فصل 04

توضیح مختصر

باند و لیتر تصمیم گرفتن به هارلم برن و نگاهی به اطراف بندازن.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

پچ‌پچ

باند صبح رو در خیابان پنجم و برادوی به تماشای ویترین مغازه‌ها و جمعیت در حال گذر سپری کرد. در رستورانی در خیابان لکسینگتون ناهار خورد. بعد یک تاکسی به مرکز فرماندهی پلیس در مرکز نیویورک گرفت. ترتیبی داده بود تا لیتر و دکستر رو ساعت دو و نیم اونجا ببینه.

ستوان بینسوانگر از دایره قتل سابقه‌ی پلیسی آقای بیگ و گزارشاتی درباره کشتی سیکیچر رو بهشون نشون داد. کشتی در شش ماه اخیر اغلب به سن پترزبورگ سفر کرده بود. همیشه در اسکله‌ی “محموله‌های طعمه و کرم اوروبوروس”- شرکتی که تجارت اصلیش فروش طعمه‌های زنده برای کلوپ‌های ماهیگیری فلوریدا و خلیج مکزیک بود، توقف می‌کرد. این شرکت همچنین صدف‌های دریایی، مرجان و ماهی‌های آکواریومی هم می‌فروخت.

طبق گفته مدیر اوروبوروس، سیکیچر تجارت بزرگی با شرکتشون انجام داده بود و از جامائیکا صدف و ماهی‌های گرمسیری آورده بود. اینها خریداری شده و بعد در انبار اوروبوروس انبار شدن. بعدها صدف‌ها و ماهی‌ها به مغازه‌های اطراف ساحل فروخته شدن.

وقتی اونها از دفتر ستوان بینسوانگر بیرون میومدن، ستوان گفت: “این اواخر سکه‌های بیشتری وارد شده. تقریباً هفته‌ای صد سکه فقط در هارلم و نیویورک. از ما می‌خواید کاری در این باره انجام بدیم؟”

دکستر بهش گفت: “رئیس میگه هنوز نه.”

وقتی باند، دکستر و لیتر بیرون تو پیاده‌رو بودن، دکستر گفت: “امروز صبح دستوراتی از واشنگتن گرفتم. من باید به نیمه هارلم این پرونده رسیدگی کنم و از شما دو تا خواسته شده که فردا به سن‌پترزبورگ برید. لیتر باید ببینه اونجا چی میتونه به دست بیاره. بعد آقای باند، با شما به جامائیکا بره. کار دیگه‌ای از دستم بر میاد؟”

باند گفت: “اگه اشکالی نداره من و لیتر دوست داریم امروز عصر به هارلم بریم و یک نگاهی به اطراف بندازیم.”

دکستر یه لحظه فکر کرد. گفت: “باشه. ولی مراقب باشید. اونجا کسی نیست که بهتون کمک کنه. و با آقای بیگ مشکلی برامون ایجاد نکنید. تا وقتی که آماده دستگیریش نشدیم، اینطور میگیم: «زنده بمون و بذار زنده بمونه.»”

باند لبخند زد. “من تو کارم وقتی شخصی مثل آقای بیگ رو می‌بینم یه چیز دیگه میگم. میگم: «زنده بمون و بذار بمیره.»”

دکستر گفت: “شاید. ولی تا وقتی اینجایید از دستورات من پیروی می‌کنید، آقای باند.” اون دستش رو تکون داد تا یه تاکسی که رد میشد رو نگه داره. ماشین زرد ایستاد. دکستر سوارش شد و بعد باند و لیتر دور شدن ماشین رو تماشا کردن.

باند پرسید: “خب، فلیکس. نظر درباره امشب به هارلم رفتن چیه؟”

لیتر گفت: “البته. ساعت شش و نیم در بار کینگ کولِ سنت رجیس میبینمت.”

در هارلم، روی یک جعبه کلید تلفن بزرگ “پچ‌پچ” نیمه‌خواب بود. تمام خطوط تلفنش ساکت بودن. یهو، یک چراغ روی صفحه روشن شد- یک چراغ مهم. اون به نرمی تو هِدستش گفت: “بله، رئیس.” یک صدای آروم و عمیق گفت: “به تمام جاسوس‌ها بگو مراقب سه تا مرد باشن.” مشخصات لیتر، باند و دکستر پشت سرش داده شد. “اونها احتمالاً امروز عصر یا فردا میان. بهشون بگو با دقت در خیابان‌های یکم تا هشتم و خیابان‌های دیگه و همچنین کلوپ‌های شبانه مراقبشون باشن. وقتی فهمیدید کجا هستن، با من تماس بگیر.”

پچ‌پچ در حالی که به تندی نفس می‌کشید، گفت: “بله، رییس.” کمی بعد، اون تا عصر دیر وقت، به سرعت و ملایمت پچ‌پچ می‌کرد.

