جامائیکا

مجموعه: جیمز باند / کتاب: زندگی کن و اجازه بده بمیرند / فصل 15

جامائیکا

توضیح مختصر

باند به جامائیکا می‌رسه و اطلاعاتی درباره جزیره گنجینه به دست میاره.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل پانزدهم

جامائیکا

باند به طرف تامپا رانندگی کرد و در باری برای یک نوشیدنی ایستاد.

از دستشویی استفاده کرد تا خودش رو تمیز کنه. باندِ روی دست چپش کثیف بود و انگشتش خیلی درد میکرد. اون خیلی خسته بود، ولی برگشت توی ماشین و به طرف فرودگاه رانندگی کرد. در اولین هتلی که به‌نظر باز و بیدار می‌رسید، توقف کرد. ساعت دوی صبح بود و مستقیماً به تخت‌خواب رفت.

ظهر از خواب بیدار شد و به پایین خیابون، به یک کافه رفت تا یه ساندویچ و یک فنجان قهوه بخوره. بعد برگشت به اتاقش و یک گزارش برای اف‌بی‌آی در تامپا نوشت. در گزارش چیزی درباره طلاهای موجود در بشکه‌های ماهی‌های سمی ننوشت- قرار بود اون موضوع راز باند باشه. نمی‌خواست آقای بیگ بدونه اون سکه‌ها رو دیده.

بعد به طرف فرودگاه تامپا رانندگی کرد و ماشین لیتر رو گذاشت بیرون تا اف‌بی‌آی بیاد برش داره. قبل از اینکه سوار هواپیما بشه با بیمارستان سنت پترزبورگ تماس گرفت. حال لیتر بهتر نشده بود، بدتر هم نشده بود.

باند متوجه شد که یک مامور اف‌بی‌آی در فرودگاه اونو زیر نظر گرفته. اون مطمئن بود که مامور به خاطر این اونجاست که مطمئن بشه باند سوار هواپیما میشه. اونها از آخرین بار دیدن اون خوشحال می‌شدن. هر بار که اون به آمریکا می‌رفت، پشت‌سرش جسد به جا میذاشت.

هواپیمای جامائیکا ساعت پنج پرواز کرد. وقتی هواپیما روی خلیج تامپا دور زد و به شرق پرواز کرد آفتاب توی آسمون در حال غروب بود. کمی بعد بالای میامی بودن. بعد از یک شام زود هنگام هواپیما قبل از اینکه از بالای کوبا و در نهایت به جامائیکا پرواز کنه در ناسائو توقف کرد.

وقتی باند به فرودگاه پالیسادوئس رسید، استرنج‌ویز، مامور رئیس سرویس سری کارائیب اونجا بود تا اون رو ببینه. اون یک مرد خوش‌قیافه ۳۵ ساله بود و یک وصله‌ی سیاه روی یه چشمش داشت. ساعت تقریباً ۱۱ بود و شب گرم و ساکت بود. دو تا مرد تا وقتی بیرون خونه‌ی سفید و جذاب استرنج‌ویز نشستن، خیلی کم حرف زدن. بعد مأمور کارائیب درباره بخش جامائیکایی پرونده با باند صحبت کرد.

اون توضیح داد که: “همیشه داستان‌هایی درباره گنجینه بلادی مورگان در جزیره شگفتی وجود داشته. این یک جزیره کوچیک در مرکز خلیج کوسه‌، جایی که مورگان کشتی‌هاش رو نگه می‌داشت، هست. میگن وقتی برای آخرین بار در سال ۱۶۸۳ اینجا رو ترک کرد، گنجش رو در جایی در جامائیکا مخفی کرد. وقتی مرد، راز مکان پنهان کردن گنجینه در جزیره هم با اون مرد.”

