هارلم

مجموعه: جیمز باند / کتاب: زندگی کن و اجازه بده بمیرند / فصل 5

هارلم

توضیح مختصر

در هارلم آقای بیگ، باند و لیتر رو در کلوپ میگیره.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پنجم

هارلم

سه مرد در ایستگاه اتوبوس در تقاطع خیابان پنجم و کاتدرال پارکوی منتظر بودن. اونها عرق کرده و خسته بودن. اونا از ساعت چهار و نیم ترافیک خیابان پنجم رو زیر نظر گرفته بودن. ولی حالا یک اتوبوس ایستاد و یکی از مردها سوارش شد. اون دو تا مرد سفیدپوست دید و روی صندلی پشت سرشون نشست. مشخصات به اون داده شده بود و اون باند رو شناخت. ولی مرد دیگه رو نه.

در ایستگاه بعدی از اتوبوس پیاده شد و به نزدیکترین تلفن عمومی رفت. پچ‌پچ فوراً ازش سوال پرسید. بعد بلافاصله اطلاعات رو منتقل کرد.

“رئیس، مرد انگلیسی حالا در اتوبوس خیابان پنجم هست. دوستی همراهش داره، ولی دوستش با مشخصات داده شده‌ی دو تا مرد دیگه هم‌خوانی نداره.” بعد پچ‌پچ مشخصات لیتر رو شرح داد. “هر دوی اونها دارن به شمال میان.”

صدای پشت خط گفت: “به کلوپ‌ها هشدار بده و اطلاعات رو به تی-هی جانسون، مک تینگ، بلابرماوس فولی، سم میامی …. بده.” صدا پنج دقیقه دیگه هم صحبت کرد. بعد از اون، پچ‌پچ شروع به پخش کردن اخبار کرد.

از لحظه‌ای که باند و لیتر وارد کلوپ شوگر ریز در خیابان هفتم شدن، تیمی از مردها و زنان‌ها اونها رو زیر نظر گرفته بودن یا منتظر بودن که اونها رو زیر نظر بگیرن. این مردها و زنها هر چیزی که میدیدن رو به پچ‌پچ گزارش می‌دادن.

کلوپ شبانه‌ی مشهور شلوغ بود و دیوارها پر از عکس‌هایی از شوگر ریز رابینسون، بوکسور مشهور بود. باند و لیتر یک میز خالی پیدا کردن و نشستن و نوشیدنی سفارش دادن.

وقتی باند داشت پول رو به خدمتکار میداد، یهو لیتر گفت: “میدونی آقای بیگ امشب کجاست؟”

چشم‌های خدمتکار گرد شد. اون نزدیک لیتر شد. از کنار دهنش گفت: “آقا، من زن و بچه دارم. این سوال رو از من نپرس.” بعد با عجله دور شد.

لیتر گفت: “آقای بیگ، بهترین حفاظت رو برای خودش داره. ترس.”

اونا نوشیدنی‌شون رو تموم کردن و رفتن بیرون به خیابان هفتم. بارون بند اومده بود ولی یک باد خیلی سردی می‌وزید. اونها در پیاده‌رو کنار مردم دیگه حرکت می‌کردن. ولی ظاهری که داشتن دوستانه نبود. خیابان‌ها شلوغ بودن و بیشتر ساختمان‌ها تاریک بودن و زیاد خوشایند نبودن. باند دلش میخواست بدونه چه رازهایی پشت بعضی از درهای بسته وجود داره.

لیتر گفت: “کمی بالاتر تو این خیابون به ما فرایزرس میریم. بهترین غذا رو در هارلم داره.”

اونها یک غذای خیلی خوب شمال مرغ سوخاری ماریلند، بیکن و ذرت پخته شده خوردن. ولی وقتی لیتر از خدمتکار درباره آقای بیگ سوال پرسید، مرد تظاهر به نشنیدن کرد. وقتی غذاشون رو تموم کردن و باند داشت صورتحساب رو پرداخت می‌کرد، لیتر دوباره امتحان کرد.

خدمتکار گفت: “ببخشید، آقا. کسی با این اسم رو به خاطر نمیارم.”

ساعت ده و نیم بود که از رستوران اومدن بیرون. یه تاکسی به سالن رقص ساوی، جایی که نوشیدنی خوردن و رقاص‌ها رو در یک سالن بزرگ و شلوغ تماشا کردن گرفتن. به نظر باند بیشتر دخترها زیبا بودن و موزیک هم جالب بود. اون تقریباً فراموش کرده بود که برای چی اونجاست.

لیتر گفت: “عالیه، مگه نه؟ ولی بهتره حرکت کنیم. وقتی تو پول نوشیدنی‌ها رو میدی، من این اطراف قدم میزنم. ببینم می‌تونم اطلاعاتی درباره اینکه آقای بیگ کجاست به دست بیارم. نمی‌خوام به همه‌ی مکان‌ها سر بزنیم.”

