پل روی گلدن هورن

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: فیلم در لوس آنجلس / فصل 17

پل روی گلدن هورن

توضیح مختصر

مرسدس ماشین ساموئل و گیل رو در خیابان‌های استانبول تعقیب می‌کنه و بهشون تیراندازی می‌کنه.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفدهم

پل روی گلدن هورن

به آینه نگاه کردم و دیدم که مرسدس کنار تراموایی که از جلوش رد میشه ایستاده. سرعتم رو کمی کم کردم و به راست پیچیدم و شروع به رانندگی به طرف مرکز شهر کردم. فکر کردم اگه تو یک مکان شلوغ باشیم، شخص کنار راننده داخل مرسدس دوباره از تفنگش استفاده نمیکنه. هنوز به این فکر نکرده بودم که این دو نفر کی هستن و یا چرا می‌خوان ما رو بکشن.

سخت فکر کردم تا نقشه توی کتاب راهنما رو به یاد بیارم. با ماستانگ از خیابان‌های باریک به طرف ایستگاه قطار با سرعت حرکت کرد. مردم زیادی اینجا بودن و تمام مدت از بوق استفاده می‌کردم. از اونجایی که تمام راننده‌های دیگه هم همین کار رو می‌کردن، فایده‌ی زیادی نداشت. در استانبول همه بوق میزنن!

بعد، کمی آب بین دو تا ساختمان دیدم و متوجه شدم که کجا هستیم. نزدیک اسلکه‌ای بودیم که تمام کشتی‌های بسفر سفرشون رو از اونجا شروع میکنن.

ترق!

یک گلوله دیگه. فکر میکردم مرد داخل مرسدس در مناطق شلوغ دیگه از تفنگش استفاده نمیکنه. حدس خوبی نبود!

پایین به گیل که کف ماشین- امن‌ترین مکان ممکن، نشسته بود نگاه کردم. ماستانگ رو از بین جمعیت روندم به یک خیابان پهن‌تر کنار پل بسفر رسیدم. خیابونی عریضی که به پل گالاتا می‌رسید.

پل گالاتا از قسمتی از پل بسفر به اسم گلدن هورن می‌گذشت. وقتی نزدیک پل شدیم، به آینه نگاه کردم و دیدم که مرسدس دوباره خیلی بهمون نزدیک شده. ولی یه ماشین دیگه هم دیدم. یک فیات آبی کوچیک درست پشت مرسدس بود و خیلی با سرعت حرکت میکرد.

با خودم فکر کردم: “وای، نه! الان دو تا ماشین داره تعقیب‌مون میکنه.”

روبروم چراغ راهنمایی قرمز شد. چشام رو بستم و پام رو محکم به پایین فشار دادم. صحیح و سالم از چهارراه رد شدیم. پشت‌سرمون مرسدس و فیات کنار اتوبوس‌ها و کامیون‌ها که از جهت‌های دیگه رد میشدن ایستاده بودن. به گیل گفتم امن هست، میتونی بلند بشی. و از این که دیدم چقدر آروم شده خوشحال بودم.

از گوشه‌ی چشمم یک مانع آهنی شکسته دیدم. یک چراغ راهنمایی قرمز دیگه بود، ولی نایستادم. کمی بعد، روی پل رانندگی می‌کردم. میتونستم برج گالاتا رو اون طرف گلدن هورن ببینیم. اگه اون طرف پل می‌تونستیم از ماشین پیاده بشیم، می‌تونستیم بریم داخل خیابون‌های باریک نزدیک برج. میتونستیم از دست افرادی که سلاح داشتن فرار کنیم.

ولی یهو، مرسدس دوباره صد متر پشت سرمون روی پل بود. صدای آژیر شنیدم.

با خودم فکر کردم: “خوبه! پلیس رسید!”

روی پل عریضی بودیم که دو طرف‌مون آب بود. در عرض یک دقیقه به امنیت می‌رسیدیم. ولی بعد به آینه نگاه کردم و مرسدس رو دوباره درست پشت سرمون دیدم و فیات آبی هنوز هم پشت مرسدس بود.

ترق!

یک گلوله دیگه شلیک شد و گیل دوباره نشست کف ماشین. دیر یا زود یکی از این گلوله‌ها بهمون می‌خورد. به این نتیجه رسیدم که وقت مقابله رسیده. پل عریض بود و ترافیکی روش نبود. خیلی عجیب بود، ولی کمک می‌کرد! محکم ترمز کردم. خیلی آنی فرمان رو چرخوندم و از ترمز دستی استفاده کردم. ماشین رو کاملاً چرخوندم. حالا روبروی مرسدس بودیم. پام رو روی گاز فشار دادم و مستقیم به طرفش رفتم. راننده مرسدس کشید کنار تا بهم نخوره.

ماستانگ و مرسدس کمی به هم خوردن، ولی کافی بود! مرسدس یکوری شد و فیات آبی که پشت سرش بود، خورد بهش.