“تا دویست سال، جویندگان گنج چیزی پیدا نکردن. بعد، شش ماه قبل یک شرکت نیویورکی جزیره رو خرید و چند هفته بعد کشتی سیکیچر به خلیج کوسه اومد. افرادی که روی قایق بودن شروع به درست کردن پله‌هایی روی صخره‌ها تا بالای جزیره کردن. بعد، اونجا چند تا ساختمون ساده و کوچیک درست کردن. می‌گفتن اومدن تا برای شرکت اوروبروس صدف جمع کنن و ماهی گرمسیری بگیرن. اونها از ماهی‌گیرهای خلیج کوسه، ماهی، صدف و مرجان زیادی خریدن. بعد تا یک هفته در جزیره انفجارهای به وجود می‌اومد و افراد روی قایق به مردم می‌گفتن دارن یک بشکه بزرگ ماهی در زمین درست می‌کنن.”

“سیکیچر هر دو هفته یک بار می‌اومد تا ماهی، صدف و مرجان‌ها رو جمع کنه. به ماهیگیران اخطار داده شده بود که از جزیره دور بمونن. یک ماهیگیر در شب به اونجا شنا کرد و نقشه داشت که دنبال گنج بگرده. اون برنگشت و جسدش هم هیچ وقت پیدا نشد. بعد از اون دیگه هیچکس نزدیک جزیره نشد. خیلی ترسیده بودن.

استرنج‌ویز ادامه داد: “بعد از اون بود که توجهم به این موضوع جلب شد. یک گزارش به لندن فرستادم و متوجه شدم که جزیره متعلق به آقای بیگ هست. تقریباً سه ماه قبل بود. به من گفته شد که بفهمم اونجا چه خبره. بنابراین ترتیبی دادم که جزیره روز و شب زیر نظر گرفته بشه. هیچ مورد مشکوکی اتفاق نیفتاد و بنابراین من دو تا شناگر خوب پیدا کردم تا یک ملاقات زیر آبی به جزیره انجام بدن. اونها برنگشتن و جسدهاشون روز بعد در قسمت‌های مختلفی از خلیج پیدا شد. یا هر چیزی که کوسه‌ها از بدنشون باقی گذاشته بودن. وحشتناک بود. می‌تونی تصور کنی که چه حسی در این باره داشتم.”

باند پرسید: “حالا سیکیچر کجاست؟”

استرنج‌ویز گفت: “در کوبا. سی‌آی‌ای بهم گفته تا یک هفته میرسه اینجا.”

باند پرسید: “قایق چند بار سفر کرده؟”

استرنج‌ویز گفت:”تقریباً ۲۰ بار.”

باند لحظه‌ای فکر کرد. بنابراین آقای بیگ تا حالاشم تقریباً یک میلیون پوند طلا از جزیره برده.

استرنج‌ویز به باند گفت: “برات یه خونه در بائو دیزرت گرفتم. میتونی از اونجا جزیره رو ببینی. برات یه ماشین و یه مرد خوب هم گرفتم که باهات کار کنه. اسمش کوآرل هست و بهترین ماهیگیر و شناگر کارائیبه. باید یک هفته استراحت کنی تا سیکیچر برسه. بعد باید به جزیره بری. من در کینگستون خواهم بود و به لندن و واشنگتن گزارش میدم. اونا میخوان هر کاری که انجام میدیم رو بدونن. کار دیگه‌ای از دستم بر میاد تا برات انجام بدم؟”

باند گفت: “بله … من یک لباس غواصی با مخزن هوای فشرده، یک زوبین صید نهنگ زیر‌آبی خوب، چراغ قوه زیر‌آبی و تمام اطلاعاتی که میتونی درباره کوسه‌ها برام جمع کنی نیاز دارم. و آه، بله و یک مین مغناطیسی.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FIFTEEN

Jamaica

Bond drove towards Tampa and stopped at a bar for a drink.

He used the washroom to clean himself. The bandages on his left hand were dirty and his finger was very painful. He was very tired, but he got back into the car and drove towards the airport. He stopped at the first hotel that looked open and awake. It was two o’clock in the morning, and he went straight to bed.

