کنفرانس

مجموعه: جیمز باند / کتاب: مردی با اسلحه طلائی / فصل 9

کنفرانس

توضیح مختصر

اسکارامانگا یکی از افراد رو در جلسه کشت و نفر بعدی که می‌خواست بکشه، باند بود.

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

کنفرانس

جیمز باند محوطه پذیرش رو ترک کرد و به سرعت به طرف بار رفت. وقتی به اونجا رسید، دید که همه مردها دور میز در اتاق کنفرانس مجاور نشستن و اسکارامانگا بی‌صبرانه کنار در منتظره. در حالیکه صاف به چشم‌های باند نگاه می‌کرد، گفت: “خوب. در رو قفل کن و وقتی داریم حرف میزنیم، بیرون منتظر بمون. نذار هیچ کس، حتی اگه هتل هم آتیش بگیره، بیاد تو.” و بعد از اینکه این حرف رو زد، برگشت و رفت داخل تا به شش مرد دیگه ملحق بشه.

باند قبل از اینکه همونطور که بهش گفته شده بود، در رو ببنده و قفل کنه، داخل اتاق رو نگاه کرد و به ترتیب نشستن توجه کرد. بعد بلافاصله، در دیگه که از بار به لابی هتل می‌رفت رو هم قفل کرد. در حالیکه به سرعت و خیلی آروم حرکت می‌کرد، یک لیوان شامپاین از بار برداشت و بالای لیوان رو به در اتاق کنفرانس چسبوند. از بدنه لیوان گرفت و گوش چپش رو به تهش چسبوند و گوش داد. چیزی که قبلاً یک صدای نامفهوم و سرو صدا بود حالا صحبت‌های آقای هندریکس بود: “… و من یک پیام خیلی مهم از طرف مافوقم در اروپا برای رئیس جلسه دارم. از یک منبع مطمئن هست. یک مرد به اسم جیمز باند هست که اینجا دنبالت میگرده. این مرد از سرویس سرّی بریتانیا هست. من هیچ اطلاعات یا مشخصاتی از این مرد ندارم. ولی مافوقم معتقده که یک خطر جدی هست. آقای اسکارامانگا، تا حالا اسمش رو شنیدید؟”

اسکارامانگا با صدای بلند خندید. “نه، نشنیدم. و چرا باید برام مهم باشه؟ من هر از گاهی یکی از مامورهای مخفی مشهورشون رو برای صبحانه می‌خورم. همین ده روز پیش، یکی از اونها رو که اومده بود و دنبالم می‌گشت، کشتم. یک مرد به اسم رز. حالا جسدش به آرومی داره ته یک دریاچه روغنی در ترینداد غرق میشه. سوال بعدی، آقای هندریکس؟”

هندریکس شروع کرد: “ما باید درباره خرابکاری نیشکر صحبت کنیم. در جلسه‌ی ۶ ماه قبلمون در هاوانا، تصمیم گرفته شد که به فیدل کاسترو برای تعادل به حفظ و حتی افزایش قیمت جهانی شکر بابت خسارتی که از طوفان فلورا وارد شده بود، کمک بشه. کمک ما در ازای مساعدت‌های مشخصی از طرف ایشون بود. این تصمیم برخلاف میل من گرفته شد. از اون موقع، آتش‌سوزی‌های زیادی در مزارع نیشکر جامائیکا و ترینیداد به وقوع پیوسته. و مافوق من، متوجه شده که چند عضو این گروه، آقای گنگرلا، آقای روتکوف، و آقای بینیون و همینطور رئیس جلسه، مقادیر زیادی از شکر ماه جولای برای به دست آوردن پول برای خودشون خریدن.”

صداهای عصبانی و آرومی از دور میز اومد.

