گزارش عجیب برای ام

مجموعه: جیمز باند / کتاب: زندگی کن و اجازه بده بمیرند / فصل 8

گزارش عجیب برای ام

توضیح مختصر

باند تصمیم می‌گیره با دوست‌دختر آقای بیگ از شهر خارج بشه.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

گزارش عجیب برای ام

باند در اتاق هتلش، برای خودش ویسکی ریخت و بعد از تلفن استفاده کرد.

لیتر بلافاصله جواب داد.

گفت: “خدا رو شکر که زنده‌ای! اذیتت کردن؟”

باند گفت: “انگشتم شکسته. تو چی؟”

“چیز جدی‌ای نیست. من و بلابرماوس دوست شدیم. تا دستورات از آقای بیگ برسه، باهاش درباره سینما و موزیک صحبت کردم. بعد اون گفت: «متاسفم، آقا.» و من رو زد و بیهوشم کرد و به بیمارستان بلوو برد و منو بیرون بیمارستان گذاشت. به اورژانس رفتم که سرم رو معاینه کردن. بعد اومدم خونه. از پلیس و اف‌بی‌آی تماس‌های تلفنی دریافت کردم. آقای بیگ شکایت کرده که امروز صبح زود، یک مرد انگلیسی دیوونه به سه نفر از آدم‌هاش- یک خدمتکارِ بانیارد و دو تا راننده شلیک کرده و یکی از ماشین‌هاش رو هم دزدیده.”

“آقای بیگ از پلیس خواسته تا کاری در این باره انجام بدن. ولی من با اونا و اف‌بی‌آی صحبت کردم. ما رو تعقیب نمی‌کنن. ولی خیلی عصبانی هستن و هر دوی ما باید سریعاً از نیویورک بریم. آقای بیگ هم میاد سراغت، جیمز. حالا، دقیقاً بگو چه اتفاقی برات افتاد.”

باند داستانش رو تعریف کرد.

وقتی تموم شد، لیتر گفت: “اون خانوم سولیچر به نظر میاد دوستته. لازمه نقشه بکشیم. گوش کن، چند دقیقه بعد دوباره باهات تماس میگیرم. اول میگم پزشک پلیس بیاد و تو رو ببینه. وقتی منتظری بهتره با رئیست در لندن تماس بگیری.”

چند دقیقه بعد، باند داشت با ام صحبت میکرد. اون کلماتش رو با دقت انتخاب کرد. میدونست ممکنه یه نفر به مکالماتشون گوش بده. گفت: “جیمز هستم، آقا. ممکنه کمی به کمک نیاز داشته باشم. دیشب برای دیدن مشتری اصلیمون به سمت دیگه‌ی شهر رفتم. وقتی اونجا بودم سه تا از بهترین افرادش مریض شدن.”

ام پرسید: “چطور مریض شدن؟”

باند جواب داد: “اون‌طوری که هر شخصی میتونه مریض بشه.”

“تو هم … مریض شدی؟”

باند گفت: “فقط کمی، آقا. ولی متحد فکر می‌کنه دور از شهر حالم بهتر میشه.” باند لبخند زد. ام متوجه میشد که متحد، اف‌بی‌آی هست. “بنابراین من و فلسیا به زودی میریم.”

ام پرسید: “کی؟”

باند اسم رو هجی کرد. “فلسیا. میدونی، منشی جدیدم از واشنگتن.”

ام گفت: “آه، بله.”

باند گفت: “فکر کردم بهتره اون کارخانه در سن پدرو رو امتحان کنم. ولی متحد ممکنه فکر دیگه‌ای داشته باشه. امیدوارم کمکم کنید.”

ام جواب داد: “بله، البته. دیگه چی؟”

باند گفت: “هیچی. همش همین، آقا. ممنونم.”

باند تلفن رو قطع کرد و پوزخند زد. می‌تونست ام رو که اخبار رو برای رئیس ستاد توضیح میده تصور کنه. می‌گفت: “۰۰۷ همین الانش هم اف‌بی‌آی رو ناراحت کرده. احمق به هارلم رفته و سه تا از آدم‌های آقای بیگ رو کشته. به خودش آسیب زده، ولی کمی. مجبوره با لیتر، مامور سی‌آی‌ای از نیویورک بره. به سنت پترزبورگ می‌رن. در عرض یک دقیقه واشنگتن ازمون شکایت میکنه. معذرت بخواه و بهشون بگو دیگه تکرار نمیشه.”

