آقای بیگ

مجموعه: جیمز باند / کتاب: زندگی کن و اجازه بده بمیرند / فصل 6

آقای بیگ

توضیح مختصر

زنی به اسم سولیچر به آقای بیگ میگه که باند حقیقت رو درباره دلیل اونجا بودنش میگه.

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

آقای بیگ

باند توسط نگهبان و تی-هی از درهای مختلفی رد شد و به یک انباری بزرگ رفت. اون‌ها از انباری رد شدن و به یک در آهنی رسیدن و تی-هی زنگ زد. در بعد از یک لحظه باز شد. مردی با تفنگ کشید عقب و اونها رفتن داخل راهرو.

مردی که تفنگ داشت، گفت: “میتونی بری تو تی-هی.”

تی-هی دری که مقابلشون بود رو زد، بازش کرد و بعد باند رو برد داخل اتاق. آقای بیگ پشت یک میز گرون‌قیمت نشسته بود. سر بزرگش به پشت صندلی تکیه داده بود و استراحت می‌کرد. سرش به اندازه یک توپ فوتبال بزرگ بود. دو برابر اندازه نرمال و خیلی گرد بود. هیچ مویی رو سرش نبود و پوستش سیاه و خاکستری بود. صورتش شبیه صورت یک مرد مرده‌ی ضعیف و پیر بود.

چیزی به جز یک دستگاه مخابره که روش تقریباً بیست تا دکمه داشت و یک شلاق سوارکاری روی میز نبود. نگهبان باند اون رو از روی فرش ضخیم به طرف یک صندلی کوتاه هدایت کرد. باند روبروی مردی که اون طرف میز بود نشست.

آقای بیگ نگاهش کرد. یک پنجره بلند بالای سرش بود و تمام دیوارها پر از قفسه‌های کتاب بودن. باند نمی‌تونست دری ببینه.

آقای بیگ صحبت کرد. گفت: “تی-سی بمون.” چشماش به طرف مرد دیگه حرکت کرد. “تو میتونی بری، میامی.”

هر دوی اونها گفتن: “بله، آقای رئیس.”

باند شنید که در باز و بسته شد. اون دستش رو برد تو جیبش تا سیگارش رو پیدا کنه.

آقای بیگ صحبت کرد. “میتونی سیگار بکشی، آقای باند. ولی سعی نکن کار دیگه‌ای انجام بدی. شنیدم که کدی با دو تا صفر داری. ۰۰۷. که معنیش اینه که مجبور بودی مردی رو بکشی. تو رو فرستادن اینجا تا من رو بکشی؟”

باند با خودش فکر کرد: “بنابراین مسکو مشخصات من رو براش فرستاده.”

آقای بیگ گفت: “آقای باند، اگه تو و دوستت میخواین زنده بمونین، باید به سوالات من جواب بدی. و سعی نکن بهم دروغ بگی. اگه دروغ بگی میفهمم.”

باند با دقت جواب داد. اون گفت: “سکه‌های طلای انگلیسی به آمریکا وارد و فروخته شدن. رز نابل‌های ادوارد چهارم. بعضی‌هاشون در هارلم فروخته شدن. دولتمردان آمریکایی تقاضای کمک کردن تا بدونن این سکه‌ها از کجا میان. من به هارلم اومدم تا تحقیقات کنم. با مردی از خزانه‌داری آمریکا اومدم، که امیدوارم الان صحیح و سالم در مسیر برگشت به هتلش هست.”

آقای بیگ گفت: “آقای لیتر یک مأمور سی‌آی‌ای هست، نه یک خزانه‌دار. در حال حاضر، اون در یک موقعیت خیلی خطرناکیه.” اون یک لحظه فکر کرد. بعد گفت: “تی-هی، آقای باند رو به صندلی ببند.”

باند شروع به بلند شدن از روی صندلیش کرد.

آقای بیگ گفت: “تکون نخور، آقای باند. مگر اینکه بخوای بهت شلیک بشه.”