گنگرلا فریاد زد: “چرا باید نخریم؟ کی گفته که ما اجازه نداریم پول در بیاریم؟ این یکی از دلایلی هست که همه ما اینجا جمع شدیم؟ شش ماه قبل، از شما، آقای هندریکس، پرسیدم و حالا هم دوباره میپرسم، کدوم یکی از مافوق‌های شما میخواد قیمت شکر خام رو پایین نگه داره؟ حدس من اتحادیه جماهیر شوروی هست. اونها به کوبا در ازای شکر خام کالا می‌فروشن- شامل محموله اخیر موشکی، که به ایالات متحده- سرزمین من، شلیک بشه. آقای هندریکس، یکی از مافوق‌های شما، شخصی در کرملین هست؟”

اسکارامانگا فریاد زد و خواستار آرامش شد و یک سکوت بی‌میل برقرار شد.

اسکارامانگا به مردها یادآوری کرد: “وقتی ما این گروه رو تشکیل دادیم، همه موافقت کردیم که با هم کار کنیم. بنابراین آقای هندریکس، بذار توضیح بدم. به عنوان یک گروه سرمایه‌گذاری، ما شرط‌های خوب و شرط‌های بد داریم. شکر یک شرط خوب هست و ما باید به شرط‌بندی روش ادامه بدیم. حتی اگه شما شخصاً تصمیم گرفته باشید که درگیرش نشید. حالا، گوش کن. در همین لحظه، شش کشتی که توسط این گروه کنترل می‌شن، در نیویورک و دیگر بنادر ایالات متحده منتظر هستن. این کشتی‌ها با شکر خام بارگیری شدن. این کشتی‌ها، آقای هندریکس، تا وقتی که قیمت آتی شکر، مشخصاً قیمت ماه جولای، ده سنت دیگه افزایش پیدا نکنه، لنگر نمی‌ندازن و بارشون رو خالی نمی‌کنن. دولت ایالات متحده، لابی شکر و دیگر گروه‌های قدرتمند این رو می‌دونن. اونا میدونن که ما اونها رو گوشه‌گیر کردیم. اونها می‌خوان قبل از اینکه کمبود واقعی به وجود بیاد و قیمت خیلی بره بالا، کشتی‌ها لنگر بندازن و شکر خالی بشه. ولی یک جنبه دیگه هم هست. منتظر موندن کشتی‌ها اونجا، برای ما هزینه خیلی زیادی داره. بنابراین این وضعیت نمی‌تونه تا ابد اینطور ادامه پیدا کنه. بالاخره یک طرف میبره و یک طرف میبازه. چهار نفر از ما اینجا ممکنه ده میلیون دلار ببره یا از دست بده. و همینطور سرمایه‌گذاری‌ ما در این هتل تاندربرد زیاد خوب نیست. به وضعیت قرمز رسیده. بنابراین شما چه فکری می‌کنید، آقای هندریکس؟ البته که اگه این راه خلاصی‌مون باشه، ما گیاه شکر رو می‌سوزونیم. من افراد مناسبی در جامائیکا میشناسم و بهشون پول میدم تا این کار رو برامون انجام بدن. ‏این کار اینطور انجام میگیره. بنابراین شما فقط به مافوقتون بگید که چیزی که بالا میره، باید پایین بیاد. و این مثل هر چیز دیگه در مورد قیمت شکر هم صدق می‌کنه، باشه؟”

تا آقای هندریکس صحبت کنه یک لحظه سکوت به وجود اومد.

بعد اون اضافه کرد: “من چیزی رو که گفتی بهش منتقل می‌کنم. ولی خوشش نمیاد. حالا سوال در مورد این هتل هست. وضعیت دقیق مالی چی هست؟ فکر می‌کنم همگی ما می‌خوایم حقیقت رو بدونیم.”

زمزمه‌ای از موافقت از اطراف میز اومد. و بعد اسکارامانگا توضیحاتی جزئی و طولانی رو شروع کرد که برای باند زیاد جذاب نبود. به هر حال، فلیکس لیتر بهش گفته بود که کل جلسه به شکل مخفیانه با یک دستگاه الکترونیک در اتاق کوچیکی که اونها قبلاً همدیگه رو دیده بودن، ضبط میشه. لیتر با یک مدیر هتل آمریکایی باهوش- یک متخصص الکترونیک مخفی سی‌آی‌ای کار می‌کرد، که اسم واقعیش نیک نیکلسون بود و کارشون این بود که فهم بهتری از اعضای گروه و اینکه در صدد انجام چه کاری هستن، داشته باشن. لیتر چیزی که باند مشکوک بود رو تایید کرده بود. هندریکس در واقع یک فرد ارشد در کاگه‌به بود. cia باور داشت که گنگرلا عضوی از مافیا هست. بنابراین این یک موقعیت نگران‌کننده بود. اولین باری بود که یک عضو مافیا با کاگه‌به کار می‌کرد و لیتر گفت؛ در صورت نیاز، با حذف یک نفر باید به پایان می‌رسید.

