محافظان

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: فیلم در لوس آنجلس / فصل 6

محافظان

توضیح مختصر

ساموئل با گیل لین و محافظ‌هاش آشنا میشه و شروع به کار میکنه.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

محافظان

سکوت زیادی در ست حاکم بود. ریک و من به زن بلوند روی زمین زل زده بودیم. بعد آدم‌ها از جهت‌های مختلف اومدن. ریک کنترل اوضاع رو دست گرفت.

ریک داد کشید: “عقب بایستید! آمبولانس خبر کنید!”

من به سرعت به پشت جمعیت بازیگرها و کارشناس‌های فنی که اومدن و دور زن ایستادن هول داده شدم. به آرومی ازشون فاصله گرفتم. کاری از دست من بر نمیومد.

با خودم فکر کردم: “گیل مرده. اون جلوی من مرد و من کسی هستم که باید ازش محافظت می‌کردم.”

احساس خیلی بدی داشتم. میخواستم از گیل لین محافظت کنم. فقط یکبار دیده بودمش، ولی خیلی ازش خوشم میومد. حتی اگه انتخاب دوست‌پسرش رو نمی‌پسندیدم.

با ناراحتی به طرف ست‌های دیگه‌ای که اونروز استفاده نمیشدن رفتم. بعد از یک دقیقه، به ستی که شبیه داخل یک خونه‌ی ژاپنی بود رسیدم. شبیه یک اتاق واقعی بود، ولی سقف نداشت و فقط سه تا دیوار داشت. چند تا در داشت که باز نمیشدن. جایی برای رفتن نبود و من هم حالا جایی برای رفتن نداشتم! با مرگ گیل کار من هم قبل از این که شروع بشه تموم شده بود.

اتاق ژاپنی رو ترک کردم و به آرومی به قدم زدن به طرف ست‌های نیمه‌ساخته و فضای باز ادامه دادم. استودیوی شماره نه به اندازه یک انبار هواپیما بود و چند تا بوئینگ ۷۴۷ میتونست داخلش پارک بشه.

ده دقیقه بعد چیزی دیدم که باور کردنش سخت بود! دیدمش- گیل رو! فقط برای یک لحظه، موهای بلوند روشنش رو وقتی در انتهای ساختمون باز و بسته شد دیدم.

باورم نمیشد. به آرومی و با دقت به طرف در رفتم. به زودی متوجه شدم که دارم به یک ردیف از اتاق‌های پرو- اتاق‌هایی که بازیگرها لباس‌هاشون رو عوض می‌کنن و در طول فیلم‌برداری منتظر می‌مونن، نگاه می‌کنم. هر اتاق پرو یه در و یه پنجره داشت. چراغ داخل یکی از اتاق‌ها روشن بود. هر چند همه اتاق‌های دیگه خالی و تاریک بودن.

بی‌صدا به طرف پنجره‌ای که چراغش روشن بود رفتم و داخل رو نگاه کردم. گیل لین کنار میز با یک فنجان تو دستش نشسته بود. صورتش خیس بود و چشم‌هاش برق میزدن. اون داشت گریه میکرد.

زمانی برای فکر کردن به این که چی میبینم رو نداشتم. وقتی داشتم از پنجره نگاه میکردم، یه نفر بازوی راستم رو گرفت و به پشتم پیچوند. برگشتم و سعی کردم کسی که بهم حمله میکنه رو بگیرم. اشتباه بود. به پام از زیر لگد زد. افتادم زمین و کسی که بهم حمله می‌کرد پرید روم. من سعی کردم و تلاش کردم خودمو آزاد کنم. ولی صورتم به کف زمین فشار داده شد و بازوی راستم هنوز دست کسی که بهم حمله میکرد بود و حالا زانوش رو پشت گردنم گذاشته بود.

سعی کردم برگردم، ولی نتونستم. ولی بازوی چپم هنوز آزاد بود. بنابراین دستمو دراز کردم پشتم و پاش رو گرفتم. تا می‌تونستم پا رو محکم پیچوندم. یک صدای جیغ درد از کسی که بهم حمله می‌کرد اومد و من سریع از پشتم هولش دادم. بعد شیرجه رفتم و شخص رو از پشت گرفتم. کسی که بهم حمله میکرد رو در حالیکه هر دو بازوش رو پشتش گرفته بودم، سر پا نگه داشتم.