چند دقیقه بعد، بیرون ورودی همدیگه رو دیدن. بعد قدم‌زنان به دنبال تاکسی تا بالای خیابون رفتن.

لیتر گفت: “بیست دلار برام آب خورد. ولی بهم گفتن بعد از نیمه شب در بونیارد، خیابان لنوکس خواهد بود. اول، تو رو به کلوپ یا مَن در خیابان هفتم میبرم، بعد حول و حوش ساعت دوازده و نیم به بونیارد میریم. یه دختر رقاص به اسم جی-جی سوماترا اونجا هست. مطمئنم خیلی ازش خوشت میاد، جیمز.”

صفحه‌ی تلفن بزرگ تقریباً ساکت بود. ورود و خروج دو مرد از شوگر ریز، ما فریزرس، سالن رقص ساوی و یا مَن کنترل شده بود. آخرین تماس ساعت دوازده و نیم گرفته شد وقتی باند و لیتر در راه بانیارد بودن.

آقای بیگ با تلفن با سرخدمتکار بونیارد صحبت کرد. “دو تا مرد سفیدپوست دارن میان داخل. میز زد رو بهشون بده.” اون دو تا تماس تلفنی دیگه هم برقرار کرد. اولی به ام‌سی، استاد تشریفات، کسی که مهمانی‌ها و پذیرائی‌ها رو معرفی میکنه بود.

گفت: “بعد از اجرای جی-جی چراغ‌ها رو خاموش کن.”

ام‌سی گفت:‌ “بله، آقا، رئیس.”

تماس دیگه با چهار مردی بود که در اتاق طبقه‌ی پایین ورق‌بازی می‌کردن. یک تماس طولانی بود و دستورات کامل و با جزئیات توضیح داده شد.

ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه، پول راننده تاکسی رو دادن و وارد بانیارد شدن. سرخدمتکار اونها رو دید و برد سر میزی در کنج کلوپ، کنار پیست رقص کوچیک و شلوغ.

باند اطراف رو نگاه کرد. مکان بزرگی نبود، ولی تقریباً پنجاه تا میز و دویست نفر آدم بود. موزیک متوقف شد. گروه چهار نفره، آلات موسیقی‌شون رو گذاشتن کنار و نور قرمز زیر کف شیشه‌ای پیست رقص خاموش شد. به جاش، نورهای نازک از روی سقف روشن شدن و روی توپ‌های شیشه‌ای رنگی زرد، آبی، قرمز که از دیوارها آویزون بودن تابیدن.

جماعت داد میزدن: “جی-جی کجاست؟” و “زود باش جی-جی!”

یهو، ام‌سی اومد بیرون رو پیست رقص. باقی مکان تاریک شد، فقط یک تک نور سفید روی ام‌سی تابید. سکوت بود.

اون با لبخند گفت: “مردم، وقتشه!” اون دست راستش رو بلند کرد. “آقای جانگلز جفت و درامش!”

یه چراغ دیگه روشن شد و جماعت با هیجان تشویق کردن. اون طرف پیست، چهار تا مرد سیاه‌پوست با پیرهن‌های قرمز و شلوارهای سفید پشت درام‌هایی با سایزهای مختلف نشسته بودن.

ام‌سی گفت: “و حالا، دوستان. جی-جی … سوماترا!” آخرین کلمه رو با فریاد گفت.

دو تا مرد سیاه‌پوست دویدن رو پیست رقص. اونا یه زن جوون رو حمل می‌کردن. اون یه کت بلند مشکی پوشیده بود و یه ماسک سیاه رو چشماش داشت. مردها گذاشتنش وسط پیست رقص، و بعد رفتن تو تاریکی.

جمعیت یهو ساکت شدن. چهار مرد شروع به نواختن درامر با صدای آروم و بلند کردن. دختر شروع به رقص کرد- اول آروم و بعد کمی تندتر. دستش رو گذاشت رو گردنش و کت از تنش افتاد رو زمین. حالا یه پیرهن کوتاه مشکی تنش بود. بدنش کوچیک، قهوه‌ای و زیبا بود. درام تندتر زد … اون هم همراه درام تندتر حرکت می‌کرد و می‌چرخید و می‌چرخید. درام با صدای بلندتری زد … اون کت رو برداشت و انداخت بیرون از پیست رقص.

چند دقیقه بعد، چراغ‌ها ناگهان خاموش شدن. مکان در تاریکی مطلق بود و مردم شروع به داد و فریاد کردن.

باند باد خنکی رو روی صورتش حس کرد. همون لحظه، متوجه شد صدای داد و فریاد مردم قطع شد.

لیتر داد کشید: “هی!” صداش از نزدیک میومد ولی عجیب بود.

