توپکاپی

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: فیلم در لوس آنجلس / فصل 15

توپکاپی

توضیح مختصر

گیل در ترکیه هم یک پیغام به دستش رسیده و با ساموئل در میان میذاره.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پانزدهم

توپکاپی

گفتم: “گیل! شماره اتاقم رو از کجا میدونی؟ اسم من اینجا آلان دیویس هست.”

گیل جواب داد: “لنی، ریک درباره نقشه‌ات بهم گفت. خوشحالم که دوباره تو این فیلم کار می‌کنی.”

گفتم: “صبر کن تا منو ببینی.”

گیل گفت: “می‌خوام همین الان ببینمت. می‌خوام این پیام رو نشونت بدم. اینجا تو هتل منتظرم بود.”

من با دقت فکر کردم. الان وقتش بود که ببینم گیل درباره من جدید چه فکری می‌کنه.

گفتم: “چند دقیقه بعد میام پایین تو پذیرش. اگه اونجا منو پیدا نکردی، پونزده دقیقه بعد بیا بالا تو اتاقم.”

گیل گفت: “باشه، لنی. میبینمت.” و قطع کرد. من با سانسور رفتم پایین به پذیرش، و یک گوشه روی صندلی نشستم. یه روزنامه برداشتم. کمی بعد گیل اومد و یه صندلی کنار یک پنجر‌ه‌ی بلند رو کشید. روزنامه رو گذاشتم زمین و به طرفش رفتم. گیل با تعجب به من نگاه کرد و بعد لبخند زد.

پرسید: “برنت، عزیزم. حالت خوبه؟”

من هم بهش لبخند زدم و با سرم گفتم آره.

گیل ادامه داد: “خیلی خوشحالم. تو هواپیما بد جور سرت درد میکرد.”

دوباره لبخند زدم. دستمو تکون دادم و به طرف آسانسور رفتم.

گریم عالی بود! حالا انقدر شبیه برنت بودم که حتی همکارش هم نتونست تشخیص بده که من در واقع لنی ساموئل هستم!

برگشتم به اتاقم. بعد از ده دقیقه در زده شد.

داد کشیدم: “بیا تو!” سعی کردم صدام شبیه برنت باشه.

گیل اومد داخل اتاق، بعد ایستاد.

گفت: “تو اینجا چیکار می‌کنی؟ فکر میکردم اتاق لنی هست- منظورم اینه که اتاق آلان دیویسه.”

من لبخند زدم. بلند شدم و از رو گونه‌اش بوسیدم.

با صدای خودم گفتم: “سلام، گیل.”

گیل گفت: “لنی! گریم فوق‌العاده است! ده دقیقه قبل برنت رو تو پذیرش دیدم. دقیقاً شبیه اون شدی.”

با لبخند جواب دادم: “اونی که تو پذیرش بود من بودم. لطفاً بشین، گیل.”

اون دوباره جدی شد. گفت: “وقتی رسیدم این منتظرم بود.” و یه پاکت‌نامه سفید کوچولو رو داد دستم. آدرس سوئیسوتل روی پاکت‌نامه چاپ شده بود و پیام داخلش روی برگ یادداشت سوئیسوتل نوشته شده بود.

با خودم فکر کردم: “دقیقاً شبیه همون پیامی که در بوینس آیرس بود. اونجا هم روی برگ هتل آلور پالاس نوشته شده بود.”

خوندم: به استانبول خوش اومدی، خانم لین. در کافه پرنامبوکو در بوینس آیرس منتظر بودی. نشون میده که میشه بهت اعتماد کرد. وقتی به کالیفرنیا برگشتی می‌تونی عکس‌ها رو بگیری، ولی باید ۲۵۰ هزار دلار بهم پول بدی. دوباره در لس‌آنجلس باهات تماس میگیرم.

پیغام رو یه گیل برگردوندم.

گفت: “من خیلی نگرانم. نگران پول نیستم. میتونم پول رو تهیه کنم. ولی اگه حالا برای این عکس‌ها پول بدم، از کجا بدونم که از روشون دوباره چاپ نکردن؟”

گفتم: “نمیتونی مطمئن باشی! و مطمئنم که از روشون چاپ کردن. ولی این مشکلیه که میتونه تا وقتی به لس‌آنجلس برگردیم منتظر بمونه. وقتی این شخص دوباره باهات تماس گرفت، من اون دور و بر خواهم بود تا بفهمم این باجگیر کی هست.”

