. I took his coat off and began to work. At the shock of the cold water his head moved, then he sat up.

‘Stay still, please.’ I told him.

He pulled himself up and stood, unsteady on his feet. ‘I don’t need anything.’

He was angry, refusing my help without any thanks!

‘That is a deep cut. You must let me bandage it.’

‘No.’

Now I became angry. ‘I do not like your manners,’ I said coldly.

‘Then I will leave.’

He moved towards the door, but almost fell. I pushed him down on the sofa.

‘Don’t be a fool. Do you want to bleed all over the ship?’

He finally listened to me and sat quietly as I bandaged the wound. ‘There,’ I said, ‘Now will you tell me what happened?’

‘I will not.’

‘Why not?’ I said.

He answered angrily. ‘If you want to tell everyone, tell a woman. Otherwise keep your mouth shut.’

‘How dare you!’ I cried.

He got up and we faced each other like wild animals. For the first time, I noticed the details of his appearance, the short dark hair, the strong jaw, the scar on the brown cheek, the light grey eyes that looked into mine in a way that was wild and dangerous and very hard to describe. I could not look away.

‘You have not thanked me yet for saving your life!’ I said softly.

That hit him hard. I knew it would. Somehow I knew that he would hate, more than anything else, to be reminded he owed his life to me. I didn’t care. I wanted to hurt him. I had never wanted to hurt anyone so much.

‘I wish you had not saved me!’ he shouted. ‘I would be better dead.’

‘You cannot avoid the debt.’ I said. ‘I saved your life and I’m waiting for you to say “Thank you.’”

If looks could kill, I think he would have killed me then. He pushed past me. At the door he turned. ‘I accept the debt. One day I will pay it.’

He was gone, leaving me with my heart beating so very fast.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.