حمله کننده یهو شروع کرد به لگد زدن پاهام.

گفتم: “بی‌حرکت بمون وگرنه بدجور می‌زنمت.”

صدای پشت سرم گفت: “واقعاً؟” صدای یه زن بود.

بعد دو تا مشت خورد پایین کمرم. دردش وحشتناک بود. بعد انگشت‌های یه نفر پایین گردنم، درست بالای شونه‌هام فشار داده شد. کسی که گرفته بودم رو ول کردم و با سرعتی که می‌تونستم برگشتم. درست به موقع تا لگدی که به سرم میخورد رو بگیرم. چرخیدم و محکم خوردم زمین. بعد دیگه هیچی نفهمیدم!

وقتی بیدار شدم هنوز رو زمین دراز کشیده بودم. یه زن روی سینه‌ام نشسته بود و پایین نگهم داشته بود، و یه زن دیگه روی پاهام نشسته بود.

گفتم: “بذارید برم. میتونم توضیح بدم که چرا اینجام.”

زن روی سینه‌ام گفت: “جوزی زخمی شده و تو اینجا داری از پنجره اتاق پرو گیل داخل رو نگاه می‌کنی. اون موهای تیره داشت و کت و شلوار پوشیده بود. “و کارت عبور هم نداری.” ادامه داد: “همین‌جایی که هستی میمونی تا اینکه یه نفر از حفاظت بیاد.”

همونطور روی زمین دراز کشیدم، که به نظر می‌رسید زمان زیادی طول بکشه. بعد صدای پا شنیدم.

یه صدا گفت: “پس شما فکر می‌کنید گرفتینش.” صدا رو می‌شناختم. ریک بود.

زن از روی من بلند شد.

زن مو تیره گفت: “اینهاشش! ببریدش اونور!”

به ریک نگاه کردم.

گفتم: “متاسفم، ریک. گم شدم.” و بعد به دو تا زن شاره کردم. “این حیوون‌ها بهم حمله کردن.”

ریک گفت: “خیلی‌خوب. بذار اَنی و آرابلا، محافظ‌های خانم لین رو بهت معرفی کنم.” اون به نوبت به زن‌ها اشاره کرد. “بهت گفته بودم که کارشون خوبه.”

اَنی موهای تیره داشت. آرابلا موی قرمز داشت و مثل انی کت و شلوار پوشیده بود.

آرابلا با عصبانیت پرسید: “و اون کیه؟”

ریک جواب داد: “اسمش لنی ساموئل هست. اون مشاوره خانم لین هست. درباره نحوه رفتار مثل کارآگاه خصوصی بهش مشاوره میده.”

آرابلا خندید. “واقعاً؟ چی میدونه؟ ما خیلی آسون گرفتیش!”

پریدم وسط حرفش. “صبر کن! چی شد؟ گیل لین نمی‌تونه همزمان در دو مکان مختلف باشه. اگه گیل این تو در اتاق پروش هست، اونی که اونجا سر ست هست کیه؟”

ریک توضیح داد: “شخصی که این اتفاق براش افتاد، اسمش جوزی هست. اون نمرده، ولی بدجور زخمی شده. اون بدلکار گیل هست. کسی که صحنه‌های خطرناک رو به جای گیل بازی میکنه. طنابی که بهش وصل بود پاره شد. یه حادثه وحشتناک بود.”

گفتم: “یا یه اخطار!” به آرومی بلند شدم. پشتم و گردنم درد میکرد. با انی و آرابلا دست دادم. اضافه کردم: “می‌بینم که از خانم لین خوب محافظت میشه.”

آرابلا با عصبانیت جواب داد: “آره. زمان‌هایی که بخواد ازش محافظت بشه.”

پرسیدم: “منظورت چیه؟”

انی گفت: “گاهی‌وقت‌ها شب‌ها بدون ما میره بیرون. اون موقع‌ها نمیتونیم ازش محافظت کنیم.” اون هم عصبانی بود.