ساعت شش، باند یک دوش آب سرد گرفت و با دقت لباساشو پوشید. یک پیراهن سفید پوشید و جلد اسلحه‌ی چرمِ رو دوشیش رو از روی پیرهنش پوشید. بعد تفنگ برتاش رو گذاشت تو جلد تفنگش. اون به کفش‌های غیررسمی که اف‌بی‌آی بهش داده بود، نگاه کرد. بعد از زیر تخت کفش‌های خودش رو درآورد و پوشید. زیر چرم، روی انگشت‌های پا از فولاد ساخته شده بود.

ساعت ۶ و ۲۵ دقیقه، رفت پایین به بار کینگ کول. چند دقیقه بعد، فلیکس لیتر اومد داخل و نشست. موهای زردش حالا مشکی رنگ شده بود و یک کت و شلوار آبی روشن با پیراهن سفید و کراوات خال خالی سفید و سیاه پوشیده بود.

لیتر گفت: “ممکنه آدم‌های آقای بیگ مشخصات من رو داشته باشن.” و یک لبخند گنده به باند زد. “ما به اتوبوس در خیابان پنجم میرسیم. بعد از اینکه هوا تاریک شد نمیتونی تاکسی‌های زیادی پیدا کنی که به هارلم برن.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FOUR

The Whisper

Bond spent the morning on 5th Avenue and on Broadway, looking in shop windows and watching the passing crowds. He had lunch at a restaurant on Lexington Avenue, then took a taxi to the police headquarters in the centre of New York. He had arranged to meet Leiter and Dexter there at two thirty.

A Lieutenant Binswanger of Homicide showed them Mr Big’s police record and the reports about the Secatur yacht. The boat had often sailed into St Petersburg over the last six months. It always stopped at the jetty of the ‘Ourobouros Worm and Bait Shippers’ - a company whose main business was to sell live bait to fishing clubs in Florida and the Gulf of Mexico. It also sold seashells, coral and aquarium fish.

According to the manager of Ourobouros, the Secatur did big business with his company and brought in shells and tropical fish from Jamaica. These were bought and then stored in the Ourobouros warehouse. Later, the shells and fish were sold to shops up and down the coast.

As they were leaving his office, Lieutenant Binswanger said, ‘More gold has been coming in recently. About a hundred coins a week in Harlem and New York alone. Do you want us to do anything about it?’

‘The boss says not yet,’ Dexter told him.

When Bond, Dexter and Leiter were out on the pavement, Dexter said, ‘I had some instructions from Washington this morning. I’ve got to look after the Harlem side of the case, and you two have been asked to go down to St Petersburg tomorrow. Leiter’s got to find out what he can there, then move on to Jamaica with you, Mr Bond. Is there anything else I can do for you?’

‘If you don’t mind, Leiter and I would like to go to Harlem this evening and have a look round,’ said Bond.

Dexter thought for a moment. ‘OK,’ he said. ‘But don’t get hurt. There’s no one to help you up there. And don’t make trouble for us with Mr Big. Until we’re ready to get him, we say “live and let live”.’

Bond smiled. ‘In my job, when I meet a man like Mr Big, I have another saying. It’s “live and let die”.’

‘Maybe,’ said Dexter. ‘But you take my orders while you’re here, Mr Bond.’ He waved his hand to stop a passing taxi. The yellow car stopped, Dexter got in and then Bond and Leiter watched the car drive away.

‘Well, what about going to Harlem tonight, Felix?’ asked Bond.

‘Sure,’ said Leiter. ‘I’ll meet you in the King Cole Bar of the St Regis at six thirty.’

Up in Harlem, at the big telephone switchboard , ‘The Whisper ‘ was half asleep. All his telephone lines were quiet. Suddenly, a light shone on the board - an important light. ‘Yes, Boss,’ he said softly into his headset. ‘Tell all spies to watch for three men,’ said a slow, deep voice. A description of Leiter, Bond and Dexter followed. ‘They may be coming in this evening or tomorrow. Tell them to watch carefully on 1st to 8th, and the other avenues. The nightclubs, too. Call me when you know where they are.’

‘Yes, Boss,’ said The Whisper, breathing fast. Soon after, he was whispering quickly and softly late into the evening.

At six o’clock, Bond had a cold shower and dressed carefully. He wore a white shirt and put his leather shoulder holster on top of it. Next he put his Beretta into the holster. He looked at the casual shoes the FBI had given him. Then he reached under the bed and pulled out a pair of his own shoes and put them on. Under the leather, the toecaps were made of steel.

At twenty-five past six, he went down to the King Cole Bar. A few minutes later, Felix Leiter came in and sat down. His head of yellow hair was now coloured black and he wore a bright blue suit with a white shirt and a black-and-white spotted tie.

‘Mr Big’s people may have my description,’ Leiter said, and gave Bond a big smile. ‘We’ll catch a bus on 5th Avenue. You won’t find many cabs that want to go to Harlem after it’s dark.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.