ازم میخوای چیکار کنم؟

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: فیلم در لوس آنجلس / فصل 2

ازم میخوای چیکار کنم؟

توضیح مختصر

ساموئل، مایک دیواین رو میبره به آپارتمانش و اونجا متوجه میشه یه مشکلی تو این خونه هست. بعد یه نفر میزنه از سرش و بیهوش میشه.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

ازم میخوای چیکار کنم؟

گیل لین تکرار کرد: “اون آدم یه احمقه. ببخشید، آقا.” دهنمو باز کردم یه چیزی بگم، ولی هیچ حرفی بیرون نیومد. وسط یه خیابان شلوغ در داون‌تاون لس‌آنجلس با جذاب‌ترین بازیگر زن هالیوود ایستاده بودم!

گیل گفت: “یه چیزی بگو.”

من تونستم بگم: “هی، خب. اممم، از من می‌خوای چیکار کنم؟”

گفت: “خوب، بیا با کشیدن ماشینم از خیابون شروع کنیم.”

پرسیدم: “ماشینت؟”

اون جواب داد: “آره، ماشین منه. اون نباید اون ماشین رو میروند. خیلی الکل خورده. متصدی پارکینگ ماشین رو آورد جلوی کلوپ و مایک کلیدها رو گرفت. من باهاش بحث کردم، ولی نذاشت من رانندگی کنم.”

پرسیدم: “مایک؟”

گیل تند و تیز پرسید: “هر چیزی که هرکس می‌گه رو تکرار می‌کنی؟ اسمش مایک دیواینه. تا حالا اسمش رو شنیدی؟”

شنیده بودم. مایک دیواین پسر جول دیواین، تهیه‌کننده موفق و پولدار سینما بود. مایک حتی یه روز هم در عمرش کار نکرده بود، ولی هیچ وقت مشکل پول نداشت. پدرش حواسش به این قضیه بود. در نتیجه، مایک دیواین تو دردسرهای زیادی می‌افتاد. تو روزنامه‌ها همیشه داستان‌‌هایی درباره مایک وجود داشت. داستان‌هایی درباره شرط‌بندی‌های قمار، تصادف، زن و چیزهایی مثل این. حالا مایک تو خیابون، کنار کرایسلر من دراز کشیده بود.

گیل و من ماشین سفید داغون شده رو کشیدیم به پیاده‌رو. انبوه مردم اونجا ایستاده بودن و به ما زل زده بودن. بعد یه نفر گیل رو شناخت. یهو مردم شروع کردن به اشاره به طرف ما و با هم حرف زدن.

گیل به من نگاه کرد. لبخند زد و قیافش عوض شد. درست مثل تو فیلم. بازوم رو لمس کرد.

با یه صدای گرم و آروم گفت: “یه کار دیگه هم هست که میتونی برام انجام بدی. من نمیتونم اینجا بمونم. مردم منو دیدن. باید برم خونه. ممکنه کمکم کنی؟”

گفتم: “البته. بیا بریم.” خوشحال بودم. هیجان‌زده بودم! شاید گیل منو به خونه‌اش دعوت میکرد. حتماً تو خونه‌اش نور و موزیک ملایمی بود. هر اتفاقی ممکن بود بیفته!

اون دوباره به من لبخند زد. گفت: “تو آدم خوبی هستی.”

به طرف کرایسلر رفتیم. حالا چشم‌های مایک دیواین باز شده بودن. رو کت و شلوار شیکش خون ریخته بود. وقتی گیل رو دید، بلند شد و از کنار کرایسلر گرفت.

گیل به مرد جوون گفت: “مایک، قبل از این که پلیس بیاد سوار ماشین این آدم شو .”

اون از کت مایک دیواین کشید. در عقب کرایسلر رو باز کرد و هولش داد تو.

من، من‌من کردم که: “تو میخوای من اون رو هم ببرم خونه؟”

گیل به شیرینی گفت: “اون تو بلوار هالیوود 9002 زندگی میکنه. از کمکت ممنونم.”

جواب دادم: “باعث خوشحالیمه. لطفاً، سوار شو.” در جلوی ماشین رو باز کردم.

گیل یک لحظه گیج به نظر رسید و بعد خندید.

گفت: “نه، ممنونم. من تاکسی میگیرم. دوباره بابت کمکت ممنونم.”

لبهاش خیلی کوتاه گونه‌ی من رو لمس کرد و بعد رفت. دوید به طرف پیاده‌رو، جایی که دربان کاخ بنفش براش یه تاکسی صدا زد. دیدم که رفت. بعد سوار کرایسلر شدم. یه صدای عجیب از صندلی عقب ماشین می‌اومد. برگشتم. حال مایک دیواین داشت خراب می‌شد. پنجره رو باز کردم و رفتم. چند دقیقه بعد مایک دیواین بیهوش شد.