باند دوباره رو صندلیش نشست. بلافاصله یک کمر به دور بدنش پیچیده شد. دو تا کمر به مچ دست‌هاش و دسته‌ی صندلی بسته شدن. بعد دو تا کمر دیگه هم به دور پاهاش بسته شدن.

آقای بیگ دکمه روی دستگاه مخابره رو زد. “خانم سولیچر رو بفرست داخل.”

یک قسمت از قفسه کتاب در سمت راست میز باز شد و یک زن خیلی زیبا اومد داخل. زن اینچ به اینچ، از سر تا پا به باند نگاه کرد.

اون به طرف آقای بیگ برگشت. به سادگی پرسید: “بله؟”

آقای بیگ سرش رو تکون نداد. اون با باند صحبت کرد.

گفت: “آقای باند، این زن خیلی باهوشیه. اون تله‌پاتیسته. وقتی کسی حقیقت رو نمیگه بلافاصله میفهمه.” اون برگشت و به سردی نگاهش کرد. “باهاش ازدواج می‌کنم، برای اینکه خیلی خاصه. ولی در حال حاضر کاری به کار مردها نداره. به همین علته که در هائیتی، جایی که از اونجا میاد، بهش سولیچر (تارک دنیا) میگفتن.”

به آرومی بهش گفت: “بشین. اگه این مرد دروغ بگه، به من بگو.”

زن یک صندلی برداشت و نزدیک باند نشست. با چشم‌های آبیش به چشم‌های باند نگاه کرد و به نظر نوعی پیام براش داشت. اون یک پیراهن بلند سفید مهمانی به تن کرده بود که اندام زیباش رو نمایش می‌داد. گوشواره‌های الماس و دستبند الماس تو مچ دست چپش داشت. ولی حلقه‌ای تو انگشتاش نداشت. وقتی باند نگاش میکرد، اون به جلو خم شد. زانوهاش تقریباً به زانوهای باند خورد.

پیام پنهان، واضح بود و حتما‍ً یک لبخند گرم روی صورت باند نقش بسته بود. یهو، آقای بیگ شلاق سوارکاریش رو از روی میز برداشت و ظالمانه از رو شونه‌های دختر زد.

گفت: “صاف بشین!”

اون به آرومی صاف نشست. اون یه بسته ورق تو دستش داشت و ازشون برای دادن یک پیام مخفی دیگه به باند استفاده کرد. اون بسته رو طوری باز کرد که کارت سرباز قلب روبروی بی‌بی پیک باشه. بعد اون دو نیمه بسته رو به شکلی به هم چسبوند تا کارت‌ها همدیگه رو ببوسن.

در تمام مدت به باند نگاه نکرد، ولی حالا باند مطمئن بود که دوستی داره.

آقای بیگ پرسید: “آماده‌ای، سولیچر؟”

گفت: “بله. کارت‌ها آماده‌ان.”

“آقای باند، به چشم‌های این زن نگاه کن و دوباره دلیل اینجا بودنت رو بگو.”

باند به چشمهای اون نگاه کرد و چیزی رو که قبلاً گفته بود رو تکرار کرد. زن میدونست که اون تمام حقیقت رو نمیگه؟ اگه میدونست، موافق یا مخالفش صحبت می‌کرد!

یک لحظه سکوت به وجود اومد. اون به آقای بیگ نگاه کرد.

اون به سردی گفت: “حقیقت رو میگه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SIX

Mr Big

Bond was taken through several doors to a large warehouse by his guard and Tee-Hee. They walked across the warehouse floor to a metal door, and Tee-Hee rang a bell. After a moment, the door opened. A man with a gun stepped back and they went through into a hallway.

‘You can go in, Tee-Hee,’ said the man with the gun.