تلفن باند زنگ زد. دوباره لیتر بود.

به باند گفت: “حالا، همه آرومتر شدن. سه تا مردی که کشتی، تی-هی جانسون، سم میامی و یک مرد به اسم مک تینگ بودن. پلیس به خاطر جرم‌های مختلفی می‌خواستشون. اف‌بی‌آی ازت می‌خواد برگردی خونه. پس بهتره سریعاً از شهر خارج بشیم. نمیتونیم با هم بریم. بنابراین تو با قطار میری و من با هواپیما. این رو بنویس.”

باند یه قلم و کاغذ برداشت.

لیتر بهش گفت: “ایستگاه پنسیلوانیا، خط راه‌آهن چهاردهم. ساعت ده و نیم امروز صبح. فانتوم نقره‌ای. از واشنگتن، جکسون‌ویل و تامپا به سنت پترزبورگ میره. واگن ۲۴۵، کوپه اچ. بلیط قطار به اسم برایس خواهد بود. بلیط دست مسئول بلیط هست. مستقیم برو به کوپه‌ات و تا قطار شروع به حرکت کنه درو قفل کن. قطار فردا ظهر به سن‌پترزبورگ میرسه. یه تاکسی به نیزار کاناباس، خلیج تفرجگاه غربی، در ساحل سان‌ست بگیر. اونجا در جزیره گنجینه، جایی که تمام هتل‌های ساحلی اونجا هستن، هست. جزیره‌ای هست که توسط یک گذرگاه به سنت پترزبورگ متصله. مراقب باش. آقای بیگ دنبالت خواهد بود. سوال دیگه‌ای داری؟”

باند گفت: “به نظر خوب میاد. مراقب خودت باش، فلیکس. فردا میبینمت.”

پزشک پلیس اومد و پونزده دقیقه دردآور موند. وقتی رفت، باند داشت به سفارش دادن صبحانه فکر می‌کرد که تلفنش زنگ زد. تلفن رو برداشت. صدای یه زن می‌خواست با آقای باند صحبت کنه.

باند پرسید: “کی تماس میگیره؟” جواب رو میدونست.

صدا گفت: “میدونم تویی. سولیچر هستم. گوش کن. باید سریع صحبت کنم. باید به من اعتماد کنی. من باید در برم و تو هم همینطور. تو باید منو با خودت ببری. من میتونم بهت کمک کنم. من رازهای زیادی در مورد اون میدونم. ولی عجله کن. اگه بفهمه باهات تماس گرفتم، منو میکشه. لطفاً! تو باید به من اعتماد کنی.”

باند یه لحظه هیچی نگفت. اون داشت به سرعت فکر می‌کرد. بعد گفت: “باشه. این رو بنویس. رأس ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه در ایستگاه پنسیلوانیا باش. یک فانتوم نقره‌ای به … به واشنگتن. واگن ۲۴۵. کوپه اچ. بگو خانم برایس هستی. اگه قبل از تو اونجا نباشم، مسئول بلیط، بلیط رو داره. مستقیم برو تو کوپه و منتظر من باش.”

سولیچر گفت: “ممنونم! ممنونم! حالا باید برم.”

باند تلفن رو قطع کرد. با لبخند به خودش گفت: “این ماجرا رو جالب میکنه.”

در صفحه کلید تلفن بزرگ در هارلم، پچ‌پچ داشت مشخصات باند رو به تمام جاسوسان می‌داد. “هتل رو زیر نظر بگیرید. تمام فرودگاه‌ها و ایستگاه‌های قطار رو زیر نظر بگیرید.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHT

A Strange Report to M

In his hotel room, Bond poured himself a whisky and then used the telephone.

Leiter answered at once.

‘Thank God, you’re alive!’ he said. ‘Are you hurt?’

‘Broken finger,’ said Bond. ‘What about you?’

‘Nothing serious. Blabbermouth and I got quite friendly. I got him talking about movies and music until instructions came from Mr Big. Then he said “Sorry, mister,” knocked me out and took me to Bellevue Hospital. He left me outside. I went to the Emergency Room where they looked at my head, then I came home. I got telephone calls from the police and the FBI. Mr Big had complained that a crazy Englishman had shot three of his men early this morning - a waiter at The Boneyard and two drivers - and had stolen one of his cars.