گیل با یک لبخند گفت: “تو بی‌نظیری، لنی.”

من هیچی نگفتم. گیل رفت تا کمی تو اتاقش استراحت کنه.

کمی بعد دوباره تلفنم زنگ زد. این بار ریک بود. گفت داره میاد بالا تا منو ببینه.

چند دقیقه بعد ریک گفت: “واو! کار جولی و استیو خیلی خوبه! کار تو هم خوبه، لن! قیافه و صدات دقیقاً شبیه برنت شده! حالا، بذار بهت بگم فردا چه اتفاقی میوفته. در کاخ توپکاپی فیلمبرداری می‌کنیم. اگه امروز خودت بری و محوطه رو ببینی خوب میشه. بیرون کاخ رو نگاه کن و خیابان‌هایی که بهش ختم میشن رو شناسایی کن.”

“قراره تو بدلکار برنت بشی. فردا برای اومدن داخل ست هیچ مشکلی نخواهی داشت. من یک کارت عبور امنیتی به نام آلان دیویس برات تهیه کردم. تمام کاری که باید فردا انجام بدی اینه که بشینی و فیلمبرداری رو تماشا کنی. بعد صبح زود روز بعد، آخرین صحنه‌های فضای باز رو اینجا در ترکیه فیلمبرداری می‌کنیم. اول، صحنه‌ای که تو بدلکار برنت هستی رو فیلمبرداری می‌کنیم. در این صحنه برنت و گیل با هم هستن و برنت با ماشین فورد ماستانگ گیل رو از کاخ دور میکنه.”

ریک ادامه داد: “اشخاص زیادی اینو نمیدونن. ولی برنت نمی‌تونه ماشین برونه. اون از ماشین میترسه! بنابراین تو در اولین صحنه‌ی تعقیب و گریز ماشین به جای برنت بازی می‌کنی.”

پرسیدم: “منظورت از تعقیب و گریز ماشین چیه، ریک؟”

ریک توضیح داد: “خب، وقتی برنت با ماشین ماستانگ گیل رو دور می‌کنه، یک ماشین دیگه از بالای تپه از پشت سرش میاد پایین به طرف گلدن هورن. بعد، تعقیب و گریز واقعی رو در خیابان‌های استانبول فیلم‌برداری می‌کنیم. نیازی نیست که ستاره‌های سینما قاطی این قضیه بشن. ما از بدل‌کارهایی که مثل بازیگرها لباس پوشیدن استفاده می‌کنیم. ولی قسمت اول- فرار از توپکاپی هست که باید از نزدیک فیلم‌برداری بشه. باید واقعی به نظر برسه. پس تو و گیل توی ماشین خواهید بود. تمام کاری که باید انجام بدی این هست که با سرعت از تپه بیای پایین. مرسدسی که آدم بدها داخلش هستن، تعقیبتون می‌کنن.”

جواب دادم: “به نظر آسون میرسه.”

بعد از ریک درباره چند روز آخر فیلمبرداری در بوینس آیرس سوال کردم.

گفت: “مشکلی پیش نیومد. فقط یک مورد عجیب در فرودگاه ازیزا بود. یک سروان پلیس آرژانتینی به اسم گارسیا با من صحبت کرد. گفت که اون هم مراقب گیل بوده. چیزی در این مورد میدونی، لن؟ گارسیا کی هست؟”

با لبخند گفتم: “دوستم. خوشحالم که شنیدم هیچ اتفاق بدی نیفتاده.”

ریک اضافه کرد: “آرابلا و انی هنوز هم فکر می‌کنن تو در قضیه حمله در قبرستان رکولتا مقصر بودی. امیدوارم که اونها با این گریم تو رو نشناسن. اگه بشناسنت مشکل زیادی به وجود میارن. گیل تنها شخصی هست که میدونه آلان دیویس در واقع لنی ساموئل هست.”

