باتلاق‌ها

مجموعه: جیمز باند / کتاب: مردی با اسلحه طلائی / فصل 14

باتلاق‌ها

توضیح مختصر

باند و لیتر، چند تا از گانگسترها رو می‌کشن، ولی اسکارامانگا فرار می‌کنه.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهاردهم

باتلاق‌ها

جیمز باند خودش رو به طرف اهرم شتاب‌دهنده انداخت و با تمام نیروش کشیدش پایین. کمی از قدرت موتور کم شد، ولی فقط ۱۰۰ متر بین قطار و دختر فاصله بود. تنها چیزی که میتونست دختر رو نجات بده این بود که اسکارامانگا از ترمزِ ون آخر استفاده کنه. اون داشت میمرد! باند با اطلاع از اینکه اسکارامانگا انتظار این رو داره که باند از سمت راست ماشین بخار بیاد بیرون، به طرف چپ پرید. هندریکس تفنگش رو درآورده بود. ولی قبل از اینکه بتونه بچرخه، باند یک گلوله درست وسط چشم‌های سرد مرد شلیک کرد. سرش افتاد عقب و بدنش به یک طرف افتاد. اسلحه طلایی اسکارامانگا دو تا گلوله شلیک کرد. یک گلوله خورد به کابین موتور و گلوله دوم خورد به راننده، که با فریاد افتاد زمین.

فقط ۵۰ متر روی ریل فاصله باقی مونده بود. موهای طلایی روی صورت تکون میخورن و باند میتونست به وضوح طناب‌هایی که دور مچ دست و پاهاش بسته شده بودن رو ببینه. باند ذهنش رو روی تصادف مرگباری که هر لحظه ممکن بود به وقوع بپیونده، بست. از سمت چپ کابین دوباره به بیرون خم شد و سه تا گلوله شلیک کرد. فکر کرد دو تا از گلوله‌ها به هدف خوردن. ولی بعد یه ضربه خیلی بزرگ روی شونه‌اش حس کرد که اون رو انداخت کف کابین و سرش به بیرون از قطار آویزون شد. و همون لحظه بود که فقط چند متر اونورتر، دید که چرخ‌های جلوی ماشین بخار به بدنِ روی ریل‌ها خوردن. سر بلوند از بدنش جدا شد. دید که چشم‌های شیشه‌ای آبی یک نگاه آخر و خالی بهش کردن. دید که عروسک ویترین مغازه، با یک صدای خرد شدن تیز پلاستیک تیکه تیکه شد و افتاد روی چمن‌های کنار ریل.

جیمز باند آسوده خاطر شد که اونی که روی ریل بود ماری نبوده. ولی با یک حس بد و شوک، تلاش کرد که روی پاهاش بایسته. دستش رو به طرف اهرم شتاب‌دهنده برد و تا جایی که میومد به طرف بالا کشید. فکر کرد که نبرد مسلحانه علیه پنج نفر روی قطار بی‌حرکت برای اون سخت خواهد بود. ولی روی قطاری که با سرعت حرکت میکنه، شانس نجات بیشتری خواهد داشت. به سختی درد روی شونه‌اش رو حس می‌کرد. از طرف سمت راست ماشین بخار به بیرون نگاه کرد. چهار تا اسلحه شلیک شدن. باند خودش رو انداخت عقب و پوشش داد. ولی زمان برای این داشت که یک منظره باشکوه رو ببینه. در ون ترمز، اسکارامانگا از روی صندلی بزرگ سُر خورده بود و روی زانوهاش نشسته بود و طوری نگاه می‌کرد که انگار درد میکشه. گلوله باند بهش خورده بود. این یک خبر خیلی خوب بود. ولی هنوز چهار تا مرد مسلح دیگه باقی مونده بودن.