گفتم: “شاید بعد از این حادثه بیشتر مراقب باشه.”

ریک گفت: “دوست دارم آقای ساموئل رو به خانم لین معرفی کنم. ولی شاید الان زمان خوبی نباشه.”

انی گفت: “گیل به خاطر اتفاقی که برای جوزی افتاده خیلی ناراحته. ولی ازش می‌پرسم که می‌خواد آقای ساموئل رو چند دقیقه ملاقات کنه یا نه. فکر کنم دیگه امروز فیلمبرداری نشه.”

انی رفت داخل اتاق پرو و در رو پشت سرش بست. ما بیرون در سکوت منتظر موندیم. بعد در باز شد.

انی گفت: “خانم لین چند دقیقه آقای ساموئل رو می‌بینه.نمیتونه زیاد صحبت کنه. حالش خوب نیست.”

پشت‌ سر انی رفتم داخل اتاق پرو. گیل کنار میز نشسته بود و دستش دستمال داشت. بالا رو نگاه کرد و چشم‌های سبزش پر از نگرانی بودن. دستشو دراز کرد.

با صدای آرومی گفت: “از ملاقات‌تون خوش‌وقتم. متاسفم، من خیلی ناراحتم. جوزی هم دوستم بود هم بدلکارم.”

ریک توضیح داد: “آقای ساموئل درباره اینکه چطور مثل یک کارآگاه خصوصی رفتار کنید بهتون مشاوره میده.”

آرابلا با صدای آرومی خندید.

گیل دوباره با دقت بیشتری نگام کرد. چشم‌های زیباش رو که بهم خیره شده بودن رو حس میکردم.

پرسید: “ما قبلاً همدیگه رو ندیدیم؟”

من یک دقیقه فکر کردم. آرابلا و انی وقتی گیل بدون اونها بیرون می‌رفت عصبانی می‌شدن- برای مثال وقتی با مایک دیواین بیرون می‌رفت.

جواب دادم: “نه، خانم لین.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SIX

The Bodyguards

There was a moment of silence on the set. Rik and I stared at the blonde woman on the floor. Then people came running from all directions. Rik took charge.

‘Stand back!’ Rik shouted. ‘Get an ambulance!’

I was quickly pushed to the back of the crowd of actors and technicians who came and stood around the woman. I walked slowly away from them. There was nothing I could do.

‘Gail is dead,’ I thought. ‘She died in front of me, and I’m the man who was going to protect her.’

I felt terrible. I had wanted to protect Gail Lane. I had only met her once, but I had liked her very much, even if I didn’t admire her choice of boyfriend.

Sadly, I walked towards some other sets which were not in use that day. After a minute, I came to one which was like the inside of a Japanese home. It looked like a real room, but there was no ceiling and there were only three walls. There were several doors which didn’t open - there was nowhere to go. And I had nowhere to go now! Because of Gail’s death, my job had finished before it had really started.

I left the Japanese room and walked slowly on, through half-built sets, and across open spaces. Studio Nine was the size of an aircraft hangar, and several Boeing 747s could have been parked inside it.

Ten minutes later, I saw something that I didn’t believe! I saw her - Gail! Just for a moment, I saw her bright blonde hair, as a door near the end of the building opened and closed.

I couldn’t believe it! Slowly and carefully, I walked towards the door. Soon I realized that I was looking at a row of dressing-rooms - the rooms where actors change their clothes and wait during shooting. Each dressing-room had a door and a window. There was a light on inside one of the rooms, though all the others were dark and empty.

I stepped quietly over to the lighted window and looked in. Gail Lane was sitting at a table with a cup in her hand. Her face was wet and her eyes were shiny. She had been crying.

I didn’t have time to think about what I could see. As I looked through the window, someone grabbed my right arm and twisted it behind my back. I turned round and tried to grab my attacker. That was a mistake! My feet were kicked from under me. I fell to the floor and my attacker jumped on top of me. I struggled and I tried to get free. But my face was pressed against the floor, and the attacker was still holding my right arm. And now they had their knee on the back of my neck.