کمی بعد ریک خداحافظی کرد و رفت تا کمی بخوابه. من یک تاکسی به کاخ توپکاپی گرفتم. دفترچه راهنما همراهم بود، ولی نخوندمش. از پنجره تاکسی بیرون، استانبول شگفت‌انگیز رو تماشا کردم. به قدری خوندم که بفهمم کاخ توپکاپی بیش از پونصد سال قدمت داره. وقتی به اونجا رسیدم فهمیدم که کاخ خیلی بزرگ‌تر از چیزی هست که من فکر میکردم. کتاب راهنما نوشته که چهار تا حیاط خیلی بزرگ و ساختمان‌های اطراف در گذشته، خونه‌ی بیش از پنج هزار نفر بوده. حفاظت از گیل در همچین مکان بزرگی سخت خواهد بود.

یک ساعت به قدم زدن در بیرون کاخ سپری کردم. اون‌ روز، زمانی برای رفتن داخل هیچکدوم از ساختمون‌های زیبا وجود نداشت. سعی کردم به خاطر بسپارم که کدوم خیابون‌ها از دروازه به گلدن هورن ختم میشه. بیرون در ورودی کاخ ایستادم و کانال بوسفوروس و دریای مارمارا و بعد پایین تپه‌ها، به میدان سلطان احمد و ایاصوفیه نگاه کردم.

پیاده به طرف ایاصوفیه رفتم و به ساختمان مجلل نگاه کردم که بیش از ۱۵۰۰ سال قدمت داشت. اول کلیسا بوده، بعد مسجد، ولی حالا موزه‌ست. خیره‌کننده بود!

مدتی بین مردم در خیابان‌ها قدم زدم. استانبول رو دوست داشتم، هر چند که با لس‌آنجلس فرق داشت. مثل هر چیز دیگه! در آخر یک تاکسی گرفتم و به هتل برگشتم. به خاطر چند روز آینده خیلی هیجان‌زده بودم. اینکه وانمود کنم ستاره سینما هستم، سرگرم‌کننده بود.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FIFTEEN

Topkapi

‘Gail!’ I said. ‘How do you know my room number? I’m called Alan Davies here.’

‘Rik told me about his plan, Lenny,’ Gail replied. ‘I’m so happy that you’re working on the movie again.’

‘Wait until you see me,’ I said.

‘I want to see you now,’ Gail said. ‘I want to show you this message. It was waiting for me here, at the hotel.’

I thought carefully. This was the time to find out what Gail thought about my new self.

‘I’m going down to reception for a few minutes,’ I said. ‘If you don’t find me there, come up to my room in fifteen minutes.’

‘OK, Lenny. I’ll see you,’ Gail said, and she hung up. I took the elevator down to reception and I sat in a corner seat. I picked up a newspaper. Gail soon appeared and she took a seat by one of the tall windows. I put down my newspaper and walked across to her. She looked at me in surprise. Then she smiled.

‘Brent, my dear, are you feeling better?’ she asked.

I smiled back, and nodded my head.

‘I’m so pleased,’ Gail went on. ‘You had such a terrible headache on the plane.’

I smiled again, waved and walked over to the elevator.

The make-up was great! I now looked so much like Brent that his co-star couldn’t see that I was really Lenny Samuel!

I went back to my room. After ten minutes, there was a knock at the door.

‘Come in!’ I shouted. I tried to sound like Brent.

Gail came into the room, then stopped.

‘What are you doing here?’ she said. ‘I thought this was Lenny’s - I mean Alan Davies’ room.’

I smiled, stood up and kissed her cheek.

‘Hi, Gail,’ I said in my own voice.

‘Lenny!’ Gail said. ‘That make-up is fantastic! I saw Brent ten minutes ago in reception, you look just like him.’

‘That was me in reception,’ I replied with a smile. ‘Please sit down, Gail.’

She immediately became serious again. ‘This was waiting for me when I arrived,’ she said, and she handed me a small white envelope. The Swissotel address was printed on the envelope and the message inside it was written on Swissotel notepaper.

‘It’s just like the message in Buenos Aires,’ I thought. ‘That was on Alvear Palace notepaper.’

