مردی بدون چهره

مجموعه: جیمز باند / کتاب: زندگی کن و اجازه بده بمیرند / فصل 13

مردی بدون چهره

توضیح مختصر

لیتر بعد از رفتن به اوروبوروس، با آمبولانسی به کلبه میرسه درحالیکه یک بازو و پاش قطع شده.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سیزدهم

مردی بدون چهره

سولیچر در کلبه نبود و قفل در اتاقش شکسته بود. باند با عصبانیت به خودش فحش داد. اون نباید اون رو تنها میذاشت. محتملاً دو تا مرد همراهشون تفنگ داشتن. باند ترسی که سولیچر وقتی گذاشتنش داخل جعبه چوبی احساس کرده بود رو تصور کرد. ولی آقای بیگ چطور اینقدر سریع پیداش کرده بود؟ این یک مثال دیگه از این حقیقت بود که جاسوس‌های آقای بیگ همه جا هستن.

لیتر داشت پشت تلفن با اف‌بی‌آی صحبت می‌کرد. وقتی تلفن رو قطع کرد، گفت: “دو تا از افرادشون رو میفرستن اینجا. من با واشنگتن و نیویورک حرف میزنم.”

باند برگشت به اتاق سولیچر. وسایلش هنوز اونجا بودن و اون کیفش رو زیر تخت پیدا کرد. داخلش رو نگاه کرد و ۵ هزار دلار پیدا کرد. باند پول‌ها رو گذاشت تو جیبش. پول‌ها پیش اون امن‌تر بودن.

ساعت هشت بود که افراد اف‌بی‌آی دنبال سرنخ گشتن رو تموم کردن و رفتن. باند و لیتر رفتن بیرون و شام و کمی نوشیدنی خوردن. بعد برگشتن به کلبه‌شون. خیلی بعد، بعد از چند تا نوشیدنی دیگه رفتن بخوابن.

باند تو اتاق سولیچر خوابید و ساعت هشت روز بعد بیدار شد. یک دوش سریع گرفت و رفت تو اتاق لیتر. لیتر اونجا نبود. ولی یک یادداشت روی در بود.

ساعت پنجه. میرم انبار کرم و طعمه رو ببینم. عجیبه وقتی سولیچر دزدیده میشد، دِ رابر با رایفلش اونجا نشسته بود. شاید اون میدونست که ما تو شهریم و در صورت خوب پیش نرفتن اوضاع، آماده مشکل بود. اگه تا ساعت ۱۰ برنگشتم، در تامپا با اف‌بی‌آی تماس بگیر.

فلیکس

باند منتظر نموند. زنگ زد و تاکسی خواست. لباس پوشید و آماده رفتن به انباری بود که تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشت.

صدا گفت: “آقای برایس؟ از بیمارستان ماند پارک تماس می‌گیرم. دکتر رابرتس هستم. آقای لیتری اینجا هست که سراغ شما رو می‌گیره.”

باند با ترس پرسید: “چه اتفاقی افتاده؟ حالش خوبه؟”

صدا گفت: “یک تصادف ماشین. ولی زیاد جدی نیست. میتونید حالا بیایید؟”

تاکسی باند رسید و چند دقیقه بعد اون داشت از گذرگاه جزیره گنجینه رد می‌شد. یک آمبولانس از کنارشون گذشت. باند با خودش فکر کرد: “مشکل بیشتر.”

یک پرستار زیبا پشت میز بیمارستان نشسته بود. گفت: “بله؟”

باند گفت: “دکتر رابرتس با من تماس گرفته بود. دنبال بیماری به اسم فلیکس لیتر می‌گردم. امروز صبح آوردنش اینجا.”

پرستار گفت: “دکتری به اسم رابرتس نداریم.” اون به لیست روی میزش نگاه کرد. “و بیماری به اسم لیتر هم نداریم. مطمئن هستید که بیمارستان رو درست اومدید؟”

باند بهش خیره شد و سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه. بعد بدون اینکه جواب بده برگشت.

خوشبختانه یه تاکسی بیرون بود. باند به راننده گفت که اون رو با نهایت سرعت به نیزار ببره. وقتی رسیدن خانوم استایوسانت با عجله اومد بیرون تا اون رو ببینه.

به باند گفت: “درست بعد از اینکه رفتید یک آمبولانس اومد. مردها گفتن که آقای لیتر تصادف کرده. مجبور بودن ببرنش داخل کلبه. کل صورتش پوشیده از باند بود.”