I tried to turn over. That didn’t work. But my left arm was still free, so I reached behind my back and grabbed hold of a foot. I twisted the foot as hard as I could. There was a scream of pain from my attacker, and I quickly pushed them off my back. Then I dived, grabbing the person from behind. I forced the attacker to stand up with both arms held behind them.

The attacker suddenly started kicking my legs.

‘Stand still or I’ll really hurt you,’ I said.

‘Oh yes?’ a voice said behind me. It was a woman’s voice.

Then two fists hit me, low down on my back. The pain was terrible. Next, someone’s fingers stabbed at the base of my neck, just above my shoulders. I let go of the person I was holding, and turned as quickly as I could. I turned just in time to receive a kick to the head. I spun around and fell heavily to the floor. Then I knew nothing!

When I woke up, I was still lying on the floor. A woman was sitting on my chest, holding me down. Another woman was sitting on my legs.

‘Let me get up,’ I said. ‘I can explain why I’m here.’

‘Josie’s just been injured, and you’re here looking into Gail’s dressing-room window,’ the woman on my chest said. She had shiny dark hair and was wearing a suit. ‘And you haven’t got a pass,’ she went on. ‘You’ll stay where you are until someone from security comes’

I lay on the floor for what seemed to be a long time. Then I heard footsteps.

‘So you think you’ve caught him,’ a voice said. I knew that voice. It was Rik.

The women got off me.

‘There he is,’ said the dark-haired woman. ‘Take him away!’

I looked up at Rik.

‘Sorry, Rik,’ I said. ‘I got lost. And then,’ I pointed at the two women, ‘these animals attacked me.’

‘Fine,’ Rik said. ‘Let me introduce you to Annie and Arabella, Miss Lane’s bodyguards.’ He pointed at the women in turn. ‘I told you they were good.’

Annie was the one with dark hair. Arabella had red hair and she was wearing a suit like Annie’s.

‘And who is he?’ Arabella asked angrily.

‘His name is Lenny Samuel. He’s an adviser for Miss Lane,’ Rik replied. ‘He’s going to advise her on how to behave like a private detective.’

‘Oh, really!’ Arabella laughed. ‘What does he know?’ We caught him easily enough!’

‘Wait!’ I interrupted. ‘What’s happened? Gail Lane can’t be in two places at the same time. If Gail is here in her dressing-room, who was that over there on the set?’

‘The person who had the accident is called Josie. She’s not dead, but she’s quite badly injured. She was Gail’s stunt-double - someone who did the most dangerous parts of Gail’s acting,’ Rik explained. The rope she was attached to broke. It was a terrible accident.’

‘Or a warning,’ I said. I stood up slowly. My back and neck hurt. I shook hands with Annie and Arabella. ‘I can see that Miss Lane is well protected,’ I added.

‘Yeah - when she wants to be,’ Arabella replied angrily.

‘What do you mean?’ I asked.

‘Sometimes she goes out at night without us,’ Annie said. ‘We can’t protect her then!’ She was angry too!

‘Perhaps, after this accident, she’ll be more careful,’ I said.

‘I’d like to introduce Mr Samuel to Miss Lane,’ Rik said. ‘But perhaps this isn’t a good time.’

‘Gail is very upset about Josie’s accident,’ Annie said. ‘But I’ll ask her if she’ll meet Mr Samuel for a few minutes. I guess there won’t be any more shooting today.’

Annie went into the dressing-room and closed the door behind her. We waited outside in silence. Then the door opened.

‘Miss Lane will meet Mr Samuel for a few minutes. She can’t talk for long - she doesn’t feel well,’ Annie said.

I followed Annie into the dressing-room. Gail was sitting at a table, holding a handkerchief. She looked up, and those green eyes were full of worry. She held out her hand.

‘I’m pleased to meet you,’ she said in a low voice. ‘I’m sorry, I’m very upset. Josie was a friend as well as my double.’

‘Mr Samuel will be advising you on how private detectives behave,’ Rik explained.

Arabella laughed quietly.

Gail looked at me again more closely. I could feel her beautiful eyes staring at me.

‘Haven’t we met before?’ she asked.

I thought for a moment. Arabella and Annie got angry when Gail went out without them - when she went out with Mike Devine, for example.

‘No, Miss Lane,’ I replied.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.