ملاقات‌کننده شبانه

مجموعه: جیمز باند / کتاب: زندگی کن و اجازه بده بمیرند / فصل 10

ملاقات‌کننده شبانه

توضیح مختصر

ساعت یک شب یک نفر سعی کرد وارد کوپه‌ی باند بشه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دهم

ملاقات‌کننده شبانه

قطار در بعد از ظهر روشن به حرکت ادامه میداد. اونها پنسیلوانیا و ماریلند رو پشت سر گذاشتن. در واشنگتن توقف کردن و بعد وارد ویرجینیا شدن. باند ساعت هفت بیدار شد. شام خوردن و ساعت نه بالدوین اومد تا ظرف‌هاشون رو ببره.

باند ازش پرسید: “کی به جکسون ویل میرسیم؟”

بالدوین گفت: “ساعت ۵ صبح، آقا.”

باند پرسید: “در ایستگاه، راه زیرزمینی هم هست؟”

بالدوین جواب داد: “بله، آقا. واگن کنارش می‌ایسته.”

باند گفت: “میتونی در رو باز کنی و سریع پله‌ها رو بذاری پایین؟”

بالدوین لبخند زد. گفت: “بله، آقا. می‌تونم این کار رو بکنم.”

باند ده دلار داد بهش.

بعد از اینکه متصدی رفت، باند تکه‌های چوبی رو برگردوند زیر در. اخطاری که بالدوین قبل‌تر بهش داده بود رو به سولیچر گفت.

اون گفت: “تعجب نمیکنم. احتمالاً وقتی وارد ایستگاه شدی دیدنت. آقای بیگ همه جا تیمی از جاسوس‌ها داره. حتماً یکیشون تو قطار هست. یک متصدی یا خدمتکار یا یه نفر دیگه در واگن غذاخوری. اون کاری می‌کنه که این آدم‌ها هر کاری که ازشون میخواد رو براش انجام بدن.”

باند پرسید: “حقیقت داره که اون عضوی از اسمرش؛ سازمان جاسوسی روسیه هست؟”

سولیچر گفت: “نمیدونم اسمرش چی هست. ولی می‌دونم برای روس‌ها کار میکنه. شنیدم که با بازدیدکننده‌های روسی حرف می‌زنه. و اگه مسکو ازش استفاده میکنه، اونها از یکی از قدرتمندترین مردان آمریکا استفاده می‌کنن. اون می‌تونه هر چیزی رو بفهمه و اگه چیزی که می‌خواد رو به دست نیاره، معمولاً این نفر میمیره.”

باند گفت: “من هم همینو شنیدم.” به ساعتش نگاه کرد. ساعت ۱۰ بود. گفت: “باید تا میتونیم بخوابیم. در جکسون ویل از قطار پیاده میشیم و از یه راه دیگه به طرف پایین ساحل میریم. شاید جاسوس‌هاش ما رو نبینن.”

یهو سولیچر دستاش رو انداخت دور گردن باند و بوسیدش. اون به آرومی گفت: “همیشه می‌خواستم یه نفر مثل تو رو ببینم.”

باند بهش لبخند زد. گفت: “فکر می‌کنم باید کمی بخوابیم. ساعت چهار باید بیدار بشیم.” بعد به آرومی تیکه چوب رو از زیر دری که به کوپه کناری باز میشد بیرون کشید. قفل رو باز کرد. برتا رو از جلد چرمیش در آورد. بعد به سولیچر نگاه کرد و سرش رو به طرف در تکون داد. اون متوجه شد و در رو سریع باز کرد. کوپه بغلی خالی بود.

باند گفت: “وقتی آماده‌ی خواب شدی صدام کن.” و رفت داخل و در رو پشت سرش بست.

دری که به راهرو بود، قفل بود. کوپه شبیه کوپه‌ی اونها بود ولی باند با دقت کنترلش کرد. اگه کسی میومد داخل از طریق درها بود. اون مجبور بود بیدار بمونه.

سولیچر صداش کرد. وقتی برگشت داخل کوپه‌شون، اون رو تخت بالایی دراز کشیده بود.

باند گفت: “سعی کن کمی بخوابی.” اون تیکه‌های چوب زیر در کنترل کرد. بعد کراواتش رو باز کرد و روی تخت پایینی دراز کشید. اون در حالی که دراز کشیده بود به سولیچر فکر کرد و به صدای قطار گوش داد. کمی بعد، ساعت یازده بود و داشتن بین کلمبیا و ساوانا جورجیا حرکت می‌کردن. شش ساعت دیگه به جکسون ویل می‌رسیدن. احتمالاً آقای بیگ به آدم‌هاش توی قطار گفته بود که باند رو شب بکشن. وقتی همه خوابن و راهروها خالی.

