کاخ بنفش

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: فیلم در لوس آنجلس / فصل 1

کاخ بنفش

توضیح مختصر

ساموئل مدت زمانی طولانی هست که کاری نداره و به سینما میره. در برگشت با بازیگر فیلم روبرو میشه.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

کاخ بنفش

زن با موهای بلوند پلاتینی و چشم‌های سبز انگشت کوچیکش رو توی دهنش گذاشت.

گفت: “هی! به عنوان یک مرد مسن زیاد هم بد قیافه نیستی!” یک جرعه از شامپاین تو لیوانش خورد. بعد لبخند زد. اون لبخند زد و بعد یهو قیافش عوض شد. قبلش مثل یه بچه بازیگوش به نظر می‌رسید، حالا یه زن زیبا بود. اون استخوان‌های گونه‌ی بلند زیر چشم‌های سبز زیباش داشت. یک دماغ بلند و صاف، و یک دهن بزرگ. موهای بلوند براقش کوتاه بودن. وقتی صاف به من نگاه می‌کرد، چشم‌هاش می‌درخشید.

اون ادامه داد: “آره، تو واقعاً زیاد هم بد نیستی. یه چیزی رو میدونی، آقا؟! من میتونم عاشق مردی مثل تو بشم.”

چی می‌تونستم بگم؟ من در اوایل سی سالگی بودم. خوب، این چیزی هست که به مردم میگم. حقیقت اینه که نزدیک ۴۰ سال سن دارم. و زنی که بهش نگاه میکردم حتی یک روز هم بیشتر از ۲۳ سال سن نداشت. زن‌های زیادی در حیطه کاری دیدم، ولی به ندرت یکی به زیبایی اون دیدم. در موارد کمی هم که یک جذاب واقعی دیدم، مطمئناً دلش نمی‌خواست کاری به کار من داشته باشه.

ولی با این حال زن منظوری داشت. من بد قیافه نیستم. موهای تیره، چشم‌های قهوه‌ای، دندون‌های خوب و لباس‌های خوبی هم دارم. و همیشه سعی می‌کنم رو فرم باشم. هفته‌ای سه روز باشگاه میرم. درسته که صورتم نشانه‌هایی از زمان بوکسور مبتدی بودنم رو داره. جاهای زخم کوچیکی اطراف چشم‌هام هست و دماغم از وقتی یه نفر تو دعوا شکستتش، دیگه صاف نیست.

زن ادامه داد: “تنها مشکل شغلته. تو شغل تو هیچ کس پولدار نمیشه و من چیزهای گرون‌قیمت رو دوست دارم.”

و دوباره لبخند زد. اون یه منظور دیگه هم داشت! مطمئن بودم که اون پول زیادی خرج میکنه و من هم پولدار نیستم.

من یک کاراگاه خصوصی هستم. یک کاراگاه خصوصی در لس‌آنجلس کالیفرنیا. مشتری‌های من افرادی از حاشیه جامعه لس‌آنجلس هستن. محافظت، امنیت، باج‌گیری، فساد، افراد گمشده، جرایم کوچیک چیزهایی هستن که من هر روز باهاشون مواجهم. گاهی اوقات پرونده‌های قتل هم انجام میدم. تنها کاری که انجام نمیدم، پرونده‌ی طلاق و مشکلات ازدواج هست.

زندگی من آسون نیست. ولی معمولاً هر ماه پول کافی برای پرداخت اجاره آپارتمان و دفترم رو دارم. ولی هیچ جایی تو زندگیم برای زنی که میلیون‌ دلاری به نظر میرسه و طوری لباس میپوشه انگار میلیون‌ها دلار پول داره، نیست. و زنی که همون لحظه نگاهش میکردم، به طور واضح یکی از همون زن‌ها بود!

بلوند گفت: “با این حال، به درک.” لیوان شامپاینش رو گذاشت زمین و یک قدم به طرف من اومد. “زود باش، چارلی. ما امشب تنهایم. منو ببوس.”

چارلی؟ اسم من چارلی نیست. اسم لنی هست. لنی ساموئل. بعضی‌ها لن صدام می‌کنن. با این حال نمی‌خواستم بحث کنم. بلند شدم و یک قدم به طرف بلوند رفتم.

صدای یه مرد داد کشید: “هی، مرد! بشین!”

بلوند لبخند زد. من دستام رو باز کردم.

مرد دوباره فریاد زد: “هی، مرد! بهت گفتم بشین!”

به طرف بلوند زیبای چشم سبز رفتم. بعد یه دست روی شونه‌ام احساس کردم.

صدا گفت: “بشین، حالا.”

برگشتم. یه مرد پشت سرم ایستاده بود که بلندتر و سنگین‌تر از من بود. من یک متر و نود سانت قد و بیش از نود کیلو وزن دارم که همش ماهیچه‌ست! ولی این طرف از هر جهت بزرگ‌تر از من بود، و عصبانی بود.

داد کشید: “بشین، آدم. اگه اونجا بایستی نمی‌تونم پرده سینما رو ببینم.”