بعد یک صدا از پشت قطار اومد، صدای فلیکس لیتر، که فریاد می‌زد: “خیلی‌خب، شما چهار نفر. اسلحه‌هاتون رو از بغل بندازید بیرون. حالا! سریع!” صدای یک گلوله اومد. “گفتم سریع! آقای گنگرلا مرده. بقیه شما هم میخواید همون راه رو برید؟ خیلی خوب، پس. حالا بهتره. و حالا دستاتون رو بذارید پشت سرتون. درسته. خیلی خوب، جیمز. نبرد به پایان رسید. حالت خوبه؟ خودت رو نشون بده.”

باند با دقت بلند شد. به سختی می‌تونست باور کنه! حتماً لیتر به طور مخفیانه تو سپر پشت ون ترمز همراهشون میومده. حتماً قبلاً، از ترس تیراندازی‌های باند نمی‌تونسته خودش رو نشون بده. بله! خود لیتر بود! اون کنار بدن به زمین افتاده‌ی اسکارامانگا ایستاده بود و تپانچه‌اش رو به طرف سه تا مرد نجات یافته‌ی توی واگن گرفته بود. شونه باند حالا واقعاً شروع به درد کرده بود. اون از عصبانیت ناشی از آسودگی خاطر بزرگ داد کشید: “خیلی ممنون، لیتر. چرا قبلاً خودتو نشون ندادی, احتمال داشت آسیب ببینم.”

لیتر خندید. “عمراً اگه این کارو می‌کردم! حالا گوش کن. آماده پریدن باش. من مدتی همراه این سه نفر میمونم و اون‌ها رو در بندر گرین آیلند تحویل پلیس میدم.” همون موقع اون سرش رو به آرومی تکون داد تا به باند نشون بده که این حرف‌ها در واقع دروغ هستن. “اینجا باتلاقه. بنابراین باید آروم فرود بیای. کمی بو میده، ولی نگران نباش. وقتی رسیدی خونه، بهت کمی افترشیو میدیم. خیلی خوب؟”

باند روبرو، به پایین ریل‌ها نگاه کرد. در فاصله دور می‌تونست ساختمان فلزی پل رودخونه اورنج رو ببینه. اون برگشت و به واگن نگاه کرد. می‌دید که بدن مرده هندریکس روی نیمکت از اینور به اونور قِل میخوره. در صندلی پشت هندریکس، گینگرلا هم مرده بود، کنار و پشت سرش سه تا گانگستر دیگه وحشت‌زده به نظر می‌رسیدن. اونها انتظار تمام اینها رو نداشتن. اونها تو یک مشکل خیلی جدی بودن و این رو می‌دونستن.

باند به این مردهای خونسرد که آماده قتل اون شده بودن، قبل از اینکه بره روی پله‌های کابین و آماده پریدن بشه، آخرین بار نگاه کرد. اون لحظه‌ی پریدن رو انتخاب کرد و خودش رو از روی قطار انداخت روی توده‌ی نرم و خیس مانگروهای باتلاق بدبو.

وقتی افتاد، یک پرنده یه جیغ بلند کشید و پروازکنان دور شد. بو غیر قابل تحمل بود. اون سرش رو درست به موقع بلند کرد و دید که لیتر تقریباً ۲۰۰ متر اونورتر خودش رو از ون ترمز انداخت پایین. به نظر ناشیانه فرود اومد و بلند نشد. و حالا فقط با چند متر فاصله از پل فلزی دراز، یک مرد دیگه از قطار پرید پایین. یک مرد قدبلند بود که کت سفید پوشیده بود. هیچ شکی درش نبود! اسکارامانگا بود! چرا لیتر بدون اینکه گلوله نهایی رو به سر مرد شلیک کنه، از قطار پایین پریده بود؟ نبرد هنوز به پایان نرسیده بود.