باند مدتی خوند. بعد چراغ رو خاموش کرد و به سولیچر و آینده فکر کرد. نیمه‌خواب بود که شنید یه نفر سعی میکنه قفل در کوپه اونها رو باز کنه. ساعت یک بود. به آرومی حرکت کرد. به طرف در داخلی رفت و تکه‌ی چوب رو از زیرش کشید. در رو باز کرد و رفت توی کوپه کناری. وقتی دری که به راهرو باز میشد رو باز کرد یه صدای کلیک بلند اومد. تند بازش کرد و پرید توی راهرو.

باند دید که یه مرد به طرف انتهای واگن دوید. ولی نتونست تفنگش رو سریع بیرون بکشه تا بهش شلیک کنه. به خاطر اینکه دستش درد میکرد، مجبور بود برتاش رو بذار توی کمرش تا در کوپه رو باز کنه.

مرد رفته بود و باند دنبالش نکرده بود. کوپه‌های خالی زیادی بود تا تو یکیشون قایم بشه. اون برگشت به اتاقش. با دقت درها رو قفل کرد. دوباره دراز کشید و منتظر موند تا شب به پایان برسه.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TEN

A Visitor in the Night

The train travelled on through the bright afternoon. They left Pennsylvania behind, and Maryland. They stopped at Washington, then went on into Virginia. Bond woke up at seven o’clock. They had dinner, and at nine o’clock Baldwin came to take the dishes away.

‘What time do we get into Jacksonville?’ Bond asked him.

‘About five o’clock in the morning, Sir,’ said Baldwin.

‘Is there a subway at the station?’ asked Bond.

‘Yes, Sir, this carriage stops next to it,’ replied Baldwin.

‘Can you have the door open and the steps down quickly?’ said Bond.

Baldwin smiled. ‘Yes, Sir. I can do that,’ he said.

Bond gave him ten dollars.

After the attendant had left, Bond put the pieces of wood back under the doors. He told Solitaire of the warning Baldwin had given him earlier.

‘I’m not surprised,’ she said. ‘They probably saw you coming into the station. Mr Big’s got a team of spies everywhere. There will be one of them on the train. An attendant or a waiter, or someone else in the dining car. He can make these people do anything he wants them to do.’

‘Is it true that he’s a member of SMERSH, the Russian spy organization?’ asked Bond.

‘I don’t know what SMERSH is,’ said Solitaire, ‘but I know he works for Russia. I’ve heard him talking to Russian visitors. And if Moscow is using him, they are using one of the most powerful men in America. He can find out anything. And if he doesn’t get what he wants, somebody is usually killed.’

‘So I’ve heard,’ said Bond. He looked at his watch. It was ten o’clock. ‘We need to get as much sleep as we can,’ he said. ‘We’ll get off the train at Jacksonville and find another way down to the coast. Maybe his spies won’t see us.’

Suddenly, Solitaire put her arms around his neck and kissed him. ‘I always hoped that I would meet someone like you,’ she said quietly.

Bond smiled at her. ‘I think we need to get some sleep. We’ll have to wake up at four o’clock,’ he said. Then he quietly pulled the piece of wood away from under the door that opened into the next compartment. He turned the lock. He took the Beretta out of its holster, then looked at Solitaire and nodded his head towards the door. She understood and opened it quickly. The next compartment was empty.

‘Call me when you’re ready for bed,’ he said, and he went in and closed the door behind him.

The door to the corridor was locked. The compartment was the same as theirs, but Bond checked it carefully. If anyone came in, it would be through the doors. He would just have to stay awake.

Solitaire called for him. When he went back into their compartment, she was already lying down in the top bed.

‘Try and get some sleep,’ said Bond. He checked the pieces of wood under the doors, then took off his tie and lay down on the bottom bed. He lay thinking about Solitaire and listening to the sound of the train. Soon it was eleven o’clock, and they were travelling between Columbia and Savannah, Georgia. It would be another six hours before they were in Jacksonville. Mr Big had probably told his man on the train to try to kill Bond during the night, while everyone was asleep and the corridors were empty.

Bond read for a while, then turned off his light and thought about Solitaire and the future. He was half asleep when he heard someone trying to unlock the door of their compartment. It was one o’clock. Moving silently, he went to the inside door and pulled the piece of wood from under it. He opened the door and went into the next compartment. There was a loud ‘click!’ as he unlocked the door to the corridor. He quickly pulled it open and jumped into the corridor.

Bond saw a man running fast towards the end of the carriage, but he could not get his gun out quickly enough to shoot. Because of his painful hand, he had had to push his Beretta into his belt to open the compartment door.

The man had gone and Bond did not chase him. There were too many empty compartments for the man to hide in. He went back into the room, carefully closing and locking the doors. He lay down again and waited for the night to end.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.