من نشستم و دوباره به پرده سینما نگاه کردم. حالا بازیگر بلوند داشت یه مرد رو می‌بوسید. یه صحنه‌ی کلوزآپ بود. زن سی متر از من فاصله داشت و صورتش پنج متر بالاتر بود. اسمش گیل لین بود. جذاب‌ترین بازیگر زن هالیوود و این نزدیکترین صحنه‌ای بود که ازش دیده بودم!

به مردی که پشتم نشسته بود، گفتم: “متاسفم، مرد! فکر کنم جوگیر شدم!”

من زیاد به سینما میرم. مخصوصاً وقتایی که کار و کاسبی بده. و دقیقاً هم همون موقع کار و کاسبی بد بود. آخرین پرونده کاریم چند هفته قبل تموم شده بود. یه نفر یه اسب مسابقه رو از یه زن زیبا دزدید بود. من اسب رو پیدا کردم ولی پولی نداشتم. از همون موقع، دفترم رو مرتب کردم، ماشینمو تمیز کردم، زیاد به باشگاه رفتم و منتظر موندم تا تلفن زنگ بزنه. تلفن زنگ نزد. هیچ مشتری جدیدی نداشتم. بنابراین اغلب روزها به سینما می‌رفتم.

فیلم تموم شد و چراغ‌ها روشن شدن. بلند شدم و به دستشویی مردها رفتم. یه آینه قدی اونجا بود و جلوش ایستادم و به خودم نگاه کردم. درست بود- بد قیافه نبودم. یک کت چرم مشکی، یک پیراهن چهارخونه روشن و یک شلوار مشکی نو پوشیده بودم. چکمه‌های قهوه‌ای تیمبرلند تیپم رو کامل می‌کرد .

عینک آفتابیم رو در آوردم و به چشمم زدم. تو آینه گفتم: “باحاله!” و از سالن سینما بیرون رفتم.

کمی قبل از نیمه شب بود و به این نتیجه رسیدم که به عینک آفتابی نیازی ندارم. دور زدم و به پارکینگ رفتم و سوار کرایسلر خاکستری قدیمیم شدم و به آرومی درحالیکه به این فکر می‌کردم که چیکار کنم، از کنار بارها و کلوپ‌ها گذشتم. برای رفتن به رختخواب خیلی زود بود، ولی برای زنگ زدن به دوست‌ها و قرار گذاشتن هم خیلی دیر بود. حوصلم سر رفته بود. می‌خواستم یه اتفاقی بیفته.

داشتم از کنار کاخ بنفش، گرون قیمت‌ترین کلوپ لس‌آنجلس رد میشدم که یه اتفاقی افتاد. یک ماشین روباز سفید براق یهو از پیاده‌رو اومد بیرون. ترمز کردم و کرایسلر ایستاد. ولی ماشین سفید نایستاد. من کنار کرایسلر رو با یه صدای خیلی بلند کوبیدم!

من طوریم نشده بود. از ماشین پیاده شدم. کرایسلر هم طوریش نشده بود. دیگه همچین ماشین‌هایی نمی‌سازن. ولی ماشین سفید و راننده‌اش خوب نبودن. جلوی ماشین بدجور داغون شده بود و روغن از زیر موتور می‌رفت زمین. راننده هنوز پشت فرمان نشسته بود و کمی خون رو صورتش بود.

راننده ماشین سفید یک کت و شلوار شیک پوشیده بود و موهای کوتاه و خوب اصلاح شده داشت. تقریباً بیست و پنج ساله به نظر می‌رسید، ولی موهاش جوگندمی بودن.

بعد از چند لحظه، در ماشین رو باز کرد. با یه چهره خشمگین به طرف من اومد.

گفت: “کاری می‌کنم پول اینا رو بدی.”

سعی کرد بازوم رو بگیره. نفسش بوی ویسکی می‌داد. سعی کرد منو بزنه. اون سعی کرد، ولی موفق نشد. من قبلاً بوکسر بودم و این مرد هم مست بود. کشیدم عقب، جاخالی دادم. داشتم مرد رو میزدم بیفته رو زمین که یهو چشماشو بست و افتاد. من بهش دست نزده بودم.

یه دست روی شونه‌ام احساس کردم.

صدا گفت: “اون مرد یه احمقه!”

برگشتم. یه زن با موهای بلوند پلاتینی و چشم‌های سبز زیبا بود.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ONE

The Purple Palace

The woman with platinum blonde hair and green eyes put her little finger in her mouth.

‘Hey!’ she said. ‘For an old guy, you’re not bad-looking. She sipped some champagne from her glass. Then she smiled. She smiled, and suddenly her whole face changed. Before, she had looked like a naughty child. Now she was a beautiful woman. She had high cheek-bones below her beautiful green eyes. She had a long, straight nose and a wide mouth. Her shiny blonde hair was cut short. Her eyes were shining as she looked straight at me.

‘Yeah!’ she went on. ‘You really don’t look too bad. Do you know something, mister? I could fall for a guy like you.’