Welcome to Istanbul, Miss Lane, I read. You waited at the Cafe Pernambuco in Buenos Aires. That showed that you could be trusted. You can have the photos on your return to California. But you will have to pay $250 000 for them. I will contact you again in L.A.

I gave the message back to Gail.

‘I’m very worried,’ she said. ‘I’m not worried about the money. I can afford to pay. But if I pay for these photos now, how will I know there are no more copies of them?’

‘You won’t! And I’m sure there are,’ I said. ‘But this is one problem that can wait until we get back to L.A. When this person contacts you again, I’ll be around to find out who the blackmailer is.’

‘You’re wonderful, Lenny,’ Gail said with a little smile.

I didn’t say anything. Gail went to her room to get some rest.

Soon, my phone rang again. This time, it was Rik. He said he was on his way up to see me.

‘Wow!’ Rik said, a few minutes later. ‘Julie and Steve did a great job. You too, Len! You look and sound just like Brent! Now, let me tell you what’s going to happen tomorrow. We’re shooting at the Topkapi Palace. It would be good if you visited the area by yourself today. Look around the outside of the palace, and explore the streets which lead to it.

‘You’re going to be Brent’s double. Tomorrow, you’ll have no problems getting onto the set. I’ve arranged a pass for you in the name of Alan Davies. All you’ve got to do tomorrow is to sit and watch the shooting. Then, very early the next day, we’ll shoot the last outdoor scenes here in Turkey. First, we’ll shoot the scene in which you’ll be Brent’s double. In that scene, Brent and Gail are together, and Brent drives Gail away from the palace in a Ford Mustang.’

‘Not many people know this,’ Rik went on. ‘But Brent can’t drive a car. He’s frightened of cars! So you’ll act in the first part of the car chase instead of Brent.’

‘What do you mean by “car chase”, Rik?’ I asked.

‘Yeah, well - when Brent drives Gail away in the Mustang, another car follows it down the hill, towards the Golden Horn. Later on, we’ll shoot a real car chase through Istanbul - we don’t need the stars to be involved in that. We’ll use stunt-doubles dressed like the movie actors. But the first part - the escape from Topkapi - has to be shot in close-up. It has to look real,’ Rik explained. ‘So you and Gail will be in the car. All you have to do is to drive quite quickly down the hill. The Mercedes containing the bad guys will follow you.’

‘That sounds easy,’ I replied.

Then I asked Rik about the last couple of days of shooting in B.A.

‘No problems,’ Rik said. ‘There was one strange thing, though. At Ezeiza Airport, an Argentine police captain called Garcia spoke to me. He said that he had been keeping an eye on Gail too. Do you know anything about that, Len? Who’s Garcia?’

‘A friend of mine,’ I said with a smile. ‘I’m glad to hear that nothing bad happened.’

‘Arabella and Annie still believe that you were involved in the attack at the Recoleta Cemetery,’ Rik added. ‘I hope they don’t recognize you in this makeup. They will make a lot of trouble if they do! Gail is the only other person who knows that Alan Davies is really Lenny Samuel.’

Soon, Rik said goodbye and went off to get some sleep. I took a cab to the Topkapi Palace. I had my guidebook with me, but I didn’t read it. I looked out of the window of the cab at the fascinating city of Istanbul. I had read enough to know that the Topkapi Palace was over five hundred years old. When I got there, I discovered that the palace was much, much bigger than I had thought it was. The guidebook said that the four magnificent courtyards and the surrounding buildings had once been the home of more than five thousand people. It was going to be difficult to protect Gail in such a large area.

I spent an hour walking around the outside of the palace. There was no time to go into any of the beautiful buildings that day. I tried to remember which streets led away from the gateway, down to the Golden Horn. Standing outside the palace entrance, I looked out over the Bosphorus and the Sea of Marmara, and then down the hill to Sultanahmet Square and Aya Sofia.

I walked down to Aya Sofia and looked at that magnificent building, which was more than fifteen hundred years old. First it had been a church, and then a mosque, but now it was a museum. It was stunning.

I walked for a while among the crowds of people in the streets. I liked Istanbul, though it was as different from L.A. as anything could be! At last, I waved for a cab and rode back to the hotel. I was excited about the next couple of days. Pretending to be a movie star was going to be fun!

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.