باند به ریلی که قطار بخاری رو به طرف پل می‌برد، نگاه کرد. می‌خواست بدونه چه اتفاقی برای اون سه تا مرد میوفته. شاید قطار، بخار تموم کنه و اونها از روی تپه‌ها فرار کنن. یا می‌تونستن قطار رو کنترل کنن و به بندر گرین آیلند برسن و اونجا سعی کنن با قایق موتوری به کوبا برن. فوراً جواب اومد. در نیمه راه پل، یهو ماشین بخار به هوا بلند شد. همون لحظه، قبل از اینکه پل شروع به شکستن کنه، یک صدای تصادف رعدوار اومد و شعله‌های آتش بلند شدن. باند دید که پل توی خودش خم شد و قطار افتاد توی رودخونه.

یک سکوت عظیم به وجود اومد. بعد یک پرنده شروع به آواز کرد و دو تا پروانه با تنبلی از کنار جایی که باند دراز کشیده بود، پرواز کردن. شونه‌اش سبب یک درد خیلی بزرگ شده بود. ولی اون به آرومی رو پاهاش ایستاد. خودش رو از توی گِل خیس بیرون کشید و شروع به قدم زدن از روی ریل به طرف پل کرد.

لیتر روی باتلاق بدبو دراز کشیده بود. پای چپش در یک زاویه مهلک بود. می‌دونست که بدجور شکسته. کنار مرد زانو زد و به نرمی گفت: “نمی‌تونم کاری زیادی برات انجام بدم. برای دردت، یک گلوله بهت میدم که گاز بگیری. و میبرمت تو سایه. مردم کمی بعد می‌رسن. باید برم دنبال اسکارامانگا. اون یه جایی کنار پل هست. چی باعث شد فکر کنی اون مرده؟”

لیتر ناله کرد. بیشتر به خاطر عصبانیت از دست خودش تا از دست درد. “همه جا خون ریخته بود و من فکر کردم که اگه هنوز نمرده باشه، پل پایانش میشه.” یک لبخند ضعیف به باند زد. “از نقشه‌ای که برای پل کشیده بودم، خوشت اومد؟ خوب از دست قطار خلاص شد؟”

باند بهش لبخند زد. “یه نمایش آتش‌بازی ‌فوق‌العاده‌ای بود. تمساح‌ها حالا اون پایین دارن شامشون رو میخورن. ولی اون عروسک مغازه! شوک واقعی بهم وارد کرد. تو گذاشته بودیش رو ریل؟”

“آه، بله. از اون بابت متاسفم، جیمز! فکر نمی‌کردم دوست دخترت بلونده، یا اینکه باور می‌کنی که اون هست. آقای اس بهم گفت اون چیز رو ببندم روی ریل، و از اون جایی که من مثلاً معاون مدیر بودم، نمی‌تونستم امتناع کنم. ولی بهانه‌ای که نیاز داشتم رو بهم داد که امروز صبح مواد منفجره رو بذارم زیر پل.”

باند تصدیق کرد: “به نظرم من احمق بودم. فکر کردم دیشب اونو گرفته. به هر حال، بیا. این گلوله رو گاز بگیر.”

“اذیت میشی، ولی باید ببرمت زیر سقف و دور از آفتاب.” باند دستش رو انداخت زیر بغل لیتر تا جایی که می‌تونست با دقت کشوند به یک تیکه خشک زیر یه بوته مانگرو. لیتر وقتی از درد از حال میرفت، یه ناله کرد. باند تو فکر بهش نگاه کرد. شاید از حال رفتن بهترین چیزی بود که الان می‌تونست براش اتفاق بیفته. تفنگ لیتر رو از توی کمربندش برداشت و گذاشت سمت چپ توی تنها دستش. باند هنوز تو خطر زیادی بود. اگه میمرد، بعد اسکارامانگا فلیکس رو هدف دومش قرار میداد.