Tee-Hee knocked on a door in front of them, opened it and then took Bond into the room. Mr Big sat behind an expensive desk, his huge head resting against the back of his chair. It was a great football of a head, twice the normal size and very nearly round. There were no hairs on the head and the skin was grey- black. The face was like the face of a week-old dead man.

There was nothing on the desk except an intercom with about twenty buttons and a very small riding whip. Bond’s guard led him across the thick carpet to a low chair. Bond sat down and faced the man across the desk.

Mr Big looked at him. There was one high window above his head, and all of the other walls were covered with bookshelves. Bond could not see a door.

Mr Big spoke. ‘Stay, Tee-Hee,’ he said. His eyes moved to the other man. ‘You can go, Miami.’

‘Yes, Sir, Boss,’ they both said.

Bond heard a door open and close. He put a hand to his pocket to find his cigarettes.

Mr Big spoke. ‘You can smoke, Mr Bond. Do not try to do anything else. I hear that you have a double-0 number - 007. Which means you have had to kill a man. Have you been sent over here to kill me?’

‘So Moscow sent him my description,’ Bond thought.

‘Mr Bond, you must answer me if you and your friend want to stay alive,’ said Mr Big. ‘And don’t try to lie to me. I shall know if you do.’

Bond answered carefully. ‘English gold coins have been bought and sold in America. Edward IV Rose Nobles,’ he said. ‘Some have been sold in Harlem. The American government asked for help to discover where they’re coming from. I came to Harlem to investigate. I came with a man from the American treasury, who I hope is now safely on his way back to his hotel.’

‘Mr Leiter is an agent for the CIA, not the treasury,’ said Mr Big. ‘He is in a very dangerous situation at the moment.’ He thought for a moment, then said, ‘Tee-Hee, tie Mr Bond to his chair.’

Bond started to get up from his seat.

‘Don’t move, Mr Bond,’ said Mr Big. ‘Unless you want to be shot.’

Bond sat down again. Immediately a belt was passed round his body. Two belts went round his wrists and were tied to the arms of the chair. Then two more were tied round his legs.

Mr Big pushed down a button on the intercom. ‘Send in Miss Solitaire.’

Part of a bookcase to the right of the desk opened, and a very beautiful woman came in. The woman looked over Bond, inch by inch, from his head to his feet.

She turned to Mr Big. ‘Yes?’ she asked simply.

Mr Big did not move his head. He spoke to Bond.

‘This is a very clever woman, Mr Bond,’ he said. ‘She is telepathic. She knows at once when someone is not telling the truth.’ He turned and looked at her coldly. ‘I’m going to marry her because she is so special. But at the moment she will have nothing to do with men. That is why, in Haiti, where she comes from, she was called “Solitaire “.’

‘Sit down,’ he said quietly to her. ‘Tell me if this man lies.’

The woman got a chair and sat down near Bond. Her blue eyes looked into his, and they seemed to have some sort of message for him. She was wearing a long white evening dress which showed the shape of her beautiful body. She had diamond earrings, and a diamond bracelet on her left wrist, but no rings on her fingers. As he watched her, she leaned forward, her knee almost touching his.

The silent message was clear, and a warm smile must have appeared on Bond’s face. Suddenly, Mr Big picked up the riding whip from the desk and hit the girl cruelly across her shoulders.

‘Sit up!’ he said.

She sat up slowly. She had a pack of playing cards in her hands - and used them to send Bond another silent message. She opened the pack so that the knave of hearts was opposite the queen of spades. Then she brought the two halves of the pack together so that the two cards ‘kissed’.

At no time did she look at Bond, but now he was sure that he had a friend.

‘Are you ready, Solitaire?’ asked Mr Big.

‘Yes, the cards are ready,’ she said.

‘Mr Bond, look into the eyes of this woman and tell me again the reason you are here.’

Bond looked into her eyes and repeated what he had said earlier. Did the woman know that he was not telling the whole truth? If she did, would she speak for him or against him?

For a moment there was silence. She looked at Mr Big.

‘He speaks the truth,’ she said coldly.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.