باند منتظر نموند که بیشتر بشنوه. دوید به کلبه و مستقیم رفت تو اتاق لیتر. یک هیکل روی تخت لیتر بود که با ملافه‌ها پوشونده شده بود. باند ملافه‌ها رو از رو صورتش کنار زد ولی هیچ صورتی ندید، فقط یه چیزی محکم با باندهای کثیف پیچیده شده بود.

ملافه‌ها رو بیشتر کنار زد. باندهای بیشتری بود. بعد یک کیسه‌ی بزرگ بود پوشیده از خون که توش یه پایین تنه‌ بود. یه سوراخ کوچیک روی باند‌ها جایی که باید دهن طرف باشه بود. باند صورتش رو به باندها نزدیک کرد. یک تنفس خفیفی به گونه‌اش خورد.

تلفنی که کنار تخت بود رو برداشت و با تامپا تماس گرفت. چند دقیقه طول کشید تا بهشون بفهمونه که داره چی میگه.

باند چند تا از باندها رو از دور بالای سرش برداشت. موها خیس بودن. باند بهشون دست زد، بعد انگشتشو گذاشت تو دهنش. طعم نمک میداد. با دقت بیشتری به موها نگاه کرد. بعد مطمئن شد. فلیکس بود.

پزشک پلیس و دو تا کارآگاه رسیدن و باند هر چیزی که می‌دونست رو بهشون گفت. بعد از مدتی، پزشک پلیس از اتاق خواب اومد بیرون. به باند گفت: “فکر کنم زنده میمونه. ولی یک بازو و نصف پای چپ از دست رفته. نمیدونم چی این کارو کرده. یک حیوان؟ شاید یک کوسه؟”

یک تماس تلفنی از طرف ستوان اف‌بی‌آی بود. بعد از تماس تلفنی اول باند، به مکان رابر فرستاده شده بود. رابر و دو تا مرد دیگه یک ساعت مورد بازجویی قرار گرفته بودن. هر سه صبح، هنگام وقوع جرم غیبت داشتن. و تو انبار به جز بشکه‌های ماهی، طعمه و جعبه‌های مرجان و صدف چیزی نبود. ماشین لیتر در اون طرف بندرگاه پیدا شده بود.

کمی بعد آمبولانس پلیس رسید و با لیتر و پزشک پلیس رفت. دو تا کاراگاه هم رفتن. تلفن زنگ زد و رئیس سی‌آی‌ای لیتر بود. از باند خواست خیلی سریع به جامائیکا بره.

باند گفت: “فکر کنم فردا یک پرواز هست. سوارش میشم. خبر دیگه‌ای هم هست؟”

مرد گفت: “آه، بله. آقای بیگ و دوست دخترش سولیچر شب به هاوانا، کوبا رفتن. اونها با یه هواپیمای خصوصی از یه فرودگاه کوچیک رفتن. به همین خاطر گمشون کردیم. آدم ما در کوبا رسیدنشون رو گزارش داده. سیکیچر هم هنوز اونجاست.”

باند چند لحظه بعد از تماس تلفنی فکر کرد. بعد یک دفترچه تلفن پیدا کرد و بعد از یک دقیقه تلفن رو برداشت و با مردی در آکواریوم استرن گاردن صحبت کرد. پرسید: “از کجا میتونم یه کوسه زنده بخرم؟”

جواب اومد: “تنها جایی که من می‌شناسم کرم و طعمه اوروبوروست. اونها کوسه دارن. کوسه‌های بزرگ. سفید، ببر، حتی سرچکشی.”

باند ازش تشکر کرد. بعد تفنگش رو در آورد و تمیزش کرد و منتظر موند تا شب برسه.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THIRTEEN

The Man with No Face

Solitaire was not in the cottage and the lock of her room had been broken. Bond swore angrily to himself. He should not have left her alone. The two men had probably been carrying guns. Bond imagined the fear Solitaire must have felt as they put her in the wooden box. But how had Mr Big found her so fast? It was just another example of the fact that Mr Big’s spies were everywhere.

Leiter was speaking to the FBI on the telephone. When he put the phone down, he said, ‘They’re sending two of their men here. I’ll talk to Washington and New York.’

Bond went back into Solitaire’s room. Her things were still there, and he found her bag under the bed. He looked inside it and found the five thousand dollars. Bond put them into his pocket. The money would be safe with him.