دوباره با ماستانگ دور زدم. و به طرف پل رانندگی کردم. ولی یهو متوجه شدم که ماشین داره یواش‌تر میره. داشتیم از یک تپه سراشیبی بالا می‌رفتیم و منظره روبروم عوض شده بود. دیگه نمی‌تونستم برج گالاتا رو ببینم. فقط آسمون آبی بود! بعد متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده. پل گالاتا داشت باز میشد!

پل گالاتا از دو قسمت تشکیل شده که میتونه از وسط باز بشه. هر طرف پل میتونه به طرف بالا حرکت کنه تا کشتی‌های بزرگ بتونن از گلدن هورن رد بشن. و حالا پل داشت باز میشد و ما داشتیم به طرف شکاف وسط پل حرکت می‌کردیم! داشتیم میرفتیم که از انتهای جاده بیفتیم پایین داخل آب.

ترمز کردم. لاستیک‌ها روی زمین کشیده شدن و درست رو لبه‌ی نصف پل ایستادیم.

از گیل که هنوز رو کف ماشین نشسته بود، پرسیدم: “حالت خوبه؟”

جواب داد: “خوبم. بیا از اینجا بریم!”

گیل بلند شد و روی صندلیش نشست. وقتی دید کجاییم گفت: “چی شده؟”

یک لحظه بعد، گیل در رو باز کرد و بعد جیغ کشید.

گفت: “لنی، پایین‌مون فقط آب هست. نمیتونم از ماشین پیاده بشم!”

سریع جواب دادم: “فکر کنم هر دو میتونیم از طرف من پیاده بشیم. باید قبل از اینکه ماشین بیفته توی آب امتحان کنیم.”

من درم رو باز کردم و سعی کردم پیاده بشم. ولی همین که حرکت کردم ماشین به جلو کج شد. ماستانگ درست روی انتهای جاده تاب می‌خورد. هر بار که من تکون می‌خوردم، ماشین هم تکون میخورد. تو ماشین گیر افتاده بودیم.

بعد به اتفاقی که پشت سرمون می‌افتاد نگاه کردیم. دو تا مرد با کت و شلوار تیره از فیات آبی پیاده شدن و کنترل اوضاع رو در دست گرفتن. راننده و کسی که کنارش بود رو از مرسدس کشیدن بیرون و تفنگ طرف رو گرفتن. حالا یکی از مردهای داخل فیات نگهبانی دو تا مردی که تیشرت قرمز پوشیده بودن رو میداد و اون یکی داشت با تلفن صحبت میکرد.

مردی که تلفن داشت به ماشین ما نگاه کرد. یه چیزی به همکارش گفت. و اون شروع کرد به بالا اومدن از پل به طرف ما. اون مجبور بود چهار دست و پا به طرف جلو بخزه.

وقتی دید ماستانگ داره در انتهای پل تاب میخوره، ایستاد. هنوز چند متر با ما فاصله داشت. ولی می‌دیدم که تقریباً ۳۰ ساله و خوش‌قیافه با چشم‌های روشن هست.

به گیل گفت: “شما باید خانم لین باشید. من بازرس کمال از پلیس استانبول هستم. سفارت خونتون از من خواسته تا مطمئن بشم تا وقتی در شهر ما هستید، کسی آسیبی بهتون نزنه.”

بعد به من نگاه کرد و پرسید: “چرا اومدید روی پل، آقا؟ میدونم مانع شکسته. ولی چراغ قرمز رو ندیدی؟ صدای آژیری که وقتی پل میخواد باز بشه میزنه رو نشنیدی؟”

نمی‌دونستم چی بگم، بنابراین فقط لبخند زدم.

بازرس کمال گفت: “خوب، تکون نخورید. کمی بعد شما رو از اون بالا میاریم پایین.”

نیازی نبود نگران بشه. قرار نبود ما تکون بخوریم.

دیدم که بازرس عقب عقب دوباره به طرف ورودی پل خزید. ترافیک سنگینی اونجا بود و جمعیت زیادی اونجا ایستاده بودن و ما رو تماشا می‌کردن. میخواستم بدونم بازرس کمال میخواد چیکار کنه. آوردن کامیون یا کرین این بالا روی سراشیبی غیر ممکن بود.

من و گیل نشستیم و منتظر موندیم. بعد گیل یهو شروع به صحبت با من کرد. اون سریع و جدی صحبت کرد.

این طور شروع کرد: “من تمام حقیقت رو درباره خودم بهت نگفتم. چیزی هست که باید بدونی.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SEVENTEEN

The Bridge Over the Golden Horn

I looked in the driving-mirror and saw that the Mercedes had been stopped by a tram which was crossing in front of it. I slowed down a little and turned right, starting to drive back towards the centre of the city. I thought that if we were in a crowded place, the passenger in the Mercedes wouldn’t use his gun again. I hadn’t even started to think about who these people were, or why they were trying to kill us.

I tried hard to remember the map from my guidebook. The Mustang raced through the narrow streets towards the railway station. There were more people here and I used the horn all the time. This didn’t help very much, as all the other drivers were doing the same. Everybody does it in Istanbul!

Then I saw some water between two buildings, and realized where we were. We were near the pier where all the Bosphorus ferries start their journeys.