پلاک ۹۰۰۲ بلوار هالیوود یه ساختمون تازه ساخت بلند با پنجره‌های از شیشه سیاه بود. بیرونش ایستادم و کرایسلر رو خاموش کردم. دربان اومد بیرون ساختمون و به طرف ماشین اومد. اون یه مرد قد کوتاه و سنگین بود و یه سبیل کوچیک داشت.

دربان گفت: “هی، نمیتونی اینجا پارک کنی، آقا.”

من به هیکلی که بیهوش روی صندلی عقب دراز کشیده بود اشاره کردم.

پرسیدم: “اون اینجا زندگی میکنه؟”

دربان به مایک نگاه کرد. بعد در عقب ماشین رو باز کرد. وقتی بو بهش رسید، کشید عقب.

دربان جواب داد: “آره، اینجا زندگی میکنه. آپارتمان پلاک ۵۰۱.”

گفتم: “کمک کن ببریمش بالا به آپارتمانش.”

من و دربان با هم مایک دیواین رو بردیم داخل راهرو و به طرف آسانسور. دربان با ما اومد تو آسانسور و تا من از تو جیب شلوار مایک دیواین کلیدها رو پیدا کردم، منتظر موند. در آپارتمان رو باز کردم.

دربان گفت: “خیلی‌خوب. تو دوست آقای دیواین هستی؟”

جواب دادم: “خوب، نه. ولی دوست دوستش هستم. چرا؟”

دربان جواب داد: “ما در مورد کسانی که به این ساختمان رفت و آمد می‌کنن خیلی دقت می‌کنیم. ولی اگه تو دوست آقای دیواین هستی، فکر کنم میتونی بری داخل. ولی باید اسمتو به من بگی.”

من یکی از کارت‌ ویزیت‌هام رو دادم بهش.

دربان من‌من کرد: “آهان، یه کارآگاه خصوصی.”

جواب دادم: “یه کارآگاه خصوصی، ولی ممکنه مراقب ماشینم باشی؟”

دربان جواب داد: “باشه،” و برگشت توی آسانسور.

من در آپارتمان رو باز کردم و مایک دیواین رو کشیدم تو اتاق نشیمن بزرگ. همون لحظه متوجه شدم یه مشکلی وجود داره. تمام چراغ‌ها روشن بودن. لباس‌ها و کتاب‌ها روی زمین پخش شده بودن. نقاشی روی دیوار کج شده بود.

از مایک پرسیدم: “حموم کجاست؟”

اون زیر لب یه چیزی من‌من کرد و به یه در اشاره کرد. بردمش داخل حموم و دوش رو با فشار زیاد، سرد سرد باز کردم! بعد در حالیکه لباس‌هاش تنش بود کشیدمش زیر دوش. وقتی آب سرد خورد به صورتش یه صدایی درآورد. ولی بعد از ۵ دقیقه مایک می‌تونست خودش سر پا بایسته در حالی که چشماش باز بود. یه حوله انداختم طرفش.

گفتم: “خشک شو و بعد لباس تمیز بپوش. تو اتاق نشیمن منتظرت میمونم.”

در حموم رو بستم و با دقت بیشتری دور و بر آپارتمان رو نگاه کردم. اتاق نشیمن واقعاً به هم خورده بود. پنجره‌ها باز بودن و پرده‌ها با باد ملایم تکون میخوردن. یه راهرو سمت چپ بود. حدس می‌زدم پشت درهای توی راهرو اتاق خواب باشه.

اولین در رو به آرومی باز کردم. یه اتاق خواب بزرگ بود که با دیوارهای سفید، فرش سفید، و یک تخت بزرگ سفید تزئین شده بود.

رفتم داخل اتاق و به طرف تخت رفتم. نمیدونم دنبال چی می‌گشتم. بعد یه صدایی از پشت سرم شنیدم. قبل از اینکه بتونم برگردم، یه چیزی خورد از پشت سرم. حدس می‌زنم حتماً شدید خوردم زمین. ولی از اون موقع به بعد بی‌هوش بودم.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWO

‘What Do You Want Me to Do?’

That guy’s a fool,’ Gail Lane repeated. ‘I’m sorry, mister.’ I opened my mouth to say something but no words came out. I was standing in the middle of a busy street in downtown L.A., with the hottest actress in Hollywood!

‘Say something,’ Gail said.

‘Hey! Well! Mmm - What do you want me to do?’ I managed to say.

‘Well, let’s start by getting my car off the road,’ Gail said.

‘Your car?’ I asked.

‘Yeah,’ she replied. ‘It’s my car. He shouldn’t have been driving it. He’s had far too much to drink. The parking attendant brought the car round to the front of the club, and Mike took the keys. I argued with him, but he wouldn’t let me drive.’