باند مأموریت خودش رو لیتر و نیکلسون توضیح داد و اونها موافقت کردن که به شکل جداگانه کار کنن، ولی اگه نیاز شد، همدیگه رو حمایت کنن. بنابراین حالا باند تنهایی بیرون اتاق کنفرانس ایستاده بود و اسکارامانگا تازه چیزی که میگفت رو داشت تموم می‌کرد. “بنابراین، خلاصه بگم آقایون، ما باید یک ده میلیون دلار دیگه پیدا کنیم. سهامی که من نماینده‌شون هستم، که اکثریت سهام هستن، بر این باور هستن که یک وام برای این مقدار پول، برای پروژه باید توسط همه ما فراهم بشه. ما بهره رو با نرخ ده درصد می‌گیریم و وام در ده سال بعد قابل پرداخت خواهد بود.”

صدای آقای روتکوف با عصبانیت حرفش رو قطع کرد: “نه جون خودت! اون ۷ درصد رهن دومی که من و دوستانم فقط برای یک سال باهاش موافقت کرده بودیم، چی؟ اگه برگردم به لاس وگاس و بهشون درباره این وام جدید بگم، فکر می‌کنی چه بلایی سر من میارن؟”

اسکارامانگا با آرامش جواب داد: “چاره دیگه‌ای نداریم. یا همین یا هتل بسته میشه. بقیه چی میگن؟”

هندریکس گفت: “ده درصد نرخ خیلی خوبیه. اگه قرارداد واضح و منصفانه باشه، من و دوستانم یک میلیون دلار قرض میدیم.”

آقای بینیون با بی‌میلی زمزمه کرد: “خیلی‌خب، خیلی‌خب. ما رو هم با همون مقدار حساب کن. ولی بهتره این بار آخر باشه!”

نوبتی، مردهای دیگه هم موافقت کردن که بخشی از پول رو قرض بدن. هرچند آقای روتکوف هنوز ناراضی بود. قاطعانه گفت: “نه، من نمی‌خوام قسمتی از این باشم. همین که برگردم، بهترین وکیل‌های آمریکا رو پیدا می‌کنم. شما نمیتونید رهن رو همینطور کنسل کنید!” سکوت به وجود اومد. صدای اسکارامانگا ملایم و مهلک بود. “شما دارید اشتباه بزرگی می‌کنید. خوبه که با یک ضرر مالیاتی بزرگ، سرمایه‌گذاری‌های کسب و کار لاس وگاسِ شما متعادل بشه. و فراموش نکنید که همه ما به همدیگه قول دادیم که باهم کار کنیم. مطمئنید که جوابتون نه هست؟”

قاطعانه اظهار کرد: “کاملاً مطمئنم.”

اسکارامانگا به سردی گفت: “ممکنه این کمک کنه که نظرتون رو عوض کنید؟” یک صدای گلوله بلند و یک صدای جیغ وحشت اومد. چیزی، احتمالاً یک صندلی، با یک صدای بلند افتاد روی زمین، و بعد سکوت به وجود اومد. بعد، یک نفر مضطربانه سرفه کرد و آقای گینگرلا به آرومی گفت: “فکر می‌کنم یک راه‌حل صحیح برای یک نظر متفاوت خجالت‌آور بود. دوستان آقای روتکوف در لاس وگاس یک زندگی آروم میخوان. مطمئنم که اونها حتی شکایت هم نمی‌کنن. بگذارید بگیم اون و دوستاش موافقت کردن که یک میلیون دلار بذارن وسط. درسته؟”

