فصل 03

توضیح مختصر

یه بمب به اتاق هتل باند فرستاده شد و بمب منفجر شد. ولی آسیبی به باند نرسید.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

بسته مرموز

روز بعد از رسیدنش به نیویورک، باند در اتاق خوابش در سنت رجیس بیدار شد.

دکستر اطلاعات زیادی درباره آقای بیگ بهش داد. اون ۴۵ ساله بود. در هائیتی به دنیا اومده و دورگه سیاه‌پوست و فرانسوی بود. گانگستر اسمش رو به خاطر سایز بزرگش و به خاطر حروف اول اسمش: بوناپارت ایگنیس گالیا گرفته بود. بعد از اینکه به آمریکا نقل مکان کرده، کارهای مختلفی انجام داده. بعد مجبور شده بود در طول جنگ جهانی دوم به نیروی مسلح آمریکا بپیونده. به خاطر زبان فرانسوی خیلی خوبی که داشت در فرانسه برای سرویس سری آمریکایی‌ها، جایی که با جاسوس‌های روسی، که همین کار رو انجام می‌دادن در تماس مستقیم بوده کار میکرده. بعد از جنگ، پنج سال ناپدید شده. احتمالاً به مسکو رفته. در سال ۱۹۵۰ به هارلم برگشته و چند تا کلوپ شبانه خریده. اف‌بی‌آی مشکوکه که برای جاسوس‌های روسی کار می‌کرده، ولی مطمئن نیستن.

کمی بعد، تبدیل به مردی شده که همه ازش میترسن. افرادی که باهاش مخالفت می‌کردن به قتل رسیدن یا به طرز مرموزی ناپدید شدن و دیگه هیچوقت دوباره دیده نشدن. اونهایی که به دستوراتش گوش ندادن، خونه‌شون سوخته یا خانوادشون تهدید شدن. طبیعتاً، تمام این موارد باعث شده که آقای بیگ تبدیل به یک مرد خیلی قدرتمند بشه. بعد از مدت کوتاهی، صاحب یک سازمان بزرگ جنایی با جاسوس‌هایی در همه جا شده که براش کار می‌کردن. همه اونها آماده بودن تا در هر لحظه‌ای که ازشون بخوان چیزی که دیدن رو بهش گزارش بدن.

باند از دکستر و لیتر درباره ارتباط آقای بیگ با اسمرش سوالات دقیقی پرسید. حالا او مطمئن بود که آقای بیگ عضوی از اسمرش هست. ولی باربرها، رانندگان کامیون و تمام مردهای دیگه که اطلاعات رو بهش می‌دادن، نمی‌دونستن این اطلاعات رو به جاسوس‌های روسیه میدن. ترس و مرگ و ظلم کافی بود تا جلوی اونها رو از پرسیدن سوال بگیره.

باند تلفن رو برداشت و خواست که صبحانه رو به اتاقش بفرستن. بعد روزنامه‌ها و بسته‌هایی که صبح زود روی میز راهرو قرار گرفته بودن رو جمع کرد.

بعد از ظهر دیروز، یک مرد اومد و اندازه‌هاش رو برای دوختن دو دست کت و شلوار سرمه‌ای گرفت. یه مرد دیگه چند تا پیرهن سفید یقه‌ دراز که راحت نبودن براش آورد. اون همچنین مجبور شد شش تا کراوات روشن و طرح‌دار غیرعادی، چند تا جوراب تیره که روش طرح‌های بزرگ داشت، یک کلاه خاکستری ساده و دو جفت کفش غیررسمی مشکی دست‌دوز هم قبول کنه. برای گذاشتن تمام این وسایل، یک چمدون آمریکایی سبک هم بود.

اون اجازه داشت تفنگ برتا ۲۵ و جلد تفنگ دوشیش رو هم نگه داره. وسایل دیگه‌اش قرار بود بلافاصله جمع بشن. اون‌ها به جامائیکا فرستاده می‌شدن تا اونجا منتظرش بمونن.

اینها تمام مراحل آمریکایی‌سازی باند بود که توسط اف‌بی‌آی سفارش شده بود. موهای تیره‌اش حالا کوتاه‌تر شده بود و بهش گفته شده بود که بگه اهل بوستون نیوانگلنده و نیویورک رو در تعطیلاتی که داشته دیده و همچنین بهش یاد‌آوری شده که در رستوران‌ها به جای اسکناس بیشتر چک قبول کنه و به جای تاکسی بگه کب.

باند دوش گرفت و لباس پوشید. بعد با یک پیراهن سفید و شلوار آبی در رو برای خدمتکار باز کرد. مرد صبحانه باند رو با یک بسته قهوه‌ای به اندازه‌ی تقریباً یک فوت مربع آورد. باند به خدمتکار گفت که بسته رو بذاره روی قفسه کنار دیوار. با خودش حدس زد یک چیز دیگه از طرف لیتره. درست بعد از تموم کردن صبحانه‌اش بود که یه صدای تیک تاک خیلی آروم شنید. از طرف قفسه کنار دیوار میومد. تیک تاک … تیک تاک … تیک تاک …

باند بلافاصله شیرجه زد رو زمین، پشت یه صندلی. مضطربانه منتظر موند.

ترق! بسته منفجر شد و افتاد روی زمین.