‘Mike?’ I asked.

‘Do you repeat everything someone says?’ Gail asked sharply. ‘Mike Devine is his name. Have you ever heard of him?’

I had. Mike Devine was the son of Joel Devine, who was a rich and successful movie producer. Mike had never done a day’s work in his life. But he was never short of money - his father made sure of that. As a result, Mike Devine had got into lots of trouble. There were always stories about him in the newspapers - stories about gambling debts, accidents, women, things like that. Now, Mike Devine lay in the street next to my Chrysler.

Gail and I pushed the damaged white car to the sidewalk. A crowd of people was standing there, staring at us. Then someone recognized Gail. Suddenly, people started to point at us and talk.

Gail looked at me. She smiled and her face changed, just like it had in the movie. She touched my arm.

‘There is something else you can do for me,’ she said in a quiet, warm voice. ‘I can’t stay here. People have seen me. I’ve got to get home. Will you help me, please?’

‘Sure,’ I said. ‘Let’s go.’ I was delighted. I was excited! Perhaps Gail would invite me into her apartment. There would be soft lights and soft music. Anything might happen!

She smiled at me again. ‘You’re a nice guy,’ she said.

We walked over to the Chrysler. Mike Devine’s eyes were open now. There was blood on his smart suit. When he saw Gail, he stood up and held on to the side of my Chrysler.

‘Get into this guy’s car before the police come, Mike,’ Gail said to the young man.

She pulled Mike Devine by his jacket, opened the back door of the Chrysler, and pushed him in.

‘Oh,’ I muttered. ‘You’d like me to take him home too?’

‘He lives at 9002, Hollywood Boulevard,’ Gail said sweetly. ‘Thank you for your help.’

‘It’s a pleasure,’ I replied. ‘Please get in.’ I opened the front passenger door.

Gail looked puzzled for a moment, then she laughed.

‘No, thanks,’ she said. ‘I’m taking a cab. Thank you again for your help.’

Her lips touched my cheek briefly, and then she was gone. She ran to the sidewalk, where the doorman of the Purple Palace called a cab for her. I watched her go, then I got into the Chrysler. There was a strange noise coming from the back seat. I turned round. Mike Devine was being sick. I opened the window and drove away. A few minutes later, Mike Devine was unconscious.

9002, Hollywood Boulevard, was a tall new building with windows of black glass. I stopped outside it and switched off the Chrysler’s engine. A doorman came out of the building and walked up to the car. He was a short, heavy man with a small moustache.

‘Hey, you can’t park here, mister,’ the doorman said.

I pointed at the unconscious figure lying on the back seat.

‘Does he live here?’ I asked.

The doorman looked at Mike. Then he opened the back door of the car, and stepped away as the smell reached him.

‘Yeah, he lives here,’ the doorman replied. ‘Apartment 501.’

‘Help me to take him up to his apartment,’ I said.

Together, the doorman and I carried Mike Devine into the hallway and across to the elevator. The doorman came up with us in the elevator, and waited while I found some keys in Mike Devine’s trouser pocket. I unlocked the apartment door.

‘OK,’ the doorman said. ‘Are you a friend of Mr Devine?’

‘Well, no,’ I replied. ‘But I’m a friend of a friend. Why?’

‘We’re very careful about who comes in and out of this building. But if you’re a friend of Mr Devine’s friend, then I guess you can go in,’ the doorman replied. ‘But you’ll have to give me your name.’

I gave him one of my business cards.

‘Huh! A private eye!’ the doorman muttered.

‘A private detective,’ I replied. ‘But can you keep an eye on my car?’

‘OK,’ the doorman replied and got back into the elevator.

I opened the apartment door and pulled Mike Devine into a big living- room. I knew at once that something was wrong. All the lights were on. Clothes and books were lying all over the floor. Paintings hung sideways on the walls.

‘Where’s the bathroom?’ I asked Mike.

He muttered something and pointed to a door. I took him into the bathroom and turned on the shower - full power, ice-cold! Then I pushed him into the shower with his clothes on. He made a noise when the ice-cold water hit his face, but five minutes later, Mike could stand up on his own, with his eyes open. I threw him a towel.

‘Get dried. Then put some clean clothes on,’ I said. ‘I’ll wait for you in the living-room.’

I closed the bathroom door and started to look around the apartment more carefully. The living-room was a real mess. The windows were open and the curtains were moving in the gentle wind. There was a corridor on my left. I guessed there were bedrooms behind the doors in the corridor.

I opened the first door quietly. I saw large bedroom. It was decorated in white - white walls, white carpet, a huge white bed.

I stepped into the room and walked towards the bed. I don’t know what I was looking for. Then I heard a noise behind me. Before I could turn round, something hit me on the back of the head. I guess I must have fallen heavily to the floor. But I was unconscious by then.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.