صدای اسکارامانگا خوشحال و ریلکس اومد. “بله، درسته. آقای روتکوف اینجا رو ترک کرد تا برگرده لاس وگاس. دیگه ندیدیمش. چیزی نمیدونم، درسته؟ من چند تا کروکودیل گرسنه اون بیرون تو مرداب‌ها دارم که به غذا نیاز دارن. بعد از اینکه شامشون رو خوردن، هیچی از آقای روتکوف بیچاره باقی نمیمونه. هرچند، امشب به کمی کمک نیاز خواهم داشت. گنگرلا، می‌تونی با من بیای، و تو پارادایس؟”

صدای پارادایس درخواست کرد: “نه، من نه. برخلاف مذهب من هست.”

آقای هندریکس گفت: “من جاش رو میگیرم. من شخص مذهبی نیستم.”

اسکارامانگا گفت: “خیلی‌خب.” و اضافه کرد: “خوب، آقایون، چیز دیگه‌ای مونده که دربارش بحث کنیم؟ اگه نمونده، جلسه رو تموم کنیم و یک نوشیدنی بخوریم.”

حال گارفینکل با نگرانی وسط حرفش گفت: “فقط یک دقیقه. اون مرد بریتانیایی بیرون در چی؟ حتماً صدای گلوله رو شنیده. اون در این باره چی میگه؟”

خنده آقای اسکارامانگا خشک و ظالمانه بود. “نگران اون نباشید. من اون رو از باری چند کیلومتر اونور تر از اینجا برداشتم. اینجا فقط کارکنان موقت دارم، تا مطمئن بشم شماها اوقات خوشی رو آخر هفته خواهید داشت. و اون موقت‌ترینشون هست. اون کروکودیل‌ها واقعاً گرسنه هستن. روتکوف غذای اصلی خواهد بود، ولی اون‌ها به دسر هم نیاز دارن. چیزی که من می‌دونم، اون همون مرد جیمز باندیه که آقای هندریکس دربارش بهمون گفت. نه، درباره اون مرد بریتانیایی نگران نباشید. من ترتیبش رو میدم.”

باند لیوان خالی شامپاین رو برد به بار و به آرومی با شامپاین پرش کرد. همون لحظه، شنید که اسکارامانگا کلید رو تو قفل چرخیدند. اسکارامانگا به باند از چارچوب در نگاه کرد. “خیلی‌خب. شامپاین بسه. برو به مدیریت و بهش بگو آقای روتکوف امشب میره. و بگو که فیوز اصلی در طی جلسه ترکید و هیچ کس نمی‌تونه بره داخل اتاق. و من می‌خوام بفهمم که چرا انقدر در این مکان کار بدکیفیت داریم. خیلی‌خوب؟ بعد نوشیدنی، شام و دختران رقاص شروع میشه. فهمیدی؟”

جیمز باند گفت که فهمیده. وقتی داشت به طرف در لابی می‌رفت و قفلش رو باز میکرد، پاهاش کمی می‌لرزید. بله اون فهمیده بود. آقای روتکوف مرده بود. و باند نفر بعدی در لیست اسکارامانگا بود. اون خیلی خوب فهمیده بود که وضعیت چیه.

متن انگلیسی فصل

Chapter nine

The Conference

James Bond left the reception area and quickly made his way to the bar. When he got there he saw that all the men were already seated around the table in the adjacent conference room and that Scaramanga was waiting impatiently by the door. ‘Right,’ he said, looking directly into Bond’s eyes. ‘Lock the door and wait outside while we’re talking. Don’t let anyone in, not even if the hotel catches fire.’ And with that he turned and went inside to join the other six men.

Bond looked into the room and noted the seating order before he closed and locked the door as he had been told to do. He then quickly locked the other door, which led from the bar into the hotel lobby. Moving quietly and rapidly, he picked up a champagne glass from the bar and placed the bowl of the glass against the conference room door. Holding the glass by the stem, he placed his left ear against its base and listened. What had been the unintelligible rumble of a voice now became Mr Hendriks speaking: ‘… and I have a very important message for our Chairman from my superiors in Europe. It is from a sure source. There is a man called James Bond who is looking for him here. This is a man who is from the British Secret Service. I have no information or description of this man, but my superiors believe that he is a serious threat. Mr Scaramanga, have you heard of him?’