باند بالا، به صندلی سیاه نگاه کرد. لیوان‌ها و بطری‌های روی قفسه شکسته بودن و یک ردی از دود روی دیوار پشتشون به جا مونده بود. به آرومی بلند شد و صاف به طرف پنجره رفت و بازش کرد. بعد تلفن رو برداشت و به دکستر زنگ زد. کمی بعد در اتاقش زده شد.

باند صدا زد: “کیه؟”

“دکستر.”

دکستر اومده داخل و پشت‌سرش یک مرد جوون که یک جعبه سیاه زیر بغلش داشت اومد تو. مرد جوون بلافاصله کنار چیزی که از بسته به جا مانده بود، روی زانوهاش نشست. جعبه‌ی ‌خودش رو باز کرد و یه جفت دستکش مخصوص دستش کرد تا از دستش محافظت کنه. بعد شروع به جمع کردن تکه‌های کوچیک آهن و شیشه از روی فرش کرد. همچنین روی فرش یک لوله آهنی کوچیک بود. مرد جوون از توش یه تیکه کاغذ درآورد. باند و دکستر خوندنش: “قلب ساعت از تیک‌تاک افتاده و ضربان قلب تو به شمارش افتاده. من این شماره‌ها رو می‌دونم و شروع به شمردن کردم.

پیام اینطور امضا شده بود: ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ …

باند گفت: “آقای بیگ.”

دکستر پرسید: “ولی اون از کجا می‌دونست تو اینجایی؟”

باند شورلت مشکی که بیرون هتل بود رو بهش گفت.

باند گفت: “ولی نکته اینجاست که از کجا میدونست من به خاطر چی اینجا هستم. این نشون میده که اون همه جا جاسوس داره. حتی در واشنگتن و سی‌آی‌ای.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THREE

A Mysterious Parcel

The morning after his arrival in New York, Bond woke up in his bedroom at the St Regis.

Dexter had given him plenty of information about Mr Big. He was 45 years old, had been born in Haiti and was half black and half French. The gangster had got his name because of his large size and because of the initials of his full name: Buonaparte Ignace Gallia - B-I-G. After moving to America, he had various different jobs. Then he was forced to join the American armed forces during the Second World War. Because of his excellent French, he worked for the American Secret Service in France, where he worked closely with a Russian spy who was doing a similar job. After the war he disappeared for five years, probably to Moscow. He returned to Harlem in 1950 and bought several nightclubs. The FBI suspected that he was working as a Russian spy, but they could never be totally sure.

He soon became a man to fear. People who went against him were murdered or mysteriously disappeared, never to be seen again. Those who did not listen to his instructions had their homes burnt down or their families threatened. Naturally, all this helped to make Mr Big a very powerful man. Very soon he had large criminal organizations working for him, with his own spies everywhere. They were all ready at a moment’s notice to report back to him what they had seen.

Bond had questioned Dexter and Leiter very closely about Mr Big’s connections to SMERSH. He was now almost certain that Mr Big was a member. But the porters, the truck drivers and all the other men who passed on information to him had no idea that they were giving it to a Russian spy. Fear of death and cruelty was enough to stop them asking questions.

Bond picked up the telephone and asked for breakfast to be sent to his room. Then he collected the newspapers and parcels that had been put quietly on his hall table earlier that morning.

Yesterday afternoon, a man had come and measured him for two dark blue suits. Another man had brought some uncomfortable white shirts with long points to the collars. He had also had to accept six unusually bright and patterned ties, some dark socks with large patterns on them, a plain grey hat, and two pairs of hand-made, black casual shoes. To hold all of these things, there was a light-weight American suitcase.

He was allowed to keep his own Beretta.25 gun and shoulder holster. His other things were going to be collected at midday. They would be sent on to Jamaica to wait for him.

It was all part of the Americanization of Bond, ordered by the FBI. His dark hair was now shorter and he had been told that he was from Boston, New England, and was visiting New York during his holidays. He had been reminded to ask for the ‘check’ rather than the ‘bill’ in restaurants and to say ‘cab’ instead of ‘taxi’.

Bond had a shower and dressed. Later, in a white shirt and blue trousers, he opened the door for the waiter. The man brought in Bond’s breakfast, together with a brown parcel about a foot square. Bond told the waiter to put the parcel on the sideboard. Something else from Leiter, he guessed. It was only after he had finished eating that he heard the very soft ticking noise. It was coming from the sideboard. Tick-tock… tick-tock… tick-tock…

Bond immediately dived to the floor behind an armchair. He waited nervously.

Crack! The parcel exploded and fell to the floor.

Bond looked over the back of the armchair. The glasses and bottles on the sideboard were broken, and there was a black mark from smoke on the wall behind them. He got up slowly and went straight to the window and opened it. Then he picked up the phone and called Dexter. Soon after, there was a knock on the door.

‘Who is it?’ Bond called.

‘Dexter.’

Dexter came in, followed by a young man with a black box under his arm. The young man at once went down on his knees beside what was left of the parcel. He opened his box and put on some special gloves to protect his hands. Then he began to collect small bits of metal and glass from the carpet. Also lying on the carpet was a small metal tube. From it, the young man took out a piece of paper. Bond and Dexter read it: The heart of the clock has stopped ticking. The beats of your heart are numbered. I know that number and I have started to count.

The message was signed: 1234567 *?

‘Mr Big,’ said Bond.

‘But how did he know you were here?’ asked Dexter.

Bond told him about the black Chevrolet car outside the hotel.

‘But the point is,’ said Bond, ‘how did he know what I was here for? It shows he’s got spies everywhere, including in Washington and in the CIA.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.