He woke up at midday and walked down the road to a cafe for a sandwich and a cup of coffee. Then he went back to his room and wrote a report for the FBI at Tampa. He said nothing in the report about the gold in the poisonous fish tanks - this would be Bond’s secret. He did not want Mr Big to know he had seen the coins.

Later, he drove to the airport and left Leiter’s car outside for the FBI to collect. Before he got on the plane, he telephoned the hospital in St Petersburg. Leiter was no better, but no worse.

Bond noticed an FBI agent watching him at the airport. He was certain that the agent was there to make sure that Bond got on the plane. They would be glad to see the last of him. Wherever he had gone in America, he had left dead bodies.

The plane for Jamaica left at five o’clock. The sun was low in the sky as the plane flew round over Tampa Bay and then flew east. Soon they were over Miami. After an early dinner, the plane stopped at Nassau before flying on across Cuba and finally to Jamaica.

When Bond arrived at Palisadoes Airport, Strangways, the Chief Secret Service Agent for the Caribbean, was there to meet him. He was good-looking, thirty-five years old and wore a black patch over one eye. It was nearly eleven o’clock, and the night was quiet and hot. The two men spoke very little until they were sitting outside Strangways’s attractive white house. Then the Caribbean agent told Bond about the Jamaican part of the case.

‘There have always been stories about Bloody Morgan’s treasure on the Isle of Surprise,’ he explained. ‘It’s a small island in the centre of Shark Bay, where Morgan used to keep his ships. They say that when he left here for the last time in 1683, he hid his treasure somewhere in Jamaica. When he died, the secret of the treasure’s hiding place on the island died with him.

‘For two hundred years, treasure hunters found nothing. Then, six months ago, a New York company bought the island, and a few weeks later the Secatur came into Shark Bay. The men on the boat started to cut steps into the rocks up to the top of the island. Then they built several simple, small buildings there. They said that they had come to collect shells and catch tropical fish for the Ourobouros company. They bought large numbers of fish, shells and coral from the Shark Bay fishermen. Then for a week there were explosions on the island, and the men on the boat told people that they were making a large fish tank in the ground.

‘The Secatur visited every two weeks to collect the fish, shells and coral. Fishermen were warned to stay away from the island. One fisherman swam across there at night, planning to search for the treasure. He didn’t come back and his body was never found. After that, nobody went near the island again. They were too frightened.

‘It was about that time that I got interested,’ Strangways continued. ‘I sent a report to London and they discovered that the island belonged to Mr Big. This was about three months ago. I was told to find out what was really happening there, so I arranged for the island to be watched day and night. Nothing suspicious happened, so I got two good swimmers to make an underwater visit to the island. They didn’t return, and their bodies appeared in different parts of the bay the next day. Or what the sharks had left of the bodies. Terrible. You can imagine how I felt about it.’

‘Where is the Secatur now?’ asked Bond.

‘In Cuba,’ said Strangways. ‘It will be here in a week, the CIA tells me.’

‘How many journeys has the boat made?’ asked Bond.

‘About twenty,’ said Strangways.

Bond took a moment to think. So Mr Big had already taken around a million pounds in gold out of the island.

‘I’ve got you a house at Beau Desert. You can see the island from there,’ Strangways told Bond. ‘I’ve got you a car and a good man to work with you. His name’s Quarrel and he’s the best fisherman and swimmer in the Caribbean. You should rest for a week, until the Secatur comes in, then you’re going to have to get onto the island. I’ll be in Kingston, reporting to London and Washington. They’ll want to know everything we do. Is there anything else I can do for you?’

‘Yes…’ said Bond. ‘I need a frogman suit with a compressed air bottle , a good underwater harpoon gun and an underwater torch, and all the information you can get me about sharks. Oh yes, and a limpet mine.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.