فصل بیست و یکم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: مردی با کت و شلوار قهوه ای / فصل 21

فصل بیست و یکم

توضیح مختصر

اَن، خانم بلیر، آقای یوستس و ریس به رودزیا سفر می‌کنن.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل بیست و یکم

چکیده‌ای از دفتر خاطرات آقای یوستس پدلر.

پاگت یه منشی برام گرفت- زنی به اسم دوشیزه پتیگرو. هیچ وقت زنی با همچین قیافه‌ی خشنی ندیده بودم! باید حدوداً چهل ساله باشه، عینک از مد افتاده میزنه، و پوتین‌های معقول می‌پوشه. به قدری سازماندهی شده است که دیوونه‌ام کنه.

در حال حاضر با گروهی زن‌ به رودزیا سفر میکنم. ریس البته با دو تا خوش‌قیافه میره و منو با اونی که پوتین‌های معقول داره تنها میذاره! و این واگن خصوصی منه، نه ریس.

تمام بعد از ظهر، اَن بدین‌جفلد با ریس از پنجره بیرون رو نگاه کرده و زیبایی دره‌ی هکس ریور رو ستوده. شاید از دوشیزه پتیگرو می‌ترسه. سرزنشش نمی‌کنم. هیچ چیز جذابی درباره دوشیزه پتیگرو وجود نداره- یه زن ترسناک با پاهای بزرگ، بیشتر شبیه مَرده تا زن.

می‌خوام کار کردن روی خاطراتم رو متوقف کنم. به جاش یک مقاله کوتاه درباره “منشی‌هایی که داشتم” می‌نویسم. ۱. یک قاتل که از عدالت فرار میکنه. ۲. یک مرد که کار بدی در ایتالیا انجام داده. ۳. دوشیزه پتیگرو، که هیچ شکی ندارم، در واقع یک جنایتکار خطرناک هست! احتمالاً یکی از دوستای ایتالیایی پاگت. مطمئنم که یه روز دنیا می‌فهمه که پاگت همه ما رو فریب داده بود.

رفتم که به زن‌ها ملحق بشم و انتظار داشتم با خوشحالی استقبال بشم. ولی هر دو مجذوب یکی از داستان‌های مسافرهای ریس شده بودن.

فکر می‌کنم باید اسم این واگن رو نه “آقای یوستس پدلر و مهمانی” بلکه “سرهنگ ریس و حرم” بذارم.

اَن بدینج‌فلد داد زد: “خیلی خوشحالم که تو روز روشن اومدیم اینجا.”

منظره‌ای شگفت‌انگیز بود. کوه‌های بزرگ همه جا دورمون بودن که قطار دورشون می‌پیچید و می‌چرخید و میرفت بالا.

اَن پرسید: “این بهترین قطار در روز به رودزیاست؟”

“در روز؟” ریس خندید. “دوشیزه اَن عزیز، فقط ۳ تا قطار در هفته هست. دوشنبه‌ها، چهارشنبه‌ها و شنبه‌ها. تا شنبه‌ی بعد به آبشار ویکتوریا نمیرسیم.”

خانم بلیر پرسید: “آقای یوستس، چه مدت می‌خواید در آبشار بمونید؟”

گفتم: “بستگی به اتفاقات ژوهانسبورگ داره. در انگلیس تظاهر می‌کردم کارشناس مسائل سیاسی آفریقای جنوبی هستم. ولی از چیزی که شنیدم، ژوهانسبورگ تا یک هفته مکان خیلی ناخوشایندی برای بازدید میشه. نمی‌خوام بفهمم زندگی در انقلاب چطوره.”

شب پنج‌شنبه

تازه از کیمبرلی خارج شدیم، و اَن بدینج‌فلد راز تعجب‌آوری بهمون گفت. از قرار در حقیقت یه خبرنگاره که برای یه روزنامه کار میکنه. امروز صبح یک تلگراف طولانی از ده آر فرستاد. تمام مدت دنبال «مرد با کت و شلوار قهوه‌ای» بوده. در کیلمردن نمی‌دونست اون کیه- در حقیقت به سختی فرصت این رو داشت که بفهمه، ولی حالا شدیداً مشغول گزارشه: “چطور با قاتل سفر کردم” و داستان‌هایی از “چی به من گفت”، و غیره، از خودش در میاره. می‌دونم این کارها چطور انجام میشه. من خودم در “خاطراتم” این کارو می‌کنم. گرچه اون باهوشه. اسم زنی که تو خونه‌ی من کشته شده رو کشف کرده- یک رقاص روسی به نام نادینا.

پلیس باور داره رایبورن می‌تونست در قطار دوشنبه به رودزیا باشه. اون‌ها با آدم‌های در طول مسیر تماس برقرار کردن و هیچ کس با مشخصات اون پیدا نشد. ولی معنی زیادی نداره.