Scaramanga laughed loudly, ‘No, I haven’t! And should I care? I eat one of their famous secret agents for breakfast from time to time. Only ten days ago, I killed one of them who came looking for me. A man called Ross. His body is now very slowly sinking to the bottom of an oil lake in Trinidad. Next question, please, Mr Hendriks.’

‘We must talk about the cane sabotage,’ began Hendriks. ‘At our meeting six months ago in Havana it was decided to help Fidel Castro to maintain, and even increase, the world price of sugar to balance out the damage caused by hurricane Flora. Our help would be in exchange for certain favours from him. This decision was taken against my wishes. Since that time there have been a lot of fires in the sugar cane fields of Jamaica and Trinidad. And my superiors have discovered that some members of this group - Mr Gengerella, Mr Rotkopf, Mr Binion and indeed our Chairman - have been purchasing large quantities of July sugar futures in order to make money for themselves.’

There came low, angry voices from around the table.

‘Why shouldn’t we?’ shouted Gengerella. ‘Who said we weren’t allowed to make money? Isn’t that one of the reasons we are all here? I asked you six months ago, Mr Hendriks, and I’ll ask you again now, which of your “superiors” wants to keep the price of raw sugar down? My guess is that it’s Soviet Russia. They’re selling goods to Cuba - including a recent shipment of missiles to fire against the United States, my homeland - in exchange for raw sugar. Mr Hendriks, is one of your “superiors” somebody in the Kremlin?’

The voice of Scaramanga shouted for calm and a reluctant silence fell.

‘When we formed this group, we all agreed to work together,’ Scaramanga reminded the men. ‘So, Mr Hendriks, let me explain. As an investment group, we have good bets and bad bets. Sugar is a good bet and we should continue to bet on it even if you personally have decided not to be involved in it. Now listen. At this moment there are six ships controlled by this group that are waiting outside New York and other US harbours. These ships are loaded with raw sugar. These ships, Mr Hendriks, will not dock and unload their sugar until sugar futures, July futures specifically, have risen by another ten cents. The US government, the sugar lobby and other powerful groups know this. They know that we have them cornered. They want the ships to dock and the sugar to be unloaded before there’s a real shortage and the price rises too high. But there’s another side to it. It’s costing us a lot of money to have our ships sitting there, waiting. So the situation can’t carry on like this forever. One side will win, and one side will lose. Four of us here could win or lose about ten million dollars. And at the same time our investment in this Thunderbird Hotel isn’t looking good - it’s in the red. So what do you think, Mr Hendriks? Of course we bum the sugar crops if we can get away with it. I know the right people in Jamaica and I pay them to do the job for us. That’s how it works. So you just tell your superiors that what goes up must come down. And that’s true for the price of sugar, like anything else. OK?’

There was a moment of silence before Mr Hendriks spoke.

‘I will pass on what you say. But they will not be happy.’ Then he added, ‘Now there is the question of this hotel. What is the exact financial situation? I think we all want to know the truth.’

There was a murmur of agreement around the table and then Scaramanga began a long and detailed explanation, which was of little interest to Bond. In any case, Felix Leiter had told him that the whole meeting would be secretly recorded on electronic equipment in the small room where they had seen each other earlier. Leiter was working with the smart American hotel manager - an undercover electronics expert in the CIA, whose real name was Nick Nicholson - and their job was to get a better understanding of the members of the group and what they were trying to do. Leiter had confirmed what Bond had suspected: Hendriks was in fact a top man in the KGB. The CIA believed that Gengerella was a member of the Mafia. This was therefore a worrying situation, the first time that a Mafia member had been found working with the KGB, and it would need to be ended, Leiter said, by ‘removing’ someone if necessary.