What could I say? I’m in my early thirties - well, that’s what I tell people. The truth is that I’m nearer forty, and the woman I was looking at couldn’t have been a day more than twenty-three. I meet lots of women in my line of work, but I rarely meet anyone as beautiful as this one. And on the few occasions when I have met a real stunner, she certainly hasn’t wanted to have anything to do with me.

Still, the woman had a point. I’m not bad-looking - dark hair, brown eyes, good teeth, nice clothes. And I’ve kept myself in shape. I go to the gym three times a week. It’s true that my face shows the marks of my time as an amateur boxer. There are some small scars round my eyes, and my nose isn’t quit straight any more - somebody broke it in a fight.

‘The only problem,’ the woman continued, ‘is your job. No one ever got rich by doing your job. And I like expensive things.’

She smiled again. She had another point! I was sure that she spent a lot of money, and I certainly wasn’t rich.

I’m a private investigator - that is, a private detective - in Los Angeles, California. My clients are often people who live on the edges of L.A. society. Protection, security, blackmail, corruption, missing persons, small crimes - these are the things I deal with every day. Sometimes, I even have a murder case. The only jobs I don’t do are divorce cases and marriage problems.

My life isn’t easy, but there is usually enough money each month to pay the rent for my apartment and the rent for my office. But there isn’t any place in my life for a woman who looks like a million dollars and dresses as if she had a million dollars. And the woman I was looking at now was obviously one of those!

‘Still, what the hell,’ the blonde said. She put down her glass of champagne and took a step towards me. ‘Come on, Charlie, we’re alone tonight. Kiss me.’

Charlie? My name’s not Charlie. It’s Lenny, Lenny Samuel. Some people call me Len. Still, I wasn’t going to argue. I stood up and took a step towards the blonde.

‘Hey, fella, sit down!’ a man’s voice shouted.

The blonde smiled. I opened my arms.

‘Hey, fella! I told you to sit down!’ the man shouted again.

I stared into the blonde’s beautiful green eyes. Then I felt a hand on my shoulder.

‘Sit down! Now!’ the voice said.

I turned around. The man standing behind me was taller than me, and heavier. I’m one-metre-ninety tall, and I weigh just over ninety kilos - all muscle! But this guy was bigger than me in every way. And he was angry.

‘Sit down, fella!’ he shouted. ‘I can’t see the screen it you stand there!’

I sat down and I looked up at the movie screen again. Now the blonde actress was kissing a man. It was a close-up shot’. The woman was thirty metres away from me and her face was five metres high. Her name was Gail Lane. She was the hottest actress in Hollywood, and this was the closest I had ever got to her!

‘I’m sorry, fella,’ I said to the man behind me. ‘I guess I got carried away.’

I go to the movies a lot, especially when business is bad. And just then, business was very bad indeed. My last case had ended a few weeks before. Someone had stolen a racehorse from a beautiful woman. I’d found the horse, but I hadn’t any money. Since then, I’d tidied my office, cleaned my car, gone to the gym a lot, and waited for the phone to ring. It hadn’t rung. I didn’t have any new clients. So, most days, I went to the movies.

The movie ended and the lights came on. I got up and went to the men’s washroom. There was a floor-to-ceiling mirror there, and I stood in front of it and looked at myself. It was true - I wasn’t bad-looking. I was wearing a black leather jacket, a bright checked shirt and a pair of new black trousers. My brown Timberland boots completed the picture.

I took out my dark glasses and put them on. ‘Cool!’ I said to the mirror, and I walked out of the movie theatre.

It was just before midnight. I decided that I didn’t need the dark glasses. I walked round the corner to the parking lot, and I got into my old grey Chrysler. Then I drove slowly past the bars and clubs, trying to decide what to do. It was too early to go to bed. But it was too late to start calling friends to see if they wanted to go out. I was bored. I wanted something to happen.

I was just passing the Purple Palace, one of L.A.’s most expensive nightclubs, when something did happen. A shiny, white open-top car suddenly pulled out from the sidewalk. I hit the brakes and the Chrysler stopped. But the white car didn’t stop. It hit the side of the Chrysler with a loud crash!

I was OK. I got out of the car. The Chrysler was OK too - they don’t make cars like that anymore. But the white car wasn’t OK and neither was its driver! The front of the car was badly smashed, and oil was running out from under the engine. The driver was still sitting at the wheel and there was some blood on his face.

The driver of the white car was wearing a smart suit and he had short, well-cut hair. He looked about twenty-five, but his hair was steel grey.

After a few moments, he opened the car door. He walked towards me with an angry face.

‘I’m going to make you pay for this,’ he said.

He tried to grab my arm. His breath smelt of whisky. Then he tried to hit me. He tried, but he didn’t succeed. I used to be a boxer, and this man was drunk! I leant back, and the blow missed. I was about to knock the man to the ground, when he suddenly closed his eyes and fell over. I hadn’t touched him.

I felt a hand on my shoulder.

‘That guy’s a fool,’ a voice said.

I turned around. It was a woman with platinum blonde hair and beautiful green eyes!

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.