اون مرد جوون و باهوشیه و آفریقا رو میشناسه. احتمالاً خودش رو شبیه یه پیرزن محلی کرده.

در هر صورت، اَن بدینج‌فلد دنبالش می‌گرده. میخواد شهرت پیدا کردن اون، برای خودش و دیلی باجت باشه. زن‌های جوون این روزها خیلی خونسردن. بهش پیشنهاد دادم که این یه عمل غیرزنانه هست. اون خندید و به من گفت اگه اونو پیدا کنه، باعث میشه ثروت به دست بیاره.

فردا از بچوانلند رد میشیم. گرد و خاک وحشتناک خواهد بود. همچنین در هر ایستگاه‌ بچه‌های کوچیک محلی میان و سعی می‌کنن حیوانات چوبی که خودشون درست کردن رو بفروشن. کمی میترسم که خانم بلیر کنترلش رو از دست بده.

این اسباب‌بازی‌ها جاذبه‌ی عجیبی دارن که ممکنه باعث بشه قادر به رد کردنشون نباشه.

شب جمعه

همونطور که می‌ترسیدم. خانم بلیر و اَن ۴۹ تا حیوون چوبی خریدن!

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWENTY ONE

Extract from the diary of Sir Eustace Pedler.

Pagett got a secretary for me - a woman called Miss Pettigrew. I have never seen a woman with such a hard face! She must be nearly forty, wears old-fashioned glasses and sensible boots and she is so organized she will drive me mad.

At the moment I am travelling to Rhodesia with a group of women. Race goes off with the two best-looking, of course, and leaves me with the one with sensible boots! And this is my private carriage, not Race’s.

All afternoon Anne Beddingfeld has been looking out of the window with Race, admiring the beauty of the Hex River Valley. Perhaps she is afraid of Miss Pettigrew. I don’t blame her. There is nothing attractive about Miss Pettigrew - she is a frightening female with large feet, more like a man than a woman.

I am going to stop working on my “Memories”. Instead, I shall write a short article - ‘Secretaries I have had’. 1, A murderer running from justice. 2, A man who has done something bad in Italy. 3, Miss Pettigrew, who, I have no doubt, is really a dangerous criminal! Probably one of Pagett’s Italian friends. I am sure that one day the world will find out that Pagett has been making fools of us all.

I went to join the women, expecting to be welcomed happily. But they were both fascinated by one of Race’s traveller’s stories.

I think I should call this carriage not ‘Sir Eustace Pedler and Party’, but ‘Colonel Race and Harem.’

‘I’m glad we came up here in daylight,’ cried Anne Beddingfeld.

It was a wonderful sight. There were great mountains all around us, through which the train turned and twisted upwards.

‘Is this the best train in the day to Rhodesia?’ asked Anne.

‘In the day?’ laughed Race. ‘My dear Miss Anne, there are only three trains a week. Mondays, Wednesdays, and Saturdays. We won’t arrive at Victoria Falls until next Saturday.

‘How long are you going to stay at the Falls, Sir Eustace?’ Mrs Blair asked.

‘That depends on what is happening in Johannesburg,’ I said. ‘In England I pretend to be an expert on South African politics. But from what I hear, Johannesburg will be a very unpleasant place to visit in about a week’s time. I don’t want to find out what life is like in a revolution.’

Thursday night

We have just left Kimberley, and Anne Beddingfeld has told us a surprising secret. It seems that she is in fact a reporter working for a newspaper. She sent a long telegram from De Aar this morning. All the time she has been looking for ‘the Man in the Brown Suit’. She did not know who he was on the Kilmorden - in fact, she hardly had the chance to find out, but she’s now very busy reporting: ‘How I travelled out with the Murderer’, and inventing stories of ‘What he said to me’, etc. I know how these things are done. I do them myself, in my ‘Memories’. She’s clever, though. She has discovered the name of the woman who was killed in my house - a Russian dancer called Nadina.

The police believe that Rayburn might have been on Monday’s train for Rhodesia. They contacted people all along the line and nobody of his description was found, but that doesn’t mean a lot.

He’s a clever young man and he knows Africa. He has probably changed himself into an old native woman.

Anyway, Anne Beddingfeld is looking for him. She wants the fame of discovering him for herself and the Daily Budget. Young women are very cold-blooded nowadays. I suggested to her that it was an unwomanly action. She laughed, and told me that if she found him, she would make her fortune.

Tomorrow we shall be going through Bechuanaland. The dust will be terrible. Also at every station little native children come and try to sell wooden animals that they make themselves. I am rather afraid that Mrs Blair may lose control of herself.

There is a strange attraction about these toys that may make her unable to refuse them.

Friday evening.

As I feared. Mrs Blair and Anne have bought forty-nine wooden animals!

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.