باند شروع به حرکت مخفیانه از کنار ردیف بوته‌های مانگرو به طرف پل کرد. حالا اوایل بعد از ظهر بود و آفتاب بالا بود. گرسنه و خیلی تشنه بود و زخم روی شونه‌اش وقتی حرکت می‌کرد، خیلی درد میکرد. اون تلاش کرد رو کاری که باید انجام بده، تمرکز کنه. تقریباً ۱۰۰ متر بین اون و پل فاصله وجود داشت. اون ۲۰ متر دیگه هم در حالیکه از نزدیک ریل ‌میرفت پوشش داد، بعد یک وری توی مانگروها حرکت کرد. به این نتیجه رسید که اگه نزدیک ریشه‌‌ی بوته‌ها بمونه، می‌تونه نسبتاً آسون و بی صدا حرکت کنه. گوش‌هاش مثل یک حیوان هوشیار بودن و آماده شنیدن کوچکترین صدا بود. باند حدس زد که دویست متر تو باتلاق حرکت کرده که یک سرفه کنترل شده شنید.

متن انگلیسی فصل

Chapter fourteen

The Swamplands

James Bond threw himself towards the accelerator lever and pushed it down with all his strength. The engine lost some of its power, but there were only 100 metres between the train and the girl. The only thing that could save the girl was if Scaramanga used the brakes in the last van. She was going to die! Bond, knowing that Scaramanga would expect him to come out from the right side of the engine, jumped to the left. Hendriks had his gun out, but before he could turn, Bond shot a bullet straight between the man’s cold eyes. The head was knocked back and his body fell to one side. Scaramanga’s golden gun fired two shots. A bullet crashed into the cabin of the engine. The second struck the driver, who fell to the ground, screaming.

There were only 50 metres of track left! The golden hair was blowing over the face and Bond could clearly see the rope tied around the ankles and wrists. Bond shut his mind to the dreadful crash that would come any moment now. He leant out of the left side of the cabin again and fired three more shots. He thought two of them had found their targets, but then he felt a great blow to his shoulder, which knocked him to the floor of the cabin, his head hanging out of the train. And it was from there, only a couple of metres away, that he saw the front wheels of the engine crash through the body on the line. He saw the blonde head cut from the body, saw the blue glass eyes give him a last empty stare, saw the pieces of the shop window dummy break into bits with a sharp cracking of plastic and fall into the grass beside the track.

James Bond, relieved that it had not been Mary on the track, but feeling sick and shocked, struggled to get to his feet. He reached for the accelerator lever and pushed it upwards as far as it would go. He thought that a gun battle against five men on a stationary train would be difficult for him, but he would have a better chance of survival on a fast, moving train. He hardly felt the pain in his shoulder. He looked out of the right-hand side of the engine. Four guns boomed. Bond threw himself back under cover, but he had just had time to see a glorious sight. In the brake van, Scaramanga had slid from the large chair and was down on his knees looking as though he was in pain. Bond’s bullet had hit him. It was very good news, but there were still four armed men remaining.

Then a voice from the back of the train - Felix Leiter’s voice - called out, ‘OK, you four guys. Throw your guns over the side. Now! Quick!’ There came the boom of a shot. ‘I said quick! There - Mr Gengerella is dead. Do the rest of you want to go the same way? OK, then. That’s better. And now put your hands behind your heads. Right. OK, James, the battle’s over. Are you OK? Show yourself.’

Bond rose carefully. He could hardly believe it! Leiter must have been riding secretly on the buffers behind the brake van. He would not have been able to show himself earlier for fear of Bond’s gunfire. Yes! It was definitely Leiter! He was standing beside the now fallen body of Scaramanga and pointing his pistol at the three surviving men in the carriage. Bond’s shoulder had really begun to hurt now. He shouted, with the anger of huge relief, ‘Thanks a lot, Leiter. Why on earth didn’t you show up before? I could have been hurt.’

Leiter laughed. ‘That’ll be the day! Now listen. Get ready to jump. I’m going to stay with these guys for a while and hand them over to the police in Green Island Harbour.’ At this point he shook his head silently to show Bond that these words were actually a lie. ‘It’s swampland, so you’ll have a soft landing. It stinks a bit, but don’t worry, we’ll give you some aftershave when you get home. All right?’