It was eight o’clock when the FBI men finished their search for clues and left. Bond and Leiter went out and had dinner and some drinks, then went back to their cottage. Much later, after more drinks, they went to bed.

Bond slept in Solitaire’s room and woke up at eight o’clock the next day. He had a quick shower and went into Leiter’s room. Leiter was not there but there was a note by the door.

It’s five o’clock. I’m going to visit the worm and bait warehouse. It’s strange that The Robber was sitting there with his rifle while Solitaire was being kidnapped. Maybe he knew we were in town and was ready for trouble if things went wrong. If I’m not back by ten, call the FBI on Tampa 88.

Felix

Bond did not wait. He telephoned for a taxi. He got dressed and was just about to leave to go to the warehouse when the telephone rang. He picked it up.

‘Mr Bryce? This is Mound Park Hospital speaking,’ said a voice. ‘Doctor Roberts here. We have a Mr Leiter here who is asking for you.’

‘What happened?’ asked Bond, full of fear. ‘Is he all right?’

‘A car accident, but it’s not too serious,’ said the voice. ‘Can you come now?’

Bond’s taxi arrived and minutes later he was crossing the Treasure Island Causeway. An ambulance went past them. ‘More trouble,’ thought Bond.

A pretty nurse sat at the hospital desk. ‘Yes?’ she said.

‘Doctor Roberts called me,’ said Bond. ‘I’m looking for a patient called Felix Leiter. He was brought in this morning.’

‘There’s no doctor called Roberts here,’ said the nurse. She looked down at a list on the desk. ‘And there’s no patient called Leiter. Are you sure you’re at the right hospital?’

Bond stared at her, trying to keep calm. Then he turned away without answering.

Luckily, there was a taxi outside. Bond told the driver to take him back to The Everglades as fast as possible. When they arrived, Mrs Stuyvesant hurried out to meet him.

‘An ambulance came just after you left,’ she told Bond. ‘The men said that Mr Leiter had been in a car accident. They had to carry him into the cottage, and his face was covered with bandages.’

Bond did not wait to hear more. He ran to the cottage and straight into Leiter’s bedroom. There was the shape of a body on Leiter’s bed, covered with a sheet. Bond pulled the sheet away from the face. But there was no face, only something covered tightly in dirty bandages.

He pulled the sheet down further. There were more bandages, then a large bag covered in blood which was holding the bottom half of the body. There was a small hole in the bandages where the person’s mouth should have been. Bond moved his face nearer to the bandages. There was a whisper of breath against his cheek.

He picked up the telephone by the bed and called Tampa. It took several minutes to make them understand what he was telling them.

Bond took off some of the bandages round the top of the head. The hair was wet. Bond touched it, then put his finger to his mouth. It tasted of salt. He looked more closely at the hair - and then he knew for sure. It was Felix.

A police doctor and two detectives arrived, and Bond told them everything that he knew. After some time, the police doctor came out from the bedroom. ‘I think he’ll live,’ he told Bond. ‘But one arm is gone, and half of the left leg. I don’t know what did it. An animal? Maybe a shark?’

There was a telephone call from an FBI lieutenant. He had been sent to The Robber’s place after Bond’s earlier phone call. The Robber and two other men had been questioned for an hour. All three had alibis for that morning, and there was nothing at the warehouse except tanks of fish, bait and cases of coral and shells. Leiter’s car had been found on the other side of the harbour.

Soon after, the police ambulance arrived and left with Leiter and the police doctor. The two detectives also left. The telephone rang, and it was Leiter’s CIA boss. He asked Bond to move on to Jamaica as soon as possible.

‘I think there’s a flight tomorrow,’ said Bond. ‘I’ll be on it. Any other news?’

‘Oh, yes,’ said the man. ‘Mr Big and his girlfriend, Solitaire, left for Havana, Cuba, during the night. They left from a small airfield on a private plane. That’s how we missed them. Our man in Cuba reported their arrival. The Secatur is still there, too.’

After the call, Bond thought for several minutes, then found the telephone book. After a minute, he picked up the telephone and spoke to a man at the Eastern Garden Aquarium. ‘Where could I buy a live shark?’ he asked.

‘The only place I know is Ourobouros Worm and Bait,’ came the answer. ‘They’ve got sharks. Big ones. White, tiger, even hammerhead sharks.’

Bond thanked him. Then he got out his gun and cleaned it, waiting for night to come.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.