Bond had explained his own mission to Leiter and Nicholson, and they had agreed that they should continue to work separately, but they would support each other if the need arose. So now Bond was on his own outside the conference room and Scaramanga was just finishing what he was saying. ‘So in summary, gentlemen, we need to find another ten million dollars. The interests that I represent, which are the majority of the interests, believe that a loan for this amount of money should be provided to the project by all of us. We would be paid interest at a rate of ten per cent and the loan would be repayable in ten years.’

The voice of Mr Rotkopf broke in angrily. ‘Not on your life! What about the seven per cent second mortgage my friends and I agreed to only a year ago? If I went back to Las Vegas and told them about this new loan, what do you think they would do to me?’

‘We don’t have a choice. It’s that or the hotel closes,’ responded Scaramanga calmly. ‘What do you other guys say?’

Hendriks said, ‘Ten per cent is a very good rate. My friends and I will lend one million dollars, as long as the agreement is clear and fair.’

‘OK, OK,’ Mr Binion murmured reluctantly. ‘Count us in for the same amount. But this had better be the last time!’

In turn, the other men all agreed to lend a share of the money, although Mr Rotkopf was still unhappy. ‘No, I don’t want any part of this,’ he said firmly. ‘As soon as I get back I’m going to find the best lawyers in the States. You can’t just cancel that mortgage!’ There was silence. The voice of Scaramanga was soft and deadly. ‘You’re making a big mistake. This is a nice, big tax-loss to balance out your Las Vegas business interests. And don’t forget that we all promised each other that we would work together. Are you sure your answer is no?’

‘I am absolutely sure,’ he stated decisively.

‘Would this help to change your mind?’ Scaramanga said coldly. There was a loud gunshot and a sudden scream of terror. Something - possibly a chair - fell to the floor with a crash and then there was silence. Then someone coughed nervously and Mr Gengerella said calmly, ‘I think that was the right solution to an embarrassing difference of opinion. Mr Rotkopf’s friends in Las Vegas like a quiet life - I’m sure they won’t even complain. Let’s say that he has agreed that he and his friends will put in a million dollars, shall we?’

‘Yes, that’s right,’ came Scaramanga’s voice, happy and relaxed. ‘Mr Rotkopf has left here to go back to Las Vegas. We never saw him again. We don’t know anything, do we? I’ve got some hungry crocodiles out there in the swamps that need feeding. There’ll be nothing left of poor Mr Rotkopf after they’ve had their dinner. I’ll need some help with it tonight, though. Can you come with me, Gengerella? And you, Paradise?’

‘No, not me!’ pleaded the voice of Mr Paradise. ‘It’s against my religion.’

Mr Hendriks said, ‘I will take his place. I am not a religious person.’

‘Fine,’ said Scaramanga and added, ‘Well, guys, is there any other business to discuss? If not, we’ll finish the meeting and have a drink.’

Hal Garfinkel broke in nervously, ‘Just a minute. What about that British guy outside the door? He must have heard the gunshot. What’s he going to say about it?’

Mr Scaramanga’s laugh was dry and cruel. ‘Don’t worry about him. I picked him up in a bar a few kilometres away. I’ve only got temporary staff here to make sure you guys have a good time this weekend - and he’s the most temporary of all of them. Those crocodiles really are hungry. Rotkopf will be the main course, but they’ll need a dessert. For all I know he might be this James Bond man Mr Hendriks has told us about. No, don’t you worry about the British guy. I’ll sort him out.’

Bond carried the empty champagne glass over to the bar and slowly filled it with champagne. At that moment he heard Scaramanga turning his key in the lock. Scaramanga looked at Bond from the doorway. ‘OK, that’s enough champagne. Go to the manager and tell him Mr Rotkopf will be checking out tonight. And say that a major fuse blew during the meeting and no one can go into this room and that I’m going to find out why we’re having so much bad workmanship around the place. OK? Then it’s drinks, dinner and dancing girls. Got it?’

James Bond said that he understood. He was slightly unsteady on his feet as he walked towards the lobby door and unlocked it. Yes, he understood. Mr Rotkopf was dead. And Bond was the next person on Scaramanga’s list. He understood only too well what the situation was.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.