بعد چیزی بالای سر باند بسته شد. اون دستش رو گذاشت پشتش و یه دیوار محرک رو لمس کرد.

یه صدا به آرومی گفت: “چراغ.”

هر دو دست باند محکم بسته شده بودن و توی صندلیش فشار داده میشد. لیتر هنوز هم روبروش رو روی همون میز- میز زد نشسته بود، ولی یه مرد بازوهاش رو گرفته بود. اونها در یک اتاق کوچیک در طبقه پایین بودن. در طرف راست و چپشون دو مرد دیگه هم بودن که تفنگ دستشون بود.

یکی از مردها تفنگ رو گذاشت رو شکم باند. بعد دست آزادش رو دور باند گردوند و برتای باند رو پیدا کرد. برش داشت و داد به مرد دیگه‌ای که تفنگ داشت.

گفت: “این رو بده به رئیس، تی-هی. مرد انگلیسی رو ببر بالا. نگهبانش همراهت میاد. دوستش با من میمونه.”

مردی که اسمش تی‌-هی بود، گفت: “بله، آقا.” اون چاق بود و یه پیرهن به رنگ قهوه‌ای شکلاتی پوشیده بود.

باند سر پا نگه داشته شد. یکی از پاهاش زیر پایه‌ی میز بود و محکم کشیدش. صدای شکستن شیشه اومد. همون لحظه، لیتر با لگد به پشت زد به پشت صندلیش. پاهاش به پاهای نگهبانش خوردن. باند هم همون کار رو کرد، ولی به پاهای نگهبان نخورد. بعد نگهبان لیتر، اونو محکم زد به دیوار به طوریکه دماغش خرد شد. وقتی برگشت، خون از دماغش می‌ریخت.

مردی که دستورات رو میداد، با نگهبان باند حرف زد. “ببرش. آقای بیگ منتظره.” اون به طرف باند برگشت. “از دوستت خداحافظی کن. احتمالاً دوباره همدیگه رو نمی‌بینید.”

باند به لیتر لبخند زد. گفت: “بعداً می‌بینمت.”

نگهبان باند برش گردوند و اون رو به طرف قسمتی از دیوار هول داد. یهو در باز شد و مردی که اسمش تی-هی بود از کنارشون هول داده شد.

گفت: “از این طرف.” و بعد در پشت سرشون بسته شد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FIVE

Harlem

Three men waited at the bus stop on the corner of 5th Avenue and Cathedral Parkway. They were wet and bored. They had been watching the traffic on 5th Avenue since four thirty, but now a bus stopped and one of the men got on it. He saw the two white men and sat down on a seat behind them. He had been given descriptions and he recognized Bond, but not the other man.

At the next stop, he got off the bus and hurried to the nearest public phone. The Whisper questioned him urgently , then immediately started to pass on the information.

‘Boss, the Englishman is on a bus on 5th Avenue. He’s got a friend with him, but the friend doesn’t seem to match the description of either of the other two.’ The Whisper then described Leiter. ‘They’re both coming north.’

‘Warn the clubs and get this information to Tee-Hee Johnson, Mc Thing, Blabbermouth Foley, Sam Miami…’ said the voice at the other end of the line. It spoke for another five minutes. After that, The Whisper began giving out the news.

From the moment Bond and Leiter walked into Sugar Ray’s club on 7th Avenue, there was a team of men and women watching them or waiting to watch them. These men and women reported what they saw to The Whisper.

The famous nightclub was crowded, and the walls were covered with pictures of Sugar Ray Robinson, the famous boxer. Bond and Leiter found an empty table, sat down and ordered drinks.

As Bond was paying the waiter, Leiter said suddenly, ‘Do you know where Mr Big is tonight?’

The waiter’s eyes opened wide. He moved close to Leiter. ‘I’ve got a wife and kids, Sir,’ he said out of the corner of his mouth. ‘Don’t ask me that.’ Then he hurried away.

‘Mr Big’s got the best protection of all,’ said Leiter. ‘Fear.’

They finished their drinks and went out onto 7th Avenue. The rain had stopped but there was an icy-cold wind. They moved along with the other people on the pavement, but the looks they were given were not friendly. The streets were dirty and many of the buildings were dark and unwelcoming. Bond wondered what secrets were held behind some of the closed doors.

‘We’ll go to Ma Frazier’s, further up the Avenue,’ said Leiter. ‘It has the best food in Harlem.’

They had an excellent meal of Fried Chicken Maryland with bacon and sweetcorn. But when Leiter asked the waiter about Mr Big, the man pretended not to hear. When they had finished eating and Bond was paying the bill, Leiter tried again.

‘Sorry, Sir,’ said the waiter. ‘I don’t remember anyone with that name.’

By the time they left the restaurant, it was ten thirty. They took a taxi to the Savoy Ballroom, where they had drinks and watched the dancers in the huge, crowded hall. Bond thought many of the girls were very beautiful and he found the music exciting. He almost forgot what he was there for.