Crack!

Another shot. I’d guessed that the man in the Mercedes wouldn’t use his gun in crowded places. It wasn’t a very good guess!

I looked down at Gail, who was sitting on the floor of the car - the safest place to be. I drove the Mustang through the crowds and came out on to a wider road by the side of the Bosphorus - the road which led to the wide Galata Bridge.

The Galata Bridge crosses the part of the Bosphorus which is called the Golden Horn. As we got near the bridge, I looked in the driving-mirror and saw that the Mercedes was very close to us again. But I also saw another car - a small blue Fiat. It was right behind the Mercedes, and going very fast.

‘Oh no!’ I thought. ‘There are two cars chasing us now.’

Ahead of me, a traffic light changed to red. I closed my eyes and put my foot down hard. We crossed the junction safely. Behind us, the Mercedes and the Fiat were stopped by the buses and trucks crossing in the other direction. I told Gail it was safe to get up, and I was pleased to see how calm she was.

Out of the corner of my eye, I saw a broken metal barrier. There was another red light, but I didn’t stop. In a moment, we were driving onto the bridge. We could see the Galata Tower on the other side of the Golden Horn. If we could get out of the car on the other side of the bridge, we could run into the narrow streets near the tower. We could escape the gunman.

But suddenly, the Mercedes was a hundred metres behind us again, following us onto the bridge. I heard the noise of a siren.

‘Good!’ I thought. ‘The police are coming.’

We were on the wide bridge, with the blue water beneath us. In one minute we would be safe! But then I looked in the mirror and I saw the Mercedes, right behind us again. And the blue Fiat was still behind the Mercedes.

Crack!

There was another shot and Gail got down onto the floor again. Sooner or later, one of these bullets was going to hit us. I decided the time had come to fight back. The bridge was wide and there wasn’t any other traffic on it. That was very strange, but it was useful! I braked hard, very suddenly. I pulled the steering wheel round and, using the handbrake, I turned the car right around. Now we were facing the Mercedes. I put my foot on the accelerator and I drove straight at it. The driver of the Mercedes tried to swerve to avoid a crash.

The Mustang and Mercedes just touched each other, but that was enough! The Mercedes skidded sideways and the blue Fiat, which was right behind it, crashed into it.

I turned the Mustang round again and started to drive back over the bridge. But suddenly, the car was going slower and slower. It was like climbing up a steep hill. And the view ahead was changing. I couldn’t see the Galata Tower any more - only sky! Then I realized what was happening. The Galata Bridge was opening!

The Galata Bridge is made in two halves - it can open in the middle. Each half of the bridge can swing upwards, so that big ships can pass along the Golden Horn. And the bridge was opening now, and we were driving towards the gap in the middle! We were going to drop off one end of the roadway, into the water below.

I hit the brakes. The tyres screamed and we stopped right on the end of our half of the bridge.

‘Are you OK?’ I asked Gail who was still on the floor.

‘Fine,’ she replied. ‘Let’s get out of here!’

She got up onto her seat. ‘What the hell!’ she said, when she saw where we were.

A moment later, Gail opened her door. Then she screamed.

‘There’s just water below me, Lenny,’ she said. ‘I can’t get out of the car!’

‘I think we can both get out on my side,’ I replied quickly. ‘We must try, before the car falls into the water.’

I started to open my door and started to get out, but as I moved, the car started to tip forward. The Mustang was balanced right on the end of the roadway. Every time I moved, the car moved too. We were trapped in the car.

Then we looked at what was happening behind us. Two men in dark suits had got out of the blue Fiat and they had taken charge. They had pulled the driver and the passenger out of the Mercedes, and they had taken the passenger’s gun. Now, one of the men from the Fiat was guarding the two men in red T-shirts, and the other was talking into a mobile phone.

The man with the phone looked at our car. He said something to his partner and he started to climb up the bridge towards us. He had to crawl forward on his hands and knees.

He stopped when he saw that the Mustang was balanced on the end of the bridge. He was still a few metres away from us, but I could see that he was about thirty, a handsome man with bright eyes.

‘You must be Miss Lane,’ he said to Gail. ‘I’m Sergeant Kamal of the Istanbul police. Your embassy asked me to make sure that nobody hurt you while you were in our city.’

Then he looked at me. ‘Why did you drive onto the bridge, sir?’ he asked. ‘I know the barrier is broken. But didn’t you see the red light? Didn’t you hear the siren which sounds when the bridge is going to open?’

I didn’t know what to say, so I just smiled.

‘Well, don’t move,’ Sergeant Kamal said. ‘We’ll soon get you down from here.’

He needn’t have worried. We weren’t going to move!

I watched the sergeant crawl back down towards the bridge entrance. Lots of traffic was stopped there. And a large crowd of people was standing and watching us. I wondered what Sergeant Kamal was going to do. It would be impossible to bring a truck or a crane up the steep slope of the bridge.

Gail and I sat and waited. Then suddenly, she started to talk to me. She talked quickly and seriously.

‘Lenny,’ she began. ‘I haven’t told you all of the truth about myself. There’s something you ought to know.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.