Bond looked ahead down the line. In the distance he could see the metal structure of the Orange River bridge. He looked back into the carriage. He could see the dead body of Hendriks, rolling from side to side on the bench. In the seat behind Hendriks, Gengerella also lay dead. Next to him and behind him, the other three gangsters looked terrified. They had not expected all this. They were in serious trouble and they knew it.

Bond gave these cold men, who had been prepared to murder him, one last look before he got down onto the steps of the cabin, ready to jump. He chose his moment and threw himself clear of the train and into the soft, wet mass of the stinking mangrove swamp.

As he fell a bird gave a loud screech and flew up and away. The stink was unbearable. He raised his head in time to see Leiter, some 200 metres away, throw himself off the brake van. He seemed to land clumsily and did not get up. And now, within only a few metres of the long metal bridge, another man jumped from the train. It was a tall figure wearing a white jacket. There was no doubt about it! It was Scaramanga! Why on earth had Leiter left the train without putting a finishing bullet through the man’s head? The fight was not over yet.

Bond watched as the track began to take the steam train across the bridge. He wondered what would happen to those three men. Perhaps the train would run out of steam and they would run away to the hills. Or could they get the train under control and go on to Green Island Harbour and try and take the motorboat over to Cuba? Immediately the answer came. Halfway across the bridge, the engine suddenly rose up into the air. At the same time there came a crash of thunder and a huge sheet of flames, before the bridge started to collapse. Bond watched as the bridge folded in on itself and the train crashed down into the river.

A terrible silence fell. A bird then began to sing and two butterflies lazily flew past Bond where he lay. His shoulder was causing him a great deal of pain, but he got slowly to his feet, pulled himself out of the wet mud and began walking up the track towards the bridge.

Leiter lay in the stinking swamp. His left leg was at a hideous angle. Bond knew that it was badly broken. He knelt down by the man and said softly, ‘I can’t do much for you now. I’ll give you a bullet to bite on for the pain and get you into some shade. There’ll be people coming soon. I’ve got to follow Scaramanga. He’s somewhere up there by the bridge. What made you think he was dead?’

Leiter groaned, more with anger with himself than from the pain. ‘There was blood all over the place. And I thought that if he wasn’t dead already, the bridge would put an end to him.’ He gave Bond a weak smile. ‘Did you like what I’d planned for the bridge? Did it get rid of the train OK?’

Bond smiled in return. ‘It was a fabulous fireworks display. The crocodiles will be sitting down to their dinner right now. But that shop dummy! That gave me a real shock. Did you put it on the track?’

‘Ah, yes. Sorry about that, James. I had no idea your girlfriend was blonde, or that you’d believe it was her. Mr S told me to tie the thing to the track and as I’m supposed to be the assistant manager, I couldn’t refuse. But it gave me the excuse I needed to get the explosives under the bridge this morning.’

‘Stupid of me, I suppose,’ admitted Bond. ‘I thought he’d caught her last night. Anyway, come on. Here, bite on this bullet.

This is going to hurt, but I must get you under cover and out of the sun.’ Bond put his hands under Leiter’s armpits and dragged him, as carefully as he could, to a dry patch under a big mangrove bush. Leiter gave a groan as he fainted from the pain. Bond looked thoughtfully down at him. Fainting was probably the best thing that could happen to him right now. He took Leiter’s gun out of his waistband and put it beside his left, and only, hand. Bond was still in a lot of danger. If he ended up dead, then Scaramanga would certainly make Felix his second target.

Bond started to creep along the line of mangrove bushes towards the bridge. It was early afternoon now and the sun was high. He was hungry and very thirsty and his shoulder wound was hurting as he moved. He struggled to remain focused on what he had to do. About 100 metres lay between him and the bridge. He covered another 20 by walking near the track then moved sideways into the mangroves. He found that if he kept close to the roots of the bushes he could move fairly easily and silently. His ears were alert, like an animal, ready to hear the smallest sound. Bond guessed that he had gone about 200 metres into the swamp when he heard a single, controlled cough.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.