‘Great, isn’t it?’ said Leiter. ‘But we’d better move on. I’ll have a walk around while you pay for the drinks. I’ll see if I can get any information about where Mr Big is. We don’t want to have to go to all his places.’

They met outside the entrance a few minutes later, then walked up the street looking for a taxi.

‘It cost me twenty dollars,’ said Leiter, ‘but I was told he’ll be at The Boneyard on Lennox Avenue soon after midnight. I’ll take you to the Yeah Man club on 7th Avenue first, then we’ll move on to The Boneyard at about twelve thirty. There’s a girl dancer there called G-G Sumatra. I’m sure you’ll like her very much, James.’

The big switchboard was almost quiet. The two men had been checked in and out of Sugar Ray’s, Ma Frazier’s, the Savoy Ballroom and Yeah Man. The last call came at twelve thirty as Bond and Leiter were on their way to The Boneyard.

Mr Big spoke on the phone to the head waiter of The Boneyard. ‘Two white men are coming in. Give them table Z.’ He made two more phone calls. One was to the MC, the Master of Ceremonies, the man introducing the entertainment.

‘Put the lights out at the end of G-G’s act ,’ he said.

‘Yes, Sir, Boss,’ said the MC.

The other call was to four men who were playing cards in a downstairs room. It was a long call and the instructions were carefully explained and very detailed.

At twelve forty-five, Bond and Leiter paid their taxi driver and walked into The Boneyard. The head waiter met them and took them to a table in the corner of the club by the small, crowded dance floor.

Bond looked round. It was not a large room, but there were about fifty tables and about two hundred people. The music stopped. The four-man band carried their musical instruments away, and the red light under the glass dance floor was turned off. Instead, pencil-thin lights in the roof came on and shone on coloured glass balls that hung around the walls - yellow, blue and red.

There were calls of ‘Where’s G-G?’ and ‘Come on, G-G!’ from the crowd.

Suddenly, the MC came out onto the dance floor. A single white light shone down on him as the rest of the room went dark. There was silence.

‘Folks, it’s time!’ he said, smiling. He put out his right hand. ‘Mr Jungles Japhet and his drums!’

Another light came on and the crowd clapped excitedly. Across the floor, four smiling, black men in red shirts and white trousers sat behind four drums of different sizes.

‘And now, friends,’ said the MC, ‘G-G… SUMATRA!’ The last word was a shout.

Two huge black men ran out onto the dance floor. They were carrying a young woman. She was wearing a long black coat and had a black mask across her eyes. The men put her down in the middle of the floor, then moved away into the darkness.

The crowd was suddenly silent. The four men started to play the drums slowly and loudly. The girl began to dance - slowly at first and then a little faster. She put her hand up to her neck and the coat fell away from her. Now she was wearing a small black dress. Her body was small, brown and beautiful. The drums beat faster… she moved faster with them, turning round and round. The drums beat louder… she picked up the coat and threw it off the dance floor.

Some minutes later, the lights suddenly went out. The room was in total darkness and the crowd started shouting.

Bond felt cold air on his face. At the same time, he realized that the shouts from the crowd were disappearing.

‘Hey!’ shouted Leiter. His voice was close but sounded strange.

Then something closed above Bond’s head. He put his hand behind him and it touched a moving wall.

‘Lights,’ said a voice quietly.

Both of Bond’s arms were being held tightly and he was pushed down in his chair. Leiter still sat opposite him across the same table, table Z, but with a huge man holding his arms. They were in the small room downstairs. To their right and left were two more men, each one holding a gun.

One of the men put his gun against Bond’s stomach. Then he moved his free hand across Bond until he found Bond’s Beretta. He took it and gave it to the other man with a gun.

‘Give that to the Boss, Tee-Hee,’ he said. ‘Take the Englishman up. His guard will go with you. His friend will stay with me.’

‘Yes, Sir,’ said the man called Tee-Hee. He was fat and wore a chocolate-coloured shirt.

Bond was pulled up onto his feet. He had one foot under a leg of the table and he pulled it hard. There was a crash of glass. At the same moment, Leiter kicked backwards behind his chair. His foot hit his guard’s leg. Bond did the same, but missed. Then Leiter’s guard threw him against the wall so hard that Leiter’s nose was almost smashed. When he turned round, blood was pouring out of it.

The man giving the orders spoke to Bond’s guard. ‘Take him away. Mr Big’s waiting.’ He turned to Bond. ‘Say goodbye to your friend. You probably won’t see each other again.’

Bond smiled at Leiter. ‘See you later,’ he said.

Bond’s guard turned him round and pushed him against part of the wall. A door opened suddenly, and the man called Tee-Hee pushed past them.

‘This way,’ he said, and then the door closed behind them.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.