‘Mr Big wants the police to do something about it, but I talked to them and the FBI. They’re not going to chase after us. But they’re very angry, and we’ve both got to get out of New York at once. Also, Mr Big will be coming after you, James. Now, tell me exactly what happened to you.’

Bond told his story.

When he had finished, Leiter said, ‘That Solitaire lady certainly seems to be your friend. We need to make plans. Listen, I’ll phone you again in a few minutes. First I’ll get the police doctor to come and see you. While you’re waiting, you’d better call your boss in London.’

Ten minutes later, Bond was speaking to M. He chose his words carefully. He knew that someone might be listening to the conversation. ‘It’s James, Sir,’ he said. ‘I may need a bit of help. I went across town to see our main customer last night. Three of his best men became sick while I was there.’

‘How sick?’ asked M.

‘As sick as a person can be,’ answered Bond.

‘Did you get… sick?’

‘Only a little, Sir,’ said Bond. ‘But Federated thinks I’ll feel better away from town.’ Bond smiled. M would know that ‘Federated’ was the FBI. ‘So Felicia and I are going soon.’

‘Who?’ asked M.

‘Felicia.’ Bond spelt the name. ‘You know, my new secretary from Washington.’

‘Oh, yes,’ said M.

‘I thought I’d try that factory at San Pedro,’ said Bond. ‘But Federated may have other ideas. I hope you can help me.’

‘Yes, of course,’ replied M. ‘Anything else?’

‘No, that’s all, Sir,’ said Bond. ‘Thank you.’

Bond put down the telephone and grinned. He could imagine M explaining the news to the Chief of Staff. ‘007’s already upset the FBI,’ he would say. ‘The fool went up to Harlem and killed three of Mr Big’s men. He got hurt himself, but only a little. He’s got to get out of New York with Leiter, the CIA man. They’re going down to St Petersburg. Washington will be complaining to us in a minute. Apologize and tell them that it won’t happen again.’

Bond’s telephone rang. It was Leiter again.

‘Everyone’s calmer now,’ he told Bond. ‘The three men you killed were Tee-Hee Johnson, Sam Miami and a man called McThing. The police wanted all of them for different crimes. The FBI wants you to be sent home, so we’d better get out of town quickly. We can’t go together, so you’re going on the train and I’ll fly. Write this down.’

Bond reached for some paper and a pencil.

‘Pennsylvania Station, Track 14,’ Leiter told him. ‘Ten thirty this morning, The Silver Phantom. It goes to St Petersburg through Washington, Jacksonville and Tampa. Pullman Car 245, Compartment H. The ticket will be on the train in the name of Bryce. The conductor will have it. Go straight to your compartment and lock yourself inside until the train starts moving. The train gets to St Petersburg at midday tomorrow. Get a cab to The Everglades Canabas, Gulf Boulevard West, on Sunset Beach. That’s on Treasure Island, where all the beach hotels are. It’s an island joined to St Petersburg by a causeway. Be careful. Mr Big will be looking for you. Any questions?’

‘It sounds fine,’ said Bond. ‘Look after yourself, Felix. See you tomorrow.’

The police doctor came and stayed for a painful fifteen minutes. When he had gone, Bond was thinking of ordering breakfast when the phone rang. He picked it up. A woman’s voice asked for Mr Bond.

‘Who’s calling?’ asked Bond. He knew the answer.

‘I know it’s you,’ said the voice. ‘This is Solitaire. Listen, I’ve got to be quick. You must trust me. I’ve got to get away, and so must you. You’ve got to take me. I can help you - I know a lot of his secrets. But be quick. If he finds out I called you, he’ll kill me. Please, you must trust me!’

Bond said nothing for a moment. He was thinking fast. Then he said, ‘OK, write this down. Be at Pennsylvania Station at ten twenty exactly. The Silver Phantom to… to Washington. Pullman Car 245, Compartment H. Say that you’re Mrs Bryce. The conductor will have the ticket if I’m not already there. Go straight to the compartment and wait for me.’

‘Thank you, thank you!’ said Solitaire. ‘Now I must go.’

Bond put down the telephone. ‘That’s going to make things interesting,’ he said to himself, smiling.

At the big switchboard in Harlem, The Whisper was giving Bond’s description to all spies. ‘Watch the hotel. Watch all the airports, all the train stations.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.